جنبش سبز: نفی نیهیلیسم سیاسی

تحولات پس از انتخابات که با اعتراض گسترده ی مردمی به نادیده گرفته شدن شان توسط حاکمان آغاز شد و با سرکوب، ضرب و شتم، کشتن، دستگیری، شکنجه، هتک حرمت، توهین و ارعاب معترضان پیش رفت، واقعه ای بی بدیل در تاریخ بعد از انقلاب بوده است. بازیگران این رویداد بزرگ از جمله رهبران نمادین اش هم چون واقعه ی انقلاب هم بازیگرش بودند و هم از آن تأثیر پذیرفتند.

با وجود اهمیت این واقعه، خواندن تحلیل هایی که درباره ی آن ارائه شده است نوعی نارضایی را پدید می آورد. این نارضایی خصوصاً از آنجا ناشی می شود که برخی از مهم ترین عناصر این جنبش به پس و پشت رانده می شوند یا بی اهمیت به حساب می آیند.

جنبش سبز در تحلیل های گوناگون از منظرهای مختلف بررسی و واکاوی شده است، گاه به گونه ای مثبت، گاه با شک و تردید و طعنه و گاه نیز با نگاهی منفی. برخی آن را یک جنبش اجتماعی و گاه هم سیاسی می دانند که باید در قالب جنبش های اجتماعی تحلیلش کرد. دیگرانی آن را احیای ناسیونالیسم ایرانی خواندند. برخی با تأکید بر فوران مطالبات سیاسی که در سی سال اخیر به انحای مختلف نادیده گرفته شده اند، آن را اعتراضی فراگیر به کلیت نظام دانستند. برخی دیگر آن را جنبشی فراطبقاتی تلقی می کنند و عده ای دیگر برخاسته از طبقه ی متوسط (هم به معنای اقتصادی و هم به معنای اجتماعی آن). عده ای دیگر نیز آن را تقابل میان جمهوریت و اسلامیت می دانند که در قالب «الهیات شکنجه» ظهور کرده است و استمرار آن را به شرط موفقیت گامی به سمت سکولاریسم و دموکراسی خواهی تعبیر می کنند. نهایتاً بسیاری نیز از وجهی منفی آن را حرکتی احساساتی یا پوپولیستی و «انقلاب مخملی» می دانند که با سرکوب فروکش می کند و پراکنده می شود.

دعوی آن ندارم که بگویم همگی این تحلیل ها بی ربطند و در هیچ یک از آنها نمی توان رگه ای از واقعیت را یافت اما حقیقت آن است که با خواندن همه ی این تحلیل ها خصوصاً مواردی که از سر همدلی به بررسی وجوه منفی و مثبت آن می پردازند، چه بسا نوعی نارضایی به خواننده دست  دهد. شاید این اِشکال وارد شود که اساساً امکان تحلیل همه جانبه منتفی است، خاصه از آن رو که «واقعه» هنوز در جریان است. علوم اجتماعی هم تنها زمانی کارآمدند که امکان فاصله گیری از یک واقعه تا حدی میسر باشد. اما در اینجا عنصر زمان تعیین کننده نیست، زیرا به نظر می رسد بسیاری از تحلیل ها بر بنایی استوارند که تکیه بر آنها حتی در کوتاه مدت هم دشوار است. بسیاری از این تحلیل ها در بهترین حالت فقط وجوهی از واقعیت را قابل فهم می کنند و از ارائه تصویری نسبتاً جامع یا دست کم تحلیل دال های برتری که جنبش را هدایت و دلالت می کنند، ناتوانند.

