” هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق .....“
تقی

بر تپه شهداي كابل روي گوري آرام، سنگي قرار دارد كه روي آن اين جملات حك شده اند:” هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق .....“ ، آرامگاه پريوش...

درلابلاي اخبار ظاهرشاه را مي بينم كه از تپه شهدا بالا رفته و به زيارت آرامگاه پدرش، نادرشاه ميرود. در كنارش حميد كارزائي و برخي ديگر از مقامات سياسي فعلي افغان قرار دارند. خبرنگاران و عكاسان از اين حادثه فيلم و عكس تهيه ميكنند. من اما، از لابلاي جمعيت سرك ميكشم تا بتوانم خودم را از داخل صحن آرامگاه بيرون بكشم. از همانجا آسمان را مي بينم و فضاي بيرون صحن را. به آرامي بسويش ميروم. به سختي ميتوانم پيش بروم. بالاخره از لاي در گذشته به بيرون از آرامگاه پاي مي گذارم. آفتاب دلنشين كابل تمام فضا را پوشانده. محوطه ”چمن“ از دور نمايان است. با نمائي بسيار مبهم از ساختمان ” دافغانا“ كه در انتهاي خياباني قرار دارد كه عمود بر محوطه چمن است. از همين بالا ميتوان ديد كه عده اي از جوانان و نوجوانان اينجا و آنجا در حال بازي فوتبال هستند. چندتائي نيز بادبادكي را به هوا كرده اند. زندگي در كابل جاري است.
اينجا و آنجا نيروهاي مسلح افغاني و بين المللي با نگاههاي نگران مواظب هستند. هيچكدام توجه اي به من ندارند. به آرامي پاي در مسيري ميگذارم كه مرا به بخش غربي تپه ميرساند. بناي يادبود سرباز گمنام، از دور نمايان است. با حالتي تكيده و سركوفت شده. انگار سرباز گمنام هم هويتي مشخص دارد. يا به اين و يا به آن دسته مرتبط است و بدينسان هيچ گلي پاي بناي يادبود سرباز گمنام گذاشته نميشود. در زماني ديگر، آرامگاه نادرشاه نيز از تخريب مصون نمانده بود...
كوره راه مرا به كنار سنگي ميرساند كه تمامي گوشه هايش شكسته شده اند. اثري بسيار كمرنگ از نام و نشان گور، روي سنگ باقي مانده. با طرح گلي كه پيش از اينها با سنگهاي سرخ رنگ معادن پنجشير، ميدرخشيدند، و حال جاي آن را فشرده اي از گل و خاك و خاشاك پوشانده و كماكان ميتوان طرح گل را بر زمينه كبود سنگ مرمري كه در پي سالها باران و برف و ديدن فصولي بسيار، به رنگي تيره در آمده، ديد....

محمد: ” تقي جان، دلم ميخواد خودت اينكار رو دنبال كني. فكر ميكنم كه بهتر باشه آرم سازمان رو روي سنگ حك كنيم. من نميدونم اينجاها ميشه اين طرح رو از سنگ درست كرد يانه. خودت بهرحال يه كاري بكن...“

با حميدشاه بسوي محله اي بيرون از كابل ميرانيم. حميد كه يك طرفه به فرمان تكيه داده و بيش از اينكه به جاده نگاه كند، در افكارش غوطه ور است، سكوت را شكسته و ميگويد: ” رفيق تقي، من فكر ميكنم كه بهتره به اين كارگر بگي كه براي چي اين سنگ و اين طرح رو ميخواي درست كني. اون بهرحال حزبي هست و از بچه هاي خوب كارخانه سنگ بري است. من شنيدم كه تو كارش خيلي وارده.“
ميگم: ” من فكر ميكنم كه آقا صاحب باهاش صحبت كرده. و اون هم مثل اينكه در جريان هست. بهرحال وقتي امروز با ”مدير صاحب“ كارگاه سنگ بري صحبت كردم، اون هم درجريان بود. از طرف اداره ميهمانان به اون زنگ زده بودند. البته من فكر ميكنم درست ميگي. بهتره كه طوري باهاش صحبت كنيم كه اينو يه وظيفه حزبي ندونه. ...“

