عاشقان کشتگان معشوقند
بر نیاید ز کشتگان آواز



هدایت سلطان‌زاده
20 اردیبهشت 1387 (9 ماه مه 2008)


ما درمورد شهامت و ایستادگی آنان شنیده بودیم. لیکن لحظه الوداع آنان، همچون حادثه‌ای فراموش ناشدنی، بر خاطر همه زندانیان نقش بسته بود. علی عظیمی، گوئی که سخنوری از سلاله خود پیشه‌وری است، با کلامی آتشین به سخن آغاز کرده بود، و مأموران زندان، پارچه‌ای بر دهان او انداخته و کشان کشان برده بودند.

ما نمی دانستیم که آنان را برای چه اعدام کرده اند. در خانواده ما کسی به سیاست علاقه ای نداشت تا من نیز حتی به صورتی مبهم، درکی از رویدادهای سیاسی داشته باشم. بالاترین رابطه خانواده ما با دنیای سیاست این بود که پدر بزرگ من می گفت که یک بار برای شیخ محمد خیابانی عبا دوخته است و چند بار نیز سخنرانیهای شیخ را شنیده است!
هنوز معنی خیلی از حوادثی که در شهرمان می گذشت، برایم نامفهوم بود. دوستان نزدیک من نیز به اقتضای محیط زندگیم، بیشتر شاگرد قالیباف بودند ولی پاره ای از خانواده های آنان، گویا در زمان فرقه درگیر بوده اند. مادر یکی از آنها، ننه دلاور چاق و چله ای به نام عصمت بود که می گفتند در زمان فرقه تپانچه می بست و خیلی از اهالی محل هنوز هم از او حساب می بردند. 
در آن زمان در تبریز معمول بود که بعد از هر حادثه ویژه ای، یک ویژه نامه ای نیز در باره آن منتشر می شد. نمیدانم من به چه انگیزه ای این ویژه نامه ها را می خریدم. من در کلاس اول یا دوم دبیرستان تقی زاده در راسته کوچه که به تازگی از قبرستان به مدرسه تبدیل شده بود، درس می خواندم. 
شعر سعدی با تیتر درشتی در صفحه اول ویژه نامه چاپ شده بود. عکسهای پنج نفر اعدام شده، یعنی ایوب کلانتری، حسن زهتاب سراب، خسرو جهانبان آذر، جواد فروغی الیاس و علی عظیم زاده جوادی نیز در یک ردیف و در زیر همان شعر، به ترتیب در کنار هم قرار داشتند. گوئی این شعر همچون رثائی حماسی بر این رفتگان سروده شده بود. فردای حادثه، اعدام شدگان دیروز، موضوع بحث در بین بچه ها در مدرسه بود و هرکسی که از خانواده و یا اطراف خود چیزی در این باره شنیده بود، با آب و تاب بیان می کرد. 
ویژه نامه دوصفحه ای، شرح مختصری از دستگیری و فعالیت سیاسی آنان، و نیز مشاغل اعدام شدگان را درج کرده بود. در بین آنان، چهره ای برایم آشنا بود و هنوز بعد از گذشت قریب نیم قرن، قامت لاغر اندام او شبیه فیلمهای قدیمی که به سرعت ازجلو چشمان آدم می گریزند، در برابر چشمان من است. نامش جواد فروغی الیاس بود و من فقط چهره اش را می شناختم بی آن که نامش را بدانم. 
پدر جواد فروغی، دربان نوانخانه تبریز در محله پیکریه بود. ساختمان نسبتا قدیمی، که درست روبروی تیمارستان قرار داشت. پدر بزرگ من، خیاط مجموعه پرورشگاه و نوانخانه و تیمارستان بود و محل کارش نیز در دو اطاقی در بالای همان ساختمان نوانخانه بود. از پنجره اطاق روبرو، ساکنین دارالمجانین نگونبخت را می شد مشاهده کرد، که یکی از آنها می گفت پنج ملیون سال است که در آنجاست، و دیگری نیز هر روز بلند بلند سخنرانی می کرد که او نادرشاه افشار است و یا اکنون وارد تالار آینه شده است. پنجره دیگر به حیاط نوانخانه مشرف بود و کمتر آدم از نظر جسمی سالم در آنجا به چشم می خورد. گاهی یکی از این بیچاره ها را می دیدی که مثل دیوژن فیلسوف خم شده و قورت قورت از آب کبود و کثیف حوض می خورد. 