به نظر می رسد خصوصاً وجهی از سیاست جنبش سبز که در اغلب این تحلیل ها نادیده انگاشته شده یا کمرنگ است عبارت باشد از دلالت اخلاقی آن. نادیده گرفته شدن این وجه به ناتوانی در پاسخ دادن به پرسش هایی از این دست منجر می شود که چرا جنبش اکنون و در چنین موقعیتی سر برآورد و آینده آن چه خواهد شد؟ برخی می گویند علت شکل گیری آن را باید در انباشت روزافزون مطالبات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی طبقات گوناگون سیاسی و اجتماعی جست وجو کرد که خصوصاً در چهار سال گذشته به شدت نادیده گرفته شده اند. این درست، اما فوران و انباشت مطالبات سیاسی به خودی خود به پدیدارشدن جنبش های اجتماعی منجر نمی شود. مهمتر این که این پاسخ نمی تواند رفتار کسانی را توجیه کند که، با وجود نارضایتی شدید، یا به کاندیداهای محافظه کار رأی دادند یا از شرکت در انتخابات و رأی دادن به کلی صرف نظر کردند.

عده ای دیگر اعتقاد دارند که در سایر جاها نیز انتخابات موضوع مهمی بوده است برای فوران نارضایی های اجتماعی. به نظر می رسد این پاسخ هم چندان دندان گیر نیست و خصوصاً خود موجب پرسش های دیگری می شود از این قبیل که چرا در سایر کشورهای دارای نظام خودکامه، مثل سوریه ی اسد، انتخابات به شکل گیری چنین جنبش هایی نمی انجامد. نفس انتخابات اگرچه واقعه ی سیاسی مهمی است و فراهم کننده  فرصت سیاسی، اما تا زمانی که یک گفتار سیاسی وجود نداشته باشد که بتواند جلب مخاطب کند و به بسیج اجتماعی منجر شود، به خودی خود اهمیت ندارد.

پرسش های دیگری هم هستند که بسیاری از تحلیل های موجود یا به آنها پاسخی نداده اند یا جدی شان نگرفته اند. از جمله این پرسش که چرا بسیاری از ایرانیانی که در دوره های قبل در انتخابات شرکت نمی کردند، در این دوره برای نخستین بار به پای صندوق رأی رفتند، آن هم نه از سر اکراه بلکه با شعف و شور؟ این پدیده را چگونه می توان تحلیل کرد؟

پرسش و شاید اعجاب دیگر آن است که بسیاری از کسانی که هرگز به مسائل سیاسی علاقمند نبودند، نه تنها از اندک مدتی پیش از انتخابات به فعالیت های سیاسی روی آوردند، بلکه در صف نخست تظاهرات خیابانی حاضر شدند و با مشارکت خود بسیاری از فعالان سیاسی و مدنی را پشت سر گذاشتند و شگفت زده کردند. این در حالی بود که کثیری از این افراد دارای هیچ نوع گرایش سیاسی یا مدنی نبودند و نیستند.

به نظر می رسد جنبش سبز عمدتاً در پرتو ارجاع مکرر به گزاره ها و ایجاد گفتاری اخلاقی در عرصه ی سیاست توانست به بسیج اجتماعی دست بزند و تداوم یابد. از این وجه، جنبش سبز شبیه ترین واقعه به انقلاب ایران است؛ هرچند از برخی جهات عمیقاً با آن متفاوت نیز هست و از آن فراتر هم می رود. از این رو، این واقعه سوای تأثیری که بر آینده خواهد داشت، فراخوانی هم هست برای بازخوانی انقلاب ایران سی سال پس از وقوع آن؛ زیرا همین نارضایتی عمیق را پس از خواندن تحلیل های مربوط به انقلاب ایران نیز می توان حس کرد.

