يادداشت سياسی

آزاديخواهان و شيوه‌هاى انتحارى مبارزه

چپ در سراسر جهان، حرمت جان فردفرد انسانها را پس از آنکه در طول قرن بيستم تحت‌الشعاع هدفى والاتر می‌ديد، امروز دوباره دريافته است و می‌رود تا به پيگيرترين پرچمدار آن تبديل شود. گام نخست، مصون و مقدس دانستن جان ديگران و تابو دانستن تعرض به جان همنوع است، و گام منطقى بعدى، مصون و مقدس دانستن نفس زندگى است، از جمله زندگى خود.

در برابر ماشين سرکوبى که از همه ابزارها در مقابله با انسانهاى اقدام‌کننده براى آزادى و حرمت انسانى، برخوردار است، انسانى که براى آزادى برمی‌خيزد، از وسايل و شيوه‌هاى فراوانى براى رساندن صداى دادخواهى خود به گوش جهان بهره‌مند نيست. اين، ميدان نبردى نابرابر است که در آن، يک طرف مجهز به همه سلاح‌هاست و طرف مقابل، محروم است از همه سلاح‌ها. در چنين آوردگاهى، روى آوردن به آخرين سلاح براى آنکه سلاحى ديگر ندارد، گاه اجتناب‌ناپذير به نظر می‌رسد، آخرين سلاح که همان جان است. در فرهنگ اساطيرى ملل مختلف، نمادهاى مختلف از تبديل جان خود به آخرين تيرى که به سوى دشمن غدار پرتاب می‌شود، فراوان است. در فرهنگ ما اسطوره آرش را داريم که در عصر ادبيات مدرن ايرانى، شاعر جاودان سياوش کسرايى بدان جلايى مضاعف بخشيده است. تاريخ معاصر ايران بسيار می‌شناسد انسانهايى را که به ميدان نبردى نابرابر رفتند و چون آرش، جانشان را تيرى کردند در اين مصاف ناعادلانه. نام «فدايی» که هنوز در عنوان شمارى از سازمان‌هاى چپ ايران هست، گواهى است از آن برهه از تاريخ ما. اين نام هنوز جادويى دارد که پشتوانه‌اش حماسه زندگى و مرگ آرش‌هاى زمان ماست.
آرش‌وار زيستن و مردن، پديده‌اى محدود به مبارزان ايرانى نيست. در سراسر جهان، يک نسل کامل از داودها در برابر گوليات‌ها جان بر کف نهادند و به عرصه نبرد رفتند. حتى براى آنهايى که چيز زيادى از آرمان اين مبارزان نمی‌دانند، نفس اين کار جاذبه‌اى سحرآميز دارد. بسيارند نوجوانانى که سينه‌ آنها مزين به دو نماد است: مسيح که جان خود را براى رستگارى هم‌نوعانش داد، و چه‌گوارا که خيلی‌ها او را مسيح به زمين بازگشته می‌دانند.
حتى در اروپاى غربى که امروز گاه با حيرت به آرش‌هاى امروزى مناطق ديگر جهان می‌نگرد، تا همين بيست - سى سال پيش تبديل جان خود به آخرين سلاح، پديده‌اى بيگانه نبوده است. هولگر ماينس عضو گروه بادر ماينهوف در ١٣ سپتامبر ١۹۷۴ براى سومين بار در زندان به عنوان اعتراض به شرايط نگهدارى زندانيان اين گروه، دست به اعتصاب غذا زد و اين اعتصاب غذا را تا مرگ خود در ۹ نوامبر همان سال ادامه داد. چند سال بعد، بابى سندز جمهوريخواه ايرلندى در زندان انگليس اعتصاب غذا کرد و جان باخت.
