بازخوانی جمهوری کردستان

دوم بهمن، 59 سال از جمهوري کردستان ايران در شهر مهاباد گذشت. اگر چه‌ عمر اين جمهوري بيش از يازده‌ ماه نبود، اما يکي از رويدادهاي مهم تاريخ معاصر کردستان ايران و نيز دومين تجربه‌ حکمراني محلي کردها در قرن بيستم ميباشد، و بنابراين داراي بعد ويژه‌ تاريخي، سياسي، و فرهنگي خاص خود است و اصولأ نميتوان تاريخ پنجاه ساله‌ کردستان ايران را بدون تأثيرات اين رويداد، مورد بازخواني قرار داد.
در مورد شرايط داخلي و بين المللي تأسيس اين جمهوري سخنان بسياري گفته‌ شده‌، و شايد ذکر دوباره‌ آنها در اينجا خسته‌ کننده‌ به‌ نظر برسد. بنابراين براين عقيده‌ هستم که‌ بهترين شيوه‌ تحليل يک رويداد تاريخي و زنده‌ نگه‌ داشتن آن، بيشتر از بعد و زاويه‌ بازخواني مجدد آن ميگذرد. ماندن در همان شرايط 59 سال پيش و صرفا" اوضاع را در همان احوال ديدن، نه‌ تنها موضوع و چيز تازه‌اي بر اين رويداد تاريخي نمي‌افزايد، بلکه‌ آن را خسته‌ کننده‌ کرده‌ و بيشتر به‌ يک عتيقه‌ تاريخي مبدل مي‌کند، که‌ مي‌شود بارها و بارها در همان قواره‌ و شکل دوباره‌ ديد. بنابراين بازخواني مجدد عبارت است از گريز از شرايط 59 سال پيش به‌ اکنون، و آن رويداد را بنابر تجربه‌هاي نوين و کنوني نگاه کرد. البته‌ در اين شيوه‌ نگرش نيز خطراتي نهفته‌ است. و شايد مهمترين آن فراموش کردن شرايط مشخص گذشته‌ باشد. اما بهرحال ايجاد يک پيوند ديالکتيکي ميان اين دو برهه‌، دور از دسترس بنطر نمي‌رسد. يعني از گذشته‌ به‌ اکنون آمدن و از اکنون دوباره‌ به‌ گذشته رفتن، و در اين ميان تاکيد بيشتر کردن بر اکنون. و اين چنين شايد بتوان هم از تاريخ درس آموزي کرد و هم در مفهوم‌يابي پوياتر بود.
البته‌ اين به‌ معناي آن نيست که‌ همه‌ اسناد تاريخي که‌ راجع به‌ اين جمهوري وجود دارند، در دسترسند. نه‌ به‌ هيچ وجه‌. از اين لحاظ هنوز واقعييات بسياري است که‌ پوشيده‌ مانده‌اند. و شايد بتوان در اين مورد به‌ دادگاهي کردن قاضيها اشاره‌ کرد که‌ تازه‌ در اين اواخر روشده‌ و آنهم بصورتي که‌ همه‌ آن دردسترس خوانندگان قرار نگرفته‌ است. در اينجا نقطه‌ نظرهاي خودم را در محورهاي زير بيان ميدارم.
ـ هم چنانکه‌ ميدانيم اين جمهوري بعد از ساقط شدن سلطنت رضا شاه‌ در اثر ورود نيروهاي متفقين به‌ ايران تشکيل شد. يعني بوجود آمدن يک شرايط داخلي مناسب در اثر دخالت کشورهاي خارجي. به‌ عبارت ديگر ميتوان گفت که‌ اين جمهوري حاصل يک روند تکامل شرايط داخلي نبود. بنابراين همانطورکه‌ ورود متفقين و بويژه‌ حضور شوروي در شمال ايران شرايط تشکيل اين جمهوري را مهيا کرد، خروج شوروي موجب بهم خوردن و سرنگوني آن هم شد. دقيقأ همين استفاده‌ از شرايط منطقه‌اي را بعدها، از زمان شروع جنبش کردي در دهه‌ 60 ميلادي کردستان عراق مي‌بينيم ( اتکاي اين جنبش به‌ رژيم شاه‌)، و حتي بعد از شکست آن در سال 1975 با شروع مبارزه‌ پارتيزاني در کردستان عراق باز همين اتکا به‌ شرايط منطقه‌اي ادامه‌ مي‌يابد و حضور پارتيزاني بدون پشت جبهه‌ کشورهاي متعارض منطقه‌ در اساس غير ممکن مي‌شود. بنابراين مي‌توان به‌ اين حکم قطعي رسيد که‌ حضور موثر جنبش کردي تنها با استفاده از شرايط منطقه‌اي و بين المللي امکان پذير بوده‌ است و در غياب آن، جنبش يا حضور نداشته‌ و يا بسيار ضعيف بوده‌ است.