محمدعزيز، وقتي درو باز كرد، دختركش رو تو بغلش داشت. چشمان سرمه كشيده دختركش، زيبايي آن چشمان آتشين رو چند برابر كرده بود. با اصرار محمدعزيز، به داخل خانه ميرويم. در حياط خانه كه دورتادورش رو اتاقهايي گلي و با سقفهائي كوتاه احاطه كرده، چند تائي زن در حاليكه به كارهايي مشغول هستند، بما نگاه ميكنند. انگار همه منتظر ما بودند. حميدشاه به زبان پشتو سلام و عليك ميكند. و بعد متوجه ميشوم كه ميگه: ” نه، اون مشاور روس نيست، ايراني است.“ و رو بمن كرده و ميگه: ” رفيق تقي، باز تو رو با روسها اشتباه گرفتند.“ در حاليكه از اين اشتباه احساس خوبي در من شكل گرفته، با اينهمه غمي مبهم، منو به خودم مياره. انگار درست نيست در حين كشيدن بار اندوهي، لحظاتي شاد بود.

با محمد عزيز وارد اتاقي نمور و نيمه تاريك ميشويم. زن جواني كه بنظر ميرسيد همسر محمد عزيز باشد، با يك كتري و چند پياله وارد اتاق شده و آنها را جلوي محمدعزيز ميگذارد. دخترك محمدعزيز، با ديدن مادر بسويش خيز برميدارد و آندو از اتاق خارج ميشوند.
محمدعزيز درحاليكه برايمان چاي ميريزه از سنگي صحبت ميكنه كه به تازگي از دره پنجشير به كارخانه آورده اند. او قول داد كه با سرپرست شوراي كارگران صحبت كنه و بتونه با حمايت اونا، بخش هاي سبز و قرمز آرم سازمان رو از اين سنگها درست كنه. تنها نگراني اش اينه كه اين سنگ بعداز نصب روي سنگ قبر، مبادا دزديده بشه. ميگه: ” رفيق تقي، اي سنگها بي خي قيمت هستند. بخاطر از اي، من همراه استاد صاحب گپ زده ميرم....“ . به حميد شاه نگاه ميكنم. حميد ميگه كه بهتره اين موضوع رو با محمد صحبت كنيم. شايد بشه با سنگهاي ديگه اي اين طرح رو درآورد.

همراه مرضيه و گلشن، با دسته گلي از ميخك بسوي آرامگاه ميرويم. چندروزي است كه سنگ قبر درست شده. وقتي بهرخ داشت آواز ” قسم خوردم برتو من اي عشق“ رو ميخوند، مرضيه با ما نبود. من در انتهاي حلقه ي بريده اي قرار گرفته بودم كه از يك سوي سنگ تا سوي ديگر آن درست شده بود. در سمت ديگر اين حلقه، محمد قرار داشت. داراب، با دستمالي قطره اشكي را از گوشه چشمش پاك ميكنه...

