|
|
آيا "نه مادر"ها خطري براي جامعه محسوب مي شوند؟
مترجم: لاله حسين پور
براي برخي ، آنها (زنان بدون فرزند) مسئول زوال ملت هستند. براي برخي ديگر، آنها
مصرف کننده هايي بي ملاحظه هستند. براي زنان و مادران، آنها خط قرمز محسوب مي شوند.
آنها زناني خودخواه و موجوداتي غيرزنانه به شمار مي آيند. آنها سرزنش مي شوند که
نسل آتي را از بين مي برند.
توضيح مترجم: وقتي اين مقاله را از نشريه "اما" مي خواندم، متوجه شدم که مضمون و
هدف آن شايد در کليت خود از جامعه ما و مسائل و مشکلات دختران و زنان ايراني بسيار
فاصله دارد. در ترجمه آن شک کردم که آيا اصلا پيامي براي ايراني ها دارد؟
اما فکر مي کنم، اولا چنين فاصله هايي در جهش آتي جنبش زنان در ايران بسرعت حذف مي
شوند، ثانيا نشانه هاي آن را مي توان از هم اکنون در اقشاري از زنان ايران، هرچند
اندک، مشاهده کرد.
از طرف ديگر در خود جامعه آلمان نيز هنوز نمي توان از تعيين سرنوشت زنان توسط
خودشان بطور کامل صحبت کرد. اين مقاله قشر معيني از زناني که براي استقلال خود
مبارزه مي کنند را در نظر گرفته است که توانسته اند بسياري از حصارهاي مردسالارانه
در پيرامون خود را شکسته و از ميان بردارند، اما قشر بزرگي از زنان آلماني هم چنان
در اين حصار زندگي مي کنند و در واقع سرنوشت خود را اساسا به دست همسران خود سپرده
اند.
براي برخي ، آنها (زنان بدون فرزند) مسئول زوال ملت هستند. براي برخي ديگر، آنها
مصرف کننده هايي بي ملاحظه هستند. براي زنان و مادران، آنها خط قرمز محسوب مي شوند.
آنها زناني خودخواه و موجوداتي غيرزنانه به شمار مي آيند. آنها سرزنش مي شوند که
نسل آتي را از بين مي برند. تعداد مادرها نسبت به تعداد کودکان در مقايسه با گذشته
هرچه بيشتر مي شود. درگذشته هر مادر سه تا هفت کودک داشت و امروزه هريک يا دو کودک
داراي يک مادر هستند.
براي اينکه سئوال کنيم آنها واقعا چه هستند، دلايل کافي است.
نه مادرها!
ما در دوره بسيار جالبي زندگي مي کنيم. زنان ديگر دختران چشم و گوش بسته اي نيستند
که از خانه پدري به خانه شوهر بروند و گوش به فرمان اوامر شوهر باشند. امروزه هر
دختري شغل ايده آل خود را جستجو مي کند و ديگر زندگي زناشوئي زنجيري به پاي او
نيست. رابطه جنسي نبايد الزاما به باردار شدن بيانجامد و هم جنس گرائي ديگر بيماري
محسوب نمي شود. امروزه هر زني مي تواند بيوگرافي و سرنوشت خود را با اراده خود
تأمين کند.
آيا اين تمامي حقيقت است؟ هنوز نه!
زني که براي زندگي خود، بدون فرزند برنامه ريزي مي کند، از جوانب مختلف طرد مي شود
و بايد با بادهاي مخالف به مقابله برخيزد. او را به عنوان جاه طلب و يا ناتوان از
به عهده گرفتن نقش مادري مي شناسند. برخي او را غيرعادي و غيرطبيعي و تصميم او را
مبارزه با طبيعت قلمداد مي کنند. واقعيت اين است که امروزه تقريبا يک سوم زنان جوان
مايلند که بدون فرزند زندگي کنند و 40 درصد زنان تحصيل کرده تصميم به عدم باروري مي
گيرند.