و اما در شرايط کنوني نيز جنبش کردي باز در سطحي و‌سيع از همان مفهوم استفاده‌ ميکند. يعني چه‌ در مرحله‌ مبارزه‌ پارتيزاني و چه‌ اکنون که‌ در کردستان عراق داراي يک منطقه‌ خودمختار هستند. و درست از اين زاويه‌ مي‌توان گفت که‌ به‌ موازات خيزهاي بزرگ اين جنبش در پيشبرد کار خود، افتادن‌هاي بزرگ نيز در سر راه‌ آن قرار دارد. و اين متاسفانه‌ خصلت اساسي و بارز آن است. و از اين لحاظ معتقدم که‌ يکي از درسهاي که‌ جمهوري کردستان در شهر مهاباد مي‌تواند به‌ ما بدهد، همين بازخواني مجدد استراتژيهاي اين جنبش در چگونگي مبارزه‌، خود سازماندهي، يافتن متحدين خود، و در يک کلام بازخواني استفاده‌ از شرايط بين المللي و منطقه‌اي است. استراتژيي که‌ منطقأ ‎چنين مينمايد که‌ بيشتر بر شرايط داخلي تکيه‌ کند و بر اين اساس به‌ پيشبرد کار خود بيانديشد.
البته‌ اکنون درشرايط رشد و اعتلاي روند گلوباليزاسيون در جهان و بر اين اساس رشد نقش عوامل بين الملي در روند داخلي هر يک از کشورها، ساده‌لوحانه‌ است که‌ آن‌را کم اهميت گرفت. درست بر عکس جنبش کردي اکنون در کردستان عراق کاملا" بر اين استراتژي تکيه‌ کرده‌ است و تغيير در جغرافياي قدرت را بدون اين عامل غير ممکن مي‌بيند. بعد از جنگ پارتيزاني که‌ برتناقضات کشورهاي منطقه‌ پايه‌ريزي شده‌ بود، اکنون اين جنبش به‌ استفاده‌ از تناقضات و پارامترهاي بين المللي روي آورده‌ است. اما اگر تناقضاتي منطقه‌اي هيچ دستاوردي ملموس براي آن نداشت، اکنون نيز اين خطر کماکان به‌ نظر من به‌ قوت خود باقي است که‌ قوي‌تر شدن پارامترهاي بين‌المللي با استفاده‌ از ابراز جنگ در منطقه‌ عملا" هيچ دستاورد مشخص و ملموسي را لااقل در ميان مدت بهمراه‌ نداشته‌ باشد. زيرا بهرحال در نبود يک شرايط داخلي مهيا و آماده براي تلاطم‌هاي سياسي، و نيز به‌ علت خود متغير بودن اين مشخصه‌هاي بين‌المللي، مي‌تواند جنبش کردي باز در شرايط سقوط ‌هاي مخرب قرار گيرد. زيرا بهرحال عامل‌هاي بين المللي نمي توانند خودسرانه‌ عمل کنند و تحت تاثير اوضاع داخلي کشو‌رها‌ و نيز رقابت ها در سطح جهان قرار دارند. پس اگر جنبش کردي تنها بخواهد بر اين استراتژي تکيه‌ کند و در يک پروسه‌ از کانال بحث و تفاهم با ديگر نيروهاي داخلي به‌ توافق بر سر سيستم سياسي آينده‌ نرسيده‌ باشد، حضور عامل بين‌المللي نيز نمي‌تواند چيز چنداني در چنته‌ داشته‌ باشد. در جمهوري مهاباد با اين پديده‌ روبرو بوديم، و اکنون نيز در کردستان عراق با همين پديده‌ روبرو هستيم. در کردستان عراق متأسفانه نه‌ نيروهاي داخلي در يک پروسه‌ 14 ساله‌ خودمختاري به‌ برنامه‌ و حضور واحدي در آغاز سرنگوني صدام قرار داشتند، و نه‌ با نيروهاي سرتاسري به‌ يک هماهنگي سياسي در رابطه‌ با چگونگي قدرت آينده‌ عراق رسيده‌ بودند. و اصولأ شايد يکي از تأثيرات مخرب عامل‌هاي جهاني (از طريق جنگ) همين باشد که‌ عليرغم حذف ديکتاتور داخلي ، زمينه‌ پروسه‌ تحولات را آنچنان سريع ميکند که‌ ميتواند نهايتا" به‌ هيچ بيانجامد.