مرضيه همينجا هم دلش ميخواد گلشن رو بغل بگيره و تا بالاي تپه بياره. ميگه: ” خوشگلكم خسته ميشه.“ با اينهمه نگاهش به تمامي گوشه و كنار مسير هست. مسير حركت بسوي محوطه وسط تپه شهدا رو در كمركش تپه درست كرده اند. اگرچه ميتوان با ماشين از آن گذشت، اما نگهبانان جلوي در از ورود ماشين جلوگيري ميكنند. پيره زني بهمراه چند جوان و نوجوان در حاليكه به سختي راه ميرفت، نگاهي به مرضيه انداخت. مرضيه تنها زني در مجموعه تپه شهدا بود كه روسري بر سر نداشت. نگاه پيرزن روي من غريبانه و بي رنگ بود. اما وقتي صداي مرضيه را شنيد كه به او سلام گفت، گل از گلش شگفت. با تعجب پرسيد: ” شما ايراني هستيد؟“ مرضيه تائيد كرد. و همزمان حركت گامهايش را طوري تنظيم كرد كه با حركت آرام پيرزن همراهي كند. و سعي كرد با ملايمت دستش را نيز بگيرد. پيره زن وقتي نگاهش را بسوي مرضيه چرخاند، احساس كردم كه چه عاشقانه و صميمي به مرضيه نگاه ميكند.
من و گلشن يكي دو قدم عقب تر حركت ميكرديم. در همين زمان فهيم راننده دفتر هم بما رسيد. او پيش از اينكه به جمع برسد، با صداي بلند به پيره زن سلام كرد. فهيم در هر فضائي قرار ميگرفت، براحتي ميتوانست آنرا به محيطي صميمي تبديل كند.
در محوطه روبروي آرامگاه نادرشاه، پيرزن از ما جدا شده و با نگاهي بسوي آرامگاه، زيرلب دعا ميخواند. پس از آن، بسوي بخش شمالي تپه رفته تا به جمع فرزندان و نوادگانش بپيوندد كه حال ديگر از او فاصله گرفته بودند.
مرضيه گل ها را روي سنگ ميگذارد. طرح گل سازمان ميدرخشد. نوشته روي سنگ نيز با استفاده از سنگهائي رنگي درست شده اند. فهيم به قبر نزديك شده و با گذاشتن دست، زير لب فاتحه مي خواند. مرضيه اما در پس نگاه خود گم شد. آنقدر دور شد كه احساس كردم ميبايد او را تنها بگذارم. از قبر فاصله گرفتم و روي سنگ قبر ديگري نشسته و به افقي دور نگاه ميكردم. تلاش ميكردم تا محل قصر امان الله خان را حدس بزنم. فهيم نيز خودش را در لابلاي قبرها گم كرد. او نيز با خواندن شرح حال اين يا آن سربازي كه در راه دفاع از انقلاب شهيد شده، وضعيت فعلي خودش را شانسي بزرگ ميدانست كه بعنوان دوره سربازي و احتياط، بعنوان راننده ميهمانان خارجي كار ميكند.

مرضيه چندروزي بعد از مرگ پروين به جمع ما پيوسته بود. روزي كه او را ديدم، دستان پسرك خوش چهره اي را محكم در دست داشت. محسن اما چنان نگاهي صميمي داشت كه بي اختيار دلم ميخواست با او حرف زده و نامش را بپرسم. من و مرضيه سلام و عليك كوتاهي كرديم. قرار بود كه هومن براي دوره تعطيلات تابستاني به آلماآتاي كازاخستان برود. همه افراد كلاس اونها با هم به اين مسافرت ميرفتند. مريم نيز با حسرت به هومن نگاه ميكرد كه حال در رديف پنجم و كنار پنجره نشسته و براي مريم شكلك در مي آورد. مريم نيز با هر حركتش از خنده ريسه ميرفت.

در مسير برگشت از تپه، من پشت فرمان مي نشينم. فهيم مي خواهد از مندئي يك پيت 17 كيلوئي روغن بگيرد. با هم بدان سو رفته و پس از بار زدن، او را به خانه اش ميرسانم. به مرضيه ميگويم: ” حوصله داري تا دور كابل يه دوري بزنيم؟“ او قبول ميكند. و وقتي به گلشن ميگويم: ” اول از همه باغ بالا ميريم و بستني ميخريم. بعدش ميريم دور ميزنيم.“ اين گفته اونو با تمام وجود با ما همراه كرد.
ـ” تقي، من احساس ميكنم كه تو از مرگ پروين سخت ناراحت شده اي. اين احساس تو برام خيلي جالبه. بچه هاي ديگه عموماً سعي ميكنند كه خودشونو كنترل كنند. اما يكي دوباري كه مارو آوردي سر خاك پروين، ديده ام كه تو براحتي گريه ميكردي.“
- ” نميدونم. اما مرگ پروين خيلي سخت بود. من اصلاً نميتونستم باور كنم كه ميشه چنين حادثه اي هم رخ بده....“
*******

