هنر و ادبیات

ابوالفضل محققی

کارخانه کوچکی بود با حدود صد تا صد و پنجاه کارگر که اجاق گازی تولید می‌کرد. نخستین روز ورودش به کارخانه را هرگز فراموش نخواهد کرد. حسی لذت‌بخش داشت؛ فکر این‌که قرار است چریکی درون کارگران کار کند و در ادامه به سازمان دادن آن‌ها بپردازد، بدنش را داغ می‌کرد. رؤیاهای او همیشه فراتر از واقعیت حرکت می‌کردند. گاه خود را با قهرمانان کتاب‌هایی که خوانده بود، همسان می‌کرد.

رحمان

آفتاب می رود،
غروب دلگیر را مثل آن روزها
پخش می کند
در پشت بامها،
شاید کسی از تاریکیِ
کوچه بگذرد،
و کسی او را فردا به یاد آورد

ابوالفضل محققی

او زنی است که صدها قدم جلوتر از زمان خود هست. مادرم کوچک‌تر از او بود. حال دیگر خواهران همسرش نیز جایگاه و احترام او را داشتند. زمان گذشت فرزندان بزرگ شدند؛ به دانشگاه رفتند و او تازه داشت نفسی می‌کشید که یکی از پسرانش همراه برادر کوچکش دستگیر شد. بار دیگر ایستادن در مقابل در زندان شروع شد. یک هفته به دیدار پسر می‌رفت و هفته دیگر برادر.

ابوالفضل محققی

او سال‌ها زندگی کرد. انقلاب اسلامی و سیاه‌پوش شدن صدها مادر را در این شهر دید و غم عظیم آن‌ها را حس کرد. یک روز زمستانی پیکر او را که بر روی خاک فرزندش یخ‌زده بود یافتند پنجه در خاک با دهانی بازو فریادی در گلو. وصیت کرده بود خانه‌اش را به فروشند و کمک زنان بیوه کنند؛ و جنازه‌اش را همراه استخوان‌های پسرش در هرکجا که اجازه دادند دفن کنند، اما حتماً بااستخوان‌های پسرش.

محمود شوشتری

کار گیر آوردن برخلاف تصور او، آسان نبود. اوّل باید بعنوان جوینده‌ی کار ثبت نام می‌کرد. مشکل زبان داشت. کارمند اداره‌ی کار با تمام تلاشی که کرد نتوانست منظور خود را به او بفهماند. بالاخره خسته شد و از او خواست که کمی منتظر بماند. رفت و بعد از چند دقیقه با یک نفر دیگر برگشت. زنی که همراه او بود، ایرانی تبار بود. سلام کرد و بقیه‌ی کارهای اداری را خود پیش برد. او که خود را شیرین معرفی کرده بود برای پرستو توضیح داد که اول باید زبان یاد بگیرد. بدون یادگرفتن زبان، کار گرفتن مشکل است. مشخصات و تحصیلات او را در کامپییوتر ثبت کرد و قول داد که بزودی با او تماس بگیرد.

فرخ نعمت پور

چندین و چندین بار این سطور و کلمات را خواند و خواند. کلمات و توصیفات چقدر تند و تیز و واقعی می نمودند. چقدر همە چیز خوب توصیف شدە بود. انگار تمامی این معانی بر اساس تجربیات چندین هزار سالە بشر نوشتە شدە بودند. و بە نظر او واقعا هم پشت تمامی آنها تجارب بی شمار آدمی خوابیدە بود، تجاربی از جنس دردها، شادی ها، شکست ها، کامیابی ها و سرانجام مرگ و تکرار و اندیشە.

ابوالفضل محققی

در چوبی را با احتیاط باز می‌کند. در جستجوی منیر خانم است. پنجره اطاقی رو به حیاط باز است و دو مرد داخل اطاق روی تشکچه‌های خود دراز کشیده اند. آن‌ها را می‌شناسد. آن که مسن‌تر است آقا عبدالله است. پهلوان شهر که هنوز بعد از سال‌ها از او سخن می‌گویند.کسی را توان کشتی گرفتن با او نبود. سینی‌های مسی را مانند برگ کاغذی از وسط نصف می‌نمود. مشت بر آجر می‌کوبید و خردش می‌کرد. مردی که در زمان فرقه دموکرات، وقتی چماق‌دارهای ذوالفقاری به خانه پدر او ریختند، یک تنه مقابل آن‌ها ایستاد! زد و خورد! خونین و مالین شد! اما از اهالی خانه حراست کرد.

محمود شوشتری

ناصر نگاهی از سر قدردانی به پرستو کرد. گویا می‌خواست از او تشکر کند. پرستو عکس‌العملی نشان نداد. نظر ناصر برای او اهمیت نداشت. لاله و لادن برای او تنها بچه‌های ناصر نبودند، بلکه شبح و تصویری از دخترش بودند که در آتن و دور از او زندگی می‌کرد. بعلاوه طی مدت کوتاهی که در آن‌ خانه زندگی کرده بود؛ آن‌ها را بیشتر شناخته بود، نیاز شدیدشان به مَحبت را در حرکات و رفتارشان دیده و احساس کرده بود. زندگی آن‌ها تصویری از زندگی خودش بود. خود او هم در همان سن و سال بود که از مَحبت مادری محروم شد.