محافظه کاری: نیهیلیسم سیاسی

اگرچه محافظه کاری در به ثمررسیدن انقلاب ایران نقش داشت، اما از همان روزهای نخست پس از انقلاب توانست با پناه گرفتن در زیر چتر انقلابیون و نیازی که انقلاب در آن زمان به کمک مالی محافظه کاران داشت، تدریجاً رشد کند و بالنده تر شود. منظور از محافظه کاری طیفی است که از محافظه کاری سنتی (بازاریان، مؤتلفه، جامعه¬ی مدرسین، روحانیت و فقهای سنتی و ...) تا نومحافظه کاری (آبادگران) و رویکردها و رویه های حاکم بر دولت نهم (رایحه ی خوش و ...) را دربرمی گیرد. این رویه خصوصاً در دوره ی پس از جنگ توانست با دراختیارگرفتن تدریجی امور کشور از نظر اقتصادی قدرتمند شود و تدریجاً مراکز حساس قدرت سیاسی همچون شورای نگهبان را به تصرف درآورد. اما این رویه از همان ابتدا با ضعف پایگاه مردمی دست به گریبان بود و خاصه در سال های پس از جنگ رویه ای دائماً رو به شکست و زوال بوده است. به نظر می رسد در میان عوامل گوناگون به ویژه مشی غیراخلاقی و سوداگرانه ی آن در ضعف پایگاه و پشتوانه ی مؤثر مردمی بسیار تعیین کننده بوده است.

طیف های گوناگون محافظه کار علاوه بر بی بهره بودن از پایگاه مردمی قوی دست کم در دو رویه ی دیگر نیز اشتراک دارند: نخست انباشت ثروت و سوداگری اقتصادی با چپاول ثروت های ملی که محرومیت بخش های وسیعی از جامعه را در تمام سال های پس از جنگ به دنبال داشت؛ و دوم، انباشت قدرت از رهگذر فریب کاری سیاسی، سرکوب قهر آمیز مخالفان، استفاده ی ابزاری از شریعت، تخطئه مخالفان با نسبت دادن آنها به بی دینی، رابطه با بیگانگان و نظایر آن. فقدان پایگاه قوی مردمی باعث شد تا سیاست انتخاباتی این طیف خصوصاً در دوره پس از جنگ بر دو مؤلفه ی سیاسی اصلی استوار شود: نخست، مأیوس کردن مردم از شرکت در انتخابات با این عنوان که رأی آنها در سیاست تأثیری ندارد، و دوم، دستکاری در آرا و سازماندهی رأی از رهگذر تخصیص امتیازات، پخش پول، خرید وفاداری و جز اینها.

برجسته ترین دولت محافظه کاری که در ایران پس از انقلاب توانست ریاست بر جمهور را بر عهده بگیرد، دولت هاشمی بود که با شعار سازندگی پس از جنگ به قدرت رسید. دولت هاشمی اگرچه ترکیبی از محافظه کاران و غیرمحافظه کاران بود، اما در مجموع از خط مشیِ محافظه کارانه پیروی می کرد که به ویژه در حوزه ی اقتصاد و سیاست نمود داشت. هشت سال حاکمیت این دولت نه تنها به اقبال مردمی به سیاست نینجامید، بلکه به افزایش مشکلات اقتصادی و انفعال و رویگردانی بخش های مهمی از جامعه از سیاست نیز منجر شد.

پس از دوم خرداد و غافلگیرشدن جبهه ی محافظه کاری، این جناح تمام تلاش خود را به کار بست تا از نو بتواند سکان اداره کشور را بر عهده بگیرد. حضور مجدد جناح محافظه کار در قدرت عمدتاً با بهره  گیری از سرخوردگی سیاسی بخش های مهمی از جامعه به ویژه از انتخابات دومین دوره  شوراها به این سو میسر شد و با انتخابات هفتمین دوره مجلس و انتخابات ریاست جمهوری در سال 1384 ادامه یافت. حتی اگر شبهات بسیاری را که در مورد دست بردن در آرا در همه این انتخابات وجود داشت و همواره بی پاسخ ماند، نادیده بگیریم، باز هم از یک حقیقت نمی توان چشم پوشی کرد: رویه ی محافظه کاری فقط زمانی می تواند سکان قدرت را در دست بگیرد که بخش زیادی از مردم به انفعال سیاسی و عدم مشارکت روی می آورند. البته این حقیقتی نیست که از نظر محافظه کاران پنهان مانده باشد. بسیاری از آنها نیز از این موضوع به خوبی آگاه هستند. اما در قبال درمانِ معضلِ عدم اقبال مردمی راههای گوناگونی را در پیش گرفتند که دسته بندی های گوناگونی را میان آنها موجب شد.

