امروز زن ديگرى هستم

ناهيد حسينی

امروز من به عنوان يك زن و يك مادر بعد از ساليان متمادى كه ٨ مارس را جشن گرفته و گرامى داشته است، ميگويم من عاشقم، عاشق دوستى و بيشتر از هر چيز، صلح و امنيت پايدار براى كشور خود

من امروز به زن بودن خود از زاويه ديگرى مينگرم. امروز نميخواهم راجع به حق كشى زنان در عرصه هاى مختلف اجتماعى، سياسى ، اقتصادى و فرهنگى صحبت كنم. نميخواهم تكرار كنم كه در تمام دنيا، كم يا بيش ، به اشكال مختلف حقوق زنان را ناديده ميگيرند و هر لحظه زنى را به خاطر جنسيتش از حقوقش محروم ميكنند. امروز ٨ مارس براى من معناى ديگرى پيدا كرده است. امروز ميخواهم نمونه وار در مورد برخى كسانيكه در طول اين سالها ديده و شناخته ام و همچنين مختصرى از آرزوها و خواسته هايم سخن بگويم.
اكنون ديگر ساليان درازى است كه دور از كشور خود در خارج به سر ميبرم. در طى اين سالها به كشورهاى مختلف سفر كرده، با زبانها و فرهنگهاى مختلف آشنا شده و با مردم اين فرهنگها از نزديك در هم آميخته و معاشرت داشته ام. با مسلمان، مسيحى، يهودى، هندى و چينى دوستى و رفت وآمد كرده ام. اكنون هم در كالجى كار ميكنم كه يكى از دانشجويانم آفريقايى، ديگرى انگليسى، سومى آمريكاى لاتينى، بعدى از اروپاى شرقى و آخرى از خاور ميانه است، كه در كنار هم مشغول يادگيرى و آموختن هستند. در جايى زندگى ميكنم كه همسايه دست راستى ام فرانسوى، خانه دست چپى انگليسى و روبرويم لهستانى است. ديگر دنيا را آنقدر بزرگ نمى بينم كه فكر ميكردم.
تامارا هم محلى ام در تاشكند را كه تاتارى بود به ياد مياورم كه گرچه به زبانش سخت آشنا بودم اما ساعتهاى طولانى را در خانه يکديگر به گفتگو و مصاحبت با هم سر ميكرديم. بچه هايش با فرزندم بازى ميكردند و او هم پديرايى ميكرد. درست مثل خود ما ايرانيها؛ با اندك تفاوتى در نوع پيش غذا وغذاى اصلى و دسر. چاى سبز را به جاى استكان در يك كاسه كوچك ميريخت و با وسواس و دقت مواظب بود كه كامل پر نشود كه كاسه لبريز نشانه بى احترامى و نا خوشامد گويى به مهمان بود.
دختر جوان دانشجوى ارمنى را بياد مياورم كه در اتوبوس در ايروان با هم آشنا شديم. با اصرار او شب را به اتفاق فاميل مسافرم در خانه اش به سر كرديم. با مادر نابينايش غذاى ارمنى خورديم و با هم به موزيك ارمنى گوش فرا داديم. زمانيكه زلزله ارمنستان به وقوع پيوست، ديگر با من رابطه اى نگرفت و من بارها از ته دل براى او گريستم.
چگونه استاد ازبك خود را فراموش كنم كه در خانه اش براى من جشن فارغ التحصيلى گرفت، هنوز هديه هاى آنشب را به يادگار نگه داشته ام. به جاى شراب شير اسب سر ميز گذاشته بودند. او ميگفت شير اسب براى مادر باردار خاصيت هاى زيادى دارد و من چون حامله بودم با تلاش زياد توانسته بود آن را گير بياورد. در حاليكه به خوردن آن شك داشتم در جمع آنان آنرا نوشيدم . چگونه همسايه روسم را از ياد ببرم كه با هم به ماهى فروشى نزديك خانه ميرفتيم و ماهى زنده در آب انتخاب ميكرديم. او ماهى را تميز ميكرد و من مخلفات ايرانى را در شكمش ميگذاشتم. با هم شام ميخورديم و او از خاطرات سوسياليست شدنش برايم تعريف ميكرد و ميگفت كه چگونه روسها وسايل و تجهيزات دانشگاهى را از مسكو با قطارى كه يكماه در راه بود به تاشكند فرستادند تا دانشگاه بزرگ تاشكند درست شود. او ميگفت كه در يكى از كنگره هاى حزب كمونيست شوروى با هواپيما گلهاى سرخ به مناسبت ٨مارس براى زنان شركت كننده فرستاده شد.
چگونه همسايه اسكاتلندى ام را از ياد ببرم كه براى فرزندم پدر و مادر بزرگ بودند، مرا چون دختر خود دوست داشتند. آنها قاطى كردن آب و يخ را در ويسكى بى احترامى به ويسكى خوردن اسكاتلنديها ميدانستند. از رابرت برن شاعر ملى اسكاتلند برايم مى گفتند كه چگونه با عشق به سيزده معشوقه اش توانست آثار زيبايى بيافريند. به طورى كه هر ساله روز بخصوصى را به عنوان او جشن ميگيرند و از اشعارش مى خوانند و غذاى محلى خود هگس را ميخورند.
چگونه معلم زبان انگليسى ام كريستينا را فراموش كنم كه با كمكهاى موثرش وارد بازار كار انگليس شدم، با جوان كردى از تركيه ازدواج نمود و به مهاجرين زيادى در جا افتادن در كشورش كمك رساند. چگونه هلن را از ياد ببرم كه هميشه يار و ياور من در امورات شغلى و تحصيلى ام بوده است. چگونه رابرت را كنار بگذارم كه با صفا و صميميتى بى خدشه ايرانيان را دوست ميدارد.