گذشت زمان اما، آوردگاه را دگرگون کرده است. بازماندگان بادر ماينهوف در دهه ۹٠ نخست اعلام کردند که ديگر عليه انسان‌ها قهر اعمال نخواهند کرد، و چندى بعد، با مبارزه قهرآميز، حتى عليه ساختمان‌ها و اشياء وداع کردند. ارتش جمهوريخواه ايرلند نيز ديگر مبارزه مسلحانه نمی‌کند، و «اتا» نيز در باسک پس از آنکه در سال‌هاى اخير قبل از انفجار هر بمبى تلفنى هشدار می‌داد تا کسى در نزديکى نباشد، با روى کار آمدن دولت ساپاترو در مادريد در مسير وداع با مبارزه مسلحانه گام نهاده است. چپ در سراسر جهان، حرمت جان فردفرد انسانها را پس از آنکه در طول قرن بيستم تحت‌الشعاع هدفى والاتر می‌ديد، امروز دوباره دريافته است و می‌رود تا به پيگيرترين پرچمدار آن تبديل شود. گام نخست، مصون و مقدس دانستن جان ديگران و تابو دانستن تعرض به جان همنوع است، و گام منطقى بعدى، مصون و مقدس دانستن نفس زندگى است، از جمله زندگى خود.
در دگرگون شدن آوردگاه و نگرش ما به عمل آرش‌وار، بی‌شک کسانى نيز سهم دارند که امروز از عمل فدايى ديگران سوءاستفاده می‌کنند تا مقاصد قدرت‌طلبانه خود را پيش برند. در ايران دهه‌هاى اخير، اين استفاده ابزارى بی‌شرمانه از جان ديگران، به ويژه هنگامى زشت‌ترين جلوه را يافت که خمينى به زير تانک رفتن يک نوجوان را ستود و از همه خواست تا از آن نوجوان پيروى کنند. بدين سان، «عمليات شهادت‌طلبانه» در استراتژى انواع و اقسام «جهاديست»ها جايگاه ثابتى يافت. اگر «انتفاضه اول» فلسطين در حد پرتاب سنگ کودکان و جوانان به سوى سربازان ارتش اسرائيل بود، صف «انتفاضه دوم» را کسانى تشکيل می‌دهند که به خود بمب می‌بندند تا همراه با خود، مردمى را که تنها دست تصادف آنها را سر راه عفريت مرگ قرار داده است به ورطه نابودى کشند. اوج عمليات «استشهاديون» را در روز ١١ سپتامبر ٢٠٠۶ ديديم. و همه اينها را کسانى هدايت و تجهيز می‌کنند که خودشان قرار نيست شهيد شوند.
و بدين سان است که شيوه‌هاى انتحارى مبارزه در جهان امروز، رنگ و طنينى بسيار نامطبوع يافته است. با اين حال، نوعى تمايز ميان آنکه ديگران را با خود به کام مرگ می‌برد و کسى که تنها خود را نابود می‌کند يا تا آستانه نابودى می‌برد، وجود دارد. سنت اعتصاب غذاى زندانى در اعتراض به شرايط حبس را در مقوله دوم ارزيابى می‌کنيم. اکبر گنجى روزنامه‌نگار شجاعى که بهاى افشاگری‌هاى خود درباره «تاريک‌خانه»هاى دستگاه سرکوبگر و آدم‌کش جمهورى اسلامى را با سالها زندان پرداخت، سال گذشته در زندان دست به اعتصاب غذا عليه نگهدارى طولانی‌تر از معمولش در زندان زد و اعلام کرد از مردن با اعتصب غدا ابايى ندارد تا همگان بدانند دستگاه استبداد چگونه انسانها را نابود می‌کند. اکبر گنجى تا مرز مرگ رفت و خوشبختانه به زندگى بازگشت تا امروز شاهد فعاليت مفيد او براى آزادى و دمکراسى در ايران باشيم.
