شعر

رحمان

روا نبود،
این گُسلِ نا پیدایِ
نابهنگام
همچون اژدهایی عظیم دهان
بگشاید و...
اندوه بر اندوه -
عزا بر دلهای مجروح بیافزاید

رحمان

اشکها بر چشمان درختها خشکیدند
و شکوفه ها،
از پسِ زایش فصلها
به زردی ، سرد فرود آوردند
اشکها،
بر چشمان درختها خشکیدند
حتی دلِ ابرهای سیاه هم
گرفت

رحمان

اما شبها،
که ماه می آید بالای سرم
با این همه ستارهها
که لبخند می زنند به ماه
در چشمان شب زمین
دلم روشن از
روزهای نیامده
فردا را پُر از پروانه
کبوترهای مهاجر می بینم

رحمان

من دیدم بعضی در سکوت،
به تاریکی که می رسند
دل شان می گیرد که امروز را
از دست دادند،
شاید فردا فرصتی پیش بیاید
که از شب نگویند

رحمان

وقتی که رفتی،
فصل کاشت آمد
ما خوب نبودیم
حاصل بذرهایمان را
به دشتهای خونین
سپردیم

رحمان

برای رضا شهابی، که همراه باد و تندر ره می پوید به سپیده دمان.

علی رضا جباری (آذرنگ)

دشمنان دلشادند
که شما ای همه مردان و زنان بی باک،
دست از پیکارش بردارید
و چنان با نیش خنجر خود بر خاک افتید،
که صف راهروان ره فردا شاید،
ار توان افتد و ماند برجا،
ره براو تنگ شود

رحمان

آستانه خانه هایی
تا غروبِ شب
انتظار می کشند
کسانی در راه مانده اند
و کولبرانی که جسد بی جانشان را
از صخره ها به سوی کومه ها
می برند

رحمان

این واژه ‏های دست آموز در شعرم
امروز به کار می آیند،
زمانی که زمین از مرگِ
فرزندانش،
اندوه هزار ساله بر دل دارد
اما آوای خوشِ زندگی
شور انگیز است

رحمان

در آن شب‏های سیاه بی کسی
عروج‏تان تبرک است
«متبرک باد یاد» تان
نفس بکش،
این ذرات معلق در هوا
کیمیاست
اکسیر زندگیست-
خاک متبرکی‏ست

رحمان

آفتاب می رود،
غروب دلگیر را مثل آن روزها
پخش می کند
در پشت بامها،
شاید کسی از تاریکیِ
کوچه بگذرد،
و کسی او را فردا به یاد آورد

علی رضا جباری (آذرنگ)

گر به امید فردای قیامت دل خوش می دارید،
و اگر باشد در پیش چنین فردایی،
سهمتان ازآن جز آه و اشک،
خشم و نفرین و لعنت جانباختکان
و عزیزان ماتم زده ی آنان نیست

نظر1
رحمان

اما باز مرغ شب می خواند،
ما آماده ایم
از آتش بگذریم
به اختیار،
همراه سیاوش
ما تازه شروع کرده ایم

رحمان

باز فریادم را به نسیم بسپارم قلبم را به دست بگیرم و غبار عمری از یاد گذشته را از تنم وا کنم که حرامم باد اگر_ درغیاب عدالتِ گم شده بیاسایم

ابراهیم مومنی (کیشو)

آرای سفید قوم را، سبز و بنفش با گفتن "نه"، به جنگ و نفرت کردی! انگشت اشاره، جوهری سوی توشد از خلق چو احراز هویت کردی!

علی رضا جباری (آذرنگ)

بسا مردان رنج و کار که درهرگوشه ی این خاک، برای لقمه نانی این چنین آغشته درخون، روزو شب در ژرفنایِ دورِ معدنها، درون خاکِ پر سیم و زر و گوهر، به کند و کاو درگیرند،

رحمان

مرگ بال می زند
در اعماق زمین
واژه ها به درد می نشیند
نیشتری بر قلب مان
می نشاند

ما با چشمانی بیدار
نام تو را فریاد می زنیم
و تو هنوز از پسین قرون_
توحش انسان را ،
نظاره گری.

رحمان

زیاد طول نکشید تا فهمیدم
درسرزمین به تاراج رفته
مرده ادمها بیشتر می ارزد،
و سنگتراشها مشغول به کارند
برای گورهای دسته جمعی

علی رضا جباری (آذرنگ)

با تو همرهیم، ای سترگ،
در ره دراز و دیرپای خویش، تا سحر
تو بمان به ره سرودهای نو به نو بخوان،
تا طلوع صبح روشنِ دگر.

صفحه‌ها