سگ یا گربە

ماندە بودم کدام را بخرم، سگ یا گربە. البتە خود مفهوم و عمل خریدن برایم مهم نبود. من جزو آن تیپ از آدمها هستم کە راحت می توانم بخرم، اما قبل از هر چیز باید موضوع خرید را از هر جهت بسنجم. برای همین دوستانم می گویند کە من بر خلاف ادعای خودم آدم بخیل و خسیسی هستم. آدمی کە دستانش توی جیباش نمی رود و با چشمان نگران فاصلە میان جیب خود و کالای مورد نظر را تعقیب می کند. ولی قسم می خورم کە دوستانم اشتباە می کنند، مسئلە این است کە من تنها دوست ندارم پولهایم خرج چیزهائی بشوند کە انگیزە و عاملشان تنها یک میل و حظ لحظەای است. واللا در باقی مسائل مشکلی ندارم.

در مورد سگ و گربە هم موضوع همین بود. دوستانم می گفتند کە تو سرانجام نە سگ خواهی خرید و نە گربە، تو تنها ادای خریدنشان را درمی آوری. اما من واقعا مایلم سگ یا گربە بخرم. علتش هم اینە کە من اخیرا بر مبنای یک درک فلسفی بە این نتیجە رسیدەام، البتە برای اولین بار در عمرم. ماجرای خرید هم از این قرارە کە من مدتیە شدیدا از آدما بیزار شدەام، آن قدر هم از 'خودراضی' نیستم کە خودم را از دایرە همین آدمایی کە میگم خارج کنم. من در درجە اول از خودم بیزار شدەام و برای همین بە سگ و گربە علاقمند شدەام. گویا این دو حیوان بیچارە از این توان خارق العادە برخوردارند کە می توانند ازخودبیگانگی آدما را از بین بردە و آنان را با خودشان آشتی دهند، یعنی آدم را با آدم، باز بگم یعنی مثلا من را هم با خودم و هم با آدمهای دیگە و اگر هم اشتباە نکنم با همە دنیا هم.    

من این بحث ازخودبیگانگی را سالهای سال پیش در کتب مارکس، بنجامین، برشت و آدورنو و خلاصە همە کلە گندەهای دیگە خواندە بودم، اما واقعا باید اقرار کنم کە این مفهوم را بیشتر در همین کتابها می فهمیدم و بس، و هنگامی کە سر از صفحاتشان برمی داشتم و دوبارە بە دنیای واقعی نگاە می کردم، پیداکردنش برایم مشکل بود. نە اینکە بگویم آنها درست نمی گفتند، نە، برعکس، مشکل در من بود. من همیشە با مرتبط کردن دنیای کتاب با دنیای واقعی مشکل داشتەام، اگرچە همە عمرم هم بیشتر بر اساس کتابها زیستەام و نە زندگی واقعی! حتما دیگر مطلب را گرفتەاید، من یک آدم خیالی هستم،... بشدت خیالی. متاسفانە یا خوشبختانەاش را دیگر نمی دانم.

اما یک روز، کە فکر کنم همین چند روز پیش بود، در حالی کە از سر کار بر می گشتم و راهی خانە بودم، سر راە در حین عبور از جلو فروشگاە زنجیرەای کنار منزلم، احساس تنفر از همە آدما یقەام را گرفت. اول خواستم این احساس را از خودم دور کنم. بە خودم گفتم باز یک حماقت دیگر، اما احساس همانجا جای خودش بود، نمی خواست دور بشود و برود، یقەام را حسابی چسبیدە بود. هنگامی کە رسیدم خانە، دیگر متوجە شدم کە نە، واقعا از آدما متنفر شدەام. آخر من معتقدم ماندگاری بە معنای اثبات پدیدەهاست.

خوشبختانە من سالهاست تنهای تنها زندگی می کنم، بنابراین لازم نبود کسی را از خانەام اخراج کنم. نە زنی، نە بچەای، تنها خودم بودم و بس. روی کاناپە نشستم و از پنجرە با همان لباسهای رسمی بە سقف منزل همسایەام خیرە شدم. و درست در همین لحظە بود کە دانستم خودم هم جزو همین آدمایی هستم کە ازشان متنفرم و بنابراین برای اینکە خودم را از منزل بیرون نیندازم، می بایستی چارەای می اندیشیدم. و چارە را در همین خریدن سگ یا گربە یافتم.

