يادداشت سياسی

چرا ٢٨ مرداد هنوز بر خاطره‌ها سنگينى می‌کند؟

امروز ۵٣ سال از کودتاى ٢٨ مرداد ١٣٣٢ گذشت. آن رويداد و اهميت آن براى امروز، هنوز از سوى نيروهاى سياسى ايران به گونه‌هايى متضاد ارزيابى می‌شود. همان گونه که برخى از روشنفکران مسلمان خواهان آنند که رويدادهاى خونين دهه ١٣۶٠ به فراموشى سپرده شود يا چک سفيد «بخشش» قبل از هر بحثى عمومى درباره آن رويدادها به امضاى همگان برسد، برخى از هواداران پادشاهى نيز از ما می‌خواهند ديگر ٢٨ مرداد را رويدادى بدانيم که به «تاريخ» پيوسته است، و تاريخ نيز از نظر آنان ربطى به سياست روز ندارد

اين روزها کسانى که رويدادهاى سياسى و فرهنگى اروپا را دنبال می‌کنند، در جريان انتقادهاى گسترده‌اى که متوجه گونتر گراس برنده جايزه ادبى نوبل شده است، قرار دارند. گونتر گراس بدون ترديد، بزرگترين نويسنده معاصر آلمان است. از وى آثارى جاودانى مانند «طبل حلبی» و «گربه و موش» انتشار يافته است. گراس بسيار پرکار است و همه کتاب‌هاى او با تيراژ ميليونى به فروش می‌رسند. نثر او شاهکار است. وى نه تنها نويسنده، که طراحى زبردست است که برخى از آثار خود را با نقاشی‌هاى سياه‌قلم مصور کرده است. گراس به عنوان نماد نويسنده متعهد شناخته شده است، نويسنده‌اى که در قبال مهم‌ترين مسائل آلمان همواره از موضعى انساندوستانه و صلح‌جويانه، از موضع يک دمکرات پيگير و يک هوادار عدالت اجتماعى صداى خود را به گوش افکار عمومى آلمان رسانده است. گراس که ده‌ها سال عضو حزب سوسيال‌دمکرات آلمان بود، در اعتراض به رأى اين حزب به شرکت در جنگ يوگسلاوى از عضويت حزب استعفاء داد و تنها پس از مخالفت قاطع دولت سوسيال‌دمکراتها و سبزها با اشغال عراق توسط آمريکا، با سوسيال‌دمکراسى آلمان دوباره آشتى کرد. ده‌ها سال فعاليت ادبى و سياسى گراس، از او يک اسطوره زنده ساخت، يک مرجع اخلاقى و يک مظهر دگرديسى آلمان خودکامگان و محافظه‌کاران به آلمانى دمکراتيک و مدافع حرمت و حقوق انسانها. کشور گراس بی‌شک بسيار مديون او است.
اما اين همه از ابعاد انتقاداتى که در روزهاى اخير از گراس می‌شود، نکاسته است. گراس در آخرين کتاب خود به نام «هنگام پوست کندن پياز» که چند روز پيش منتشر شد، براى نخستين بار فاش کرد که در سال ١۹۴۵، اندکى پيش از پايان جنگ جهانى دوم، به مدت چند هفته در صف نيروهاى مسلح «اس-اس» در عمليات جنگى شرکت کرده است. تا کنون همه گمان می‌کردند گراس در آن هنگام، دوره خدمت سربازى اجبارى در ارتش آلمان (ورماخت) را گذرانده است. در حالى که همه مردان و جوانان و نوجوانان آلمانى (از جمله پاپ فعلى) در سال‌هاى جنگ و به ويژه سال‌هاى پايانى آن، به اجبار می‌بايست به سربازى می‌رفتند، تنها حدود يک‌دهم آنها که اغلب آنها را داوطلبان هوادار هيتلر تشکيل می‌دادند، وارد نيروهاى اس-اس می‌شدند، نيروى مسلحى که در دهه ١۹٢٠ به عنوان گارد ويژه محافظ آدولف هيتلر رهبر حزب نازى تشکيل شد و در سال‌هاى جنگ تا حد متعصب‌ترين و جنايتکارترين نيروى ضربت ارتقاء يافت. اردوگاه‌هاى مرگ را اس-اس بود که اداره می‌کرد. اس-اس بود که به محض اشغال هر منطقه‌اى توسط آلمان، دست به تصفيه‌هاى خونين در آن منطقه می‌زد. دادگاه نورنبرگ پس از جنگ، اس-اس را يک نيروى جنايتکار اعلام کرد.
