به بهانه خواندن کتاب آقاى حمزه فراهتى

على‌اکبر آزاد

در کردستان و سنندج همان رفقاى فدايى که او تندروشان مى‌نامد ده‌ها روز زير بمباران و گلوله‌باران دربرابر رژيم مقاومت کرده وکسانى چون حسن جهان‌بخش هلى‌کوپترهايى را که به روى مردم عادى تيراندازى مى‌کردند، ازآسمان ساقط مى‌کرد وبراى همين هم در سال ١٣۶٠ با اينکه فدايى اکثريت شده بود از طرف رژيم همراه رفقا شفيع رمضانى و خسرو مايى در تهران دستگير و اعدام شد

کتاب آقاى حمزه فراهتى را از محل کنگره دهم سازمان فداييان خلق ايران (اکثريت) خريدم و با اشتياق خواندم. اين کتاب ازسرى کتاب‌هاى باارزشى است که خوانندگان را به واقعياتى که براى همه دوست‌داران جنبش فدايى و همچنين فداييان اکثريت اهميت دارد، نزديک مى کند. بيشتر کتاب‌هاى ديگرى را درمورد سازمان فداييان خلق ايران اکثريت خوانده بودم ازجمله کتاب‌هاى خانه دايى بوسف و کتاب سفر بربال‌هاى آرزو از نقی حميديان و همچنين کتابى از عباس سماکار در مورد خسروگلسرخى و کرامت دانشيان وگروه آنها مى باشد وبه نوعى به جنبش فدايى ربط دارد، در اينترنت هم منتشر شده است. نوشتن اين خاطرات از اين زاويه مهم است که اينها بخشى از تاريخ جنبش مبازره معاصر و همچنين جنبش فداييان و سازمان فداييان اکثريت است. اميد است که اين خاطره‌نويسى‌ها ادامه يابند و هرچه بيشتر اين تاريخ را به رويت همگان برسانند و خوبی‌ها وبدی‌هاى آن را نمايان سازند.

در مورد کتاب آقاى فراهتى نکته بايد در نظر گرفته شود که ايشان خدمت بزرگى را به نسل امروزى ازاين زاويه کرده‌اند. ايشان توانسته‌اند مقدارى ناگفته‌هايى که به‌ذهن هيچکس از دوستداران صمد بهرنگى نمى‌رسيد، روشن کنند. اما با ديد امروز اين نوشته هيچ ضررى متوجه صمد نمى‌کند. زيرا ديد امروز بيشتر به آثار و کتاب‌ها ارزش مى‌دهد. هرچه آگاهی‌ها در ميان مردم بيشتر شود، همانا به کارهاى فرهنگى اهميت بيشترى داده مى‌شود. اگر ديروز صمدها با قهرمان بودنشان شناخته مى‌شدند، اما امروز کتاب‌هاى به جا مانده است که سخن مى‌گويند و اين کتاب‌ها همانا خود هستند که اهميتشان را نشان مى‌دهند و ديگر لازم نيست که صاحب قهرمانى داشته باشند. چون نوشته‌ها هستند که خدمت درازمدت مى‌کنند و لو آنکه صاحبانشان ديگر درميان نباشند و يا آن راهی را که ديروز نوشته بودند ديگر قبول نداشته باشند. اهميت ادبى يک اثر از بين نمى‌رود و با رشد فرهنگ مردم اهميت کارها تازه ديده مى‌شود. اين به‌ معناى درست بودن آن نظرها و ايده‌ها نيست، بلکه اهميت دادن به کارى است که شده است. کار آقاى فراهتى هم از اين زاويه مى‌توان مورد اهميت باشد.

برای داورى درست در مورد کتاب، برداشت‌هاى متفاوتى را که می‌توان از آن داشت طرح نمود. يکى اينکه کتاب ناگفته‌هاى زيادى دارد و حتا نتوانسته است به همهء سوالاتى که کتاب به شکلی مطرح مى‌کند جواب دهد. در کتاب خواننده انتظار دارد که روى بعضی مسائل بيشتر تکيه مى‌شد و به بعضی از مسائل ديگر کمتر پرداخته می‌شد. اگر اين کار مى‌شد شايد حجم ۵٢۵ صفحه‌اى کتاب کمی بيشتر می‌شد، اما اگر متد درستى به‌کار بسته مى‌شد و از مسائل بسيار حاشيه‌اى کاسته مى‌شد و همانا مسائل مهم ديگرى به‌طور مفصل شرح داده مى‌شد، در اين صورت حجم کتاب هم آنقدر زياد نمى‌شد و مى‌توانست حرف‌هاى بيشترى را در حجم کمترى بيان کند.