مادر شدن اما، همچنان نرم جامعه است. رسانه ها پر است از مصاحبه ها و نشست هايي که
با افراد سرشناس و معروف در رابطه با برنامه بچه دار شدن آنان يا درباره فرزندان
آنان، در باره احساس مادرانه و درباره توان هماهنگي فعاليت بيروني و نگهداري
فرزندشان، انجام گرفته است. باردارشدن به عنوان يک عملکرد شايان تحسين توسط زنان
محسوب مي شود. و عدم بارداري ناخواسته زنان، يک فاجعه قلمداد مي گردد. زن بدون
فرزند يک موجود ناقص و ترحم برانگيز تلقي مي شود و اگر با اراده خود از داشتن فرزند
سرباز زند، از ديدگاه جامعه به طبيعت خود پشت پا زده است و قادر نيست به قله خوش
بختي دسترسي يابد. او بزرگ ترين شانس زندگي خود را از دست مي دهد و هرگز نمي تواند
شخصيت خود را با نقش مادرانه تکميل کند. مطرح مي شود، اين زنان بچه داري را کار
سختي مي دانند و نسبت به خواب شب خود ارزش بيشتري قائلند تا نگهداري از فرزند خود.
آنها تنها به خود و لذات خود فکر مي کنند، تنبل هستند و تفريح و گردش خود را به
مسئوليتي که در قبال جامعه دارند، ترجيح مي دهند.
جالب اين جاست که جامعه نسبت به مرداني که تصميم مي گيرند بدون فرزند زندگي کنند،
چنين داوري نمي کند.
بسياري از زنان آرزوي داشتن فرزند دارند، اما نه همه زنان! اين واقعيت را بايد
دريافت که همه زنان به طور اتوماتيک بچه دوست ندارند و تمايلي به نگهداري از نوزاد
ندارند. برخي حتي نسبت به نوزاد خود نيز احساسي ندارند. با تمام اينها هنوز از
غريزه مادري صحبت مي شود. ريشه چنين تلقي اي در قرن 19 نهفته است. در دوره اي که
پزشکي مردسالارانه زن را تنها از زاويه ازدياد نسل مي نگريست. در آن دوره چنين بيان
مي شد که رحم يک زن به عنوان ارگان ازدياد نسل، کليه جوانب شخصيت او را هدايت مي
کند. در رحم زنان، توانايي هاي زنانه و خصوصيت هاي او رشد مي کند. به اين ترتيب است
که خصيصه دل سوزي و مهرباني و اينکه زنان به تنهايي نفعي براي جامعه ندارند و با
فرزند خود هويت مي يابند، جزو ويژگي هاي زنان شمرده شده و به عنوان يک خصلت طبيعي و
غريزي به زنان نسبت داده مي شد. زني که فرزندي به دنيا مي آورد و مادر مي شود، بايد
آن را به عنوان يک هديه و غنيمت تلقي کند و کسي که چنين غنيمتي را رد مي کند،
"نرمال" نيست.
در يک تحقيقات، پزشکان انگليسي رفتار مادران را درست بعد از زايمان زير نظر قرار
دادند و از نتيجه اي که گرفتند بسيار متعجب بودند. 40 درصد مادراني که اولين بار
زايمان کرده بودند، در لحظات اوليه بعد از زايمان هيچ تمايلي به نوزاد خود نداشتند.
اين تمايل ابتدا بعد از تأثيرات محيط، اطرافيان و خود نوزاد بر مادر بوجود مي آيد.
اگر زني تصميم به عدم داشتن فرزند بگيرد، همه به او با سوءظن مي نگرند و حداقل آنکه
پشت سر او درباره روش عجيب زندگيش حرف ها خواهند زد. آيا او هم جنس گراست؟ حتما مرد
مناسبي پيدا نمي کند و يا اينکه زني خود خواه و جاه طلب است.
بحث بر سر سيستم بازنشستگي در آلمان، صراحتا چنين زناني را که از بچه دار شدن سرباز
مي زنند مقصر اعلام مي کند. آنها مقصرند که جامعه را پير مي کنند. بدون فرزند حق
بازنشستگي نصف مي شود و غيره. اما چه کسي مي تواند تضمين کند که اين فرزندان در
آينده در خارج از کشور زندگي نکنند، يا به زير خط فقر سقوط نکنند و يا هيچ گاه به
صندوق بازنشستگي ماليات ندهند؟ نبايد فراموش کرد زناني که بچه دار مي شوند، مي
بايست مدت ها در خانه بمانند و يا کارهاي نيمه وقت به عهده گيرند. در حاليکه زن هاي
بدون فرزند تمام وقت کار مي کنند و بطور مرتب حق بازنشستگي پرداخت مي کنند علاوه بر
آن يک فرد مجرد و تنها مي بايست بسيار بيشتر ماليات بپردازد. در حالي که براي يک
بچه، دولت مي بايست هزينه بالايي به عهده گيرد. پر واضح است که بحث چه کسي؟ به کجا؟
چه اندازه؟ و چگونه؟ مي پردازد، بحث کاملا بي جا و بي ثمري است. بايد اين واقعيت را
پذيرفت که سيستم بازنشستگي کارکرد خود را از دست داده و بايد بجاي مجازات زنان بدون
فرزند، طرح ديگري براي سيستم بازنشستگي ابداع کرد. نه زني که تصميم به عدم داشتن
فرزند مي گيرد، خودخواه و خودپرست است و نه زناني که بچه دار مي شوند، مي توانند
سيستم بازنشستگي را از خطر برهانند.
