کاش یک دهم انرژی چپ صرف نقاط اشتراک می شد

گفت و گو با رفیق محمد اعظمی در گرامی داشت چهل و پنجمین سالگرد جنبش فدایی

اشاره: 

45 سال از حماسه سیاهکل 1349 گذشت، آغاز جنبشی که  نام فداییان خلق را در تاریخ ایران ثبت کرد و شروعی شد برای ده ها سال مبارزه ی بی امان  با هدف صلح، آزادی، دمکراسی، عدالت اجتماعی و سوسیالیسم.

جنبشی که در سیاه ترین دوران تاریخ سرزمین ما، در برابر کودتای ننگین 28 مرداد، قد بر افراشت و نویدی شد برای همه مبارزان آزادی و عدالت.

پس از 45 سال مبارزه خستگی ناپذیر، بسیاری از رفقای ما در دوران رژیم ستم شاهی وچه بعد از انقلاب به دست دژخیمان جمهوری اسلامی به دلیل وفاداری به آرمان های طبقه کارگر، آرزوی خوشبختی و سربلندی مردم ایران زندان، شکنجه، اعدام یا ناگزیر به خروج از کشور شدند، اما آن چه هنوز بانگ روشنایی آن، چشم شب پرستان حکومت ولی فقیه را آزار می دهد، حضور پایگاه اجتماعی فداییان خلق در قلب تحولات ایران است که با نیرویی فعال و تاثیر گذار درهمه ابعاد سیاسی و اجتماعی کشورمان، برآیند دارد و در خارج از کشور هنوزهم، فداییان خلق به عنوان بزرگ ترین جریان چپ ایرانی به حساب می آیند. 

از این رو، به بهانه بزرگ داشت چهل و پنجمین سالگرد جنبش فدایی با رفیق  محمد اعظمی یکی کادر های قدیمی و از بازماندگان گروه دکتر اعظمی به گفت و گو نشسته ایم، که در ادامه به شرح زیر تقدیم شما می شود.

 

  لطفا خود را مختصرا معرفی کنید.

محمد اعظمی:از همان دوران کودکی فضای خانوادگی ما در ضدیت با حکومت شاه بود. تعداد زیادی از بستگان نزدیکم، از جمله پدر پدرم و پدر مادرم و .... که سن آنها بالای 18 سال بود در زمان رضا شاه اعدام شدند. من هم از سنین پائین بیشتر متاثر از دکتر اعظمی، به مسائل سیاسی علاقمند شدم. از سال 1347 رسما به عضویت گروه او درآمدم و در یکی از تیم های این گروه فعالیت می کردم. از آن پس تا کنون در فعالیت سیاسی بوده ام. در سال 50 در ارتباطی با سازمان چریکهای فدائی قرار گرفتم. سال 51 دستگیر و اوایل 52 آزاد شدم. سال 53 دوباره دستگیر و تا انقلاب زندان ماندم. با آزادی از زندان با سازمان فدائی فعالیت سیاسی را دو باره ادامه دادم. سال 60 با جریان فدائیان خلق ایران- اکثریت پیرو بیانیه"16 آذر" همراه شدم. اواسط 1362 از ایران خارج شدم و اکنون عضو سازمان اتحاد فدائیان خلق ایران هستم.

  چگونه با جنبش مسلحانه آشنا شدید؟

محمد اعظمی:من عضو گروه دکتر اعظمی بودم و در یک تیم سه نفره برای شروع مبارزه مسلحانه در کوه های لرستان کارهای تدارکاتی انجام می دادم. این گروه بخشی از باز ماندگان گروه بیژن جزنی بود. گروه جزنی در نظر داشت دو کانون فعالیت در روستاها، یکی در شمال کشور و دیگری در لرستان، ایجاد نماید. این کانونها می بایست جنگ پارتیزانی را در مناطق کوهستانی شروع کنند. در شهرها نیز تیم های تبلیغی و تدارکاتی در نظر گرفته شده بود، که وظیفه داشتند هم به لحاظ تدارکاتی و هم به لحاظ تبلیغی، نقش پشت جبهه و پشتیبان را برای مبارزه پارتیزانی در کوه ایفا نمایند. بنظرم طرح بیژن جزنی بعدا با تغییراتی توسط برخی بازماندگان گروه او، در شمال و در لرستان، بی ارتباط با او، اجرا شد.