ـ از نظر شرايط اجتماعي ـ اقتصادي ميتوان گفت که‌ اين جمهوري در شرايط يک جامعه‌ سنتي و غير مدرن تشکيل شد. يعني اينکه‌ شهر نشيني رشد نکرده‌ بود و بافت عشيره‌اي ـ روستائي در کردستان بافتي غالب بود، بيسوادي بيداد ميکرد، مذهب نقش غالب و قوي داشت، زنان در شرايط بسيار اسف باري قرار داشتند و سرانجام اينکه‌ سيستم ارتباطي بسيار بدوي بود. واقعيت اين بود که‌ تحولاتي را که‌ رضا شاه‌ در جهت تشکيل دولت مقتدر مرکزي و همراه‌ با آن تحولات اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي انجام داد، آنقدر نارسا، نازا و نافراگير بودند که‌ بويژه‌ در مناطق بقول پيراموني مثلأ در کردستان کمترين تأثيرات خود را داشتند و بيشتر مردم از دوران رضا شاه‌، فقط استبداد فرهنگي و سياسي آن را بياد داشتند. بيهوده‌ نبود که‌ به‌ محض فراغي که‌ به‌ علت ورود متفقين ايجاد شد، چنين مردم در مسير ديگري گام نهادند‌ و کمترين حس تعلقي نسبت به‌ دوران رضا شاه‌ و کارهاي وي احساس نکردند. قاضي اين مسئله‌ را درک ميکرد و بيهوده‌ نبود که‌ در عمر کوتاه‌ اين جمهوري درصدد ايجاد تحولاتي در جامعه‌ کردستان برآمد، تحولاتي که‌ بيشتر فرهنگي و اداري بودند و به‌ بافت اقتصادي ـ اجتماعي فرا نروئيدند.
در مقايسه‌ شرايط کنوني اجتماعي ـ اقتصادي با آن دوران، ميتوان گفت که‌ جامعه‌ کردي اکنون در حال گذار از يک جامعه‌ سنتي به‌ يک جامعه‌ مدرن است. که‌ به‌ تبع آن شهرنشيني گرايش غالب شده‌، ارتباطات سريعأ افزايش يافته‌، حضور زنان در فعاليتهاي اجتماعي فزوني يافته‌، باسوادان درصد بسيار بالايي از جمعيت را تشکيل ميدهند، و بافت عشيره‌اي ـ روستايي نه‌ تنها ديگر وجه‌ غالب نيست، بلکه‌ درهم شکسته‌ و سرانجام مناسبات پولي همه‌ زواياي اين جامعه‌ را درهم نورديده‌ است. البته‌ اگرچه‌ هنوز بدلايل مختلف مذهب يکي از خصلتهاي روبنائي را در اين جامعه‌ تشکيل مي‌دهد.