احمدی نژاد و هوادارانش را می توان تا پیش از انتخابات اخیر در زمره خوش اقبال ترین محافظه کاران تلقی کرد زیرا، سوای دیگر عوامل کمکی، توانستند بویژه با بهره گیری از قهر مردم با صندوقهای رأی در انتخابات ریاست جمهوری 1384 از یکسو و درپیش گرفتن نوعی سیاست جدید عمدتاً با تظاهر بر ارجاعات اخلاقی پرطرفدار در میان طیف های گسترده ای از جامعه به قدرت برسند. اما این رویه از همان ابتدا بر نوعی نیهیلیسم سیاسی استوار بود که گسست آن را با محافظه کاری سنتی و جدید نیز موجب شد. منظور از نیهیلیسم سیاسی در اینجا هم ارجاع ظاهری به دال های اخلاقی پرطرفدار همچون ساده زیستی، مردمی بودن، خاکی بودن، مبارزه با تجمل و فساد و نظایر آن است که با سیاست پشت پرده  حفظ قدرت و نادیده گرفتن همه ی پرنسیپ های اخلاقی و عرفی همراه است و هم بی آرمانی سیاسی و فراموش کردن سیاست به مثابه ی حوزه ی کنش همگانی. ازاین رو خطاست اگر گمان کنیم که تنها محافظه کاری نهیلیست است. زیرا این اندیشه همواره درصدد است تا پوچ گرایی را در همگان تزریق کند. بنابراین ممکن است بسیاری را نیز که با آن نسبت مستقیمی ندارند مبتلا کند. مثال مشخص آن را می توان در دوره پس از جنگ مشاهده کرد که، با وجود مخالفت گسترده ی اجتماعی با بسیاری از سیاست های دولت، کمتر صدای مخالفی در عرصه  سیاست به گوش می رسید. برعکس، همگان از آرمان گرایی و کنش جمعی روی برتافته و به لاک زندگی شخصی خزیده بودند تا بلکه از این رهگذر سرخوردگی سیاسی را جبران کنند. غیرسیاسی کردن، غیر آرمان خواه کردن و سوق دادن مردم به مشی پراگماتیستی و پوچ گرایی سیاسی درواقع برآورده ساختن آرزوی بزرگ محافظه کاران بوده است.

برآمدن دولت نهم اگرچه به ظاهر حکایت از آن داشت که محافظه کاران تا حدودی موفق شده اند بر معضله  فقدان محبوبیت مردمی شان فائق آیند، اما گذر زمان نشان داد که بهای این موفقیت با پوچ گرایی اخلاقی به ویژه در حوزه سیاسی پرداخت شده است. از حوادث پیش از دوره دولت نهم که بگذریم، در چهار سال گذشته ماجراهایی چون مدارک تقلبی وزرا و مسئولان، دورزدن قانون، پنهان کردن بسیاری از حقایق از مردم و قلب کردن آنها، حراج اموال عمومی و سرازیر کردن آنها به کیسه گروهها و اشخاص به ویژه حامیان دولت و نظامیان هوادار وضع موجود، رشد فساد و عدم شفافیت، طرح خشونت بار امنیت اجتماعی که با شعار مهرورزی همراه بود از نمونه های بارزند. یکی از تبعات ظهور دولت نهم آن بود که تدریجاً مؤلفه های خدعه آمیز و پوچ گرایانه سیاست محافظه کارانه در تمام سالهای پس از انقلاب از پرده برون افتاد و به وجه غالب رفتار و گفتار سیاسی این طیف بدل شد. ازاین رو ظهور دولت نهم تنها به معنای آن بود که رویه محافظه کاری به حد اعلای منطقی آن رسیده است. اوج گرفتن آن با افول و سراشیبی تندی همراه بود.

