|
|
با گراميداشت نام و ياد "زندانيان اعدام شده" در تابستان 1367
و با احترام به بازماندگان و خانواده های آن فاجعه سياه
" مادران و همسران خاوران" فاجعه را برملا می کنند!
ميهن اميدوار
mihan_49@yahoo.ca
"مادران و همسران خاوران" اشاره به خيل مادران و همسران آندسته زندانيان سياسی
کشورمان دارد که در تابستان و پاييز سال 1367 با برنامه ريزی قبلی و پنهان از چشم
خانواده ها و افکار عمومی گروه گروه به دار آويخته شدند و شبانه در گورهای جمعی
خارج از شهرها با پيراهنهای خونين بر تن دفن شدند. "خاوران" که امروز "گلزار
خاوران" ناميده می شود، گورستانی است در جنوب شرقی تهران که چندين گور دسته جمعی و
صدها تن مرد و زن جوان و ميانسال از تبار آزادگان دگرانديش را در خود جای داده است.
فاجعه خوفناک و سياه کشتار جمعی زندانيان کاملا در نهان و سکوت انجام شد و پس از
گذشت 17 سال هنوز طراحان و دست اندرکاران آن به شدت از برملا شدن جنايتشان جلوگيری
می کنند.
مقاومت و پيگيری " مادران و همسران" قربانيان در بازگويی، برملا کردن و بازتاب
فاجعه، رفت و آمدهای مکرر و منظم به خاوران برای بر پا داشتن و شناساندن خاوران به
عنوان سمبل همه گورهای جمعی و انفرادی، و نشانه بارز جنايات هولناک و خشونت های بی
نظيری که در طول دهه 60 و به ويژه سال 67 بر جوانان و دگر انديشان ايران رفته، به
واقع شجاعانه و تحسين برانگيز است، و گواهی روشن از مبارزات زنان ميهن ما در مقابل
استبداد، ظلم و خشونت را می نماياند.
تعداد واقعی "جانباختگان" اين فجايع هنوز معلوم نيست. حدود چهار هزار و پانصد اسم
تنها برای فاجعه قتل عام سال 67 تا کنون مشخص شده و هويتهای بسياری هنوز نامعلومند.
در زمان وقوع اعدامها بسياری از "قربانيان"، دوران محکوميت خود را بطور کامل سپری
کرده بودند. بعضی در حال گذراندن حکم خود بودند. برخی را که پس از اتمام حکم آزاد
شده بودند بی دليل فراخواندند. و همه را مشمول جوخه های خشم و خون کردند.
نحوه با خبر کردن خانواده ها که ماههای تابستان 67 را به اميد ملاقات گذرانده بودند
خود خشونت تلخ و فاجعه پر درد ديگری است. در تهران اول بار وقتی تعداد زيادی از
خانواده ها پس از قطع ملاقاتها و بی خبر از وقوع فاجعه برای ملاقات عزيزانشان به
اوين آمده بودند، يک به يک برای ملاقات فراخوانده شدند، پدر، مادر يا همسر زندانی
با قامت های ايستاده و اميد ديدار "يار" به داخل محوطه اوين می رفتند و چند دقيقه
بعد خميده و شکسته در حيرت و ناباوری با يک يا دو ساک سياهی در دست بيرون می آمدند.
پدران، مادران و همسران آن شقايقهای آرميده در دشت خاوران و ديگر آرامگاهای بی نام
و نشان، هيچگاه از خوف اين فاجعه کمر راست نکردند و از بهت آن بيرون نيامده اند.
هنوز "ساکهای سياه" را به عنوان سهم خود از عزيزشان چون مردمک چشم نگاه داشته اند،
به اميد آنکه در آينده ای نه چندان دور، برای يافتن حقيقت به کار آيند.
سکوت و سرمايی سنگين، آن تابستان خونين و مذاب را بدرقه کرد. اما "مادران و همسران"
خاوران را نه گرما و سرما و نه هيچ تهديد و توهينی از سخن گفتن مکرر و پيگيری ماجرا
باز نداشت. آنها هر روز و ماه به خاوران آمدند و رفتند مادران داغدار ، پدران بغض
کرده ، گاه با عصا يا روی صندلی چرخدار، همسران سياه پوشيده جوان، کوچولوهای گوهر
دشت و اوين و... با فرياد های در گلو شکسته.