شاید برایتان تعجب برانگیز باشد کە چطوری من فکرم روی این دو تا حیوان بیچارە رفت، یا این کە چرا اساسا ذ‌هنم روی طبیعت رفت. جواب خیلی سادە است. در تازەترین متنی کە خواندە بودم (مطلبی در اینترنت) یکی از مظاهر ازخودبیگانگی را دوری انسان از طبیعت ارزیابی کردە بود، این کە بشر با عقب نشینی بە درون شهرها و آپارتمانهای چهارگوشە و سربەفلک کشیدە، بەیکبارە خودش را چنان در دنیای خاکستری رنگ تمدن می یابد کە نصف وجود خودش را کە همان طبیعت باشد از دست می دهد و بە همین علت بەیکبارە تهی می شود. و من برای اینکە از این تهی شدن نجات پیدا کنم تصمیم گرفتم حال کە امکان نداشت من خودم دوبارە بە درون طبیعت برگردم، لااقل طبیعت را بە درون خانەام بیاورم.

اما خوب من می بایست انتخاب می کردم، یا سگ یا گربە را، و شاید هر دو را،... چرا کە نە؟ من دیگر آنقدر عقلم می رسید کە بفهمم بر خلاف جائی کە ازش آمدە بودم، اینجا سگ و گربە بە راحتی می توانند با هم در درون یک خانە زندگی کنند، با هم در کنار صاحبشان، زیر و یا کنار تخت بخوابند و حتی از همان کاسە با هم بخورند، کاسەای کە غذای هر دو در آن قرار دارد. بعد از مدتی فکر کردن بە این نتیجە رسیدم کە نە، من باید تنها یکی را انتخاب کنم، آن هم بە این دلیل خیلی سادە کە بە دلیل داشتن دو حیوان متفاوت با هم و در کنار من، من می توانستم در تعریف و یا بازتعریف رابطە خودم با مفهوم ازخودبیگانگی دچار مشکل شوم، آن هم از نوع جدی آن. سادەتر بگویم، من با داشتن تنها یکی از آنها می توانستم راحت تر بر مشکل خودم مسلط شوم. البتە بعدها فهمیدم یک دلیل دیگر هم وجود داشت، و شاید این یکی مهمتر بود، اینکە من هنوز باور نمی کردم کە سگ و گربە می توانند با هم در یک خانە و زیر یک سقف زندگی کنند.

البتە باید اعتراف کنم کە من شکل و شمایل هر دو را بەخوبی بە یاد دارم و از این بابت مشکلی نداشتم، اما برای اطمینان بیشتر، از اینکە نکند مورد و یا نکتەای فراموشم شدە باشد، رفتم و بعد از سیرچ اندکی در کامپیوترم دو تا عکس قشنگ و خوب از هر دو پرینت کردم و نشستم و حسابی بهشان خیرە شدم.

در اولین نگاە این تفاوتها را یافتم: گربەها گوششان ایستادە و رو بە بالا، در حالیکە مال سگها افتادە و رو بە پایین بود، سر سگها بزرگتر از گربەها بود، چشم گربەها بیشتر بە گرد می زد تا سگها، اما در همان زمان چشم سگها مظلوم بود آن هم از نوع اکسترم آن، اصلا دلم بە نوعی بە حالشان سوخت، بیچارە سگها! سگها با پوزە و گربەها بدون آن، یا شاید بهتر بتوان گفت مال سگها کشیدە و بزرگ، و گربەها چە چانە ظریفی دارند! البتە سبیلها میان هر دو همان، با این تفاوت کە مال گربەها بیشتر بە چشم می آیند، راحت تر می شود دیدشان، اما مال سگها نە، اصلا حتی گاها آدم احساس می کنە کە سبیل گربەها توی ذوق هم می زنە.

خوب کە چە! من می بایستی انتخاب می کردم. بنابراین سعی کردم این خصوصیات را با اندیشە فلسفی خودم چفت کنم. اینکە گوش ایستادە بهتر می تواند مرا دوبارە بە جفت گمشدە خودم یعنی طبیعت وصل کند یا گوش خوابیدە و شل؟... یا چشم گرد، یا لوزی؟... پوزە یا بی پوزە؟... یک سبیل برجستە و بیشتر قابل رویت، یا سبیلی کە توی بزرگی پوزە گم می شود؟

روند سادەای نبود. چند بار پا شدم. رفتم بالکن، سیگاری آتش زدە و دود کردم. بە دوردستها خیرە شدم. سرانجام بە این نتایج رسیدم:

ـ گوش ایستادە بهتر از گوش خوابیدە صداهای درون طبیعت را پیدا می کند،

ـ چشم تا گردتر باشد احتمال تمرکزش بیشتر، بنابراین قدرت دیدش بهتر،

ـ پوزە زیبا و ظریف بە زیبائی شناسی می افزاید و بنابراین بهتر می تواند علاقمندی یک انسان را نسبت بە طبیعت بیدار کند،

ـ و سرانجام اینکە (بگذارید یک مقدار بیشتر در این مورد فکر کنم)،... آری،... اینکە سبیل قابل رویت می تواند اعتماد مرا بیشتر بربیانگیزد، و بنابراین حس وابستگی و یگانگی مرا با طبیعت بهتر تقویت کند.

