محمود حسينى شوشترى
آنشب، شب يلداى ما بود. خواب بهچشم کسى نمىآمد. گروه گروه درجائى و گوشهاى جمع شده، مىگفتند و مىشنيدند. چه آههاى سرد و جگرخراشى که از دلها بيرون نمىآمد! آخر آن شب شب ١۹ بهمن، شب تجديد عهد – در فضائى و مکانى و با نگرشى ديگر – با رفقا بود. چه اميدوارکننده بود وقتیکه دو يار قديمى جداشده را بار ديگر در کنار هم مىديدى
احساس مى کنم
در چشم من
به آبشرِِاشک سرخگون
خورشيد بى غروب سرودى کشد نفس؛
احساس مىکنم
در هر رگم
به هر تپش قلب من
کنون
بيدارباش قافلهاى مىزند جرس (احمد شاملو)
ديدار دوستان انگيزه رفتن بود. سوزسردى که ازسوى درياچه مىوزيد سرما را تا اعماق وجودمان بهحرکت در مىآورد. لايه نازکى از برف زمين را پوشانده. جنگل اطراف درياچه خشک وخموش گوئى حادثهاى به يادماندنى را به انتظار نشسته. واقعاً نيز چنين است. خا نواده فدائيان در آنجا قرار ملاقات دارد. رفقا گروه گروه از راه مىرسند. چهرههائى آشنا که از سالهاى دور مىشناسى. عباس مثل هميشه آرام با لبخندى برلب ولى خسته از کار زياد آغوش مىگشايد. چه آرامشبخش است بوسه زدن برگونههاى سوخته اين رفيق روزهاى سخت.
سوران از راه مىرسند، خسته از راهى طولانى با کولهبارى از تجربه و اندوه ولى شاد و سرخوش و اميدوار از ديدار با ياران. هرکس به نوعى رد خط زمان را برچهره دارد. فرزندان کار و اميد، نسل فدائى، نسل سختکوش و تجربهگر، نسل فدا و شکست، نسل خطا و اصلاح، نسلى که زخم شلاق دو رژيم شاه و شيخ را بر گرده ستبر خود دارد.
به سالن کنفرانس پناه مى بريم تا در امان از سوز سرما يکديگر را بهتر ببينيم. بهزاد را مىبينم که چون هميشه شاد وشيک بهطرفم مى آيد. در آغوشش مىگيرم و مىبوسمش. تقى همراهش است، شوخ و بذلهگو. ديرى نمىگذرد که سالن پر مىشود، بازار چاق سلامتى گرم مىشود. بازخوانى تاريخ يک نسل آغاز مىشود. هرکس سراغ رفيقى را مىگيرد. همه خوبند وسلام دارند، کار مىکنند و دلنگران آينده. هرکس خود را در چهره ديگرى مىبيند. گوئى با جمعى روبرو شده اى که شلاق ستم سرمايه و تحجر زخم يکسانى بر چهره تک تک آنان حک کرده است. جابهجا نگاههاى پرسشگر را مىبينى که گوئى در جستجوى رفقاى از دست رفته هستند... رضى، انوش، فرامرز، بيژن، . .......... رفقائى که شجاعت، جسارت و پايمردى آنها دستمايه امروزين سازمان است.
آنشب، شب يلداى ما بود. خواب بهچشم کسى نمىآمد. گروه گروه درجائى و گوشهاى جمع شده، مىگفتند و مىشنيدند. چه آههاى سرد و جگرخراشى که از دلها بيرون نمىآمد! آخر آن شب شب ١۹ بهمن، شب تجديد عهد – در فضائى و مکانى و با نگرشى ديگر – با رفقا بود. چه اميدوارکننده بود وقتیکه دو يار قديمى جداشده را بار ديگر در کنار هم مىديدى. بهزاد کريمى و مصطفى مدنى را مىگويم. آنشب، شب نعرهى ببرهاى عاشق در ديلمان بود. خجسته بود آن آنشب، گرچه برگ برگ ٣۶ سال راه طى شده سرخگون بود و مملو از خطا ونادانى وتجربه. بهاى سنگينى بابت آنشب پرداخت شده بود، بهائى به قيمت سرنوشت و ويرانى و دربدرى يک نسل.
جلسات کنگره با ياد عزيز رفيقان ازدست رفته گشايش يافت. بحثها آغاز گشت. همه دلنگران آينده ميهن بودند. بحثها داغ بود و بعضاً کشدار. به سخنان رفقا که گوش مىدادى گرچه نشانههائى قوى از پختگى و بلوغ فکرى را مىديدى ولى کماکان نشانههائى از کشمکشهاى دوران جوانى را در نحوه برخورد و پافشارى بر راهحلهاى محدود را احساس مىکردى. فضاى کنگره فضائى گرفته بود. سمت پيشنهادها کمتر ره به سوى ميهن داشت. سکولاريسم، دمکرات بودن ومشروطهخواهى کماکان به بحثها سمت و سو ميداد. هر کس بهحق در سر سودائى داشت. سودائى از سر دلسوزى و احساس مسئوليت، که به تنهائى کافى نيستند. حاصل کار بسيار مثبت بود، ولى نگرانکننده. با منظر سکولاريسم ودمکرات بودن نمىتوان جامعه توفانزده را به پيش برد. پيشبرد امر دمکراسى، حقوق بشر و عدالت اجتماعى تحمل و بردبارى طلب مىکند. طرد خشونت در همه اشکالش وتحمل افکار گوناگون سرلوحه امر دمکراسى است.
در بالاى تالار شعارى نصب شده بود که حکايت از ٣۶ سال پيکار در راه صلح، دمکراسى، عدالت اجتماعى و سوسياليسم داشت. جنگ مسلحانه با افکار رژى دبره، جنگ کردستان وترکمن صحرا را چه مىناميم؟ آيا اينها پيکار در راه صلح است؟ دفاع از تحجر وسکوت در برابر کشتار دگرانديشان در آغاز دهه شصت پيکار در راه امر دمکراسى است؟ دفاع از پلشتىهاى سوسياليسم واقعاً موجود و چشم بستن در مقابل دروغهاى ياوهگونهى رهبران وقت حزب توده ايران را مىتوان پيکار در راه سوسياليسم ناميد؟ فضاى فکرى ما نياز به خانهتکانى جدى دارد. الهامبخش ما بايد و بايد و بايد جوانان و نسل جوان کشورمان، اين نسل اعتراض باشد. تنها و تنها از طريق پيوند با آنهاست که اگر بتوانيم ره بهجائى خواهيم برد. اسير فضاى خارج از کشور شدن ره به جائى نخواهد برد. در شب آخر با ديدن چهره خسته رفقا آزرو کردم:
بگذار
بر زمين خود به ايستم
بر خاکى از برادهى الماس و رعشهى درد
بگذار سرزمينام را
زير پاى خود احساس کنم
و صداى رويش خود را بشنوم:
رپُ رپهُى طبلهاى خون را
در چيتگر
و نعرهى ببرهاى عاشق را
در ديلمان
وگرنه چه هنگام مىزيستهام؟
کدام مجموعهى پيوستهى روزها و شبان را من؟
(احمد شاملو)
١۵ فوريه ٢٠٠۷
محمود حسينى شوشترى