هنوز هر جمعه آخر سال و هر جمعه شهريور ماه از هر جای ايران که باشند به ميعادگاه
می آيند، گل می کارند و آبياری می کنند، شمع می افروزند، سرود می خوانند، سخن می
گويند، و سئوال می کنند تا مبادا خاکستر فراموشی بر آن نامها و جانهای شيفته بنشيند
و زشتی جنايتی که رفته است، پنهان باقی بماند. با اميد به اينکه حاصل اين تلاشها
بستری برای شناخت کژي ها، نفی خشونت، ترويج فرهنگ مدارا و رعايت حقوق بشر برای ما و
نسل های آتی را فراهم سازند.
------------------------------
آنچه در پی می آيد گفت وگويی است با يکی از "همسران خاوران"، خانم بانو صابری همسر
زنده ياد "عباسعلی منشی رود سری"، که در سال 1365 به جرم فعاليت سياسی با همسر و
فرزندانش دستگير می شود. "عباس" در اوين در حال گذراندن حکم 6 ساله محکوميتش بود و
تنها 28 سال از بهار زندگيش سپری شده بود وقتيکه موج اعدامهای کور و سبعانه تابستان
67 بهارش را خزان کرد. بانو نمونه يکی از "مادران و همسران خاوران" است که در اين
گفتگو بخشی از وقايع آن تجربه تلخ و خشن و نيز گوشه هايی از رنجها و تجارب خود و
فرزندانش را بازگو می کند.
درباره اولين آشنايی ها با همسرت و ازدواجتون بگو!
ــ عباس و من از اوايل انقلاب با هم آشنا شديم. اون موقع او دانشجوی رشته پزشکی
دانشگاه اصفهان بود. بواسطه دوستی و فعاليتهای سياسی که با خواهرم داشت به خونه ما
رفت و اومد ميکرد و ما همديگر را مِيديديم و به خاطر علاقه ای که به شعر و موسيقی
داشت و نزديکی روحی که به هم داشتيم، ديدارهای ما بيشتر شد. تا اينکه به خاطر عشقی
که بينمون ايجاد شد در 14 ارديبهشت1362، وقتی که هر دو 23 سال سن داشتيم ازدواج
کرديم. و اين همزمان بود با دستگيريهای گسترده و شکنجه و بازجويی و مصاحبه های
تلويزيونی که رژيم در ميون مخالفان سياسی اش راه انداخته بود، به همين خاطر ما هم
به تهرون اومديم و مجبور به زندگی مخفی شديم و اين وضع ادامه داشت تا سال 65 که
ماموران اطلاعات به خونه ما ريختند. علاوه بر او، من و بچه ها را هم دستگير کردند و
به زندان بردند.
زندگی مخفی يعنی چی؟
ــ يعنی اينکه ما خودمون رو از چشم ماموران اطلاعات و سپاه مخفی می کرديم. آدرس مان
را به کسی نمی داديم و به خونه پدر و مادر و اقوام و دوستان رفت و آمد نمی کرديم.
زندگی مشترکتون چطور می گذشت؟
ــ در جنوب تهران يک خونه قديمی و کوچيک اجاره کرديم . عباس درس خوندن را رها کرده
و در تهران شغلی پيدا کرد و با درآمد او زندگی ساده امان، سر و سامانی گرفته بود.
چند روزی مونده به اولين نوروز زندگی مشترکمون، دخترمون، بهاره، به دنيا اومد و دو
سال و نيم بعدش پسرمون بيژن، همه طول زندگی مشترک ما چهار سال هم نشد. در شرايط
بسيار سختی، دور از پدر و مادر و فاميل، با ترس و دلهره هميشگی از دستگيری و زندان
گذشت، اما بيشترين خاطره ای که از اون دوره يعنی زندگی مشترک با عباس دارم عشق و
صميميتی بود که به هم داشتيم و با به دنيا اومدن بچه هامون اميد هم به عشقمون اضافه
شد، اميد و آرزو برای بزرگ کردن بچه هامون.
شما ها در چه سالی و چطور دستگير شديد؟
ــ در نهم مرداد سال 1365 بود که من و عباس و بهاره که اونموقع دوسال و پنج ماهه
بود و بيژن که تازه به چهار ماهگی رسيده بود توی خونمون توسط تعدادی مرد که بی خبر
وارد خونمون شده بودند دستگير شديم. ما رو به کميته مشترک بردند. من شش ماه اونجا
درانفرادی بودم، البته سه ماه اولش بچه ها هم با من زندونی بودند، بعد از 6 ماه با
وثيقه آزاد شدم و به خونه پدر و مادرم دراصفهان برگشتم. عباس را به اوين فرستادند
واونجا موند تا تابستون 67 که ساکش را به ما دادند.