با سیاهکل از کجا آشنا شدید و این حرکت چه تاثیری بر شما داشت؟

محمد اعظمی:خبر سیاهکل در روزنامه ها منعکس شده بود. من همزمان با وقوع سیاهکل، اما بی اطلاع از آن، به خاطر ابهام و پرسش هائی که در رابطه با مبارزه در کوه برایم ایجاد شده بود به خرم آباد آمده بودم تا در مورد پرسش هایم با دکتر اعظمی صحبت کنم. خاطرم مانده است که دکتر اعظمی روزنامه ای را نشانم داد که خبر حمله به پاسگاه سیاهکل در آن منعکس شده بود. او گفت: این برنامه ای است مشابه برنامه خود ما.

من اما به دلیل اینکه مبارزه در کوه، کمی برایم پرسش انگیز شده بود، حرکت سیاهکل آنچنان که باید اثر محرکه ای روی من برای فعالیت در کوه ایجاد نکرد. در آن زمان به رغم اینکه مبارزه در کوه برایم با پرسش هائی روبرو شده بود، اما مشی روشنی جایگزین آن نشده بود. همین جا بگویم برای مبارزه مسلحانه با دیکتاتوری شاه، هیچ تردیدی نداشتم. مشکلات و کارائی مبارزه در کوه، بیشتر از زاویه تاکتیکی ذهنم را مشغول کرده بود. فکر می کردم سریع صدایمان را خاموش خواهند کرد. مدت کوتاهی بعد با خواندن جزوات مسعود احمدزاده و امیر پرویز پویان به مشی چریک شهری متمایل شدم.

امروز زمانی که از سیاهکل و تاثیر آن صحبت می شود، نمی دانم چقدر تفاوت مشی سیاهکل و مشی چریک شهری مد نظر پرسش گران و پاسخ دهندگان قرار می گیرد. توجه کنیم که اگر مبارزه "سیاهکل" ادامه پیدا می کرد، با مبارزه چریک شهری، متفاوت بود. ایجاد کانون های پارتیزانی در کوه، بر نیروی روستائیان متکی بوده است. مشی چریک شهری، کارگران و زحمتکشان شهر را مورد توجه اصلی خود قرار می دهد. این دو به دو استراتژی مسلحانه تعلق دارند. البته حمید اشرف در جمع بندی سه ساله این دو را حدودا هموزن توضیح داده است که در چارچوب مشی مسلحانه ابهاماتی دارد. 

  چگونگی پیوستن خود به سازمان توضیح دهید.

 محمد اعظمی:ارتباطم با سازمان فدایی، به واسطه هبت معینی، که با عباسعلی هوشمند (از اعضای سازمان) رابطه داشت، برقرار می شد. جزوه مبارزه مسلحانه هم استراتژی و هم تاکتیک، نوشته احمدزاده را، که آنزمان تیتری نداشت و یا بدون تیتر به ما رسیده بود، از این طریق بدست آوردیم و قبل از اینکه سازمان آن را منتشر و بیرونی کند، ما آن را با تیتری که خودمان انتخاب نمودیم، تکثیر و توزیع کردیم. بعد از مدتی در ادامه فعالیت مان ضربه خوردیم و تعدادی از فعالان این گروه دستگیر شدند، اما مسائل مربوط به گروه اعظمی در این دستگیری برای پلیس آشکار نشد.

 