چگونه جود سياهپوست مسيحى افريقايى را نام ببرم كه سالهاست با هم دوست و در امورات درسى و شغلى با هم مشورت ميكنيم ، با هم غذا ميخوريم و از اوضاع سياسى كشورهايمان صحبت ميكنيم. او سياست كنونى ايران در زمينه مبارزه با امريكا را تاييد ميكند و من از موضع صلح با او حرف ميزنم. ما هر دو به تدريس كامپيوتر اشتغال داريم و اين را هم ميدانيم كه تعداد قابل توجهى از ايرانيان و نيجريه ای ها در اين عرصه در لندن كار مى كنند. به خانه اش ميروم و براى پسرش كادو ميبرم ، مرا خاله صدا ميزند همانطوريكه پرستو مرا خاله صدا ميزد. چگونه لوئن را ذكر نكنم كه هميشه كمكهاى موثرش به ايرانيان بى چشمداشت بوده است.
و همينطور گيتى را دوست ميدارم ، از جكهايش ريسه ميروم و صداى قشنگش را تحسين ميكنم ، صداقت و مهربانيى سيما را دوست دارم و از استقامت و پايدارى فريده نيرو ميگيرم.
آرى دنياى واقعى من اينها بوده است، عليرغم ناملايمات و سختيها و گاهى كدورتها، با اين شيوه زندگى كرده ام. آن دنياى بزرگ ديروزى ديگر براى من خيلى كوچك شده است ، آنقدر كوچك كه همه چيز را ميتوانم به راحتى تصور كنم. من در دنيايم خيلى اشتراك ديده ام تا تفاوت، همه آدمها را مثل هم يافته ام ، هيچكس را كمتر يا برتر نديده ام، رنگ، نژاد، جنسيت و مذهب در قضاوتم نسبت به آنان تاثير نداشته است. امروز احساس ميكنم اين دنياى بزرگ حالت يك فاميل را دارد، ما همه اعضاء اين فاميل هستيم. پس چرا از بمب هسته اى، از كشت و كشتار و از جنگ صحبت كنيم؟ اگر مخارج جنگى صرف آبادى شود دنيا زودتر به دمكراسى و تمدن ميرسد. علی القاعده جنگ نميتواند خوبى، پيشرفت و امنيت به ارمغان بياورد. امروز دنيا در تنش است و من هم مثل شما نگران خانه كوچك خود هستم. خانه اى كه در آن مادر مريضم زندگى ميكند، برادرم صبح تا شب كار ميكند و خواهرم به تنهايى خانواده چهار نفره را ميچرخاند و تكه زمين زيبايى كه پدر و برادرم در آن خفته اند. همان جا كه هزاران جوان بيگناه از دست رفته در جنگ ايران و عراق، در بهشت زهرا در خواب ابدى فرورفته اند.
نه ديگر نميخواهم يك بار ديگر دلهره، ترس و نگرانى وحشت را در ميان هموطنان خود ببينم. با دوست دكتر عراقيم از طريق اينترنت ساعتها راجع به عشق و دوستى، جنگ و صلح، از آمريكا و انگليس تا آنفلونزاى مرغى صحبت مى كنيم. او از دست رفتن فردى از هموطنانش را با آنفلوآنزاى مرغى بهتر از كشته شدن يك عراقى به دست هموطنان خود يا سربازان امريكا ميداند. او ٢۶ سال دارد و ميداند كشورهايمان ٨ سال در جنگ خانمانسوزى كه صدام حسين آغازگرش بود سوخته اند. وقتى فهميد كه من از يادآورى حملات عراق به ايران و به خصوص شهر زادگاهم در غرب ايران آزرده ميشوم از من خواست هيچگاه در اين مورد براى او صحبت نكنم چون احساس شرم و ناراحتى ميكند. از جنگ متنفر است ولى تمام زندگى اش شاهد جنگ در كشورش بوده است، جنگ عراق با ايران، حمله عراق به كويت، تحريم اقتصادى كشورش و الان اشغال كشورش به وسيله آمريكا و بقيه ... و اين روزها پس از انفجار سامره، خودرا در خانه اش زندانى كرده است. دوست دارد به جايى آرام پناه برد، ميگويد جوانهاى به سن او ده سال پيرتر به نظر ميرسند. من چگونه ناراحت نشوم و از جنگ متنفر نباشم؟. نه من ديگرهرگز جنگ را براى هيچكسى نميخواهم.
امروز من به عنوان يك زن و يك مادر بعد از ساليان متمادى كه ٨ مارس را جشن گرفته و گرامى داشته است، ميگويم من عاشقم، ، عاشق دوستى و بيشتر از هر چيزى صلح و امنيت پايدار براى كشور خود. من امروز اجتناب از جنگ وجنگ افروزى در اين دنياى خود را پيش شرط گشايش در گره كور هرنوع استبداد و زورمدارى و عقب ماندگى، بى عدالتى و توسعه نيافتگى يافته ام. امروز براى من اجتناب از جنگ با توسل به تمهيدات و تداركات جنگى غِير مفهوم است. قربانيان صف مقدم چنين تمهيداتى مثل خود جنگ، از جمله هم صنفان من هستند. آيا سياست سازان منطقه اى كه كشور من هم در آن قرار دارد موفق به تامين صلح با وسايل صلح آميز و مهارزدن به روحيات جنگ افروزانه موجود خواهند شد؟ من واقعا نميدانم. سرگردان بين دو دنياى بِيم و امِِيد، من امروز با يك شاخه گل به استقبال زنان هم وطنم ميروم كه نگران وترسان از فردايى نامعلوم نه بر طبل روحيات جنگ جويانه ميكوبند بلكه آواى دوستى سر ميدهند و بذر صلح مى افشانند.