در زندان بچه ها را چطور اداره می کردی؟
ــ من و بچه ها اونجا در يک اتاقک يا سلول دو در يک مترزندگی می کرديم. هر شبانه
روز می تونستيم چهار بار از دستشويی استفاده کنيم. کوچکترين امکانی بهداشتی برای
بچه ها در اختيارم نبود. نه ملافه و بالش، نه شير حشک، نه پوشک. پيراهنی را که زير
مانتوم پوشيده بودم در آوردم و تکه تکه کردم ، به عنوان پوشک برای پسرم و همينطور
در دوره قاعدگی برای خودم استفاده ميکردم، جنس پارچه از تترون بود، و آب يا خون را
به خودش جذب نمی کرد. بچه مدام به خاطر خيسی زير پاش گريه می کرد. وقتی کهنه ها را
می شستم ، جايی برای خشک کردن نبود، تازه تعدادشون هم کم بود، بناچار کهنه های خيس
را به بچه می بستم. از اون هم بدتر مجبور بودم پسر چهار ماهه ام را با غذای زندان
که اغلب نپخته و سفت بود تغذيه کنم. غذا معمولا کم بود، بهاره اغلب سير نمی شد و
ولع داشت، معمولا تکه نانهای اضافی و خشک شده ای که ديگران در دستشويی ميذاشتند،
برميداشتم و با آب دهانم خيس می کردم و به بيژن می خوروندم. گاهی هم چای صبحانه را
برای خيس کردن نانهای خشک استفاده می کردم. وقتی ما رو به زندون بردند، پسرم تازه
دو روز بود که ختنه شده بود، بعد از چند روز عفونت کرد، از درد مدام گريه می کرد و
جيغ می زد. روزی پاسدار توی راهرو سرش را آورد تو دريچه و گفت: اين بچه رو خفه کن.
گفتم: بچه مريضه و بدنش عفونت کرده. اومد تو و جای عفونت و تورم و چرک رو به چشم
خودش ديد، در رو بست و رفت. چند روز بعد بيژن را از من گرفتند وپيش دکتر بردند. بعد
هم او را با داروهايی که آنتی بيوتيک بود به من دادند، ولی باز هم از پوشک و شير
خبری نبود. دو هفته ای گذشت، مرا برای بازجويی صدا زدند، پسرم به بغلم بود و دست
دخترم در دستم به اتاق بازجو رفتيم. يادم نميره اونجا دخترم با انگشت خرده غذاهای
روی ميز بازجو را با انگشتهای کوچيکش ور می چيد و به دهنش ميذاشت. خيلی ناراحت و
عصبانی بودم. اونروز جلسه بازجويی رو به سئوال و جواب به خاطر وضعيت بچه هام تبديل
کردم و به اونها گفتم که بايد فکری برای بچه ها بکنند. دو ماه بعد پسرم اسهال خونی
گرفت، اونجا ديگه مجبور شدند عليرغم خواستشون اجازه بدند که بچه ها به پدر و مادرم
سپرده بشند.
چرا از اول بچه ها را به مادرت ندادند؟
ــ اونها نمی خواستند که کسی از دستگيری ما مطلع بشه، برای همين هم تا اون زمان از
خبر دادن به پدرو مادرم برای گرفتن بچه ها خودداری می کردن. حتی يکبار مرا مجبور
کردند که به طور عادی و معمول به مادرم زنگ بزنم و احوالپرسی کنم، تا متوجه دستگيری
ما نشند.
برای حموم کردن چه امکاناتی داشتيد؟
ــ هفته ای يکبار 15 يا 20 دقيقه، اجازه داشتيم از دوش در يک محفظه خيلی کوچيک که
اطرافش با نايلون سياه پوشيده بود استفاده کنيم. البته اين مدت زمان برای شستن بچه
ها و خودم بود. در مدتی که بچه ها اونجا بودند واقعيتش اينه وقتی برای خودم نمی
موند، معمولا به سرعت و با نگرانی از سرد شدن آب اول پسرم را می شستم، بعد او را
بيرون محفظه پلاستيکی روی روزنامه می خوابوندم و با هر چه نيرو در دستم داشتم تند
تند دخترم را می شستم. يک روز در حموم که بوديم به خاطر حرصی که می زدم و ترسی که
از سرد شدن آب داشتم ، يکباره عضلات دستم سفت شد و به همان حالتی که بود موند. صورت
وحشتزده بهاره مرا متوجه وضع خودم کرد. با دهانی باز و چشمانی بيرون زده به دست و
بدن خشک شده و قيافه پريشان من چشم دوخته بود.