- ” صبح بخير خانم خوش تيپ! خوب خودتو درست مي كني ها؟ حالا اگه كسي ميديد، فكر ميكرد كه مثلاً داري به مهموني و يا جائي ميري.“
- ” چكار كنيم ديگه ميتونيم. تو اين هواي خوب، حيفه كه آدم لباس تيره بپوشه. والله تو كه ما رو تو تهرون نديدي. اينجا هم كه فقط مجبوريم با لباسهاي پلازا و ليلامي سر كنيم. البته خودمونيم، واسه همين لباس پوشيدن ما بود كه محمد افتاد دنبالمون و ما رو تور كرد! ببين، ميتونم با حميد شاه برم؟
- ” آره. چرا نه. هزار دفعه! تو كه نميخواي اون منتظرت بمونه؟ فقط ميخواي بري تا جلوي بيمارستان وزير اكبرخان ديگه؟ مگه نه؟“
- ” آره. بعداز آزمايشات و اينا خودم ميام. شايد هم رفتم تا پل باغ عمومي يه خورده ميوه بگيرم. ولي خودم ميام.“
حميدشاه خودشو پيشاپيش آماده كرده بود تا پروين رو به بيمارستان برسونه. رو بمن كرده و ميگه: ” رفيق تقي، فقط به رفيق صمد بگو كه من تا شفاخانه ميرم و پس ميام.“ با خنده سري براش تكان ميدم. اون خودشو براحتي بين رفقامون جا انداخته. به روحيات و اخلاق هركدام وارده. از طرف ديگه، رفتارش با زنا خيلي مودبانه و با كلاسه. شايد متاثر از حادثه تلخي است كه تو زندگي اش رخ داده بود با اينهمه سعي ميكرد عليرغم هربرنامه اي كه براش گذاشته ميشد، خانوما رو به جاهائي كه ميخواستند برن، برسونه.
وحدت درحاليكه دست نازلي رو ميكشه، بسوي ماشين نعمت مياد. مريم پپل هم از راه ميرسه. به طرف بالكن خونه اش نگاه ميكنه تا ببينه آيا فراست اومده رو بالكن يانه. اما بجاي فراست، ابوالفضل مياد. با چهره اي خندان و سلام و عليكي صميمي. صداي سيما هم از تو آشپزخونه به گوش ميرسه كه به سيروس ميگه: ” برو ديگه، وحدت اينها هم رفتن. ديگه چرا معطلي؟“ و اما سيروس منتظر مريم هست. محمد مريم رو آماده ميكنه. مريم لباسي پوشيده كه خانواده محمد از ايران براش فرستادند. لباسي كه پسرانه است و چون براي هومن كوچيك بود، دادن به مريم. لباسي با طرح ميكي موز، و كلاهي سفيد رنگ.
صمد از طبقه چهارم برام دستي تكان ميده. پيغام حميد شاه رو بهش ميرسونم. نميدونم فهميد يا نه چون داشت به شيرين نگاه ميكرد كه همين لحظه با نگاهي مبهم از راهروي بلاك بيرون اومد. منو كه مي بينه، نيشش باز ميشه. صمد اما با خنده اشاراتي بمن حواله ميده. حالا ديگه همه بچه ها تو ماشين نعمت سوار شده بودند. ليلا از روي بالكن دستي برام تكان ميده و همزمان با نگراني به كيامهر نگاه ميكنه كه داره سوار ماشين ميشه.
ماشين ميراكبر هم ميرسه. سربازي كه جلو نشسته، مياد پايين. تو بغلش، بچه يكي از رفقاي حزب هست. همسر آقا مرتضي كه مدير كودكستان هست، در همين موقع مياد پايين و بچه رو از دست سرباز گرفته و خودش سرجاي اون ميشينه. سرباز با نعمت سلام و عليك ميكنه. و اينبار تو صندلي رديف جلوي ميني بوس ميراكبر ميشينه. كلاشينكوف در دستانش طوري قرار گرفته كه انگار چيز كاملاً اضافه اي در اين مجموعه هست. سرباز ماشين نعمت هم جلوي ماشين ولگا نشسته و ماشينها حركت ميكنند.
تازه متوجه صداي آهنگي ميشم كه از راديوي سرباز نگهبان بلاك به گوش ميرسيد: ” اَي ديل تو گيريه كم كن، تا چشم تر نباشد، تا چشم تر نباشد...“ آوازي بود با صداي هنگامه...
كارهاي زيادي توي دفتر مانده كه بايد انجام بدم. چون بعداز اون هم قراره كه با حبيب و بقيه بچه ها، طرحهاي لازم براي تهيه يك كولاژ براي سالگرد روزنامه حقيقت انقلاب ثور رو آماده كنيم. واسه همين دفتر رو بايد جمع و جور كنم. تو مسير حركتم به سوي دفتر به جمع ديروزي خودمون فكر ميكنم. رحيم ديروز و بعداز سالهاي زيادي ديدم. البته اونو تو مناظره هاي تلوزيوني هم ديده بودم. اما روزي كه اون و چندتائي ديگه از زندان شاه آزاد شده بودند و ما اونا رو از جلوي شهرمون تا سالن دانشگاه روي دوشمان برديم. اونجا نگاهي و چندكلمه اي صحبت، يادگار دوستي ما بود. ديروز، وقتي وارد كارته سه شد، بمن ميگه: ” قيافه ات اينقدر برام آشناست كه فكر ميكنم، انگار پسرخاله مني.“ و مازيار هم با نيشي گشوده گفت: ” تقي خيلي شانس آوردي كه اينطوري نيست.“ و بعد خودش با تمامي پهناي صورتش مي خنده.
بچه ها مشغول واليبال بودند. هوا گرم بود. چندتائي رفقاي زن، در حال جمع و جور كردن غذاهائي بودند كه خانواده ها آورده اند. يكي دوتا از بچه هاي دانشجو به اونا كمك ميكردن. پروين زير درخت زردآلو نشسته بود. ميگم: ” تو چرا اينجا نشسته اي؟ نميخواي به قورمه سبزي محصول مشتركمون سري بزني؟ ميسوزه ها؟“ ميگه: ” شوهرمون برامون كم بود، اينم بهش اضافه شد! نه بابا، مينا خودش همه چي رو سروسامون ميده. تازه سرور هم اونجاست. مگه نمي بيني كه من مريضم و بايد فقط همين كشمش ها رو بخورم؟ خورشتي رو كه خودم قرار نيست بخورم، چرا بايد حواسم بهش باشه؟“ و بعد از آن بدون اينكه منتظر جوابم باشه، با صداي بلند به صادق ميگه:” صادق، منو يار بگير. من ميخوام طرف تو بازي كنم. هرچه باشه شما رشتي ها خيلي دموكرات هستين!!“

