دخالت و تغییر

دخالت نظامی آمریکا و متحدانش در عراق و سرنگون کردن دولت صدام حسین، خود به‌ سرآغاز فصل جدیدی در نوع تفکر و خط سیاسی در منطقه‌ و بطور کلی در کشورهای دیکتاتوری در منطقه ‌خاورمیانه‌ منجر گشته‌ است. تفکر و خط سیاسی‌ای که‌ بطورکلی معتقد است که‌ تاریخ نوین در کشورهای استبداد زده‌ نشان میدهد که‌ مردم خود آن کشورها از سرنگونی و تغییر رژیمهایشان ناتوان هستند و بنابراین تنها راه سرنگون کردن آنها قهر خارجی از طرف کشورهای پیشرفته‌ سرمایه‌داری و از جمله‌ آمریکا است. خصوصیات این نوع تفکر‌ را میتوان بطور کلی در این چند نکته‌ فورموله‌ کرد:
ـ بی اعتقادی به‌ توان توده‌های مردم.
ـ اعتقاد به‌ توان بی حصر رژیمهای مستبد در سرکوب کردن مردم.
ـ اعتقاد مطلق به‌ وارد شدن عنصر نوین دخالت خارجی که‌ خود به‌ نوعی بازتاب عدم توان عنصر داخلی یعنی توان مردم است.
در این نوع اعتقاد، تضعیف عنصر داخلی بالاخره‌ پس از فراز و نشیبهایی چند در عصر نوین که‌ عصر گلوبالیزاسیون سرمایه‌داری و شیوع ارزشهای آن است، جای خود را به‌ عنصر خارجی میدهد و آن را به‌ عامل تعیین کننده‌ در چرخشهای سیاسی تبدیل میکند. در اینجا ( بویژه‌ در میان اپوزیسیون با سابقه‌ تفکرات انقلابی) اگرچه‌ نسبتا همان ژستهای سابق در مورد خلق و نیز تبلیغات و کار سیاسی در فرم سابق شکل خود را حفظ مینمایند، اما در عمل به‌ بازیگری منتظر تبدیل میشود که‌ چشم به‌ راه‌ در محل حلول تندبادهای دگرگون کننده‌ ایستاده‌ است، تا از یمن آن دستاوردی داشته ‌باشد.
اما اگر در اوایل دخالت آمریکا در عراق، زیاد بحث بر سر تعیین حدود و ثغور این نوع دخالت نبود و تنها خواسته‌ سرنگونی دولت مستبد مد نظر بود، اکنون بعد از حوادث خونین و چگونگی روند حوادث در عراق، بنوعی این بحث‌ها نمود می‌یابند که‌ بله‌ دخالت خارجی خوب است اما باید حدود و ثغور آن را تعیین کرد. و در این مورد از برنامه‌‌ای حرف زده‌ میشود که‌ گویا مداخله‌‌گر خارجی بر سر آن با اپوزیسیون داخلی به‌ توافق رسیده‌ است و عزم آن دارد که پس از سرنگونی رژیم مستبد‌ آن را مو به‌ مو اجرا کند. یعنی اینکه‌ نیروی خارجی آمده‌ تا بعد از سرنگونی رژیم مستبد، دمکراسی را ایجاد کرده‌ و حکومت را دودستی و با کمال میل به‌ اپوزیسیون پریشان و خسته‌ بسپارد. در این نوع تفکر واضح است که‌ دخالت‌گر خارجی به‌ مبشر دمکراسی بدل میشود و از دیگر علتهای حضوری آن چشم پوشیده‌ میشود، و از این طریق درکی ناقص و خطرناک و خیالی از نقش حضور خارجی ترسیم میشود.
البته‌ اینکه‌ باید و میتوان با دخالت‌گر خارجی به‌ توافق رسید و حدود و ثغور دخالت آنرا تعیین کرد، ظاهرا یک امر منطقی به‌ نظر میرسد، اما خیلی سریع این ظاهر منطقی را میتوان با طرح سئوالهایی ساده و موضوعاتی چند‌ به‌ چالش کشید.
اولا اینکه‌ چگونه اپوزیسیون‌ میتواند برای نیرویی حدود و ثغور تعیین کند که‌ خود قدرت جهانی و اصلی است و خود اپوزیسیون نیز حتی به‌ تعبیر خودشان بیشتر نظاره‌ گرانی با تاثیرات غیر قابل رویت؟ در این باره‌ بسیار گفته‌اند اما تا بحال برنامه‌ مدونی در این مورد ارایه‌ نشده‌ است. اصولا نابرابری نیرو در اینجا به‌ حد ی است که‌ چنین چیزی امکان‌پذیر نیست. همچنین تجربه‌ نشان داده‌است که‌ حتی بعد از سرنگونی، به‌ علت مشکلات داخلی( که‌ یکی از آنها شکل گرفتن مقاومت است)، احتیاج بیشتر به‌ ماندگاری نیروی خارجی تبلور میابد و این باز تعیین حدود و ثغور را بسیار پیچیده‌تر میسازد.