مدتی که همسرت زندان بود ملاقات هم داشتين؟
ــ مدتی بعد از آزاد شدنم دوهفته يکبار، برای 10 دقيقه از پشت ديوار شيشه ای و با
تلفن ملاقات داشتيم، گرچه که در طول همان مدت هم دو بار و هر بار سه ماه ممنوع
الملاقات شديم. يادمه که در تاريح 10 مرداد سال 66 بعد از سه ماه ممنوعيت، ملاقات
داشتيم، اونروز بهم گفت که با ساير زندانيان بند بخاطر اولين سالگرد دستگيريشون
مراسم يادبود گرفتند.
از آخرين ملاقاتتون چه خاطره ای داری؟
ــ همه ثانيه هاش رو در ذهنم دارم. در تمام مدتی که ملاقات داشتيم به من روحيه می
داد، چشماش پر از شادی و نشاط بود و برق می زد و خندان بود. حال و احوال همه فاميل
و آشنايان رو سئوال می کرد. و اميدوار بود که دوره زندونيش تموم بشه و به خونه
بياد. اون روز پيراهن گرون قيمتی را که به خاطر سالگرد ازدواجمون براش فرستاده بودم
پوشيده بود، خيلی بهش می آمد. هنوز هم وقتی قيافه اش رو تجسم می کنم همونی هست که
در ملاقات آخر ديدم.
بچه ها چه چيزهايی از او در يادشون دارند؟
ــ پسرم خاطره ای از پدرش نداره، او سه ماهه بود که پدرش را از او جدا کردند، و چون
برای ملاقات بايستی از اصفهان، محل زندگيمون، به تهران می رفتيم و برای ملاقات
هميشه ساعتها معطلی و برو و بيا داشتيم، بيشتر دفعه ها نمی تونستم او را ببرم، اما
دخترم چون بزرگتر بود هر دو هفته يکبار به اين سفر می اومد. و خوب خاطره هايی از
پدرش در ذهنش مونده، هم از دوره قبل از دستگيری که با پدرش به پارک می رفت و هم
دوره ای که پدرش را در زندان می ديد. او هنوز خاطره ديدارهای کوتاه با پدرش رو در
اون فضای زندان که برای هر بچه ای عجيب و غريب است به ياد مياره، و حرفها، خنده ها
و حتی شعرهايی را که پدرش در اون وقت کم براش می خونده يادشه.
در طول سالهايی که او در زندان بود، آينده را چطور برای خودت تصوير ميکردی؟
ــ هميشه فکر می کردم که اون برميگرده خونه و ما چهار تايی با هم زندگی می کنيم.
خودش هم همين اميد رو داشت. من و بچه هام و پدر و مادرم که اون موقع با اونها زندگی
می کرديم و پدر و مادر خودش که واقعا عاشقش بودند منتظر تموم شدن دوره زندون، آزادی
و برگشتش به خونه بوديم.
يعنی انتظار اعدام شدنش رو نداشتی؟
ــ من اصلا انتظار چنين چيزی رو نداشتم، او فقط فعاليت سياسی کرده بود و در دادگاه
هم محاکمه شده بود، حکم شش سال زندان داشت، من بيشتر اميدوار بودم که مدت زندانيش
کم بشه، چون شش سال زندان برای فعاليت سياسی و نه مسلحانه و اينجور چيزها زمان
زيادی بود.
خبر اعدامش رو چطور دريافت کردی؟
ــ آخرين ملاقات ما 26 تير ماه سال 1367 بود، بعد از اون ديدار خانواده ها با
زندانيان قطع شد. اما ما به روال هميشگی، هر دو هفته يکبار به تهران می رفيتم و روز
ملاقات جلو زندان اوين بوديم. در يکی از اون هفته ها، من نتونستم برم تهران. پدر
عباس و خواهرش که شوهر او هم اون موقع زندونی اوين بود از بی بالان (از توابع
کلاچای) به تهران رفتند، اون روز 28 آبان 1367 بود، صبح که پدر و خواهر عباس به
اوين رجوع می کنند، بهشون گفته ميشه: حالا بريد، ساعت يک بعداز ظهر بياييد برای
ملاقات. اونطوری که خواهر شوهرم، شهربانو، بعدها برام تعريف کرد، اونروز جلو زندان
اوين تعداد زيادی از پدر و مادرها، همسران، و بچه های کوچيک و قد و نيم قد به همراه
مادرهاشون و يا مادر بزرگهاشون جمع بودند. يکی يکی اونها را صدا می زدند و به داخل
محوطه اوين هدايت می کردند، و بعد از مدتی ساکت و شکسته برمی گشتند با يک يا دو
ساکی در دستشون که حاوی لباسها و وسايل شخصی عزيزاشون بوده.