جنبش سبز: اخلاق علیه نیهیلیسم سیاسی

جنبش سبز از دل گفتاری اخلاقی سربرآورد که نه تنها اعتبار سیاسی همه  طیف های محافظه کاران در حوزه سیاست را بیش از پیش زیر سؤال برد، بلکه دژ امن شریعتمداری را نیز از این جریان ستاند و آن را بی حفاظ و عریان رها کرد. به نظر می رسد این سیاست اخلاق گرا مهمترین و درعین حال ماندگارترین وجه این جنبش و رمز بقا و موفقیت آن باشد. برای توضیح بیشتر از مناظره های انتخاباتی آغاز می کنم.

رویه خدعه آمیز دولت نهم و حامیانش در چهار سال ریاست بر شئون عامه چنان ریزش و تشکیک به بار آورد که جریان محافظه کار نگران ازدست رفتن سکان قدرت و پدیدآمدن زلزله ای دیگر از جنس دوم خرداد شد. مناظره های انتخاباتی نقطه اوج این نگرانی بود که قطعاً برای آن طراحی نشده بود که میرحسین موسوی برنده  آنها باشد. در این مناظره ها رئیس دولت با بهره گیری از همان رویه نیهیلیستی مألوف برای رفع و رجوع شبهات درواقع شبهات بیشتری را پدید آورد. نقطه اوج مناظره ها آنجا بود که میرحسین موسوی رئیس دولت را متهم به دروغ گویی کرد. ناگهان ورق برگشت. میرحسین توانست در آن مناظره با بیدارکردن قضاوت اخلاقی در بینندگان، آنها را در موضع تصمیم قرار دهد و از بی تفاوتی خارج کند. در روزهای بعدی شهر پر شد از پلاکاردهایی با این مضمون: «دروغ ممنوع!»

نیهیلیسم از پرده برون افتاد؛ حتی پیش از آن  که انتخابات برگزار شود. صندوق رأی، به یک معنا، تنها میعاد مصاف این دو رویه در مقابل یکدیگر بود: از یکسو نیهیلیسم سیاسی و مشی حفظ قدرت به هر قیمت و از سوی دیگر اخلاق گرایی سیاسی. نه تنها بسیاری از کسانی که در دوره های پیش از شرکت در انتخابات استنکاف کردند، بلکه حتی بسیاری از کسانی که در انتخابات دوره پیش عمدتاً به دلیل مضامین اخلاقی ظاهری در گفتار و کردار احمدی نژاد به او رأی داده بودند، همان شب تصمیم دیگری گرفتند. برای بسیاری روشن شده بود که کدام طرف به راستی حامل سادگی، تواضع، مردمی بودن، و صداقت است.

محافظه کاران به جای آن که از آن چه روی داد درس عبرت بگیرند به خدعه غیراخلاقی دیگری متوسل شدند و سیل مردمی را که در خیابان ها در اعتراض به تقلب دست به تجمع زدند، به انقلاب مخملی و پول گرفتن و دستور گرفتن از بیگانگان متهم کردند و به سرکوب خشونت بار آنها پرداختند.

«نظام»: دال سرگردان

در اصل انتخابات گذشته پیروزی هیچ یک از جناح¬های سیاسی نبود، بلکه در وهله نخست تقابل با نیهیلیسم محافظه کار از رهگذر گفتاری اخلاقی بود که باعث شد نقاب تزویر از چهره ها بیفتد. برای مخالفان این رویه این که چه کسی رأی بیاورد چندان مهم نبود، مهمتر این بود که شرف و حیثیت و انسانیت و آبروی ایرانی اعاده شود. میلیون ها نفر برای نه گویی به مشی حاکم بر سیاست به خیابان ریختند و خواهان بازگشت سلامت به عرصه  سیاست و پرهیز از دروغ و تقلب شدند. حضور این عنصر اخلاقی در سیاست جنبش سبز باعث شد تا جنبش در هر قدم خود را بیشتر تثبیت کند و رویه غیراخلاقی محافظه کاران را بیشتر افشا کند. انکار خشونت و پرهیز از آن باعث شد دادگاه های نمایشی، شکنجه، اعتراف، تجاوز سیستماتیک، سرکوب، کشتن و ...کم اثر شوند و نه تنها اعتباری برای محافظه کاران به ارمغان نیاورند بلکه برعکس بر بی اعتباری شان نیز بیافزایند.

