همزاد

 
مادرم می گفت کە او (یعنی نە مادرم)، با من زادە شد، درست در اولین ماە بهار سال! گفت در اتاقی با دیوارهای کاهگلی، با دو پنجرە چوبی مشرف بر یک بام کە در ادامە آن غروب شهر قرار داشت. من کە از تعجب چنان بهت زدە شدبودم کە دستانم تا ماە رسید و ابروهای طلاگونەاش را نرمک نرمک با پنجەهای سردم شانە کشیدم، گفتم در ابتدای بهار؟... مگر می شود؟ گفت "چرا نمی شود،... دنیا مکان غیر ممکن هاست!" و دنیا مکان غیرممکن هاست. من اینرا از مادرم یاد گرفتم، و برای همین از همان روزهای اول بدنبال ناممکن ها بە راە افتادم،... و دیگر هیچ وقت فرصت نکردم دوبارە ابروهای ماە را نرمک نرمک شانە بزنم،... و هیچ وقت مادرم هم تعجب نکرد از بە راە افتادنهای بی پایان من. او تنها نگاە کرد و گریست. و من نمی دانم آیا او می توانست مرا کە گاهی هزارها کیلومتر دور می شدم، ببیند یا نە. اگرچە خودش همیشە در خوابهایم می گفت کە دیدە و خواهد دید. و من هم مطمئن بودم کە دیدە، زیرا کە دنیا محل ناممکن هاست.
 
بە راە افتادنهای بی پایان، هیچ وقت باعث نشد کە من هر سال، اول بهار، بە یاد داستان قدیمی مادرم نیافتم. برعکس هر کجا و هر جائی کە بودم، در هر حالت و در حین تصور و انجام هر رویایی، می ایستادم، ابروهایم را درهم می کشیدم و با پیشانی پر چین و چروک، در یک اندیشە و تلاش هرمنوتیکی، با متن تاریخی ـ داستانی مادرم تماس برقرار می کردم،... و هر بار کمابیش بە نتایج تازەای می رسیدم (نمی دانم چرا آن داستان اولیە مادرم را کە در ابتدای داستان برایتان گفتم نمی توانستم دوبارە بەیاد بیاورم.)
 
یک بار سعی کردم آن اولین ماە بهار را با اولین ماە بهار آن شهری گرە بزنم کە مدتی بود در یکی از هتلهای قدیمی و متروکە آن اتراق گزیدە بودم. در تنهائی اتاق، در عصر یک روز بی اسم و مسما، از پنجرە بە بیرون نگاە می کردم. بە بامهای سرخ گون خانەهای 'گجە گندی' کە بی پایان در پی هم در جائی گم می شدند. پیش خودم گفتم آن اولین ماە بهار، ماهی بودە از جنس همین. از جنس اتاقی خلوت با پنجرەای مشرف بر بامهای سرخ گون محو در ناپیدائی. و ناگهان در پشت سرم، نگاههای نگران مادرم را احساس کردم کە بە کودکی شیر می داد کە هنوز نمی دانست 'بیرون' از هم اکنون در انتظارش است. من طعم شیر را بە یاد نداشتم، گرمی سینە مادرم را هم چنین، اما یکدفعە بە یادم آمد کە گاهی از مادرم بیزار می شدم. گجە گندی ها، نجواکنان بە همدیگر گفتند آنجا پشت پنجرە بچەای در پی تغییر دنیاست، و خندیدند.
 
یک بار دیگر، آن اولین ماە بهار را در تپە مشرف بە رودخانەای گل آلود بەیاد آوردم، کە تا چشم کار می کرد در پیچ و خمهای جنگلهای درخت سرخس پیچ و تاب می خورد. من کە روی تپەای عاری از هرگونە سبزەای نشستەبودم، و در حالیکە تنم، داغ شنها و کلوخها را احساس می کرد، پیش خودم گفتم آن اولین ماە بهار، ماهی بودە از جنس همین. از جنس تپەای لخت مشرف بر رودخانەای گل آلود، محو در ناپیدائی انبوە درختان. و ناگهان در پشت سرم آه های نگران مادرم را احساس کردم کە بە کودکی راە رفتن می آموخت کە هنوز نمی دانست این راەرفتن چیزکی ست از جنس 'بیرون'. من کە نە گرمی دستان مادرم را بە یاد داشتم و نە بوی کلامش را، یکدفعە یادم آمد کە گاهی از کمک های مادرم بیزار می شدم، و... تن بە افتادن می دادم. رودخانە آنجا نجواکنان می گفت روی آن تپە، پسرکی نشستە است در پی تغییر دنیا، و خندید.
 