خواهر عباس به من گفت که وقتی ما را صدا کردند فقط پدر را به داخل محوطه راه دادند،
وقتی او برگشت ديدم دستش خاليه و خيلی خوشحال شدم، پدرم اومد نزديک و گفت: بابا من
نتونستم! تو برو ساک برادرتو بگير و بيار.
شوهر شهربانو چی شد؟ آزاد شد؟
ــ شوهر او، بهروز يوسف پور کارمند آموزش و پرورش بود و يکسال و نيم حکم داشت. و
تير ماه همون سال هم دوره زندونش تموم شده بود. اما در زندان نگهش داشتند و در
ديماه همون سال ساک اورا هم به پدرش تحويل دادند. شهربانو و کاوه 3 ساله که منتظر
آزادی يوسف روزشماری می کردند در بهت و حيرت براش مجلس عزاداری بپا کردند.
شهربانو حالا چه می کنه و کجاست؟
ــ او همچنان با پدر و مادرش در بی بالان زندگی و کشاورزی می کنه. اوعمرش را با کار
کردن و بزرگ کردن پسرش که حالا دانشجو هم هست گذرونده.
توی ساک چی بود؟
ــ تو ساک عباس لباسهاش ، حوله ، عکس بچه ها، حلقه ازدواجمون و چند شعر بود که خودش
نوشته بود.
وصيت نامه هم بود؟
ــ وصيت نامه ای به ما ندادند، چندين بار برای گرفتن وصيت نامه اش به اوين و
دادستانی رفتم اما هر بار می گفتند، نخواسته وصيت نامه بنويسه. از کسانی که او را
در زندان ديده بودند شنيدم که او چند روز پيش از مرگش ميدونسته که اعدامش می کنند،
همين معلوم می کنه که يا بهش فرصت و امکان نوشتن ندادند، و يا نوشته اش را هم از ما
پنهان کرده اند.
شعرهايی که نوشته در چه مورد هست؟
ــ شعرهاش در مورد اتفاقات ومسائلی هست که پيشامد می کرده، مثلا شعری برای پسرم
نوشته، يا شعری براي خواهرم وقتی که فهميده شوهرش را زندون کردند.
هنوز نگفتی که به تو چطور خبر دادند؟
ــ همون روزی که پدر و شهربانو به شمال بر ميگردند، من هم عصر از سر کارم به خونه
اومدم يک قاب عکس هم از سر راه خريده بودم، دو تا قاب که مثل يک کتاب باز و بسته می
شد . داشتم عکس هاِی عباس را تو قاب جا می دادم که پسر خواهرم اومد و گفت: پدر عباس
تلفن زده و گفته پاشو بيا شمال. پرسيدم ملاقات داشتند؟ گفت: نه نداشتند. همين موقع
دوست و همشهريمون، خانم بهزادی که خواهرش در زندان اوين کشته شده بود، به خونه ما
اومد وديدم که چشمهاش پر ار اشکه و سراغ خواهرم را می گرفت.من هنوز به کار خودم
مشغول بودم عکسها رو تو قاب گذاشته بودم و در خيالات خودم سير می کردم. همسايه مان
هم که چند دقيقه پيش اومد و بچه ها رو به خونش برده بود برگشت. او هم اينبار گريه
می کرد. خواهرم و مادرم هم گريه و پچ پچ می کردند، با شک و اضطراب پرسيدم چی شده؟
وقتی ديدند حواسم به اونهاست، خانوم همسايه خيلی نزدک اومد و گفت: شوهرت روکشتند.
چيز زيادی از اون روز در خاطرم نيست. يادمه با خانواده و همسايه ها تو اتوبوس نشسته
بوديم . يادمه توی خونه پدر و مادر عباس که برای دومين بار برای اعدام پسرهاشون
مجلس عزا می گرفتند، بودم. همه گريه می کردند و شيون می زدند. عباس هم در حياط تو
لباسهای نو و قشنگی قدم میزد. و ديگه يادمه با خودم فکر می کردم که چه رابطه ای بين
گريه و شيون زنهای اطرافم و اومدن عباس هست . ظاهرا در اثر شوک ارتباط ذهنی ام با
محيط اطراف قطع شده بود.