علاوه بر اینها جنبش سبز با حامل های اخلاقی خود توانست یکی از مؤثرترین مکانیسم های سرکوب و مشروعیت زایی را که محافظه کاری در همه  این سالیان در پناه آن جا خوش کرده بود و از آنجا مخالفان خود را از پای در می آورد، بی اثر و ناامن سازد، یعنی پناه بردن به شریعت و استفاده ابزاری از آن در سیاست را. اگر پیش از انتخابات  بسیاری از رویه ها در سرکوب مخالفان و حذف آنها ذیل این عنوان که نظام و شریعت در خطرند توجیه می شد و تداوم می یافت، انتخابات و حوادث آن به ویژه خشونت آشکار و اصرار جناح محافظه کار در زیرپاگذاردن بدیهی ترین اصول و ارزش های دینی و آرمان های سیاسی موجود در کتاب قانون نشان داد که میان «نظام» و حفظ شریعت و آیین  ربط وثیقی برقرار نیست. این گسست عده ای را از اردوگاه محافظه کاران بر آن داشت تا با صدایی بلندتر از همیشه بر حفظ قدرت به مثابه مهمترین هدف و با هر وسیله تأکید ورزند و حتی از تئوری کشف ولایت سخن برانند. با ناامن شدن دژِ توسل به شریعت و قانون معلوم شد که محافظه کاران قصد دارند با تبدیل همه جامعه به یک زندان، بازداشتگاه و شکنجه گاه بزرگ  قدرت را در ید اختیار خود بگیرند. معلوم شد مذهب پوچ گرا را تنها می توان با سلاح آرمان خواهی در عرصه سیاست به چالش کشید، نه با خلق مذاهب جدید یا بازتفسیر مذهب. به این معنا جنبش سبز نواندیشی دینی را نیز به مسیری سیاسی هدایت کرد. نشان داد درمان قطعی سیاست بیمار را تنها می توان در سیاست جست؛ نه در فرهنگ، سکولاریسم، مذهب، اقتصاد و ...

پس از حوادث اخیر « نظام» به تعبیر لغت شناسان به دال سرگردانی بدل شده است که مدلول آن هر چیزی می تواند بود، الا شرع، آیین، مصلحت ملی و منافع ملی. اگر پیشتر می شنیدیم که «حفظ نظام و تمامیت ارضی و ارزشهای اسلامی و مصلحت و ... حکم می کند که مخالفین و منتقدین سرکوب و نابود شوند»، اکنون به راحتی می توان به جای «نظام» هر واژه و تعبیر دیگری را نشاند و جمله ها و گزاره هایی را سر هم کرد. از جمله می شود گفت: «حفظ قدرت ایجاب می کند که ...»، یا « حفظ منافع ایجاب می کند که...»

درگیری به مثابه تغییر

دلالت اخلاقی جنبش سبز به هیچ رو به معنای آن نیست که تک تکِ اعضای این جنبش نیز حامل این گفتار اخلاقی اند؛ هم چنان که نیهیلیسم سیاسی محافظه کاری نیز بدان معنا نیست که تک تکِ محافظه کاران یا کسانی را که به آن ها رأی دادند، باید لاجرم افرادی غیراخلاقی بدانیم. همانطور که دلالت غیراخلاقی و نیهیلیستی محافظه کاری از تک تکِ حاملان این مشی فراتر می رود، دلالت اخلاقی جنبش سبز نیز از تک تکِ افراد و حتی رهبران سمبلیک آن نیز می تواند فراتر برود. این وجه را بیش از هر چیز باید در آن کنش جمعی ای جستجو کرد که باآن که افراد خالقش بودند، اما در عین حال بر بخشی سرکوب شده و فراموش شده در آنها ضربه زد، به تدریج بیدارشان کرد و آنچه را از یاد برده بودند، به خاطرشان آورد. جنبش سبز مشارکتی همگانی برای تغییر نه تنها در مشی سیاست حاکم بر کشور، بلکه در بسیاری از آدم های درگیر در آن هم بود. مثال می زنم.