اگر از زاويه‌ جامعه‌ کنوني به‌ تجربه‌ جمهوري کردستان نگاه‌ کنيم، ميتوانيم بگوئيم که‌ قسمتي از تحولاتي را که‌ اين جمهوري در نظر داشته‌ تا در جامعه‌ ايجاد کند، اکنون بنابر ضرورت يک گذار تاريخي يا در حال شدن است و يا شده‌ است. از جمله‌ اين موارد ميتوان به‌ چاپ نشريات کردي، اجباري کردن تحصيل، باسوادکردن زنان و دختران، اشاعه‌ زبان کردي و رشد آگاهي اشاره‌ کرد. اما آنجا که‌ به‌ يک سيستم سياسي ـ اداري برمي‌گردد تا کنون نتيجه‌اي حاصل نشده‌ است، و هنوز اصل دسانتراليزه‌ کردن قدرت مرکزي در ايران پراکتيزه‌ نشده‌ است. از طرف ديگر، در شرايط آن زمان يک جامعه‌ غير مدرن با استفاده‌ از حضور خارجي و تضعيف قدرت مرکزي در ايران موفق به‌ ايجاد يک حکومت محلي مي‌شود، و درست بعدا" همين تناقض ميان فکر (يا بهتر است بگوئيم گرايش) مدرن ناسيوناليستي و بافت نامدرن جامعه به‌ يکي از معضلات مهم اين حکومت نوپا تبديل مي‌شود و به‌ مانعي مهم بر سر راه گسترش و تعميق آن مبدل ميشود. حتي فکر ناسيوناليستي در آن زمان هم بسيار نادقيق بوده‌ بطوري که‌ مثلا" مي‌توان در بعضي از متن‌هاي آن زمان کلماتي مانند" ملت شکاک" ديد ( شکاک‌ها يکي از قبايل کرد هستند). فکر ناسيوناليستي به‌ نخبه‌ روشنفکر خود نياز دارد و در آن زمان از اين لحاظ هم جامعه‌ کردي باز در يک کمبود شديد بسر برده‌ است. بنابراين يک سري از خواسته‌ها را که‌ گمان ميرفت در شرايط حضور دولتهاي قدرتمند مرکزي قابليت تحقق ندارند، متحقق شده‌اند، و بنابر اين تحول و يا تعميق در بعضي برنامه‌ها ناگزير به‌ نظر ميرسد.
همچنين در شرايطي که‌ مدرنيزاسيون در جامعه‌ ايران در آن زمان از کانال تأسيس يک سيستم قدرتمند مرکزي در گذر بود و شرايط بين‌المللي در آخرين تعريف از آن دفاع مي‌کرد، پروژه‌ ناسيوناليسم کردي نمي‌توانست در مقابل آن بيايستد. بويژه‌ اينکه‌ بافت قبيله‌اي هم اساس نيروهاي نظامي آن را تشکيل مي‌داد و سيستم سياسي آن زمان ايران، در پروسه‌ سرکوب قبايل بعنوان تضعيف کنندگان قدرت مرکزي بود. اما اکنون بعد از رو شدن تناقضات چنان روندي که‌ تنها به‌ مدرنيزاسيون ميخواست بپردازد و از مدرنيته‌ بدور بود، جامعه‌ ايران اکنون در مرحله‌ بازخواني اين پديده‌ قرار گرفته‌، و به‌ تبع آن جامعه‌ کردي نيز وارد اين روند شده‌ است. بنابراين اگر تجربه‌ جمهوري کردستان در شرايط آن زمان نوعي تجلي مدرنيسم در ايران بود، اکنون نيز از همين زاويه‌ به‌ تکرار آن نياز دارد، اما در شرايط کنوني يعني در شرايط درهم آميختگيهاي جامعه‌ کنوني ايران( که‌ تاريخي طولاني دارد، بويژه‌ بعد از ايجاد دولت بر اساس تقليد مدرن آن) تکرار آن به‌ همان شيوه‌ قبل مقدور نباشد. و مي طلبد در عين اينکه‌ ما به‌ حل مسئله‌ ملي نياز داريم، اما نبايد حل مسئله‌ تضييقات ملي را به‌ ناسيوناليسمي تندروانه‌ فرا برويانيم.