چرا عزاداری دوم؟
ــ برادر کوچکتر عباس که سال 1360 دانش آموز 17 ساله ای بود به جرم هواداری از
مجاهدين اعدام شد. جسدش را به پدر و مادرش دادند بشرطی که شبانه دفنش کنند و کسی هم
در مراسمش نباشه . و اونها هم شبانه، پسر نو جوون رو کفن پوشوندند و دفنش کردند. و
بعد از اون هميشه داغدار بودند و با ترس و وحشت زندگی می کردند و نگران بچه های
ديگرشون بودند.
موضوع خواهر خانم بهزادی چه بود؟
ــ خواهر خانم بهزادی، شيدا بهزادی دوست و همشهری من بود، او هم تقريبا همزمان با
من ازدواج کرد، و با شوهرش که او هم مثل عباس فعاليت سياسی داشت به تهران مياد تا
دور از چشم پاسدارها و اطلاعاتيها زندگی کنند، اونها هم تقريبا همزمان با ما دستگير
ميشند. وقتی من در کميته مشترک در انفرادی بودم تا مدتی صدای دختر کوچولوش، شيرين،
را می شنيدم.و صدای راه رفتن خودش رو. بعدها فهميدم در همون تابستان 65 به خانواده
اش خبر دادند که شيدا در زندان خودکشی کرده. و عکسی هايی هم از او در حاليکه طناب
يا پارچه ای به دور گردنش پيچيده شده به خانواده اش دادند. خانم بهزادی پزشکه و
همون موقع از اونها پرسيده بود، در زندانهای شما وقتی کسی خودکشی ميکند اول او را
به دکتر می رسونيد يا اول از او عکس می گيريد!؟
شوهر شيدا، مهندس سعيد طباطبائی مرد مهربان، حساس و فهميده ای بود. ساک او را هم پس از فاجعه کشتار زندانيان، به خانواده اش تحويل دادند. خانواده
شيدا و هم خانواده سعيد از خانواده های سرشناس و با فرهنگ اصفهان هستند و داغ اين
مرد و زن جوون واقعا کمر اونها رو خرد کرد.
بچه ها چطور متوجه مرگ پدر شون شدند؟
ــ ميدونی، بچه های من و بقيه بچه هايی که اون سالها برای ملاقات پدر يا مادرشون به
زندان می رفتند و يا اونهايی که همراه پدر و مادرشون زندونی بودند با خيلی چيزهای
غريبی آشنا شده بودند، مثلا با کلماتی مثل بازجويی، بازپرسی، دادگاه آشنا بودند و
حتی اين کلمات را در بازيهاشون استفاده می کردند. همونجور که گفتم بهاره سه ماه با
من تو انفرادی بود، هر وقت برای بازجويی می رفتم او همرام بود، پسرم را بغل ميزدم،
و دست بهاره را ميگرفتم در حاليکه يکدستم به چادر مشکی و حجاب بود او را دنبال خودم
تو راهروها می کشيدم تا به اتاق بازجو می رفتيم. وقتی خبر اعدام عباس به خونه ما
رسيد، بهاره چهار سال و نيمه بود، اونروزها جز بهاره و بيژن سه بچه ديگه تو خونه
پدر و مادر من يعنی خونه پدربزرگ و مادر بزرگشون زندگی می کردند، به علت اينکه
پدرهاشون تو زندون بودند، يادمه اونروز يکی از همسايه ها اومد و بچه ها را به خونه
خودش برد تا شاهد شيون و زاری بزرگترها نباشن. توی راه خونه ی همسايه، آذر دختر 4
ساله خواهرم، به بهاره گفته بود: بهاره فکر کنم بابای مرا کشتند و بهاره جواب داده
بود: نه آذر، بابای منو کشتند. البته پدر آذر را هم در ادامه همين قتل عام زندونيها
در فروردين سال 1368 در تبريز اعدام کردند.
به پسرت چطور حالی کردی؟
ــ بيژن اون زمان نزديک به دو سال و نيمش بود، و تا چند ماهی چيزی بهش نگفتم، او
مثل هميشه صبحها که بيدار می شد از پدرش حرف می زد. و اولين جمله ای که می گفت با
کلمه ی "بابا مياد..." شروع می شد. يک روز صبح تا از خواب بيدار شد، داشت می گفت:
"بابام مياد، ماشين سوار می شيم، می ريم بيرون،..." بهاره به من اعتراض کرد و گفت:
چرا گولش ميزنی، بهش بگو که بابا ديگه نمياد. بهش بگو که بابا ديگه نيست. بيژن گفت:
يعنی من ديگه بابا ندارم؟ من گفتم: نه. پسرم تو ديگه بابا نداری. بابا ديگه نمياد.