دوما، نوع توافقات اقتصادی مابین و برنامه‌ اقتصادی آینده‌ کشور چگونه‌ خواهد بود؟ البته‌ واضح است که‌ طرفداران این عقیده‌ عمدتا و فقط از منظرسیاسی به‌ دخالت خارجی مینگرد و مابقی مسائل برای آنان هیچ است. عقب‌نشینی کامل از برنامه‌‌های دیگر، شاخص چنین گرایشی است. و این نه‌تنها شامل نیروهای راست، ملی و مذهبی میشود، بلکه‌ حتی شامل آنان نیز میشود که‌ بنوعی گذشته‌ای چپی دارند و یا اکنون نیز مدعی آن هستند. تجربه‌ نشان داده‌است که‌ این نوع نیروها از طرفداران نئولیبرالیزم هستند، و کاملا در این مورد به‌ دنباله‌رو حکومت اشغالگر تبدیل میشوند، و آزمون چنین سیاستهای اقتصادی در کشورهای موسوم به‌ جهان سومی نشان داده‌ است که‌ فقر وحشتناک یکی از پیامدهای آن است.
سوما، ناپدید شدن عنصر مردم چه‌ در هنگام سرنگونی رژیم مورد‌ نظر و چه‌ بعد از آن میتواند روند حوادث را پیچیده‌تر و مبهمتر کند، و اصولا در کشوری که‌ اراده‌ ملت چنین به‌ به‌ حداقل خود تقلیل داده‌ میشود، نمیتوان به‌ آینده‌ آن امید چندانی داشت. اگر دیکتاتوری در فلج کردن مردم نقش جدی بازی میکند، سرنگونی این رژیمها بوسیله‌ چنین نیروهای خارجی این پدیده‌ را غامض‌تر میکند. در مملکتی که‌ چه‌ در دوران دیکتاتوری و چه‌ بعد از آن مردم به‌ نظاره‌گر و پذیرنده‌ حوادث تبدیل میشوند، چگونه‌ میتواند دمکراسی شکل بگیرد؟ بویژه‌ اینکه‌ نباید از نظر دور داشت که‌ اپوزیسیونهایی که‌ این‌چنین و به‌ این وسیله‌ به‌ قدرت میرسند، بعلت اینکه‌ توان و قدرت سیاسی خود را از دخالت‌گر خارجی می‌ستانند، به‌ اراده‌ مردم بیش از پیش بی میل شده‌ و اصولا به‌ مستبدانی دیگر بدل میشوند که‌ جامعه‌ مدنی را به‌ هیچ میگیرند.
هم‌چنین این نوع تفکر معادله‌ را بسیار ساده‌ میکند. به‌ نظر آنان در یک طرف رژیم دیکتاتوری ایستاده‌ است که‌ اصلا پایگاه‌ توده‌ای ندارد و کاملا بر سرنیزه‌ تکیه‌ داده‌ است، و در طرف دیگر نیروی خارجی. و در این میان توده‌های مردم که‌ منتظر حرکتی از طرف نیروی خارجی هستند تا به‌ محض سرنگونی رژیم مستبد، به‌ میدان آمده‌ و فعالانه‌ سرنوشت خودرا در دست گیرند. جالب این است که‌ در این تئوری چنین نمایانده‌ میشود که‌ درست تا لحظه‌ سرنگونی مردم منتظر باقی میمانند، زیرا به‌ علت تجارب طولانی خود از جو ارعاب و خشونت، کماکان قدرت مقاومت از آنان سلب شده‌ است.
اما حتی تجربه‌ عراق و افغانستان نشان دادند که‌ درست در مقطع سرنگونی هم ما شاهد به‌ میدان آمدن وسیع توده‌های مردم برای رقص و پایکوبی نه‌ تنها نبودیم( کردستان عراق یک مورد استثنا است از این قاعده‌) بلکه‌ علیرغم تنفر مردم از حکومت دیکتاتوری سابق، همان جو انتظار ادامه‌ پیدا کرد و این درست به‌ نظر من ناشی از بی اعتمادی مطلق مردم از نیروی خارجی مداخله‌ گر بود. عدم وجود یک نیروی داخلی که‌ حضور قوی داشته‌ باشد و لااقل در کنار نیروی خارجی حضور و حرکت نسبتا قوی داشته‌ باشد و بتواند به‌ مردم اینرا القا کند که‌ نیرویی جایگزین است، بشدت در پراکندن این جو بی اعتمادی موثر بوده‌ است. البته‌ نباید از روانشناسی تاریخی مردم این کشورها هم بدور بود که‌ تاریخا دلخوشی از دخالت خارجی ندارند. اما شاید این عنصر آنقدر اساسی نباشد که‌ خود روند حوادث در عصری که‌ ما زندگی میکنیم، تعیین کننده‌ هستند. بازی منافع این قدرتها در منطقه‌ خود به‌ اندازه‌ کافی روشنگر است.