-- و اما در مورد شيوه‌ نگرش ناسيوناليسم. جمهوري کردستان در مهاباد در پي هويت بخشيدن به‌ خود از طريق طرح ماهيت کرد بودن بود. در حقيقت اين ماهيت، آنهايي را که‌ کرد بودند دور هم جمع ميکرد. در يک کلام مي‌توان گفت که‌ اين گرايش همه‌ را با هم ميديد (همه‌ کرد هستيم). اين ديد، خصلت مشترک البته‌ هر نوع ناسيوناليسمي است، و به‌ تبع آن نيز ناسيوناليسم کردي هم. در اين نگرش زبان عمده‌ترين نقش را ايفا مي کند و درست در مقابل آن گرايشي ميايستد که‌ ايراني بودن را در فارس بودن و يا در همه‌ گير کردن زبان فارسي ميديد. اما خود را بر مبناي زبان تعريف کردن به‌ نظر من يکي از آن نقطه‌ ضعفهاي جمهوري کردستان بود، چونکه‌ خود را تعريف کردن بر اين اساس دقيقأ به‌ تحريک و واکنش آن قسمت و جنبه‌ هاي مدرن در جامعه‌ ايران مي انجاميد که‌ خصوصيات همگرايي داشتند. بالاخره‌ جامعه‌اي بنام ايران وجود داشت و اين ظرف عمومي تاريخأ همه‌ اقوام و مليتهاي داخل خود را به‌ دور هم جمع ميکرد. تأکيد يک جانبه‌ بر زبان اين اشتراک را از ميان ميبرد و اين خود به‌ بحران روابط در سطح عمومي منجر ميشد. بنابراين در تجربه‌ اين جمهوري حلقه‌ ارتباط با ديگران در جامعه‌ ايران هنوز مفقود بود و در شرايط کنوني بايد از اين نقص جمهوري کردستان درس گرفت.
" همه‌ کرد هستيم" نگرشي است که‌ هيچگاه‌ در عالم سياسي متحقق نشد و همچنان هنوز به‌ عنوان يک رويا باقي مانده‌ است. علت متحقق نشدن اين ايده‌ در شرايط سنتي آن زمان به‌ عدم در دست داشتن وسايل فراگير تبليغاتي بود، و در شرايط امروزي به‌ خود پروسه‌ مدرنيزاسيون.
خصلت مشترک در اين ديد، به‌ کردي صحبت کردن و موضع سياسي واحد داشتن است، و چيزهاي ديگر اساسا" خصلتهاي ماهوي نيستند. در اينجا مرز خودي و ناخودي مشخص شده‌اند و هدف مورد نظر تعين گشته‌ است.
اما کش دادن اين مفهوم به‌ دوران کنوني، آن را دچار مشکلات عديده‌اي کرده‌ است. زيرا اين مفهوم در شرايط مدرنيزاسيون که‌ مفاهيم ديگري نيز به‌ صحنه‌ مي‌آيند نمي‌تواند بدون رقيب‌هاي جدي باشد. " همه‌ کرد هستيم"، همه‌ مرزها را درهم مي‌ريزد و در آن هيچ گرايش خاص اجتماعي ـ اقتصادي پيدا نيست و اين در حالي است که‌ در کنار معضلات ملي، معضلات مهم و اساسي مثل فقر و مطالبات و نيازهاي صنفي اجتماعي حضور دارند و به‌ شدت بر وجه‌ ملي تأثير مي‌گذارند. مدرنيزاسيون همه‌ اين مطالبات را با هم مي‌آ‌ورد. حضور اين مطالبات باعث مي‌شود که‌ يکپارچگي جامعه‌ کردي در مقاطع مختلف شکسته‌ شود و "همه‌ با هم" متحقق نشود. حضور اين همه‌ حزب با گرايشات گوناگون، خود گواه‌ بر اين امر است (گرچه‌ خطوط موازي هم بسيار داريم). البته‌ اکنون يک وفاقي بر سر اصل ملي در ميانشان پديدار شده‌ (بويژه‌ در کردستان عراق)، و اين خود در اين مقطع بارز شدن شديد ناسيوناليسم کردي را نشان ميدهد. اما باقي ماندن فضاي شديد رقابت حزبي و شکنندگي اين وفاق باز اين را نشان ميدهد که‌ در فضاي پروسه‌ مدرنيزاسيون "همه‌ با هم" متحقق نيست و تحقق پروژه‌ ناسيوناليسم کردي با پافشاري بر اين اصل نمي‌گذرد (اگر ملت همه‌ با هم بود حکومتهاي مرکزي توان سرکوب کردها را نداشتند)، بلکه‌ ناسيوناليسم کردي اکنون به‌ جاي آن بشدت بر فاکتورهاي بين‌المللي تکيه‌ کرده‌ است و از طريق آن است که‌ توان تأسيس قدرت خود را دارد.
