هنر و ادبیات

در حالی که یاد نیما یوشیج، پدر شعر نوین ایران، را به مناسبت پنجاه و هشتمین سالگرد خاموشی گرامی داشته‌ایم، دیوان عدالت اداری طی حکمی به‌تاریخ ۱۵ آبان‌ماه سال ۱۳۹۶ خانه شاعر در تهران را از فهرست آثار ملی ایران خارج کرده و خانه هر لحظه در خطر تخریب است.

ا. رحمان

من، همه شمایان هستم
و ما تنها یک قلب داریم
که برای آزادی می طپد
و برابری.

فرخ نعمت پور

و این چنین اولین چیزی کە آن شب غریب یاد گرفتم این بود کە تاریخ در این دیار با کفش سفید عبور می کند و ماە آنقدر کم نور کە کسی نمی داند من چە رنگی بر تن دارم. و نیز اینکە مردم، بیشتر از لباس سیاهش آن کفشها را می بینند و بنابراین علیرغم سیاهی مسلط جثە درشتش، هنوز ناامیدانە امیدها دارند،... و فکر کردم چە خوب!

علی رضا جباری ( آذرنگ )

برکش بهار را که بماند خزان ز راه
تا سبزه زار خرمن و باغت گل آورد.
سرشار مهرباش تو کین خنده های شوق
بانگ بهار بر لب هر بلبل آورد.

ا. رحمان

این خیابان هنوز در لهیب خواستنها
در خود می گُدازد
که نامی از انقلاب را
بر شناسنامهِ بی مسمای
شاه رضا سنجاق کرده

رندی_هدایت

بگو با کوسه، با خون، با شکنجه با خود دنیا
بگو باید بخشکد عاقبت ظلم همین دریا
بگو ما تا ابد خورشید را سوزان نمی خواهیم
که ما دنیای «بد» را تا ابد گلگون نمی خواهیم

رضا مقصدی

شادا هنوز نیز
خورشید را تغزلِ سرخِ انارهاست.

در خنده‌ی دوباره‌ی یک صبحِ سربلند-
خود را نثارِ آینه‌ی بی‌قرار کن!
در پشتِ در، ترانه سُرای بهارهاست.

در خنده‌ی دوباره‌ی یک صبحِ سربلند-
خود را نثارِ آینه‌ی بی‌قرار کن!
در پشتِ در، ترانه سُرای بهارهاست.

ا. رحمان

من تمام نمی شوم
من آغاز شدم
در رودهای بی پایان،
در تلاطم دریا
در دل هزاران امید
و در همه زیبایی‏ها،
که در نگاه تو و...
ستاره ها بنشینم

علیشاه سلطانی

از جمله نخستین روشنفکران و مبارزان اجتماعی که در دهه 30 قرن بیست؛ یعنی پیش از پیروزی کمونیسم، به غرب گرایی در ادبیات چین اعتراض کردند، مائو بود که علیه اروپایی نمودن ادبیات و به جانبداری از ادبیات خلقی، بومی و سنتی چین اشاره نمود.

داستان در ایران باستان و افسانه ای اتفاق می فتد. در این فضا و مکان افسانه ای دنیا بدو کشور ایران و توران تقسیم شده است که بهر بهانه ای با یکدیگر می جنگند و دریایی از خون براه میاندازند. داستان مشخصا به شخصیت فرمانده نیروهای توران ارج بسیار میگذارد که تمامی کار و تلاشش را صرف آن میکند که میان دو کشور جنگها از میان برداشته شوند و صلح جایگزین آنها شود و بالاخره جان خود را برای رسیدن به این هدف از دست میدهد.

ا. رحمان

اینجا در این خزانِ مرگ
کردستان -
زخمهای بی شماری از ؛
زندانها
اعدامها
کشتارها و...
بر تن دارد ،

علیشاە سلطانی

لین شو(1852-1924) مترجم معروف چینی در طول عمر خود حدود 180 اثر ادبی اروپایی را به زبان چینی ترجمه نمود از آنجمله بعضی ازآثار موپاساد، وایتمن، لردبایرون، ارسطو، شکسپیر، دانته، بالزاک، زولا، فلوبر، ایروینگ ،هاگارد، داودسون، سلر، هاروی، کیتس، هاویتمن، گالس، و رثی.

