تشییع جنازە

او احساس می کرد در مدت بیشتر از شش دهە زندگی، همە چیز (یعنی آن چیزهائی کە برای هر آدمی وقوع آن ممکن است) را تجربە کردە بود، نە تنها مراحل مختلف عمر، بلکە حتی زندان، ترس از مرگ ناخواستە، و دوری از وطن را، اما یک چیز کماکان باقی ماندەبود، چیزی کە بە نظر او از همە چیزهای دیگر مهمتر بود، چیزی از جنس دگر، تجربە "شرکت در تشیع جنازە خود!"

برای اینکە بە این تجربە هم نائل آید، رفت یک قبر در دورافتادەترین منطقە ممکن از شهر خود خرید، وسائل کفن و دفن را فراهم کرد، یک دست کت و شلوار سیاە از همان فروشگاە همیشگی خرید کە صاحبش همیشە از وضعیت بازار گلایە داشت، شمعی برای 'برافروختن بعد از بازگشت از مراسم تشیع جنازە خود' خرید کە آن را جلو پنجرە گذاشت تا بە یاد خودش کبریتی آتشین بدان بزند، و سرانجام جسدی پلاستیکی هم تهیە کرد کە از مانکن های قدیمی همان مغازە کت و شلوار فروشی بود کە صاحبش بشیوەای اتفاقی قصد دورانداختن آن را داشت (صاحب مغازە معتقد بود این مانکن یکی از جانورهای بی جان این مغازە بود کە در تمامی این سالها بە او تنها ضرر زدە بود، زیرا کە کمترین لباسهای فروختە شدە آنهائی بودند کە قبای تن آن بودند). همە چیز در واقع آنقدر خوب و جالب پشت سر هم ردیف شدە بود کە باورش نمی شد. برای همین بعد از اتمام کارهای تدارکاتی، سیگاری روشن کرد و در کنار تابوت سیاهی کە فعلا در حیاط کوچک عقب خانە قرارش دادە بود، در غروب دلگیر یکی از روزهای قبل از تشیع جنازە، بە دود کردن آن مشغول شد. احساس کرد کە سیگار، بو و طعم غم دوری از خودش را می دهد، بهمین جهت در یک عکس العمل ناخواستە چند قطرە اشکی بخاطر خودش ریخت، سرش را بە آسمان بلند کرد و از خدا بخاطر اینکە همراە همە کائنات مرگ را هم آفریدە بود، از تە دل شکایتی کرد. شکایتی کە بوی دود و حیاط عقب خانە را می داد.

اما مرگ یک تاریخ می خواهد. با علم بر اینکە هر پدیدەای در این جهان در یک ظرف زمانی و مکانی مشخص روی می دهد، بە فصلها و ماهها و روزها فکر کرد. چە فصلی مناسب بود؟ ذهنش بە شیوە اتوماتیکی از بهار شروع کرد. در حالیکە از درون از ذهن خطی و کرونولوژیک خودش مشوش بود، بهار را مناسب ندانست. فکر کرد آخر مگر می شود در فصلی کە شروع است، تمام شد! و بلافاصلە در یک تحلیل سرپائی و سریع، آنانی را کە در بهار جان می دهند از بد اقبالترین آدمیان دانست، انسانهائی کە دوبارە در فصل و پارادایم 'شروع' قرار می گیرند، اما پارادایمی دیگر یکدفعە از جائی می آید و خود را تحمیل می کند، و همە معادلە را بهم می زند. و باید چە مرگ دردناکی باشد!

بعد از اینکە بهار را مناسب خواست تجربە مرگ خود ندانست، باز بدون ارادە در یک سیر خطی بە تابستان رسید. او کە از دوران بچگی بخاطر امتحانات آخر سال، بهار را بنوعی فصل استرس و اضطراب، و تابستان را فصل استراحت و آزادی فرض کردەبود، با تصور کلمە تابستان، تبسمی بر لبانش نقس بست. بە یاد آب تنی ها افتاد، خوابهای دیروقت صبحگاهی، صدای مادرش در هشتی، سایە پدرش در پشت پنجرە کە جلو شیر آن دولا می شد، و سرانجام صدای خوش و دل انگیز گنجشککان پرگوی باغ. پیش او اگرچە استراحت پسر عموی مرگ بود، اما هنوز مرگ نبود و با آن فاصلە بسیار داشت. فکر کرد کە نە، آسمان باز و شبهای پر ستارە تابستان، جائی برای مرگ ندارند. او باید کماکان تابستان را با همە اجزایش دوبارە تجربە و درک کند.