اکنون افکار عمومى آلمان دچار شوکى بزرگ شده است: گونتر گراس، بزرگترين نويسنده معاصر اين کشور، مظهر اخلاق در سياست، بيش از ۶٠ سال يک نقطه ضعف بيوگرافى خود را پنهان کرده بود. اصلاً مهم نيست که آن نقطه تاريک به خودى خود چه اهميتى داشته است. گراس در ١۹۴۵ هفده سال بيشتر نداشت و ده‌ها سال خدمات او به فرهنگ و دمکراسى آلمان پس از آن، می‌توانست عضويت چند هفته‌اى او در اس-اس را که طى آن به گفته خودش حتى يک گلوله هم شليک نکرده است، به کلى به فراموشى بسپارد، اگر اين دوره ۶٠ ساله سکوت در ميان نبود. اما اکنون، بزرگ‌ترين اسطوره زنده آلمان از سکوى افتخار به زمين افتاده است، به آن دليل که يک مقطع تاريک از زندگى خود را پنهان کرده بود. حتى اين که خود او آن مقطع را فاش کرد نيز سايه‌سنگينى را که بر او افتاده است کنار نمی‌زند.
امروز ۵٣ سال از کودتاى ٢٨ مرداد ١٣٣٢ گذشت. آن رويداد و اهميت آن براى امروز، هنوز از سوى نيروهاى سياسى ايران به گونه‌هايى متضاد ارزيابى می‌شود. همان گونه که برخى از روشنفکران مسلمان خواهان آنند که رويدادهاى خونين دهه ١٣۶٠ به فراموشى سپرده شود يا چک سفيد «بخشش» قبل از هر بحثى عمومى درباره آن رويدادها به امضاى همگان برسد، برخى از هواداران پادشاهى نيز از ما می‌خواهند ديگر ٢٨ مرداد را رويدادى بدانيم که به «تاريخ» پيوسته است، و تاريخ نيز از نظر آنان ربطى به سياست روز ندارد.
اما اين خواست‌هاى مصرانه براى به کنار نهادن و فراموش کردن اختلافات تاريخى به جايى نرسيده است. پس از نيم قرن، ٢٨ مرداد هنوز بر خاطره‌ها سنگينى می‌کند. چرا؟ من در اين باره بسيار فکر کرده‌ام. بحث‌ها درباره گونتر گراس اندکى مسير افکارم در اين‌باره را عوض کرد. مسئله از نظر من تنها اين نيست که نيم قرن پيش، اين يا آن نيروى سياسى چه کارنامه‌اى داشت (که البته اين نيز مهم است، اگر يک نيروى سياسى امروزى خود را وارث يک نيروى سياسى آن روز اعلام کند). سخن بر سر عطش جامعه به حقيقت نيز هست. تنها مسن‌ترها نيستند که حافظه تاريخى دارند. ايرانيان جوان بسيارى نيز هستند که از خود می‌پرسند چه آمد بر سر کشورى که همين دو هفته پيش، صدمين سالگرد مشروطيت آن را گرامى داشتيم و هنگامى که پادشاهى در آن پايان يافت، ٢۵ سال بود که در آن، قانون اساسى ١٢٨۵ به فراموشى سپرده شده بود؟ چه شد که صد سال است «درجا می‌زنيم»؟ مسئوليت اين عقب‌ماندگى تاريخى بر عهده کيست؟ تنها بر عهده بيگانگان؟ تنها بر گردن ارتجاع مذهبى؟ آيا می‌توانيم بر اين عقب‌ماندگى غلبه کنيم بدون آنکه ريشه‌هاى آن را بشناسيم؟