- ” ميدوني مرضيه، اون روز پروين خيلي شاد و شنگول بود. هواي خوب، يادهاي دلنشين، غذاي خوشمزه، بزن و بكوب... همه اينها خيلي عالي بودن. من اون روز دهها آهنگ از عاشور پور خوندم. اينقدر رقصيدم و قر دادم كه اون سرش ناپيدا بود.“
دوباره ذهنم منو ميكشونه به اون روز. روزائي كه همه خانواده ها به كارته سه مي اومدن، تمام سربازهاي نگهبان هم تو كارته سه مي موندن. حيات الله سرباز، وسط زمين داشت بازي ميكرد. در اينجور روزا، اون ديگه سربازي محسوب نمي شد كه بايد فقط نگهباني بده. سميع هم روي صندلي و در كنار اتاق سربازا روبروي آفتاب لم داده بود. تنها عمر بود كه بعنوان سرباز جديد، بايد بيرون در نگهباني ميداد. صداي ترمز ماشين مياد. هنوز در باز نشده كه سهند خودشو از بغل هما ميكشونه پايين و با سرعت مياد طرفم. اون كه حتي اسممو نميتونست خوب ادا كنه، اول از همه مي بايست ميومد بغلم و هنوز يه دقيقه نگذشته بود كه خودشو به جمع بچه ها ميرسونه و در لابلاي شادي كودكانه اونا گم ميشه. حبيب هم مياد تو. كمال و مهين ـ ننه سي و دد سي ـ هم ميان تو. بيژن تو بغل كمال هست و مهين هم ديگ غذاشو تو دست داره. كاوه مياد طرفم. اون تنها دانشجوئي بود كه بهش ماشين دفتر رو ميداديم. ميپرسه ديگه كسي مونده؟ ميگم كسي نمونده. و بعد به شوخي تو گوشش ميگم: ” البته يكي مونده كه حيف نميتوني بري بياريش!“ ميفهمه منظورم نغمه دختر آقا مرتضي است. نيشش باز ميشه.. اما هيچي نميگه.
ماشين راديو هم ميرسه و ريحانه و آلتناي هم به جمع اضافه ميشن. ريحانه از همان جلوي در، نگاهش رو تو محوطه مي چرخونه. صادق از توي زمين براش دستي تكان ميده. وقتي نگاه من و ريحانه بهم تلاقي ميكنه، لبخندي تو چهره اش ميشينه. ميگه: ” چطوري جون؟ همه ايرا اسان كه؟“ و بعد بدون شنيدن جوابم، بطرف مينا و سرور ميره. در راه با هما روبوسي ميكنه.
سفره بزرگي رو روي تراس خونه ميندازيم. انتخاب يك غذا در بين اينهمه غذا كار مشكلي است. همه با هم در حال صحبت هستند. پروين كه يه گوشه نشسته و داره به مريم غذا ميده، ميگه: ” دفعه ديگه بايد بچه هاي كارته سه، با كمك تقي باقلا قاتوق درست كنند و همه رو ميهمون كنند.“ ميگم: ” يعني بين اينهمه شمالي، تو زورت فقط به من رسيد؟ اينو به ريحانه بگو.“ مينا ميگه: ” همون كوكو خاويار ماهي كه تقي سال قبل درست كرده بود، كافيه. ما كه تا چند مدت مريض بوديم!!“ در جواب مينا ميگم: ” اونم تقصير رفيق صادق بود. تو آشپزخانه هتل آريانا، اينقدر خاطرات خنده دار برام تعريف كرد كه ديگه حواسم از كوكوهه در رفت.“