علی رضا جباری (آذرنگ)

گر به امید فردای قیامت دل خوش می دارید،
و اگر باشد در پیش چنین فردایی،
سهمتان ازآن جز آه و اشک،
خشم و نفرین و لعنت جانباختکان
و عزیزان ماتم زده ی آنان نیست

نظر1
محمود شوشتری

پسرک چراغ‌های سالن را خاموش کرد. تنها روشنایی نور ملایم دو لامپ آبی و قرمز سقف بود که پیست رقص را روشن کرده بود. گویا کم شدن نور باعث شده بود که شرم دست و پا گیر آبجی نیز بریزد. صدای گرم و رسای عارف که روزگاری یقیناً خواننده‌ی محبوب بیشتر مهمانان آن جشن بود فضای سالن را پُر کرد. صدای عارف و تصنیفی که او می‌خواند گویی بنزینی بود که بر هیزم شعله‌ور شده‌ی جان آن زن ریخته بودند. عارف می‌خواند و جمع را به رقص و پایکوبی فرا می‌خواند.

رحمان

اما باز مرغ شب می خواند،
ما آماده ایم
از آتش بگذریم
به اختیار،
همراه سیاوش
ما تازه شروع کرده ایم

فرخ نعمت پور

و او اکنون بعد از مدتها شاداب و شادان قدم برمی دارد. در میان رقص نورهای ناپیدا، شاید بهترین منظرە در جهان هستی، منظرە وجود و رفتن او باشد، اگرچە تنها خود او آن را می بیند و احساس می کند. و اگرچە این درک یک درک بشدت اگوئیستی و خودپرستانەاست، اما او آن را دوست دارد و دو دستی محکم در آن شب بی سحر بدان می چسبد. هر کسی را در این دنیای فانی پر از رویا چیزکی لازم است برای احساس بودن.

رحمان

باز فریادم را به نسیم بسپارم قلبم را به دست بگیرم و غبار عمری از یاد گذشته را از تنم وا کنم که حرامم باد اگر_ درغیاب عدالتِ گم شده بیاسایم

محمود شوشتری

گویا ماه‌ها منتظر بود که صدای او را بشنود و سفره‌ی دل‌اش را باز کند. نه گله‌ای، و نه علامت سئوالی. کلام‌اش مثل همیشه مثبت و امیدوار کننده بود. کاتولیک بود، ولی هرگز او را به خاطر جدایی و ترک علی سرزنش نکرده بود. مدت‌ها بود که علی از خانه‌ی آن‌ها نقل مکان کرده بود، با وجود این هر بار که با او حرف می‌زد، علاقه‌اش به علی را پنهان نمی‌کرد. دوست‌اش داشت. چون مادری که فرزند بیمارش را دوست دارد. آپارتمان خالی بود. آن را به کسی اجاره نداده بود.

ابراهیم مومنی (کیشو)

آرای سفید قوم را، سبز و بنفش با گفتن "نه"، به جنگ و نفرت کردی! انگشت اشاره، جوهری سوی توشد از خلق چو احراز هویت کردی!

محمود شوشتری

حضرت نوح که بر صندلی خود نشسته بود، هاج و واج و متحیر به جمعیت حاضر در اجلاس خیره شده بود. اصلاً فکر نمی‌کرد که نسل‌های بعدی جاندارانی که روزی روزگاری در اعصار کهن آن‌ها را سوار کشتی کرده بود که نسل‌اشان از طوفان در امان بماند، چنان بیرحمانه به جون هم افتاده باشن و دمار از روزگار هم در بیارن، که هیچ طوفانی توان رقابت با اونو‌ نداشته باشه

علی رضا جباری (آذرنگ)

بسا مردان رنج و کار که درهرگوشه ی این خاک، برای لقمه نانی این چنین آغشته درخون، روزو شب در ژرفنایِ دورِ معدنها، درون خاکِ پر سیم و زر و گوهر، به کند و کاو درگیرند،

صادق شکيب

پیرایشگر خوش سیما با صدایی که از طنینش رنج وغم می تراوید ، گفت: می دانی این آقا ابرام فرد کم ظرفیت و بی گذشتی است وگرنه از این جوانان بیکار که همیشه به جای پول شپش در جیبشان وول می خورد ، برای اصلاح سر اینجا هم می آیند و بعد از اتمام کار به بهانه شستن دست وصورت از صندلی پا شده ، در می روند

رحمان

مرگ بال می زند
در اعماق زمین
واژه ها به درد می نشیند
نیشتری بر قلب مان
می نشاند

ما با چشمانی بیدار
نام تو را فریاد می زنیم
و تو هنوز از پسین قرون_
توحش انسان را ،
نظاره گری.

صفحه‌ها