من واقعا توانستە بودم بە نتیجە دلخواە برسم. دوبارە بە طرف میز برگشتە و یک بار دیگر بە عکسها نگاە کردم. این بار احساس کردم کە عکس گربە شادمانە بە رویم می خندد، و عکس سگ بیچارە حتی با چشمان بە مراتب غمگین تری بە من نگاە می کنند. حتی دو قطرە اشک نریختە هم در گوشە چشمانش دیدم. خیلی سریع هر دو تا عکس را برداشتم و بلافاصلە پارەاشان کردم و در سطل اشغال ریختمشان. یگانە عمل ممکن برابری طلبانە یک انسان در شدیدترین شرایط بحران روحی و احساس ترحم... در برابر طبیعت!

فردا صبح بە محض اینکە از خواب بیدار شدم، بعد از دوش گرفتن و صرف صبحانە، بلافاصلە سویچ ماشین را زدە و بە بازار رفتم، مستقیما بە محلی کە در آنجا گربە می فروختند. و من گربەای خریدم، زردرنگ، با چشمان سبز و سبیلهای سفید. با عمری کمتر از یک سال. با یک احساس خوب بە خانە برگشتم، هرچند هنوز تە دلم تصویر غمگین سگ، حضوری تراژیک داشت و احساس مرا مثل موش می جوید.

روزها، هفتەها و حتی چند ماە اول واقعا عالی گذشت. شبها بخصوص هنگامیکە روی کاناپەام می نشستم و بە تلویزیون نگاە می کردم، گربە زرد و قشنگ من توی خانە می آمد و می رفت، ملوسانە خودش را بە من می کشید، میو میو می کرد، روی میز می پرید، در آشپزخانە خودش را گم می کرد، خلاصە با حضور بی بدیل و بی نظیر خودش من کم کم احساس بسیار خوبی پیدا کردە بودم. احساس خوب دور شدن حس ازخودبیگانگی. گربە نازنین من، نصف پنهان مرا داشت بە خودم برمی گردانید.

من کە در طبقە دهم یک آپارتمان زندگی می کردم، می بایست هر روز سر کار بروم و گربە را خانە تنها بگذارم. برای اینکە گربە حوصلەاش سر نرود، در بالکن را باز می گذاشتم با کاسەای از غذا و کاسەای از شن و ماسە کە او می توانست آنجا رفع حاجت طبیعی اش را بکند.

و من یک روز غروب هنگامیکە طبق معمول از سر کار بە خانە بازمی گشتم، بعد از بازکردن در، مشتاقانە صدایش کردم "ملوسک نازنین من کجائی؟... آشناگر من بە نصف بیگانەام کجائی؟" اما بر خلاف توقع همیشگی من جوابی نبود. با تصور اینکە گربە نازنین من حتما جائی در آشپزخانە خودش را پنهان کردە، خودم را از فرط خستگی روی کاناپە انداختم.

بیدار کە شدم، دیدم داخل اتاق تاریک تاریک است. سراسیمە پاشدم و بە ساعت نگاە کردم. دو ساعت تمام خوابم بردە بود. من کە از چنین خوابهائی بشدت بدم می آید، پاشدم و بە دستشوئی رفتم. دوشی گرفتە و لباسهایم را عوض کردم. هنگامیکە بە داخل اتاق نشیمن برگشتم، اگرچە کماکان سرم سنگین بود، اما احساس بهتری داشتم. ولی اتاق از حضور گربەام هنوز تهی! دیگر واقعا نگران شدم. با صدای بلند صدایش زدم. آشپزخانە و بالکن را دید زدم، زیر کاناپە و خلاصە هر جای ممکن را. اما از فریادرس من خبری نبود.

ماندە بودم چکار کنم. یکدفعە یادم آمد کە می توانم بە پلیس زنگ بزنم، اما تلفن را پس زدم. می بایستی هنوز کمی صبر می کردم. آخر گربەها هم دنیای خود را دارند و نمی شود ما آدما هر لحظە انتظار حضور آنان را داشتە باشیم. با این تصور، خیالم کمی راحت و آرام شد. بخودم گفتم "صبر کن!"

اما گربە من راهی نداشت کە بیرون برود، از کجا می توانست؟ من کە در را هر روز می بستم،... تازە از بالکن بە همسایەها هم راهی نبود. "بالکن!؟" ناگهان تصور وحشتناکی بە سراغم آمد. با عجلە بە طرف بالکن دویدم، در را بازکردە و بە کنار دیوارش آمدم کە تا کمرم می رسید،... و درست در آن پایین در زیر نور چراغهائی کە چمن و باغ پشت بلوک ما را روشن می کرد، لکە خوابیدەای دیدم درازکشیدە بر روی زمین.

آە، گربە زیبای من،... گربە ایدئولوژیست انقلابی من!

افزودن نظر جدید