بە پاییز رسید. بە طبیعت زیبا و رنگارنگ آن، بە تنوع رنگها و الوان در فصل پژمردن. و چقدر در همە عمرش این تنوع رنگ در پایان راە برایش عجیب بود. پیش او اگر قرار بود کە طبیعت بمیرد، پس چرا چنین در جلوە خودش می شکفت؟ گوئی آخرین استعدادهای خودش را بی مهابا بە نمایش می گذاشت. و بە یاد ابرهای خاکستری و کوتاە آسمان افتاد کە چە غمگینانە با بادها سفر می کردند، و اندوختەهای درون خود را با نالەهای پریشان، بر روی زمین فرو می ریختند. پاییز را فصل مرگ تشخیص داد، بویژە برای آدمها. فکر کرد کە اگر زندگی در خودش آنقدر پدیدە غمگینی ست، پس چرا باید با دیدن پاییز غمگین ترش کرد؟

اما مسئلەای درونش را لرزاند. زندگی خود غمگین و مرگ خود غمگین و حال بیا و در فصلی بمیر کە با آن می شود سە بار غمگین! نە، در درون خودش این را ناعادلانە دید. نوع بشر را لایق این همە فشار نە تنها ندید، بلکە بە این نتیجە رسید کە کار آدمها اساسا تلاش برای زدودن آن در جریان زندگی است. کاری طاقت فرسا و دائمی بە اندازە خود عمر.

با دست پاییز را از خود راند، و لاجرم بە زمستان رسید. یک دنیا سفیدی چشمانش را زد. برق آنقدر شدید بود کە با پشت دستهایش چشمانش را مالید و پیش خودش گفت هر دلیلی هم بیاورم تنها همین فصل ماندە است و بس، پس باید بپذیرم کە مرگ من در زمستان باید رخ بدهد. یک انتخاب تحمیلی! و گور خود را تصور کرد با سنگ نبشی و ورقەای از برف. خاک، ناپیدا. مثل اینکە او را در برف دفن کردەباشند. و موشها و انواع موجودات زیرزمینی را راهی در میان زیستن در برف نیست. پس هیکل او می ماند، و چە منظرە پر ابهتی از پیکر او در زیر برف! آنگاە بە آسمان زمستان اندیشید. درست مانند آسمان تابستانها، بلند و ستارەگون. منظرەای کە تنها می تواند معنای مرگ و سکوت را عمیق تر کند. دستهایش را بهم زد و بە راە افتاد.

بعد از یک هفتە، نامەای حاوی یک کارت از وی بە بستگان و دوستان و آشنایان رسید، با مضمون اطلاع مرگ و تشیع جنازە خودش، و البتە با همان امضای همیشگی خودش.

"...،... مراسم تشیع جنازە بە تاریخ ٢٢ بهمن، ساعت ٣ بعدازظهر."

البتە اینکە چرا دقیقا این روز را انتخاب کردە بود، کسی نمی دانست، حتی خودش هم. اما انتخاب ماە بهمن از روی ضمیر ناخودآگاە بود. این را 'فروید' بعدها بهش گفتە بود. زیرا درست ماهی ست کە در آن هوا بنوعی گرمتر شدە است و همزمان برف بیشتری هم می بارد. او بە لایە بیشتری از برف روی قبرش معتقد بود و بە گرمای مطبوع آن در آن زیر کە خاک بە بهار می اندیشد.

روز تشیع جنازە برگزار شد. با توجە بە تاریخی بودن این روز، کە البتە او همان روز متوجە آن شدە بود و بە کلی یادش رفتە بود، مردم زیاد نیامدند. بیست نفری بودند با لباسهای سیاە و گلهای عزاداری، کە البتە با خودش می شد بیست و یک نفر (تا بیست و دو بهمن یکی باقی بود!) طبق معمول بعضیها اشک در چشم و گریان، بعضیها اخمو و متفکر، و تعدادی کە نمی شد حدس زد چە احساسی دارند و بە چە می اندیشند.