خاطره جالبی از آن دوره به یاد دارید؟


محمد اعظمی:ما قصد داشتیم تابستان سال ۱۳۴۹ با حمله همزمان به چند پاسگاه، مبارزه مسلحانه را در کوه های منطقه لرستان شروع کنیم. پیش از شروع این برنامه، مسئولان بالاتر تصمیم گرفتند در اوائل فروردین سال ۱۳۴۹ هبت معینی برای تهیه سلاح و وسایل ارتباطی نظیر بی سیم و .. به عراق برود. سلاح داشتیم اما فکر می کردیم پس از یک دوره کوتاه، نیروی زیادی به ما خواهد پیوست. به همین خاطر برای تامین تدارکات به پشت جبهه احتیاج داشتیم. فردی که قرار بود هبت معینی را از مرز بگذراند، عباسعلی شهریاری، همان مرد "هزار چهره" معروف، بود. قراری در خرمشهر برای دوم یا سوم فروردین تنظیم شده بود. من در این برنامه و اجرای قرار با شهریاری، وظیفه داشتم هبت را همراهی کنم. برای اجرای قرار علائم معینی داشتیم تا دو نفر ملاقات کننده همدیگر را شناسائی کنند. قبل از اجرای قرار، محل آن را، که کنار مطب یک پزشک، در ساحل اروند رود و نزدیک بازار خرمشهر بود، چک کردیم. بعد منطقه را شناسائی کرده و راه های فرار احتمالی را بررسی نمودیم. هبت در زمان تعیین شده با یک مجله یا روزنامه ای در دست در محل قرار، حاضر شد. او باید سئوالی از شهریاری می کرد و پاسخ معینی از او می شنید. شهریاری هم با یک تسبیه با رنگی مشخص، می بایست در جلو مطب باشد. من که برای زیر نظر گرفتن چگونگی اجرای این قرار و خروج سالم هبت از ایران، او را همراهی می کردم، محل ملاقات را دورا دور زیر نظر داشتم. در حدود یک ساعت این دیدار طول کشید. در لحظات پایانی، موارد مشکوکی مشاهده کردیم، اما چندان مهم به نظرمان نیامد، که مانع تماس بعدی شود. البته همین موارد، ما را نسبت به دیدار بعدی حساس نمود. قرار بعدی، فردای آن روز در همان محل گذاشته شده بود. فردا، ما چند ساعت زودتر به محل ملاقات آمدیم تا محیط را بررسی کنیم. ما دو نفر جدا از همدیگر، اما با فاصله ای که روی یکدیگر دید داشته باشیم، حرکت می کردیم. اوضاع کاملا تغییر کرده بود. دستفروشان زیادی در محل مستقر شده بودند. همین مساله، باعث شد که از همان ابتدا ما مشکوک شویم، به رغم این، هبت چند دقیقه زودتر سرقرار حاضر شد. شهریاری هنوز نرسیده بود. من با مشاهده چند نفر که محل قرار را زیر نظر داشتند با دادن علامت، هبت را متوجه خطر کردم. با توجه به شناسائی قبلی و آشنائی کلی مان با شهر خرمشهر، سریع خود را به بازار شلوغ خرمشهر، که فراموشم شده "بازار کویتی ها" نامیده می شد و یا "بازار عربها" رساندیم. ساواکی ها هم، چند نفره به حالت دو ما را در کوچه های تنگ و پیچ در پیچ بازار، تعقیب می کردند. گاهی هم رخ به رخ از هم رد می شدیم، اما نمی دانم چرا اقدام به دستگیری نمی کردند. صحنه بیشتر به قایم موشک بازی کردن بچه ها  شبیه شده بود. کنار بازار، اروند رود (شط) خرمشهر قرار داشت. ما به کمک یک قایق موتوری که آنرا اختصاصی کرایه کردیم، خود را به آن طرف اروند رود رساندیم و از آنجا با یک ماشین سواری، که باز آن را دربست اجاره کرده بودیم، به سمت آبادان حرکت کردیم و در اواسط راه، نرسیده به آبادان، در خیابانی که بلواری بود و با دیواری از نخل های خرما پوشیده شده بود و امکان دور زدن ماشین تا فاصله بسیار زیادی وجود نداشت، پیاده شده به سمت دیگر بلوار، خلاف مسیر طی شده یعنی به طرف خرمشهر، برگشتیم و از آنجا به اهواز و بعد به خرم آباد آمدیم و ماجرا را برای دکتر اعظمی توضیح دادیم. جالب اینجاست که دکتر پس از شنیدن گزارش این ماجرا، شک ما را بی مورد و ناشی از ترسمان ارزیابی نمود. پس از این اتفاق، رفتن به عراق از دستور خارج شد.

بیان این خاطره برای این است که توان ساواک در آن دوره را، که بسیار قدرقدرت در اذهان نشسته بود، نشان دهم. ما دو جوان نوزده و یا بیست ساله آن دوره، بدون تجربه کافی توانستیم با ماموران ساواک، در مکانی که از پیش برای آنها مشخص بود و در محاصره شان قرار داشت، حضور پیدا کنیم و از دست آنها بگریزیم.