هم چنين بر طبق تئوري يکي از شروط جوامع مدرن، سيستم دمکراسي است. در شرايط جمهوري کردستان به‌ علت وجود يک جامعه‌ بشدت سنتي که‌ در آن هنوز تعدد افکار، گرايشات و احزاب وجود نداشت، سخن گفتن از دمکراسي سياسي و آزادي فکر بسيار بعيد به‌ نظر مي‌رسد. چونکه‌ اين خواسته‌ها در بطن جامعه‌ متبلور نشده‌ بودند و خود را نشان نمي‌دادند. برعکس همه‌ چيز بشدت در زير گرايش ناسيوناليستي کردي قرار داشت و از آن الهام مي‌گرفت، و اين البته‌ تزريقي از بالا نبود، بلکه‌ گرايشي طبيعي در بطن جامعه‌ بود و اصولا" از اين لحاظ نوک هرم و قاعده‌ آن مکمل همديگر بودند و در تقويت يکديگر مي‌کوشيدند. و سرانجام مي‌توان گفت که چون‌ جمهوري بر اعتماد مردم تکيه‌ کرده‌ بود از اين لحاظ مشروعيت خود را به‌ شيوه‌اي دمکراتيک تأمين مي‌کرد، البته‌ اگرچه‌ اين اعتماد آنچنان نبود که‌ در مقطع سرنگوني جمهوري، به‌ دفاع همه‌ جانبه‌ و عميق از آن در مقابل رژيم شاه فرا برويد.
اما هميشه‌ امکان عدم تحقق "همه‌ با هم" تنها از علت روند مدرنيزاسيون برنمي‌خيزد، بلکه‌ به‌ گذشته‌ سنتي هم برمي‌گردد. گذشته‌ گرايي و مراجعه‌ به‌ آن هويتي که‌ در گذشته‌ بوديم نيز مي‌تواند مانع مهمي بر سر راه "همه‌ با هم" باشد. که‌ در اين رابطه‌ مي‌توان به‌ ماهيت ها و ساختارهاي قبيله‌اي وعشيره‌اي و هويت‌هاي محلي و منطقه‌اي اشاره‌ نمود. و نيز حس تعلق سازماني و حزبي خاص و پرورده‌ شدن در آن (بويژه‌ آنگاه‌ که‌ ناسيوناليسم به‌ فکر و به‌ يک تعلق جمعي فرانروئيده‌ است) مي‌توان عامل مهمي در تفرق باشد. البته‌ اگر چه‌ اين يکي يعني حس تعلق حزبي حسي مدرن است و يکي از شاخصهاي گذار از جامعه‌ سنتي به‌ مدرن مي‌باشد.
در‌ جمهوري کردستان بر سر راه ايده‌ " همه‌ با هم" موانع مدرنيستي قرار نداشت، آنقدر که‌ موانع ماقبل مدرن قرار داشت. و درست اين جمهوري براي شکستن اين موانع سنتي به‌ راهکارهاي مدرن (مثلأ اجباري کردن سواد آموزي، چاپ روزنامه‌ و غيره‌) روي آورد. به‌ نظر من اگر اين جمهوري فرصت ابقا مي‌داشت، بهترين فرصت را از لحاظ تاريخي براي يکپارچه‌ کردن عملي فکر ناسيوناليستي در اختيار داشت. زيرا در آن زمان هنوز جامعه‌ کردي در زير فشار تناقضات مدرن قرار نگرفته‌ بود.
اکنون اين جامعه‌، هم در ميان تناقضات سنتي قرار دارد و هم در ميان تناقضات مدرن، و فکر ناسيوناليستي ناچارأ با هردوي آنها روبروست. بنابراين اگر همراه‌ با اين، تاريخ مشترک همزيستي با اقوام ديگر و منطقه‌ را هم در نظر بگيريم، مي‌بينيم که‌ ايجاد فرم "همه‌ با هم" عملا" از لحاظ تاريخي غير ممکن گرديده‌ است.