ـ ” ميدوني مرضيه، انگار بما نيومده بود كه احساس خوشبختي كنيم. من اون روز و روز بعدش، مملو از احساس خوشحالي بودم. اصلاً اون چند روز همه اش عالي پيش رفته بود. وقتي غروب پنج شنبه، ساعت 9 دفتر رو بستم و براي اطلاع از برنامه هاي فردا به خونه محمد مراجعه كردم، پروين گفت:” تو چرا ميخواي بري كارته سه؟ تو كه بهرحال فردا بايد برگردي. همين جا بمون و براي تهيه قورمه سبزي و پلو بمن كمك كن. محمد هم كه كار داره. قراره امشب كميته كابل جلسه داشته باشن. حداقل اينكه ميتوني مريم رو نگه داري تا من غذاي فردا رو آماده كنم.“ آنشب اونجا موندم. تا ساعت دو و نيم، من و محمد و پروين داشتيم يا برنج پاك ميكرديم و يا سبزي خورد ميكرديم. انگار نه سبزي ها و نه برنج ها تمومي نداشتند. پروين پذيرفته بود كه واسه بچه هاي دانشجو، خودش غذا آماده كنه. بقيه خونواده ها هم هركدام يكي دو پيمانه بيشتر غذا درست ميكردند.“