  چه خاطره ای از دوره پس از انقلاب دارید؟

محمد اعظمی:پس از انقلاب من در تشکیلات خوزستان سازمان فعالیت داشتم. در خوزستان نیروی وسیعی به سازمان روی آورده بود. فقط در اهواز در بخش های کارگری: نفت، فولاد و نورد هزاران تن در حاشیه تشکیلات سازمان فعال بودند. در آن زمان تمام نیروهای تشکیلات خوزستان تحت مسئولیت هیئت سیاسی پنج و بعد هفت نفره ای قرار داشت. من و رفیق جانباخته ام، هبت معینی، هر دو در هیئت سیاسی خوزستان بودیم و هر دو در یک منزل زندگی می کردیم. هنوز در تشکیلات خوزستان تقسیم کاری انجام نشده بود. هر کدام از ما مسئولیت بخش وسیعی از تشکیلات را داشتیم. من مسئول کمیته تشکیلات بودم که اعضای آن از مسئولان چهار گانه خوزستان تشکیل می شدند( یک- اهواز، سوسنگرد و ملاثانی، دو آبادان، خرمشهر و ماه شهر، سه ذزفول، شوشتر و مسجد سلیمان و چهار –بهبهان، هفتگل، آغاجاری و امیدیه) افزون بر این در اهواز هر کدام از اعضای هیئت سیاسی مستقیما مسئولیت یک بخش کارگری را هم داشتند. ما در منزل خود یک صندوق خیلی بزرگ چوبی داشتیم که کمک های مالی و حق عضویت ها را بی حساب و کتاب در آن نگهداری می کردیم. تقریبا عموم روزها ما پولی همراه داشتیم و آنرا در صندوق می گذاشتیم. به قدری سرمان شلوغ بود که هیچوقت ندانستیم که چقدر پول در صندوق است. صندوق ما در آن زمان پر از اسکناس های بسته بندی شده بود.

پس از انقلاب ظاهرا سازمان علنی شده بود، اما ما هنوز منزلمان به شکلی مخفی بود. هر چند ضوابط شل تر بود، اما آموخته های دوران دیکتاتوری ناخودآگاه بر رفتار ما حاکم بود و نمی گذاشت ما بازتر رفتار کنیم. ما با برخی از روابط "توده ای" خود حساب شده رفت و آمد داشتیم. از جمله پدر و مادرم هر زمان به اهواز می آمدند، پیش ما می ماندند. پدرم پس از آزادی ما از زندان، علاقمند بود ما به زندگی عادی بازگردیم. همیشه در حال فعالیت بود که برای من شغل مناسبی برای زندگی پیدا کند. او قبل از بازنشستگی در اداره راه اهواز مسولیت داشت و به دلیل علاقه به سرنوشت فرزندانش با اولیای مدارس و دبیرستان و حتی بعدا با برخی از استادان دانشگاه روابطی تنظیم کرده بود. یکبار به من گفت که دکتر .....از مسئولان دانشگاه جندی شاپور اهواز را اتفاقی دیده است. از او نقل کرد که گفته است یکی از آزمایشگاه های دانشگاه جندی شاپور سرپرست ندارد. اگر محمد مایل است بیاید و کار را در دانشگاه شروع کند. من پس از شنیدن این پیام به پدرم گفتم حتما تو از او تقاضای کار کرده ای و بهانه ای آوردم و گفتم کار نمی کنم. کمی فضای صحبت ما سنگین شد. با گذشت لحظاتی و فاصله گیری از فضای سنگین گفت و گو، دوباره پدرم گفت چرا نمی پذیری؟ روزگار چنین ادامه پیدا نمی کند. تا کی فکر می کنی برژنف می تواند از طریق بندر خرمشهر پول با کشتی برای شما بفرستد؟ اوضاع به هم خواهد خورد. فکری به حال زندگی خودت بکن.

 داستان از این قرار بود که پدرم یک بار من و یا هبت را هنگام برداشتن پول از صندوق دیده بود. چون ما را چپ و کمونیست می دانست، فکر کرده بود که این حجم پول فقط می تواند از شوروی رسیده باشد. او اساسا تصور نمی کرد که این پول ها کمک مالی کارگران و زحمکتشان و هموطنان خوزستانی ماست.

 به هر حال دریغ که نتوانستیم از آن همه نیرو با آن همه امکانات، استفاده کنیم و آفت سکتاریسم جسم و جانمان را به تحلیل برد و توهم حقیقت مطلق را در دست خود پنداشتن، نگذاشت دستانمان برای وحدت و اتحاد به دست همدیگر گره بخورد. اگر رفتار نادرست آن روز، به دلیل جوانی و بی تجربگی و ندانم کاری هایمان قابل فهم و توجیه پذیر باشد، امروز پس از نشستن برف پیری بر سر و زلفمان، پس از گذشت زمان و کسب تجربه، با این جثه لاغرمان، رفتارهای ترسان از اتحاد و گریزان از وحدت مان را، چگونه باید توجیه کنیم؟ آیا روزی خواهد رسید که از تکرار توجیهات خسته کننده و بهانه های من درآوردی گریبان خلاص کنیم؟ کاش یک دهم انرژی چپ و نیروهای ترقی خواه ایران که صرف پیچیدن بدست و پای هم می شود، بتواند در نقاط اشتراک خود، برای استقرار دموکراسی به سوی استبداد و بی عدالتی شلیک شود.

افزودن نظر جدید