ـ و نيز بايد بر ايده‌ منجي انگشت گذاشت. از لحاظ روانشناسي بايد گفت که‌ ورود متفقين به‌ ايران و بويژه‌ شوروي به‌ مناطق شمالي، ايده‌ منجي را در ميان کردها بيش از پيش تقويت کرد. اگر اين ايده‌ قبلا" در شکل مذهبي و در متون آن در جامعه‌ کردي وجود داشت، اکنون با وجود نيروهاي خارجي و تأثير مستقيم آنان بر وضعيت سياسي داخلي بشدت تقويت شده ‌اين امر بويژه‌ در اشعار شاعران کرد آن زمان خۆد را نشان ميدهد. تجربه‌ جمهوري کردستان در اساس تجربه‌ تقويت ايده‌ منجي است، منجي اي که‌ از دوردستها ميايد و با خود هديه‌ هايي گرانبها دارد و در نبود اين منجي سخت و البته‌ بسيار سخت است به‌ کعبه‌ آمال رسيدن. ايده‌ منجي حتي با ورود به‌ مرحله‌ گذار از جامعه‌ سنتي به‌ مدرن تقويت هم شده‌ است. قدرت و شکست ناپذيري حکومتهاي مرکزي عليرغم اينکه‌ نتوانسته‌ کاملأ مقاومت و مبارزات داخلي را خاموش کند، اما بويژه‌ مبارزان کرد را به‌ امکانات فرا داخلي رهنمون شده‌ است. و اصولأ تاريخ معاصر را که‌ تکيه‌ بر مبارزه‌ پارتيزاني دارد نميتوان بدون اين امکانات فرا داخلي درک و تحليل نمود. حضور و سايه‌ ايده‌ منجي آنقدر قوي است که‌ به‌ محض غيبت آن حتي تجربه‌ اي مانند جمهوري کردستان هم فرو ميخوابد و هر گونه‌ قدرت استقامتش را از دست ميدهد.
البته‌ در مرحله‌ کنوني، تقويت ايده‌ منجي غريب به‌ نظر ميرسد. چونکه‌ بهرحال اينطور مينمايد که‌ در شرايط کنوني امکانات و فرصتهاي مبارزه‌ بسيار گوناگون و متنوع شده‌اند و اين ميطلبد که‌ ايده‌ منجي پا به‌ پاي آن تضعيف شود. اما تجربه‌ به‌ عيان عکس آنرا نشان ميدهد.( جلال طالباني در روز انتخابات عراق در 30 ژانويه‌ از بوش و بلر به‌ خاطر اهدا اين فرصت تشکر ميکند).
تجربه‌ جمهوري کردستان در مهاباد جنبش کردي را بيش از پيش به‌ تغير و تحولهاي منطقه‌اي و بين المللي جهت پيشبرد اهداف خود متوجه‌ ساخت، و تا حد بسيار زيادي باعث شده‌ که‌ روي اين مسئله‌ بيشتر سرمايه‌ گذاري کند. بنابراين ميتوان گفت که‌ يکي از تأثيرات بزرگ اين جمهوري راندن ايده‌ منجي به‌ آينده‌ است. و از اين طريق حضور خود را در حال بازتوليد ميکند و قابليت الگوسازي خود را حفظ ميکند. و اين الگوسازي چنان فرموليزه‌ ميشود که‌ بدون توجه‌ به‌ ماهيت منجيان، تنها به‌ شکل و فرم آنها روي مي آورد و از اين رهگذر تنها به‌ بازيهاي صرف سياسي روي آورده‌ و به‌ بازيهاي پراگماتيستي درمي غلتد. و البته‌ اکنون تجربه‌ کردستان عراق اين ميراث جمهوري را بسيار تقويت کرده‌ است، و اصولأ با بازخواني تجربه‌ پنجاه‌ شصت ساله‌ اخير متوجه‌ ميشويم که‌ رسيدن به‌ تجربه‌ حاکميت کردي بدون حضور سنگين و اساسي نيروهاي خارج از جامعه‌ کردي ميسر نبوده‌ و نيست. و اين شايد يکي از ويژگيهاي گلوباليزاسيون در اين منطقه‌ باشد. و شايد جبنش کردي را ظاهرأ جز اين نباشد، اگر چه‌ شکستهاي تلخ ديگر عليرغم پيروزي نزديک، بعيد به‌ نظر نميرسد. از اينجا به‌ اين نکته‌ ميرسيم که‌ جنبش کردي را تنها تداوم و حضور، هويت مي بخشد و شايد بطور ذاتي و خودبخودي، شکست تقدير شکست را در تکرار حضور خود عليرغم هر شرايطي يافته‌ باشد