من نيز ترديدى ندارم که اختلاف درباره وقايع تاريخى باقى خواهد ماند، همان گونه که در ساير کشورها نيز باقى مانده است. امروز در آلمان ارزيابى واحدى از ماهيت «ورماخت» وجود ندارد. بسيارى از چپ‌ها، ارتش آلمان هيتلرى را نيرويى جنايتکار می‌دانند که مانند اس-اس، اگر چه نه در ابعاد اس-اس، به گونه‌اى سيستماتيک در نسل‌کشى و جنايات جنگى شرکت داشته است. اما راستگرايان و محافظه‌کاران در برابر طبقه‌بندى ورماخت به عنوان يک نهاد جنايتکار مقاومت می‌کنند. در ايران نيز شايد هرگز به ارزيابى واحدى از رويدادهاى تاريخى مانند انقلاب بهمن ١٣۵۷ نرسيم. اما اگر بخواهيم ايرانى بسازيم که اصولى مشترک، «قواعد بازی» و مبناى همزيستى و تا حدودى همکارى نيروهاى سياسى مختلف آن را تشکيل خواهد داد، اگر تنوع و کثرت گرايش‌هاى سياسى و اجتماعى در کشورمان را بپذيريم و بخواهيم حيات سياسى کشور را با چنين تنوعى بر اساس اصول دمکراسى و حقوق بشر سازمان دهيم، چاره‌اى نداريم جز اينکه در کتاب‌هاى درسى فرزندان خود اين اصول را توضيح دهيم و بگوييم کشور ما چه راهى براى رسيدن به اين اصول پشت سر گذاشته است. ناگزيريم پيشرفت‌ها و پسرفت‌ها را بشکافيم و بلايى را که بر سر مشروطه آمد بررسى کنيم. براى آنکه نسل‌هاى آتى به آينده دمکراسى در کشورشان اطمينان يابند و در دفاع از آن ثابت‌قدم باشند، بايد به فرزندان خود بگوييم که تضمين‌ها براى عدم تکرار تجربه‌هاى تلخ گذشته کدام است. اين تضمين‌ها نمی‌تواند جز اين باشد که مسئوليت ترک مسير پيشرفت و دمکراتيزاسيون در ايران روشن شود و اين نيز روشن شود که چه تمهيداتى براى جلوگيرى از تکرار آن تجربه‌ها انديشيده‌ايم.
امروز در ايران، برخى نيروهاى سياسى خود را وارث نيرويى اعلام می‌کنند که از ٢٨ مرداد ١٣٣٢ تا ٢٢ بهمن ١٣۵۷، مسئوليت حکومت بر کشور را بر عهده داشت. اين نيرو، از کشورى که بين ١٣٢٠ تا ١٣٣٢ در آن قانون اساسى مشروطه کمابيش رعايت می‌شد، کشورى ساخت که در آن قانون اساسى جاى خود را به «اوامر ملوکانه» داده بود. مسئوليت تاريخى آن پسرفت بزرگ در وهله نخست متوجه نيروى حاکم بر جامعه آن روز است. آرى، آن نيرو به جز به ورق‌پاره تبديل کردن قانون اساسى ١٢٨۵ و سرکوب فجيع آزاديخواهان، کارهاى ديگرى نيز کرد که امروز وارثان پادشاهى در فهرست افتخارات خود بر می‌شمارند. اما اين اقدامات، هيچ کس را از پاسخگويى به جامعه تشنه حقيقت نمی‌رهاند. يک دروغ تاريخى، يک کتمان کوچک حقيقت، کافى است تا اسطوره‌اى مانند گراس را يک روزه از سکوى افتخار به زير کشد. به خود و به جامعه تشنه حقيقت، دروغ نگوييم.

سهراب مبشرى
٢٨ مرداد ١٣٨۵