او مدتی گريه کرد، اما بعد از اونروز خيلی کم از کلمه "بابا" حرفی زد.
بچه ها با مرگ پدر چه برخوردی کردند؟
ــ دخترم مدت کمی بعد از اون واقعه کاملا فلج شد، تمام بدنش فلج شد. اولش دکترها نا
اميد بودند و می گفتند خطر مرگش هست. بعد که اين خطر رفع شد، چندين ماه به
فيزيوتراپی می رفتيم. اونموقع زمانی بود که من بايد ساعتهای زيادی بيرون خونه کار
ميکردم. خواهرم از او پرستاری می کرد. فرش و وسايل زندگی رو که مادرم بهمون داده
بود فروختم و خرج مداوا کردم. هر چه بزرگتر شد، از جراحت و دردی که تو وجودش داره
کم نشد، او می دونه که پدرش به خاطر آزاديخواهی وطرفداری از عدالت ، بيرحمانه شکنجه
و کشته شده.
در مورد پسرم راستش هيچوقت نفهميدم، چطور اين درد بزرگ رو کشيد. فکر می کنم او همه
ی ناراحتی و تاثرش رو تو خودش و در خلوتش ريخت. تنها چند ماه بعد از اينکه فهميد که
پدرش ديگه نمياد خونه، وقتی برای مراسم يکی از فاميلها به گورستان رفته بوديم از من
پرسيد: قبر بابای من کدومه؟ قول دادم که قبر پدرش رو بهش نشون ميدم. چند ماه بعد که
برای اولين سالگرد قتل عام زندانی ها و برای ديدن خانواده هايی که دو سال پا به
پاشون برای ملاقات به اوين ميرفتيم به خاوران رفتم، پسرم رو هم بردم و اون محلی رو
که مادرها به عنوان گور جمعی بچه هاشون، گلبارون می کردن بهش نشون دادم و گفتم:
بيژن جان! بابات اونجا خوابيده. عکسی هم همونجا ازش گرفتم، تا اگر باز هم خواست
بتونه تماشاش کنه. بعدها او فهميد که اصلا ما خبری از محل دفن پدرش نداريم، فهميد
که من اونروز مجبور بودم بهش يک جايی را به عنوان "گور" پدر نشون بدم، اما تا حالا
هيچوقت به روم نياورده. و من هم هنوز نفهميدم که عباس کجا دفن شده.
بعد از او زندگی را چطور گذروندی؟
ــ بعد از او همون روالی رو که طی دو سال زندانی بودنش داشتم ،ادامه دادم. يعنی با
پدر و مادرم زندگی می کردم و از کمکهای بی دريغ اونها در بزرگ کردن بچه ها استفاده
بردم. مرا از شغل رسمی ام که آموزگاری بود اخراج کردند. شغلی در يک شرکت خصوصی پيدا
کردم و زندگيم در کار کردن و بزرگ کردن بچه ها می گذشت. برادرم، خواهرهام و شوهر
خواهرم هميشه پشتيبان ما بودند و لطف و محبتشون را از ما دريغ نکردند، و اين خوش
شانسی ما بوده. چون می دونم که خيلی از خونواده هايی مثل ما همين کمکها و امکانات
فاميل رو هم نداشتند. تا اينکه سال 1998 ميلادی از ايران خارج شديم. اينجا هم که
تطبيق پيدا کردن با محيط جديد و غربت و باز هم کار کردن و بودن با بچه ها. البته
اينجا ديگه خبری از آغوش گرم مادرم و نوازشهای پدرم نيست، و خاوران که هر ماه يکبار
ميعادگاه و تسلی بخش من بود.
با اين توصيفی که از حمايت خانواده و رنج غربت می کنی، چرا مهاجرت رو انتخاب کردی؟
ــ مهاجرت رو انتخاب نکردم. مهاجرت به من تحميل شد. مدتی بعد از کشتار زندانيها،
مدام هر ماه يا هر دو ماه و يا وقتی اتفاقی می افتاد، مرا برای سئوال و جواب کردن،
می خواستند. تلفن خونه را کنترل می کردند. اينها خيلی به من فشار روحی وارد می کرد.