و در نهايت بايد بگويم که‌ بحران اصلي ناسيوناليسم کردي نه‌ در قدرت سرکوب دولتهاي مرکزي، بلکه‌ در عدم کاراآيي اين ناسيوناليسم در تنظيم روابط خود با ناسيوناليسم ملتهاي ديگر منطقه‌ و نيز با ناسيوناليسم ملت غالب يا خود با ناسيوناليسم قدرت سياسي حاکم و همچنين با ديگر نيروهاي سياسي منطقه‌ برميگردد. اين ناسيوناليسم هميشه‌ با ناسيوناليسم ملت غالب يا خود با سرکوب قدرت سياسي حاکم درگير جنگ‌و گريز بوده‌است و بنابراين هيچگاه فرصت تنظيم روابط خود را با آن به‌ گونه‌اي ديگر نداشته‌‌است( عدم اين فرصت تنها به‌ رژيمهاي حاکم برنميگردد، بلکه‌ به‌ عدم انديشگي کافي ناسيوناليسم کردي هم برميگردد). اين ناسيوناليسم، جنگيده،‌ تا قدرت مرکزي را مجبور به‌ پذيرش خواستهاي خود کند، و اين در حالي است که‌ همزمان طرح شعار سرنگوني را هم کرده‌ است. علاوه‌ بر آن، تا زماني که‌ طرح خودمختاري را داشتند، هيچگاه‌ بطور جدي به‌ چگونگي ساختار سياسي در مرکز نيانديشيده‌ بودند( جمهوري کردستان هم از اين رنج ميبرد). تنها شعار واضح آنان براي مرکز دمکراسي بود، اما دمکراسي‌اي که‌ چند‌و چون آن تعين نشده‌ بود و همين باعث ميشد که‌ در نهايت نوع ارتباط خودمختاري با سيستم مرکزي قدرت، کماکان در ابهام باقي بماند.
ونيز اين ناسيوناليسم در تنظيم روابط خود با ناسيوناليسم ملتهاي ديگر هيچگاه‌ موفق نبوده‌ است. تنها تجربه‌‌اي که‌ در اين مورد در دست است رابطه‌ جمهوري کردستان با جمهوري آذربايجان است، که‌ آنهم به‌ علت کلنجار رفتن با حکومت مرکزي هنوز به‌ طور مثال به‌ تعين قطعي مرزهاي خود هم نيانديشيده‌ بودند. و همه‌ ميدانيم که‌ در اين مورد مشکلي در آن زمان پيش آمد که‌ با دخالت شورويها موقتأ رويش سرپوش گذاشته‌ شد. به‌ نظر من عدم تنظيم رابطه‌ ناسيوناليسم کردي با ناسيوناليسم ملتهاي ديگر خود يکي از نقاط ضعف و يکي ديگر از علل ناکارآئي قطعي آن است. تا اين مسئله‌ حل نشود، توان کافي در حل مسئله‌ مليتها از يک ديدگاه‌ ناسيوناليستي در ايران به‌ دست نخواهد آمد، و بسياري از گود بدر خواهند ماند. و البته‌ حل اين مسئله‌ هم بسيار مشکل است و گاهأ شايد ناممکن، چونکه‌ تعين قطعي مرزها يکي از آن گره‌‌گاههاي کور است که‌ بسياري را سخت رودرروي هم قرار خواهد داد. و همچنين عدم تنظيم رابطه‌ با نيروهاي سياسي منطقه‌( بخوان اپوزيسيون) خود حکايت ديگري است.
تمامي اين سه‌ موردي که‌ گفته‌ شد، چه‌ به‌ هنگام تاسيس جمهوري کردستان و چه‌ اکنون، به‌ قوت خود باقي هستند، و به‌ نظر من اينها گره‌گاههاي اصلي هستند که‌ بايد از آنها آموخت و در تعين استراتژي چگونگي حل مسئله‌ مليتها از آنها بهره‌ جست.
01.04.2005 

افزودن نظر جدید