ساعت يازده بود كه فراست با رنگ و روئي پريده، وارد دفتر شد. ميگه: ” چرا نشستيد، پروين مرده.“ بعد خودش تو همان راهروي دفتر رو زمين پهن شد. من و حبيب و يكي دوتا از بچه هاي دانشجو كه در حال تهيه پوسترهايي بوديم، همانجا خشكمون زد. احساس ميكردم كه گلوم خشك شده. نفسم در نمي اومد. حبيب پرسيد: ” چي ميگي فراست؟ حالت خوبه؟ اين حرفا چيه ميزني؟“ فراست با صدائي كه بيشتر به ناله شبيه بود، ميگه:” بابا، الان از بيمارستان به سازمان زنان زنگ زدند و گفتند كه يه ايراني اونجا مرده. ميخواستند بفهمند كه آيا سازمان زنان چنين فردي رو ميشناسه. اونجا فهميدم كه منظورشون پروينه. الان با ماشين سازمان زنان آمدم.“ ميگم: ” سرور كه اونجا بود. آخه، پروين كه چيزيش نبود. اون فقط واسه آزمايش قند خونش رفته بود بيمارستان“ ... اما اين حرفها چيزي رو حل نميكنه. من بدو از پله ها پايين ميرم و خودمو به خونه محمد ميرسونم. هيچكس نيست. به خونه مازيار ميرم. محمد اونجاست. رنگي به چهره اش نيست. براي اولين و شايد آخرين بار بود كه من چهره مازيار رو بدون خنده ميديدم. خورشيد به آرامي گريه ميكرد. همونجا وا رفتم. بمن ظلم بزرگي شده بود. من كه تماماً مملو از احساس خوشبختي بودم، به شديدترين حالتي مورد انتقام قرار گرفته بودم. در چند روز گذشته به قله هاي خوشبختي و آرامش رسيده بودم و اينبار از همان بالا به زمين سخت واقعيتي همچون مرگ پرتاب شدم.
جسد رنگ پريده پروين با زيباترين لباسي كه تا آنروز به تن كرده بود، روي برانكادري قرار داره. سرور با چشماني اشكبار سعي ميكرد منو و سايرين رو دلداري بده. حبيب منو به كناري كشيد و در حاليكه سعي ميكرد جلو ريزش اشكاشو بگيره، بمن ميگه آروم باش. انگار هيچ كس نميتواند اين صحنه ها رو به عقب برگردونه. چند قطره گلوكز، و ورود نابهنگام آن در ريه، جاني را از حركت باز داشت.

ـ ” آري مرضيه، نه مرگ پروين پس از آن چند روز بسيار زيبا و بي نظير، عادي بود و نه چگونگي مرگش. آزمايشي كه عادي ترين عمل روزمره هر بيمارستان و آزمايشگاهي است، به مرگ پروين منجر شد. آوار اين دو حالت آنچنان سرم فرو ريخت كه من مقاومت در برابر زجه دروني ام را بي دليل مي ديدم....“
مرضيه با نگاهي بي نظير بمن خيره شده. حال ديگر در مسير كامازها هستيم كه از پشت ميدان هوائي كابل ميگذرد. جاده اي كه دانشگاه عسكري رو به خيرخانه وصل ميكرد. در حين حركت ميتوان مقر نگهباني روس ها رو در فواصل چندصدمتري از هم ديد كه دورتا دور ميدان هوائي رو زير نظر دارند. خورشيد آخرين شعاعهاي خودش را نيز بر سر كابل پهن ميكند. گلشن در صندلي عقب خوابيده. هواپيمائي در حال چرخ زدن بالاي فرودگاه، فشفشه هايي از عقب خود شليك ميكنه. نگراني از اصابت موشك هاي استينگر نميذاره تا هواپيماها به آساني فرود بيان.
ـ” راستي، از رفقاي افغاني چه كسائي در مراسم بودند؟“
احساس ميكنم كه مرضيه با اين سوالش ميخواهد فضاي غمگينانه ام را تغيير دهد. لبخندي بهش ميزنم. حدسم درست بود. او نيز لبخندي ميزنه. در اين زمينه چيزي نمي گوييم. ميگويم:” وقتي از محل دانشگاه، به سوي تپه شهدا حركت ميكرديم، بيش از سي ماشين در آنجا آماده گذاشته بودند. روي تپه، نجيب و دكتر ضمير در كنار محمد راه ميرفتند. محمود بريالي و آناهيتا راتب زاد نيز در كنار رقيه دانشگري و فراست و سرور بودند. ببرك كارمل پيامي شخصي براي سازمان فرستاده بود. مجيد خودمان هم كه قرار بوده چشم بسته بمونه، اون روز علني شده بود. صداي محزون بهرخ آنروز تركيبي از دوستي شخصي اش با پروين، و ياد تمامي دوره هايي بود كه او آواز ” قسم خوردم.... “ رو خونده بود. همه در سكوت دروني خود اشك ميريختيم. مرگ پروين واقعاً غيرمنتظره بود.“
مرضيه ميگه:” راستي اين سنگ رو چطور درست كردين؟ چيز جالبي شد. خصوصاً درخشش رنگ قرمز گلي كه روي سنگ حك شده، بي نظير هست.“
من اين راز رو با خودم حفظ ميكنم. من و محمد عزيز و محمد و حميدشاه تنها كساني بوديم كه از قيمتي بودن اين سنگها اطلاع داشتيم. حتي در كارخانه سنگ تراشي نيز، چنان رفتار شده بود كه انگار اين طرح از سنگي ارزان و عادي درست شده. من و محمد و حميدشاه براي قدرداني از كار محمدعزيز، به خانه اش رفتيم و محمد چندتائي عروسك و بهمراه لباسي كه يكي از دوستان از هند فرستاده بود، به محمدعزيز داد. او به اكراه آنها را پذيرفت. و همسرش نيز، با مهرباني از محمد دلجوئي كرده و كار شوهرش را وظيفه اي دانست كه هر افغاني در قبال مهمانانش انجام ميدهد.