اما دست زدن به اعتصاب غذا در زندان جمهورى اسلامى کارى خطير است که ممکن است سرانجام آن مانند سرانجام اعتصاب غذاى گنجى نباشد. از آنجا که جمهورى اسلامى به سرعت جسد اکبر محمدى را مدفون کرده است تا کسى نداند اين دانشجوى مقاوم چگونه جان باخته است، هنوز نمی‌دانيم اعتصب غذا در نزديک کردن اکبر محمدى به مرگ تا چه حد نقش داشته است. آنچه مسلم است، اين است که حکومت ايران اين حساب را براى خود کرده است که از ميان زندانيان سياسى، شمارى نابود خواهند شد، چه زير کتک و شکنجه چه با اعتصب غذا. حتى شايد اين، بخشى از روش برنامه‌ريزى شده حکومت براى مقابله به مخالفان باشد که برخى از آنان را خواه مستقيماً و خواه غيرمستقيم، يعنى به دست خود زندانيان، از ميان ببرد. هر از چندى، قرعه به نام يکى می‌خورد. ديروز، زهرا کاظمى بود و امروز، اکبر محمدى. و فردا، احمد باطبى؟
براى حکومت ايران، خود را بی‌اعتنا نشان دادن به جان افراد و به ويژه جان مخالفانش، بخشى از استراتژى بقاست. وقتى می‌بينيم اين حکومت چگونه با خونسردى از مرگ زندانيان سخن می‌گويد، مو بر تنمان راست می‌شود که با چه کسانی طرفيم؟ شکل‌گيرى چنين احساسى در مقابل حکومت، بخشى از راهکار خود اوست. خود اوست که می‌گويد: بنگريد، ببينيد که براى ما جان انسان چقدر بی‌ارزش است. ببينيد که چگونه انسانها را خرد و نابود می‌کنيم. بدانيد که براى بقا، دست به هر کارى خواهيم زد.
روى آوردن برخى مبارزان به پرداختن بالاترين بها براى دادخواهى، واکنش قابل درک نسلى از آزاديخواهان است در برابر موقعيت رقت‌انگيز «اصلاح‌طلبان» که به قول اکبر گنجى حاضر به پرداختن هيچ بهايى براى آنچه می‌خواهند و می‌گويند، نبودند و نيستند. نگارنده سالها پيش از آنکه خاتمى رئيس جمهور شود و اصلاح‌طلبى مرسوم، ديالوگى داشت با يکى از طرفداران بعدى جنبش اصلاحات در ايران. او اپوزيسيون خارج از کشور را به سخره گرفته بود که چقدر در ايران ناشناسند و بی‌نفوذ و بيهوده خود را سرگرم چيزى می‌کنند که نامش را مبارزه گذاشته‌اند. وقتى از او پرسيدم پس چاره چيست، پاسخش اين بود که اينها (يعنى حکومت) بالاخره خود از درون می‌پوسند و بايد آنها را به حال خود وانهاد. شايد هنوز شرمگين می‌شد اگر بگويد همين حکومت خوب است و فقط بايد کمى اصلاح شود. مشى اصلاح‌طلبان دوم خردادى چيزى نبود جز ادامه منطقى همان توصيه: به آنچه برايت مجاز شمرده‌اند اکتفا کن و مابقى را به زمان واگذار. اعتصاب غذاى اکبر گنجى در زندان، فريادى بود نه فقط عليه خود ستم، که نيز عليه آن تسليم به ستم. و از اين زاويه، قابل فهم.
اما بدعتى که گنجى گذاشت، راه رفتن بر لبه تيغ است. دادخواهى با به قول گنجى «پرداختن بها» از کجا به شيوه‌اى انتحارى فرا می‌رويد؟ از آنجا که جان انسانها را به خطر افکند. ما همه براى آزادى و حرمت انسان است که سخن می‌گوييم. تا روزى که هنوز می‌توانيم به شيوه‌هايى ديگر سخن بگوييم، چرا بايد روشهايى را برگزينيم که بهاى آن اين قدر سنگين است. سنگين‌تر از جان انسان، بهايى هست؟
ايکاش می‌توانستم اين سخن را به گوش احمد باطبى برسانم که پس از اعلام اعتصب غذاى او، از سرنوشتش اطلاع دقيقى در دست نيست. و ايکاش همصداهايى بيابم در اين ندا که اى دوستان! جان خود را عزيز داريد که گرانبهاترين گوهرهاى ماست. ستمگرانند که شما را نيست و نابود می‌خواهند. شما، مناديان زندگى، نبايد کار حکومت را آسان کنيد. انتخاب زندگى، ذلت نيست. شما می‌توانيد سرافراز بمانيد و نميريد، همان گونه که بسيارى هم‌بندان شما گواهند. ما، زنده شما را می‌خواهيم.
امروز، «فدايی» شعله‌اى است که آهسته و پيوسته نور می‌افشاند، قطره‌اى است که سنگ را می‌ترکاند. اين بهتر است از لهيبى که تنها دمى می‌پايد و بعد خاموش و خاکستر می‌شود.

سهراب مبشرى
١۹ مرداد ١٣٨۵