شاید خندەاتان بگیرد! اما یک بار دیگر درک هرمنوتیکی من، آن اولین ماە بهار را در یک سلول بەیاد آورد. سلولی عمومی کە در آن بیست سی نفر آدم جورواجور، هرکدام بە هر دلیلی، چپاندە، زندگی می کردند. من کە نە جانی بودم و نە از زمرە کسانی کە بدون آنکە سیاسی باشند اما بە رهبران فوش دادە بودند، موذیانە تا روز بعد بە آنجا فرستادە شدە بودم. بازجو گفت "کە قاچاقی از مرز گذشتە و وارد شدەای، دیروقت است و تا فردا باید آنجا صبر کنی!" و من آنجا صبر کردم. البتە، قبلش، بهش گفتم پول دارم و می توانم طبق معمول در هتلی بدون ستارە را امشب بەسر کنم. اما بازجو کە مردی از زمرە انقلابیون تهی از رویا بود، تنها تبسمی کرد و با اشارە دست خواست کە مرا دور کنند. و مرا دور کردند. و درست نیم ساعت بعد، در حالیکە از پشت میلەهای سنتی رو کم کن، بە حیاط کثیفی می نگریستم کە در پیشگاە یک دیوار چرکین سیمانی بە انتهای خود می رسید، بە خود گفتم آن اولین ماە بهار، ماهی بودە از جنس همین حیاط،... از جنس خاکستری و محو در یک دیوار. و ناگهان پشت سرم نگاههای سوزان مادرم را احساس کردم کە می خواست هر لحظە زندگی بچە بی زبانش را در ابدیتی حصار کند. من کە نە رنگ چشمان مادرم را در آن سالها بە یاد داشتم و نە آن امید بە شکار زمان را، یکدفعە بە یادم آمد کە گاهی از لذت ماندگاری مادرم بیزار می شدم، و... تن بە خوابی عمیق می دادم. حیاط، آنجا با زبان سرد سیمانی خود می گفت، آنجا پشت میلەها، پسرکی ایستادە است در پی تغییر دنیا، و خندید. 
 
تعجب نکنید کە اگر بگویم من از همە ادراک هرمنوتیکی ام تنها این سە تا یادم ماندە است. علتش هم این است کە همین سە خاطرە، همان بلای داستان مادرم بر سرشان آمدە، و آنها هم دچار خوانش هرمنوتیکی شدەاند! و من گاهی در این خوانشهای بی شمار فلسفەگون، داستان اولیە مادرم را گم می کنم،... بەیادش نمی آورم. و مادرم بیش از پیش بە آنی تبدیل شدە و می شود کە من هم اکنون می پندارمش. مادرم در درک هرمنوتیکی من، گذشتەاش را از دست دادە و بیش از پیش بە حال تبدیل می شود، 'حال' های تهی از گذشتە و تاریخ. و من اگر چنین نکنم، مادرم را نە تنها بە خاطر نخواهم آورد، بلکە از او تنها تصویری محو، از جنس همان مناظری کە گفتم بە جای خواهد ماند،... و،... آە مادر!
 
 ولی اخیرا متوجە شدەام در تمامی این خوانشهای بی سر و تە، اما واقعی در حال، من چند چیز را مرتب ثابت می بینم، آن ثوابتی کە هرمنوتیک هم با تمام عظمت خودش نمی تواند عوضشان کند: نگاە مادرم، باور او بە غیر ممکن ها و صدای خندە منظرەهای پیش رویم، و البتە نوای دائمی او کە مرتب در تمامی این سالها در گوشم پیچیدە کە او (یعنی نە مادرم) در همان روز اولین ماە بهاری با من زادە شد. اما این 'او' کیست؟ چرا مادر هیچ وقت ازش اسمی نبرد؟
 
اوە،... وای وای،...!... لطفا صبر کنید! حالا متوجە شدم. 'او' شاید همان "دنیا، مکان غیرممکن"های مادرم باشد کە از همان ابتدای داستانش بە آن اشارە کردەبود و، من، من سر بە هوا نفهمیدە بودم. 
 
'او'، یک همزاد نامرئی از جنس رویاهائی کە معنا می بخشند، اما زندگی نە.
  
 
 

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

این هم بسیار زیبا و دلنشین است- رفیق فرخ عزیز.
شاید تنها به این خاطر که قرابت سنی - امروز ما را در جایگاه آنان نشاند- البته نه هرگز در قیاس با صلابت بردباریشان.
موفق باشید.
مسعود

باز ممنون رفیق مسعود عزیز، بی گمان قرابت روحی و تجربە، در حس زیبائی شناسی خوانندە با متن نقش بسیار مهمی دارد. زندە باشید