بسیاری از کسانی که تا پیش از انتخابات از مباحث سیاسی یا کنش سیاسی دوری می کردند، به انسان های سیاسی ای تبدیل شدند که سیاست اکنون به وجه غالب زندگی شان بدل شده است. اما خود آنها نیز ناباورانه به خود می نگرند و در برابر این پرسش که چه چیز این تغییر را به وجود آورده است، پاسخ روشنی ندارند. بسیاری از آنها که خود را «سکولار» می دانستند و در تمام این سال ها نگران درهم آمیختگی دین و سیاست بودند، به پشت بام ها رفتند و الله اکبر گفتند و در بند آن نبودند که با این کار به آن عقیده پیشین پشتِ پا می زنند. بسیاری از کسانی که خود را مخالف می دانستند و همواره انتخابات را تحریم می کردند، به پای صندوق رأی آمدند و با شور و شادی رأی دادند. بسیاری از آنهایی هم که رأی ندادند و حتی پس از انتخابات هم خواب زده بودند، با مشاهده  سیل جمعیت که در خیابان به راه افتاده بودند، به آنها پیوستند. دفاع از منافع شخصی و گروهی، بهبود وضع معیشت، تعلق سیاسی به جناح مخالف محافظه کار، پول و کمک خارجی و جز اینها هیچ یک نمی توانستند چنین بسیج اجتماعی و چنین عزمی را موجب شود. تنها یک گفتار اخلاقی در حوزه سیاست که در آن افراد هم محمل تغییرند و هم موضوع آن، می تواند چنین نیروی شگرفی را پدید آورد. از رهگذر همین بسیج اجتماعی روشن شد «شکاف» میان «سکولار» و «غیرسکولار» که در این دهه این همه بر آن تأکید می شد، آن قدرها هم اهمیت ندارد و درواقع مصنوع و مخلوق یک مشی تمامت خواه در عرصه سیاست است. لذا بر طبل این شکاف کوفتن بیش از هر چیز آب به آسیاب محافظه کاران ریختن است.

بر همین منوال، جنبش سبز باآن که پدیده ای عمدتاً برآمده از دل نسل های جدید است، اما درعین حال فرانسلی است. همه نسل ها را خطاب قرار می دهد و آنها را به تغییر خود و دیگری در جهت زدودن نیهیلیسم فرا می خواند. این جنبش نشان داد همان جوان هایی که به زعم بسیاری از نسل های پیشین جز به خود فکر نمی کردند و تنها همّ و غم شان بر مدار خوشی ها می چرخید، در جای خود آماده اند جان خود را هم فدای آرمان های جمعی کنند. آنها نشان دادند آنچه اکنون هستند، واقعیتِ آنها است و دیگر رفتارهای شورش وار و خودنابودگر که بسیاری از درون و بیرون حاکمیت بر آنها پایکوبی و دست افشانی می کردند، درواقع عَرَضیِ سیاستی بیمار و نیهیلیستی است که محافظه کاران درون حاکمیت و اپوزیسیون به یکسان از آن شاد می شوند.