براي زني که تصميم به عدم بچه دار شدن مي گيرد، مسلما فاکتورهاي مختلفي نقش بازي مي
کنند. تاريخچه و تجربياتي که در فاميل و پيرامون زن وجود دارد، شرايط اجتماعي اي که
بر او حاکم است، نقشه ها و برنامه هايي که براي آينده خود کشيده است، وضعيت و
موقعيتي که زن در آن قرار دارد، ايده آل هاي زندگي و غيره.
انسان صرفنظر از اينکه براي بچه دار شدن و يا عدم بچه دار شدن تصميم گيرد، در هر دو
حالت در وهله اول به "خود" فکر مي کند و مسلما نقشه اي براي زندگيش مي کشد که نفع"
خود" را در آن ببيند و طبعا از آن راضي و خوشحال است. با تمام اينها زن بدون فرزند
به خودخواهي و فردگرايي متهم مي گردد و زني که او نيز بخاطر ميل و آرزوي " خود"
تصميم به بچه دار شدن گرفته و فرزند خود را بزرگ مي کند به شخصي فداکار و از خود
گذشته تبديل مي شود. اما حقيقت چيز ديگري است.
تحقيقات نشان مي دهد زنان و هم چنين مردان داشتن فرزند را نقطه قوتي براي خود مي
بيننند. بچه به مثابه يک ارزش محسوب شده و آن را مفهوم واقعي زندگاني خود لقب مي
دهند. دلايلي که اغلب براي داشتن فرزند عنوان مي شوند، چنين هستند. بخاطر نگهداري
فرزند، وظيفه اي به عهده دارم. زندگيم مضمون پيدا کرده است. بچه دار شدن را راه حلي
در مقابل دعواهاي زن و شوهر مي بينند. به عنوان جلوگيري از طلاق، براي جاري کردن
فضايي تازه به زندگي خسته کننده، به عنوان يک همدم زندگي، و يا کسي که نام مرا زنده
نگه دارد و .......
روانشناسان زناني را که تمايل به بچه دار شدن ندارند، به سه دسته تقسيم کرده اند.
دسته اول زناني هستند که بسيار زود و در جواني به طور قاطع تصميم مي گيرند که هرگز
بچه دار نشوند. آنها با آرزوي بچه دار شدن کاملا بيگانه هستند. اين دسته يک سوم از
زناني را تشکيل مي دهند که هرگز بچه دار نخواهند شد.
دسته دوم زناني هستند که ابتدا مايل به مادر شدن هستند اما بعدا در اين خواسته
تجديد نظر مي کنند. آنان مي ترسند نتوانند مشکلاتي را که بچه بوجود مي آورد، حل
کنند. آنان غالبا استدلال مي کنند که بچه رابطه با همسرشان را بهم خواهد زد، يا
اينکه اتاقي براي بچه ندارند و يا اينکه از نظر شغلي نمي توانند بچه دار شوند. آنان
بچه دار شدن را به زماني دورتر معوق مي کنند و بعد از اينکه مدت ها در ترديد بسر
برده و بعد از بحث هاي فراوان، در سنين 30 تا 40 سالگي، سرانجام تصميم مي گيرند که
هرگز بچه دار نشوند. روانشناسان معتقدند چنين زناني در اصل تحت تأثير جامعه تمايل
به مادر شدن دارند و در سنين بالاتر اين تمايل از بين خواهد رفت.
دسته سوم زناني هستند که همواره آرزوي مادر شدن دارند اما در عمل زندگي خود را به
نحوي سازمان مي دهند که امکان بچه دار شدن پيدا نمي کنند. هرچند که عقيده خود را
تغيير نمي دهند و مشکلات پيراموني را عامل بچه دار نشدن خود مي دانند.
همانطور که مي بينيم زنان بنا به دلايل مختلف و از زواياي متنوع، بدون فرزند باقي
مي مانند. آنان نمي توانند پيوند بين بچه و زندگي و شغل خود را تصور کنند. آنان به
استقلال و عدم وابستگي خود افتخار مي کنند.