کتاب از نظر ديد و بحث فمينيستى واژه‌هاى ماسکولينيستى بسياری را در خود دارد که در فحش‌هاى داده شده از زبان اين و آن منعکس است. مثال مادر... و .... و يا اينکه اثر فرهنگ مردسالار و هموفوبيا را در آن مى‌توان به عيان ديد. البته اين نشانگر فرهنگ رايج در بين بخشى ازانقلابيون چپ بوده است و شايد برای نويسنده بيشتر اين مطرح بوده است که با اين کار از سنگينی کتاب بکاهد و آن را مقدارى تلطيف کند. اما در عصر حاضر اين در ميان بخش فرهنگى و روشنفکر جامعه اثر عکس دارد و می‌تواند به جای تلطيف، آن‌را برايشان ثقيل‌تر کند.

در بخش‌هاى ديگر کتاب به نظر مى‌رسد که تنها هدف نويسنده، اعلام برائت خود از شرکت در مرگ صمد است و اين در تمام طول کتاب حضوری قوى دارد. نويسنده مى‌توانست در همان بخش صمد آن‌را براى خواننده توضيح دهد و قضيه را فيصله دهد و در تمام کتاب مى‌توانست به موضوعات ديگرى بپردازد، اما چنين نکرده است. در کتاب بارها موضوع صمد به‌ميان کشيده شده است و همچنين اطرافيان صمد و اين نشان می‌دهد که نويسنده هنوز که هنوز است از تاثير صمد رهايى نيافته است و آنجا که بعد از تقريبا ١٠ سال هنوز در ايتاليا به‌خاطر همين سعيد سلطانپور را ازغرق شدن نجات مى‌دهد و يا اينکه بعد از انقلاب هم همين کابوس را با خود دارد. در زندگى عادى ١٠ سال کم نيست و دراين ١٠ سال چيزهاى زيادى فراموش مى‌شوند و طبعا نويسنده به‌عنوان يکی از زندانيان زندان شاه، اين امر مى‌بايست برايش رنگ ورويى کمتر مى‌داشت.

در بخش ديگرى ايشان به شخصيت‌هايى مثل بهروز سليمانى وحوادث کردستان ايران مى‌پردازد. ايشان روايتى را از شهرهاى کردستان مى‌دهد که براى خواننده اين شبهه را ايجاد مى‌کند که ايشان اينها را ازکسان ديگرى شنيده و تحقيق کرده است و اصلا به ذهن جور نمى‌آيد که نويسنده در يک آن هم در سنندج باشد وهم در مهاباد و در همه اينها دقيقا حضور ذهنى داشته باشد، مگر اينکه از کسى که درسنندج بوده باشد پرسيده باشد که خوب‌تر مى‌بود طورى به آن اشاره مى‌کرد. ايشان يوسف کشى‌زاده را با على احسن ناهيد تنها مى‌آورد، اما يا نمى‌داند ويا ذکر نمى‌کند که احسن ناهيد درسنندج به‌همراه برادرش شهريار ناهيد و فدايى ديگر جميل يخچالى در فرودگاه سنندج تيرباران شدند. اين هم يکى از آن نکته‌هايى مى‌باشد که نويسنده اطلاعاتش دقيق نيست. در مورد بهروز ايشان مى‌گويد بهروز سليمانى قبول نمى‌کرد که سازمان اسلحه در کردستان را زمين بگذارد و بهروز تند و آنارشيست بود. آنارشيسم يک مکتب فکرى مى‌باشد، درصورتيکه بهروز سليمانى آنوقت در سازمان فداييان بود واين سازمان آنارشيست نبود، بلکه مارکسيست لنينست بود. در ثانى شايد يکى ازعلل رفتن بهروز سليمانى با رفقاى ١۶ آذر دريک سال بعد همين باشد. چون کسانى که از نزديک بهروز سليمانى را ديده بودند، هميشه براى او احترام ويژه‌اى قائل بودند، به‌عنوان انسانى و کلمات آنارشيست و تندرو درمورد بهروز سليمانى صدق نمى‌کند.

يکى ازاشتباهات سازمان در کردستان همانا ناديده گرفتن شخصيت‌هايى چون بهروز بوده است و بهروز اگر مخالف بود، بعدا ثابت شد که سازمان چه پشت جبهه‌اى را از دست داد و با حمله رژيم مى‌توانست بعدا اين پشت جبهه براى نجات انسان‌ها به‌کار آيد تا مجبور به مهاجرت به شوروى نگردند و بعد اينکه سازمان در صورتيکه که کادرهايى مانند بهروز وغيره در جنوب کردستان وسنندج داشته، برچه اساسى مرکز کردستان سازمان را بايد در مهاباد سازماندهى کند و برايش رهبران غير بومى از نقاط ديگر ايران نظير آقاى حمزه و جواد و... بيآورد.