پس از پياده شدن مرضيه، سري به خونه محمد ميزنم. در اين مدت كه من در كنار او و مريم زندگي كردم، پيوند عميقي بين من و مريم ايجاد شده بود. ميرم حالشو بپرسم و پس از چند دقيقه در تاريكي شب، بسوي كارته سه ميرانم.

*****

داراب وارد دفتر ميشه. پاكتي تو دستش هست. ميگه: ” اينو مرضيه واسه تو داده.“ پاكتو باز ميكنم. نوار شجريان هست كه روز قبل براش فرستاده بودم، تا بعنوان يادگار دوستي مون با خودش داشته باشه. قرار بود تا دوساعت ديگه بره فرودگاه و بعدش بره تاشكند. ميدانستم كه اين آخرين ديدار ما خواهد بود. چون قرار بوده كه بعداز تاشكند براي اقامت به آلمان بره. احساس تلخي در من شكل گرفت. با خودم ميگويم: ” چرا هديه ام رو پس فرستاد؟“ نوار رو در كشوي دفتر ميذارم. نيمساعت بعد، مرضيه رو در كنار بلاك محل زندگي رفقايمان مي بينم. ميگم: ” آيا هديه ام بعنوان يادگاري، ارزشي نداشت كه بخواي اونو نگه داري؟“ با خنده اي بسيار صميمي بمن نگاه كرده و ميگه:” تقي جان، تو مثل اينكه يادت رفته چند روز پيش همين نوار رو بمن هديه داده بودي. من فكر ميكنم كه همونو بعنوان يادگاري از تو هميشه پيش خودم نگه دارم. وقتي اين نوارو دوباره برام فرستادي، تعجب كردم كه چطور شده تو اينقدر فراموش كار شده اي.“

وقتي با فرخ كرمان وارد خانه مرضيه در برلين ميشم، ميگه: ” ميخواي نواري كه بهم داده بودي رو بذارم؟“ لبخندي ميزنم و ميگم:” خواهش ميكنم، منو ديگه خجالت زده نكن. من هيچوقت نتونستم خودمو واسه اون اشتباه ببخشم.“
وقتي از خانه مرضيه بيرون آمديم، بغضي كه در تمام وقت راه نفسم رو بسته بود، بيكباره تركيد و اشكهايي كه سالها در جانم تلنبار شده بود، در دوسوي صورتم جاري شدند...

چهره ظاهرشاه منو به خودم مياره. باز هم از لابلاي جمعيت سرك ميكشم تا بتونم خودم رو به بيرون آرامگاه نادرشاه برسانم. در بيرون آرامگاه سربازان كشورهاي اروپائي هستند. سربازاني از ايتاليا، هلند و آلمان. نگاهم روي چهره يكي از سربازان آلماني ثابت مي مونه. ميخواهم از او راه آرامگاهي را بپرسم كه مرا به گور مرضيه ميرسونه.
دسامبر 2001- فالس، هلند