از سوی دیگر در تمام سالهای پس از انقلاب در بسیاری از خانواده ها همواره پرسشی از سوی نسل های جوانتر طرح می شد که مخاطبش نسل های پیشین بود: «چرا انقلاب کردید؟ چرا از رهبری انقلاب حمایت کردید؟» نسل پیشین در برابر این پرسش از رهگذر طفره و توجیه یا ابراز ندامت از تنگنا می گریخت. حتی خودش هم فراموش کرده بود که چرا چنین کرده است. به یمن جنبش سبز پرسش هایی از این دست دیگر به هیچ رو ناراحت کننده نیست. نسلی که تا همین چند ماه پیش ناچار بود مشارکت خود را در انقلاب 57 به حساب غفلت، جنون، احساساتی بودن، پریدن عقل از سر، نفهمی، و ... بگذارد، اکنون می بیند که نه دچار جنون بوده است، نه خواب زدگی. او دارد تدریجاً به خاطر می آورد که انقلاب ایران هم بیش از هر چیز حامل یک گفتار اخلاقی برای یک کنش سیاسی فراگیر بود در برابر زشتی و کراهت متجسم در قامت پهلویسم. معلوم شد آن شکاف نسلی ای هم که فرض می شد نسل های پس از انقلاب را از یکدیگر جدا می کند، بیش از هر چیز مصنوع یک مشی تمامت خواه است برای غیرسیاسی کردن نسل جوان و سوق دادنش به سمت فراموش کردن سیاست در دخمه های مرگبار اعتیاد، خوشی، مصرف و فراموشی. جامعیت و دلالتی از این نوع بود که انقلاب ایران را رقم زد و در تقابل با همین نوع سیاست گریزی پهلوی و نیهیلیسم سیاسی حاصل از آن بود که جوانان آن دوره شوریدند و محافظه کاران را به دنبال خود کشیدند.

انقلاب ایران نیز همه را اعم از مذهبی و غیرمذهبی، زن و مرد، پیر و جوان، بی حجاب و با حجاب، مسلمان و مسیحی و یهودی و زرتشتی به شورش فراخواند. اینکه بعدها چه شد، ربط زیادی به آن واقعه ندارد و باید در دفتر دیگری مکتوب شود. اما آنچه بعدها نباید پیش می آمد، آمد؛ و چه تلخ. یادآوری انقلاب ایران، با وجود یکه بودنش، همواره با تلخ کامی هایی همراه است، هم برای انقلابیون و هم برای نسل جدید. سوای سیطره  محافظه کاری بر سیاست، مهمترین وجوه منفی آن عبارت بودند از قهر انقلابی، حذف و سرکوب خونین مخالفان سیاسی و سرکوب زنان. درست به همین دلیل نفی خشونت با هر عنوان و هر توجیهی مهمترین سنگ بنای اخلاقی جنبش سبز را تشکیل می دهد. جنبش سبز در عین شباهت آرمانی با انقلاب ایران در نفی خشونت با آن یکسره متفاوت است.

این جنبش همه را جا گذاشته است. رهبرانش نمادینش داعیه ی رهبری ندارند و میلیون ها بازیگر آن در خیابان و زندان و بازداشتگاه و شکنجه گاه با تعجب به آنچه در پیش چشمان شان به وقوع می پیوندد می نگرند. این جنبش از همه فعالان مدنی و سیاسی، جناح های سیاسی، احزاب و رسانه ها، مذهبی ها و غیرمذهبی ها، چادری ها و غیرچادری ها، زنان و مردان و در یک کلام همه ایرانیان عبور کرده است و هیچ کس را داعیه دار و طلبکار باقی نگذاشته است؛ درست به این دلیل که از همه  تعلقات سیاسی و ایدئولوژیک و همه ترجیحات فردی فراتر می رود و با تکیه بر کنش اخلاقی در حوزه  سیاست همه را دربرمی گیرد و تغییرشان می دهد. رمز پیروزی و بقای آن نیز در اینجا نهفته است.

جنبش سبز نه تنها مشی نیهیلیسم محافظه کار، بلکه همه بدیل های غیرمردمی در سیاست را از سکه انداخت و بی اعتبار کرد. آینده نشان خواهد داد که این گفتار اخلاقی چه سیاستی را رقم می زند: آیا اعضای کنونی اش به این گفتار اخلاقی وفادار خواهند بود یا، برعکس، به صف محافظه کاران پوچ گرای آینده خواهند پیوست؟

منبع: سايت تحليلی البرز

افزودن نظر جدید