درکل آقاى حمزه همان روايت يک ناآشنا از مناطق کردستان را دارد تا آشنايى که بتواند آنجا را رهبرى کند وهمانا اشتباه و بيگانگى سازمان با کردستان در همين بود و بعدا هم کسانى که ازاين سياست‌ها ضربه ديده بودند و با بخش سازمان ما اکثريت آمده بودند، همانا سياست‌هاى بهروز سليمانی‌ها رابيشتر تاييد مى کردند تا سياست ازهم‌پاشاندن تشکيلات کردستان سازمان و آواره کردن اعضای آن در شهرهاى ديگر را.

البته کتاب اينها رانمى‌‌تواند بشناسد و درمورد کردستان هم اشاره‌اى نارسا کرده است و چه بسا اين بخش مهم مبارزه را بسيار کم‌رنگ و بيشتر نقش خودش را در حد اين‌که آرپى جى را ازدست رفيقى گرفته تا به هلى‌کوپترى شليک نکند، نزول مى‌دهد. ايشان رفقاى فدايى و اکثريتى سازمان که با قهرمانى در راه ملت کرد جنگيدند و مبارزه کردند را يا نمى‌شناسند و يا مانند بهروز سليمانى تندرو مى‌داند. اما کيست که در منطقه اين رفقا را نشناسد و برايشان سر تعظيم فرود نيآورد.

با خواندن کتاب به انسان اين حس دست مى‌دهد که اين بخش چقدر با مسائل ملى مثل کردستان بيگانه بوده‌اند و با وجود تشکيلاتى به بزرگى کردستان سازمان از آن هيچ نيآموخته وهمه چيز پيرامون مرکز و رهبرى چيده شده است. اما خوبى آن دراين است که آقاى فراهتى شايد بداند که در کردستان پيشمرگ جوانى در سطح خود کارهايى کرده است که چريکى در زمان شاه توانانى و يا کارآيى او را نداشته است و همانا يک نظامى مثل حمزه نمى‌تواند شليک يک آرپى‌جى را در جنگ ببيند، اما شيفتهء چريک‌ مى‌شود. و نمى‌بيند که در کردستان و سنندج همان رفقاى فدايى که او تندروشان مى‌نامد ده‌ها روز زير بمباران و گلوله‌باران دربرابر رژيم مقاومت کرده وکسانى چون حسن جهان‌بخش هلى‌کوپترهايى را که به روى مردم عادى تيراندازى مى‌کردند، ازآسمان ساقط مى‌کرد وبراى همين هم در سال ١٣۶٠ با اينکه فدايى اکثريت شده بود از طرف رژيم همراه رفقا شفيع رمضانى و خسرو مايى در تهران دستگير و اعدام شد. و در بخش ديگر آنکه مبارزه فداييان اکثريت به شکل سياسى در سال ١٣۶۷ پايان نپذيرفت و همانا تا سالهاى بعد ادامه داشت و خواهد داشت.

درمورد مهاجرت کتاب حمزه فراهتى تصوير خوبى از کشور شوراها مى دهد و براى خواننده آن تصوير واقعى را برملا مى‌کند که براثر پروپاگاند در ذهن همهء ما فداييان اکثريت بر اثر نزديکى به حزب توده چيده شده بود. خدمتى که کتاب حمزه به نسل جوان مى‌کند در اين است که بخشى از واقعيات و ديده‌هاى نويسنده را منتقل مى‌کند و هرچند کوتاه تفاوت دو رژيم شاه و جهمورى اسلامى را برملا مى‌سازد. با وجود اينکه هر دو رژيم حقوق بشر را نقض کرده‌اند، اما خوف رژيم اسلامى که بر پايهء ايدئولوژى استوار است، براى يک مبارز بيشتر بوده است. هرچند اين رژيم‌ها در برابر انسان مبارز خويى ددمنش داشته‌اند. در کل کتاب خواندنى و جالب است و با بيانى شيوا به مسائلى که نويسنده خود تشخيص درستى آنها را مى‌دهد، مى‌پردازد. خواندن اين کتاب براى علاقمندان به سرنوشت مبارزان جالب خواهد بود.

٢٣ فوريه٢٠٠۷ برابر با ۴ اسفند ١٣٨۵