"مادرخوب" چه مختصاتي دارد؟
مادران غيرشاغل اغلب از نقشي که تمام روز در خانه به عهده دارند، شرم زده هستند و
مادراني که کار نيمه وقت دارند نيز نمي توانند به معني واقعي از بزرگ کردن
فرزندانشان لذت ببرند، چون همواره به کار خود فکر مي کنند و متأسف هستند که از عهده
يک کار تمام وقت برنمي آيند. آنها براي اينکه "مادرخوب" باشند تلاش زيادي مي کنند،
اما هيچ گاه موفق نمي شوند خود را با الگوي "مادرخوب" تطبيق دهند.
از طرف ديگر زناني هستند که بعد از بچه دار شدن از زندگي با فرزند دچار پشيماني شده
اند. آنها مي گويند، فرزندم برايم بسيار عزيز است، اما واقعيت اين است که زندگيم را
به عنوان يک مادر چنين تصور نمي کردم. بسياري از مادران بعد از زايمان و هنگام مرخص
شدن از بيمارستان، احساس کمبود، افسردگي و ترسي مبهم دارند.
مسئله تنها شب بيداري در ماه هاي اوليه، يا زحمت هاي اوليه نگهداري بچه نيست، بلکه
مادر شدن يک برنامه دراز مدت و تعيين کننده است و مسلما تأثير خود را بر زندگي شغلي
زنان خواهد گذاشت. هم اکنون با اينکه مرخصي بعد از زايمان جهت نگهداري نوزاد، تنها
مربوط به مادران نمي شود، بلکه پدران را نيز در بر مي گيرد، اما هنوز 98 درصد مرخصي
ها را زنان استفاده مي کنند. اکثريت قاطع زنان بعد از بارداري براي چندين سال با
شغل خود خداحافظي مي کنند. تنها 5 درصد زنان در آلمان غربي و 12 درصد درآلمان شرقي
با وجود بچه زير سه سال به کار تمام وقت مي پردازند. در کشورهايي مثل فرانسه،
انگليس يا اسکانديناوي، کمک هايي براي نگهداري فرزند از طرف دولت سازمان داده مي
شود. شغل نگهداري بچه در اين کشورها رسمي تلقي مي شود در حاليکه در آلمان چنين چيزي
مرسوم نيست و حتي جوايز و مشوق هايي نيز به مادران پرداخت مي شود تا از شغل خود
کنار رفته و در خانه به نگهداري فرزند خود مشغول شوند. نصف زنان با بچه هاي زير شش
سال اصلا در بازار کار حضور ندارند و بقيه کارهاي نيمه وقت به عهده مي گيرند. آمار
نشان مي دهد از 400 هزار مادري که به مرخصي بعد از زايمان مي روند، نصف آنان ديگر
به کار خود بازنمي گردند. مادراني که با وجود فرزند کوچک به کار تمام وقت مي
پردازند، بطور دائم در راه کودکستان، خانه و کار در رفت و آمد هستند و در خانه نيز
در آشپزخانه و حمام و اطاق خواب بچه مشغولند. آن ها در ميان دست رسي به مقام و
مدارج شغلي و مادر بودن دست و پا مي زنند. البته مادري که با نوزاد خود در خانه مي
ماند نيز وضعيت بهتري ندارد. اما مادراني که شغل خود را حفظ مي کنند، بدينوسيله
استقلال خود را تأمين مي کنند و در زندگي خصوصي و اجتماعي خود موقعيت قوي تري براي
خود ايجاد مي کنند. آن ها دري بسوي دنياي خارج از خانه براي خود مي گشايند. امروزه
زنان شاغلي که تمايل به بچه دار شدن دارند، الگويي براي پا گذاشتن بر جاي پاي زنان
هم سان خود ندارند. نسل هاي گذشته مادراني بودند که تمام وقت خود را در خانه و براي
بزرگ کردن فرزندان خود صرف مي کردند. اما امروزه نسل جديدي از مادران پا به عرصه
وجود گذاشته اند که تمايل دارند شغل خود را با نگهداري فرزند پيوند زده و الگويي
جديد بوجود آورند. بسياري از زنان با همين دلايل بدون فرزند زندگي مي کنند، هرچند
که از طرف جامعه مورد سرزنش قرا مي گيرند.
در هر حال تصميم يک زن براي مادرشدن يا مادر نشدن قابل احترام است و هيچ يک شرمندگي
براي زنان بوجود نمي آورد.
|
|
|