ابوالفضل محققی

ماکاخانم منتظز زایمان است!

خیلی به ندرت به اسقبالم می آید، یا اصلا بگم که کمتر تحویلم می گیرد. اما چه می شود کرد وقتی با آن دو چشم سبز درشت و جنگجو نگاهم می کند. آماده ام که تمام دستوراتش را اجرا کنم. ماکاخانم را می گویم. دختر مارسل خانم که چند ماه قبل از دنیا رفت. راستش نمی دانم پدرش کیست! بیشتر حدس می زنم دختر رئیس مافیای محله است. چون هم چشم های سبز او را دارد و هم خصلت جنگجوئی اش را.

گرفتن فاضلاب ظرفشوئی و آشنائی مادر با آقارضا

"می دانی پسرم؟ من نجیب تر و مهربان تر از او ندیدم. اگر مسلمانی آن طور که من می شناسم باشد، او بهترین مسلمان و بنده خدا بود." پسر چیزی نمی گوید. بگذار مادر او را، آن گیله مرد زیبا را، هر طور که می خواهد تعریف کند. برای او رضا یادآور آن لحظه ای بود که در اوج ضربات با شرم خاص خود سرش را بالا کرد، دو چشم سیاهش را که اندگی خون آلود می نمود به او دوخت: "رفیق بهروز وقت امتحان رسید."

مستاجرخانه گنده لات تهرانی!

ر پاسخ یکی از بچه های انتشارات که پرسید "امنیت خانه چگونه بود؟" به شوخی گفتم: "میدانی خانه حسین فرزین است! یک لانه زنبور که مادرم با دعاهای خودش از دیده ها پنهانش کرده بود. اما تمامی کمیته محل این جا را می شناسند و روزی آویزان و جیره خوار این خانه بودند. یک ماشین سلاح از این خانه مصادره شده است. من صلاح نمی دانم کسی از بچه ها این جا را کرایه کند." او به ظاهر قبول کرد، اما گویا برای یکی از مسئولان محلی سازمان آن خانه را اجاره کرد و ماه ها بعد در یورش به سازمان یکی از بهترین کادر های سازمان فدائی داخل همان خانه دستگیر شد و چند ماه بعد اعدام گردید. خانه دوطبقه سیمانی! خانه ای در انتهای یک کوچه بن بست؛ تجسمی از تاریخ یک سرزمین.

بهار زیبا نبود، او زیبا بود!

آرام از کنار همه گذشت. مقابل مدیر مدرسه ایستاد و با صدائی که به زحمت شنیده می شد گفت: "ما فقیر نیستیم!" مکثی کرد به تلخی به ما به معلمان و حیاط مدرسه نگاه کرد. به آرامی از برابر چشمان متعجب مدیر و معلمان گذشت، بطرف درب مدرسه رفت و خارج شد بی آن که فراش مقابل در بتواند مانع او شود. برای لحظه ای زمان ایستاد. مدیر مدرسه مات به در خروجی به معلمان می نگریست. چند تنی از دانش آموزان که لباس گرفته و در صف ایستاده بودند آرام از صف خارج شدند. برنامه توزیع لباس های عید بر هم خورد. ما به کلاس های خود برگشتیم. جای او در نیمکت اول خالی بود. درد تلخی آرام قلب من را نیشتر می زد. بهار زیبا نبود، او زیبا بود!

داستان آن آگهی نصب‌شده بر کوی و برزن!

او هنوز هم در بسیاری از لحظات سخت زندگی به آن عکس‌های نصب‌شده بر پشت در گنجه مراجعه می کند. عکس‌هایی که حال در گوشه‌ای از ذهن او جای گرفته‌اند. تلاش می کند آن حس زیبای سالیان دور را زنده کند. حسی که به او توان ایستادن می داد؛ نیروی آن که تسمه از گرده گاو وحشی طوفان بکشد، در مقابل تندر بیایستد و خانه را روشن کند! تن به حقارت در زندگی نسپارد! "آزاد سرو باشی حتی اگر اسیری"

برداشت یک بینده از فیلم "ابد و یک روز"

"ابد و یک روز" حکمی است در مورد آن دسته از زندانیانی که قرار نیست هیچگاه از زندان خلاصی یابند. یعنی باید بمیرند تا یک روز بعد از مرگشان جنازه آنها از بند زندان خارج شود. حال این سرنوشت در بعدی کوچکتر نصیب یک خانواده شده است که به نوعی تمثیل گر سرنوشت یک ملت است. آشفتگی حاکم بر خانواده، که نشئت گرفته از آشفتگی اجتماعی است اساس فیلم را می سازد. هیچ چیز در جای خود نیست. گوئی همه چیز در حال فرو ریختن است

با کاسه ای لبریز از شبنم!

صبح دخترک کوچک با کاسه‌ای بر دست در میان دشت درمیان نرگس‌ها می‌چرخید و قطره‌قطره اشک آن‌ها را در کاسه می‌ریخت .«"خدایا جنگ تمام شود و پدرم به خانه برگردد و دیگر هیچ‌گاه جنگ نباشد"». حال بعد از سال‌ها به یاد آن دخترک و کاسه او افتاده بود. کاسه‌ای ندارد دست خود را زیر گلبرگ‌ها می‌گیرد. چندین قطره شبنم در گودی دستش می‌ریزند. هزاران آرزو در ذهنش شکل می‌گیرند؛ "خوشبختی این سرزمین را آرزو می‌کنم".

نامه یک همشهری زنجانی به نرگس محمدی

«دریا به قطره ای که تو از آن نوشیدی حسد می برد.» چونان قهرمانان شاهنامه، هر تاوان سهمگینی را به جان پذیرفتی تا از آزادگی خود واز آزادگی یک ملت و آزادی انسان دفاع کنی. نقشی که تاریخ به هر کسی نمی دهد.

دیدار بعد پنج سال

بابا خیلی اذیت شدم. وقتی رفتم مدرسه هیچ چیز نمی دانستم. یاد گرفتن خواندن و نوشتن فارسی برایم مشکل بود. یک روز خانم معلم که فامیل مامان هم بود، و از زندگی ما خبر داشت، به من گفت "بنویس زنبور!" من نتوانستم، عکس زنبور کشیدم. شروع به زدن من با کتابم نمود. با کتاب بر سرم می زد، و مرتب تکرار می کرد تنبل بی شعور! بابا هیچوقت آن روز را فراموش نمی کنم. نمی دانی با چه سختی مجبور شدم تطبیقی را بخوانم و کلاس سوم بنشینم. هیچوقت آن مهربانی که می گفتی ندیدم.

سیمای یک معلم

آن تنهائی، آن فضای سرد زمستان و روزهای کوتاه دل گیر که دخترکم آرام سر خود را زیر لحاف می کرد و می گریست. گریستنی در خود که نمی خواست من را آزرده سازد. من تنها می توانستم برایش قصه بگویم. از سرزمین های پریان از دختران گرفتار در چنگ جادوگران و نهایت از شاهزاده های عاشق که با بوسه ای جادو را باطل می کردند و دست در دست هم عاشقانه و آزاد می رقصیدند. سال تحصیلی تمام شد و تابستان فرا رسید. در یکی از روزها تلفن زنگ زد. ماریانا بود

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - ابوالفضل محققی