تابستانها که مدرسه ها تعطیل بود، پدر بزرگ من برای این که در خانه از فرط بیکاری برای مادرم دردسری درست نکنم، مرا همراه خود می برد و یک سری خرده کاری برای مشغول کردن من برایم می سپرد. من خیلی کوچک بودم که جواد فروغی و پدرش را در آنجا دیدم. پدر جواد، در دهلیز ورودی نوانخانه، اطاقکی داشت و کنار آن یک صندلی می گذاشت و می نشست. آنچه که توجه مرا در آنزمان خیلی جلب می کرد، وجود یک رادیو نفتی بود که کارهای چندگانه ای را انجام می داد. این رادیو اختراع روسها بود و از طریق یک چراغ نفتی که رادیاتی کوچک شبیه شوفاژهای قدیمی برحول خود داشت، کارمیکرد. گرمای چراغ ، انرژی حرارتی را به الکتریسته تبدیل می کرد و توسط یک سیم کلفت، به رادیو وصل می شد. بالای چراغ نیز یک سه پایه بلندی گذاشته بودند که معمولا پدر جواد غذای خود را روی آن می پخت. زمستانها، رادیو نفتی، کار بخاری را نیز انجام می داد. 
جواد خیلی وقتها بدیدن پدر پیر خود در آنجا می آمد، و چهره او از همانجا در خاطرم مانده بود. وقتی جواد را اعدام کردند، پیرمرد نیز دیگر در این دنیا نبود. مغموم و ساکت و خیره براین چراغ رادیو نفتی می نشست. گوئی منتظر آخرین پت پت این چراغ و خاموشی زندگی غمناک خویش بود تا رنج بی پایان او نیز پایانی گیرد. 
بعدها دیگر گذار من بر آنجا نیفتاد تا موج حادثه مرا در زمانی دیگر، با خاطره این عاشقان کشته معشوق در پیوندی مجدد قرار داد. 
در زمستان 1346، من در رابطه با فعالیتهای دانشجوئی، توسط ساواک دستگیر شدم. همسایه من در سلول انفرادی زندان قزل قلعه، مرد میان سالی از همان خانواده اعدام شدگان تبریز بود که در تهران فعالیت می کرد و گفته می شد که از طریق عناصر نادم و یا نفوذی، بعد از چهارده سال فراری بودن، لو رفته بود. او، اصغر زهتاب، عموی حسن زهتاب بود. خواهر او نیز همسر خسرو جهانبان آذر، جزو همان پنج نفر از اعدام شدگان بود. در طی این مدت، خواهر آقای اضغر زهتاب، از برادر فراری خود خبری نداشت. آقای زهتاب، مردی بسیار مقاوم، یک دنده و، با مناعتی حیرت انگیز بود. بعد از دستگیری، با دسته هاون به پای او کوبیده بودند و در برابر تهدید به زندان طولانی، در پاسخ زمانی، یکی از شکنجه گران و بازجویان باز مانده از کودتای 28 مرداد، گفته بود که خود را بیخود خسته می کنید. وقتی جوان بودم و قدم در این راه گذاشتم، اعدام خود را نیز در نظر گرفتم، و هر چیز دیگری را درحکم ارفاق به خودم می دانم. در همان زندان قزل قلعه، دست به اعتصاب غذا زد که کتابهائی را که هنگام دستگیری از خانه او برده اند، باید به او پس بدهند. از جمله این کتابها، نوشته های دکترتقی ارانی و مقداری از مجلات دنیا و غیره بود. ساواک این کتابها را به شرطی به او داده بود که به دیگر زندانیان ندهد و با آنها نیز تماسی نگیرد. بعدها که او را به زندان عمومی قزل قلعه منتقل کرده بودند، اجازه نداشت که بیشتر از نصف حیاط زندان قزل قلعه، آنورتر برود. ولی او ضمن قدم زدن، همان کتابها را به اشخاصی که اعتماد پیدا کرده بود، یواشکی رد می کرد. 
دو سال بعد، من دوباره گذارم به زندان اوین و قزل قلعه و قزل حصار و از آنجا به زندان قصر افتاد. سراغ آقای اصغر زهتاب را گرفتم. گفتند که در حیاط زیر آلاچیق نشسته است. این بار آقای زهتاب موهای کاملا سفید و ریش بلندی مثل تولستوی داشت. احساس کردم که در طول مدتی کم، زیادی پیر شده است. در طول تمامی سالهای زندان، حاضر نشد که به خواهر خود خبر دهد که دستگیر شده است. هرگز از کسی حاضر نشد کوچکترین چیزی را بگیرد. در زمستان سرد، در حیاط زندان زیر دوش آب سرد می رفت تا به دیگران نشان دهد که سردش نیست و نیازی به لباس گرم ندارد. ما ناگزیر بودیم برای کشاندن او به پای بخاری برای گرم شدن، بازی شطرنج بی پایانی را به نوبت ادامه دهیم. زمان ورود ما به زندان قصر، زندانیان سیاسی به اعتراض به کیفیت بد غذا و ضرورت نظارت خود زندانیان بر غذا، از گرفتن غذای زندان امتناع می کردند و ما ناگزیر به اتکاء به خانواده های خود بودیم. به همین دلیل، آقای زهتاب نمی گذاشت کس دیگری ظرفها را بشوید و می گفت اگر نگذارید من ظرفها را بشویم، منهم غذا نخواهم خورد. ما ناگزیر تن درداده بودیم. آقای زهتاب درجوانی، به گفته خودش "باغیرساخچی" بود و لی در سالهای فرار، به نقاشی ساختمان روی آورده بود. 