هم‌چنین تنفر از دیکتاتوری به‌ معنای تنفر از میهن نیست. بر عکس عنصر میهن که‌ در زمان دیکتاتوری تا حدود زیادی میتواند به‌ مفهومی عبث تبدیل شود، به‌ علت حضور بیگانه‌ میتواند خیلی سریع به‌ عنصری فعال در ذهن بسیاری بدل شود.( از یاد نبریم تظاهرات وسیع شیعیان در بغداد و سایر شهرهای عراق برای خروج نیروهای آمریکا از این کشور).
نیز این تفکر از عنصر بازی کشورهای پیرامونی که‌ نگران چنین دخالت‌هایی هستند، غافل است و آنرا کم ارزش میشمارد. اما تجربه‌ نشان داده‌است که‌ نه‌ تنها کم ارزش نیست بلکه‌ در میان مدت و دراز مدت میتواند نقش مهمی در روند حوادث کشور اشغال شده‌ ایفا کنند. بویژه‌ تشابهات فرهنگی را نمیتوان تنها با عوض کردن جو سیاسی تغییر داد و ترس از غلبه‌ کولتور بیگانه،‌ میتواند این تشابه‌ و دلسوزی فرهنگی را تسریع کرده‌ و به‌ یک هماهنگی سیاسی برای مقابله‌ تبدیل کند، و این‌چنین بعنوان نمونه‌ یک گرایش افراطی سیاسی ـ اسلامی شکل بگیرد. 
هم چنین یکی از نتایج دخالت خارجی، راندن و به‌ صدر نشاندن آن نیرو و افرادی به‌ حاکمیت است که‌ در گذشته‌ در میان اپوزیسیون نه‌ حضور داشته‌اند و یا نه‌ از جایگاه‌ والایی برخوردار بوده‌اند( نمونه‌ آن کرزای در افغانستان و امثال ایاد علاوی در عراق است). این افراد و نیروها همراه با خارجی می‌آیند و خیلی راحت میتوانند به‌ نقشهای کلیدی دست یافته‌ و نقش مهمی را در آینده‌ سیاسی کشور ایفا کنند. که‌ این امر نیز در امتداد بخشیدن به‌ جو انتظار بعد از سرنگونی دیکتاتور یاری میرساند و میتواند یکی از ریشه های فساد مالی گسترده‌ در حاکمیت جدید باشد. هم‌چنین حضور این افراد و نیروها بشدت معادلات تا کنون موجود در میان اپوزیسیون را به‌ هم میزند، و این زمین‌لرزه‌ای است که‌ امکان کنترل دخالت خارجی را در تعیین و پیشبرد اهداف خود در آینده‌ بیشتر میکند.
در پایان باید گفت که‌ منطق منافع و قدرت، هنوز هم موتور محرکه‌ تحرکات سیاسی و نظامی در جهان امروز است. و قدرت بسیار بزرگ غول جنگی دنیا او را بر آن داشته‌ است که‌ خیلی سریع در پی جابجائی معادلات سیاسی تا کنون موجود در اقصی نقاط جهان باشد. اما نباید از یاد برد که‌ همین امر بر خلاف پیش‌بینیهای قبلی، تناقضهای بسیاری را با خود به‌ همراه آورده‌ است. یکی از این تناقضها رشد تروریسم و افراط‌گرائی اسلامی در مقابل پرخاشگریهای آمریکا است. در مقابل تکنولوژی قدرقدرت و بی رقیب نظامی، اکنون بی‌رحمی و خشونت غیر قابل تصوری در جبهه‌ مخالف آن شکل گرفته‌ است که‌ حاضر است همه‌ چیز را قربانی و هلاک کند اما دشمنش نتواند سرانجام به‌ اهدافش دست یابد. در گلوبالیزاسیون سرمایه‌داری، تروریسم با ایدئولوژی مذهبی خود را گلوبالیزه‌ کرده‌است که‌ میتوان نام تروریسم گلوبال را بر آن نهاد. این جریان در هر کجا که‌ در توانش باشد و بتواند، حضور خشن خود را با انفجارهای مهیب به‌ منصه‌ ظهور می‌رساند. 
اگر قبلا ائتلاف غرب ـ اسلام در مقابل شوروی شکل گرفته‌ بود، اکنون شاهد ائتلاف اسلام ـ ناسیونالیستها در مقابل آمریکا هستیم. در ائتلاف قبلی ابرقدرتی حضور داشت، اما در ائتلاف کنونی ابرقدرتی نه‌ تنها وجود ندارد بلکه‌ خود آماج حمله‌ است. ظاهرا این ائتلاف ضعیفتر مینمایاند، اما از یاد نبریم تاثیرات مخرب دخالت خارجی را که‌ به‌ بر کشیدن مقاومت می‌انجامد، و نیز امکانات مالی آنان و سرانجام دستهایی نهانی که‌ در این بازی مرگ و قدرت به‌ شیوه‌هائی مختلف حضور دارند. 
19.06.2005 

افزودن نظر جدید