تابوت را بە خاک کردند. آخوند، دعایش را خواند و از خداوند طلب استغفار کرد. صدای گریەها بلندتر شدند. او کە در تمام مدت مراسم سعی می کرد هیچ چیزی را از نگاه گم نکند، بدقت بە خاک، مردم و حرکاتشان نگاە می کرد. بە خودش کە در آن زیر چە تنها ماندە بود و چە آرمیدە! رعشەای ستون بدنش را بلرزە درآورد. اما تە دلش هنوز راضی بود. او می توانست با همین مردم برگردد، بە خانەاش، بە کوچە همیشگی و بە آن مغازەای کە صاحبش هیچگاە از وضع بازار راضی نبود.

مردم یکی یکی جلو آمدند و بە او بعنوان صاحب اصلی مردە تسلیت گفتند. اینکە عمر دراز بر او باد و این آخرین غم و اندوە زندگی او باشد. او هم با چهرەای مملو از غم و یاس مرگ عزیز از دست رفتە، تشکر کرد.

بعد از اینکە گورستان خلوت شد، بە طرف قبر رفت. بە گلها نگاە کرد، بە نبش مزین بە اسم و تاریخ تولد و تاریخ مرگ و آن دو بیت شعری کە همە چیز را بیشتر از آنچە کە بود، غمگین تر می کرد.

چمباتمە زد، دست چپش را دراز کرد و بر روی خاک تازە قرار داد. چشمانش را بست و از اینکە توانستە بود مهمترین حادثە زندگی اش را بطورە زندە تجربە کند، بخودش تبریک گفت، بە شهامتش و بە دور اندیشی اش، اینکە دیگر آن روز مرگ حقیقی، دل خودش بە حال خودش نخواهد سوخت و او با آرامش بیشتر در زیر خروارها خاک خواهد آرمید.

چند لحظە گذشت؟ نمی داند، اما همینکە خواست دستش را عقب بکشد و برخیزد و بە خانە برگردد (دوست داشت در حیاط پشت خانە در آن عصر زمستانی باز سیگاری دود کند)، کسی یا چیزی محکم مچش را گرفت و نگذاشت بلند شود. خواست از ترس فریاد بزند، اما بە ترس لزومی نبود. پیش خود حساب کرد کە حتما در محاسبەها خطائی جزئی پیش آمدە است. اما نە، دست آنجا ماندە بود، محکم محکم، بدون هیچ توان جنبیدنی. چشمهایش را کە باز کرد دستی را دید کە از زیر خاک بیرون آمدە و محکم مچ او را گرفتە بود. چە دستهای آشنائی! و مانکن را دوبارە شناخت. مانکن بیرون آمد. برای اولین بار در عمرش متوجە شد کە مانکن چقدر بە او می ماند. چرا در تمامی این سالها کە مرتب بە آن فروشگاە رفت و آمد داشتە بود، متوجە این امر نشدە بود؟ مگر می شود مانکنی بە آدمی اینقدر شبیە باشد؟ و بیاد غرولندهای صاحب مغازە افتاد: "مردەشور این کسابت را ببرد، با این مانکن کار ما نە تنها بە جائی نمی رسد بلکە نانمان هم آجر شدە است! اینو باید هرچە زودتر دفنش کرد،... هرچە زودتر!"

مانکن کە حالا در خطوط چهرە کاملا بە او شبیە شدە بود، از گور بیرون آمد. بە آرامی کت و شلوار سیاە او را از تنش درآورد، کفن خود را بر او پوشانید، او را در چال کرد و بطرف شهر و همان فروشگاە همیشگی براە افتاد.

***

او هنوز بعد از سالها، در زیر خروارها خاک بە این می اندیشد کە اگر مانکن خوش شانسی بود، و مشتریان بە لباسهای تن او بە همان اندازە دیگران علاقمند می شدند، شاید هیچ وقت بە فکر این نمی افتاد کە مرگ خود را در زمان زندەبودن خود تجربە کند، آن هم در روز ٢٢ بهمن کە خلق اللە همە در خیابانها بودند.

 

افزودن نظر جدید