وقتی من از زندان قصر، راهی تبعید بسوی زندان یزد شدم، آقای زهتاب دومرتبه در حال اعتصاب غذا بود که زندان باید برای او امکان کار فراهم کند. تا روز تبعید به یزد، من مامور مراقبت از او بودم که اگر دچار ضعف شد، آب قندی در گلوی او بریزم. هنگام رفتن به حمام نیز، هر دوشی که او می رفت، من ناگزیر از پریدن به دوش پهلوئی بودم که از زیر یا از بالا، مراقب حال او باشم. این وظیفه را، اسماعیل ذوالقدر، آن نازنین مرد شور انسانی، که حساسیت مادرانه ای نسبت به همرزمان همبند خود داشت، بر عهده من گذاشته بود. 
در زندان قصر، ما با دیگر بازماندگان پرونده اعدام شدگان تبریز، مثل آقای مجید امین مؤید، که بیشترین زندان در بین این گروه راکشید، آقای بدرالدین مدنی و حمید فام نریمان آشنا شدیم. مدتی بعد، ما با آخرین گروه بازمانده از افسران حزب توده، عباس حجری، محمد علی عموئی، اسماعیل ذوالقدر، پرویز حکمت جو، رضا شلتوکی، ابوتراب باقرزاده، که نام حرمت برانگیزشان و بیداد رفته بر آنان همواره بر حافظه ام نشسته است، به انضمام صفرخان، هاشم بنی طرفی، گاگیگ آوانسیان، هدایت معلم و آقای برزگر و چند تن دیگر همسفره و هم کمون شدیم. آقای امین مؤید، به دلایلی می خواست مجزا باشد. 
در مورد اعدامهای تبریز، گاهی با آنها به گفتگو می نشستیم. اینان، ادامه دهندگان فعالیت فرقه دموکرات آذربایجان و متهم به عضویت در حزب توده و آخرین گروه بزرگی از آن طیف بودند که دستگیر شده بودند. همه آنان، آدمهائی زحمتکش و درد آشنائی بودند. شاطر حمید، از اعضای همان گروه بود که اعتصاب شاطرها در تبریز را سازمان داده بود. در بند سوم قصر بود و ما او را به صورت گاهگداری و هنگام رفتن به حمام می دیدیم. 
علی عظیم زاده جوادی، اگر قبل از دستگیری، پول مسافرت تا تهران را می داشت، شاید جان سالم به در می برد. عظیم زاده، کارگر کفاش، و به گفته هدایت معلم، مدتی سپورچی در شهرداری تبریز بود و خبر دار شده بود که در جستجوی او هستند. او به ایستگاه ترن در واغزال می رود تا راهی تهران شود ولی به خاطر نداشتن پول خرید بلیط، دومرتبه به خانه بر می گردد و دستگیر می شود. 
ما درمورد شهامت و ایستادگی آنان شنیده بودیم. لیکن لحظه الوداع آنان، همچون حادثه ای فراموش ناشدنی، بر خاطر همه زندانیان نقش بسته بود. علی عظیمی، گوئی که سخنوری از سلاله خود پیشه وری است، با کلامی آتشین به سخن آغاز کرده بود، و ماموران زندان، پارچه ای بر دهان او انداخته و کشان کشان برده بودند.
اکنون چهره های این عاشقان کشته معشوق در نظرم دوباره جان یافته اند و این که چرا آنان ایستاده بر خاک افتاده اند، و این آواز غمناک سعدی بر این خفتگان در خاک که انگار برای خاطر بزرگ آنان سروده بود، که :
شورش بلبلان سحر باشد
خفته از صبح بی خبر باشد
تیرباران عشق خوبان را
دل شوریدگان سپر باشد! 
عاشقان کشتگان معشوقند
هرکه زنده است در خطر باشد
عاقلان از بلا بپرهیزند
مذهب عاشقان دگر باشد