سالن نمایش، مملو از جمعیت فارسی زبان و هم چنین اسپانیایی زبانها بود. اگر چه نمایش با زبان فارسی اجراء میشد ولی هم زمان ترجمه اسپانیایی متن نمایشنامه تماشگران اسپانیایی را نیز کاملا درگیر مضمون حکایت نمایشنامه کرده بود. بازیگری نیرومند حمید عبدالملکی همه تماشگران را بدنیای افسانه ای شاهنامه برده بود.

بهزاد کریمی

آقا جواد (با خنده): البته که نقش داشت منتها به طریق برهان خلف! (خنده هر دو نفر) داشتم این را عرض می کردم که روش بنده در همه این 39 سال، تماماً رعایت این مشی فقاهتی و ولایی بوده! و فکر و ذکرم در مورد هر واقعه، مبتنی بر همین بنیان! حالا هم این "مدولی" که تنظیم کردیم حلال نه فقط مشکل این زرتشتی است که منبعد اگر هر مورد مشابه در جداول آن وارد شود علی العموم خروجی‌اش چیزی نخواهد بود الا حذف!

محمود شوشتری

بر بلندای تپه‌ی پوشیده از چمنی سر سبز مردی عینکی لاغر و بلند قامت به درختی تکیه داده بود و مراسم‌ خاکسپاری را نظاره می‌کرد. چند قطره اشک روی گونه‌هایش غلطید. گردن‌بند طلائی ‌را که روز قبل از خواهرش گرفته بود برای اولین‌بار از جیب بیرون آورد و قاب آن را باز کرد. دو عکس کوچک در قاب بود. عکس جوانی خودش، که دیگر با آن بیگانه بود، و دختر بچه‌ای که حال زنی جوان بود و نگاه مبهوت‌اش به گور خیره بود.

محمود شوشتری

پرستو ساکت شد و بفکر فرو رفت. اینکه چه در ذهن‌اش می‌گذشت، کسی جز خودش نمی‌دانست. گویی خواب می‌دید. نمی‌توانست باور کند که در یک قدمی مرگ ایستاده است و حیات و هستی‌اش به مویی بند است. اگر شیمی درمانی مؤثر واقع نشود چی؟

محمود شوشتری

تغییر روحیه و درهم ریختگی تعادل روانی پرستو از چشم همکاران‌اش پنهان نماند. آن‌هایی که دوست‌اش داشتند، سعی می‌کردند کمک‌اش کنند و کسانی که او را رقیب خود می‌دیدند در خفا با یکدیگر پچ‌پچ می‌کردند و از او بدگویی می‌کردند. خوش قلب‌ترین آن‌ها با رئیس حرف زد. پرستو به کمک احتیاج داشت. ولی کدام کمک و چگونه؟

محمود شوشتری

روز دهم بود که علی و اسماعیل به درمانگاه ویژه معتادین مراجعه کردند. برخورد کارکنان درمانگاه بسیار دوستانه و محترمانه بود. علی خود را معرفی کرد و مشکل‌اش را با پرستار مطرح کرد. پرستار که مرد جوانی بود با گرمی از او استقبال کرد و برای سه روز دیگر وقت دکتر به او داد.

محمود شوشتری

آبجی مکثی کرد. به آن مرد چه بگوید و چگونه بگوید که دچار عذاب وجدان نشود؟ سیامک به او گفته بود که اسماعیل پدرخوانده‌ی علی بوده. معنای پدرخوانده را خوب می‌دانست. برای او معنای پدرخوانده این بود که اسماعیل علی را جذب فعالیت سیاسی کرده. او بوده که او را وارد تشکیلات کرده. حال چگونه می‌توانست برای او تعریف کند که برادرش، کسی که اسماعیل اولین نشریه‌ی سیاسی را به دست او داده، در گوشه‌ای از آتن زندگی می‌کند، همسرش را کتک زده، دخترش را رها کرده و شب و روزش را در خُماری سپری می‌کند؟

محمود شوشتری

آرام بود. احساس بدی نداشت. کاری کرده بود که به نظر خودش، شاید سال‌ها پیش باید انجام می‌داد. آن شب فهمید که می‌تواند از خودش از زن بودن‌اش، از حریم خصوصی‌اش و از انسان بودن‌اش دفاع کند. آن شب پرستوی دیگری متولد شد. غمگین و عصبانی بود، ولی تحقیر نشده بود.

صفحه‌ها