چند ماهی قبل از خارج شدنم از ايران از من خواستند که پسرم رو هم به ديدن اونها
ببرم. هر چه سعی کردم اونها رو از احضار پسرم که تازه در شروع سنين بلوغ بود منصرف
کنم نشد، و بلاخره با پسرم رفتيم. و اين اولين و آخرين بار بود. و بعد از اون. پدر
و مادر و همه تعلقات زندگيم و خاوران رو گذاشتم ، فقط خاطره عباس رو برداشتم و از
طريق ترکيه اومدم بيرون تا بچه هام اون آزارهای غير انسانی رو که به من تحميل می
کردند نداشته باشند.
اونها در ملاقاتها چی می گفتند که تو اذيت می شدی؟
ــ هميشه وانمود می کردند که همه چيز و رفت و اومد و گفتگوهای ما را می دونند، از
من درباره دوست و آشنايان و فاميلها پرس وجو ميکردند. يکبار از من خواستند که کسی
را به عنوان دوست به خواهرم و شوهرش که در آلمان زندگی می کنند معرفی کنم، تا اون
شخص در آلمان با اونها تماس بگيره. حرفهاشون هميشه پر از توهين و تحقير بود. مثلا
از من می پرسيدند: ما می خواهيم بدونيم تو که شوهر نداری چطوری خود را ارضاء جنسی
می کنی؟. فشار روانی اين برخوردها و حرفها و بازجويی ها خيلی برام زياد بود. اينها
يه جور شکنجه روحی بود که به من و خونواده م می دادند و می خواستند به بچه هام هم
وارد کنند.
فکر می کنی اگر همسرت با يک مرگ طبيعی تر مثلا تصادف يا بيماری از بين می رفت،
برخورد تو با موضوع فرق می کرد؟
ــ جواب دادن به اين سئوال برام خيلی سخته. در همه روزها و مراحلی که تا حالا تو
زندگيم گذشته، هميشه احساس کردم خيلی به وجودش در کنار خودم و بچه ها نياز دارم. تا
اينجا امری طبيعيه. هر زنی وقتی همسرش رو از دست بده اين احساس رو داره. اما چيزی
که تفاوت داره اون شرايط و شکل مرگ همسرم و بقيه زندانيان بود. و اون نحوه هولناکی
که به ماها خبر را دادند. و ديگه بی خبری ما از جای دفن اونها، وصيت نامه و چهره
اونها در آخرين روزهای زندگيشونه. من هميشه يه جور درد گزنده و بهت و حيرت در وجودم
هست که گاه به گاه تغيير شکل ميده، اما هيچ زمانی کم نميشه، بيشتر هم ميشه. ميدونی
من آخرين بار او را زنده، خندان و پر از اميد ديدم و هميشه همين تصوير رو از او تو
ذهنم دارم. شايد اگر مرده او را ديده بودم، دفنش کرده بودم، و جای دفنش را می ديدم
از اين بهت و حيرت بيرون می آمدم.
بارها شنيده شده که "همسايه ها"در همدردی و دلجويی از خانواده های داغديده زندانيان
کمک های موثری کردند. نظر تو چيه؟ برخورد بقيه مثلا فاميل و يا دوستان و همفکران
شوهرت چگونه بوده؟
ــ همسايه ها برای من خيلی کمک و موثر بودند و من همين رو از خانواده های ديگه
شنيدم. فاميل و آشنايان متفاوت رفتار می کردند، کسانی از نزديکان بودند که بعد از
فاجعه ديگه اصلا سراغی از ما نگرفتند ، در حاليکه بعضی ها خيلی همدلی کردند. اما
وقتی اون اتفاق افتاد به طور کلی چامعه خيلی ساکت و صامت بود، ما واقعا کسی و جايی
را برای حرف زدن و التيام دادن رنجهامون نداشتيم . تنها اميد من و خيلی های ديگه
رفتن به "خاوران" بود. اونجا همدردهای ما بودند، مادرها و پدرها، همسران جوان و بچه
های قد و نيم قد، خواهر و برادرها و دوستان، اونجا می شد حرف زد و احساس همدردی
کرد. اما در مورد دوستان و همفکران همسرم پرسيدی، پاسخ را خود اونها بايد بدند. من
فکر می کنم به کسی مديون نيستم.
به نظر می ياد که از دوستانش گله ای داری؟
ــ بله دارم، البته نه از همه دوستانش، از تعداد کمی از اونها،..بعضی دوست ندارند
حرفی در باره اين فاجعه که به نظر من خيلی هم بزرگ بوده زده بشه. چندی پيش در مجلسی
داشتم در مورد همسرم و نحوه اعدامهای اون سال حرف می زدم. يکی از همفکران س |