زنان شاعر و مردان نويسنده درتارنماي منزل مصطفي زاده!

عكس هاي زيباي تارنمايي تني چند از زنان شاعر خودي اينروزها در محله ما موجب بحثي شده كه جرا بعد از اينكه مردان هموطن از ژانر شعر به داستان كوتاه نويسي، روي آوردند، زنان هم ميهن، دوباره سراغ شعر رفته و تقريبا در هر سايت كامپيوتري ميتوان شاهد رقمي از اشعار معمولا زيبا، اجتمايي، انتقادي، فمينستي و گاهي هم ناسيوناليستي يا مردستيزي آنها شد؟ آيا اين پديده نشاني از ادامه پويا نبودن فرهنگي، يا محدوديت باقيمانده هاي رمانتيك آن است؟ چون درساير جوامع پيشرفته، بعد از پشت سرگذاشتن حتا مرحله رمان نويسي، آنها سالها است كه وارد ژانرهاي جدي تر يا مرحله نقد و مقاله نويسي: فرهنگي، فلسفي، اجتمايي، زيباشناسانه، غيره و ذالك شده اند. يا اينكه بدليل فشارهاي عاطفي و خانوادگي و يا نبود وقت و آرامش لازم براي بعضي از اين دوستان مبارز فرهنگي، شعر تنها نوع رسانه يا ارضاي احساسات انساني و شخصي است؟ بايد پرسيد چرا بعد از اينكه غالب پسران آدم، ميدان شعر را خلوت كردند، دختران حوا اكنون با قدري تاخير تاريخي به رنسانس دوباره آن كمر بسته اند؟ آيا بايد آنرا بخشي از ادبيات زنان تحت فشار قرار گرفته دانست و يا اينكه ادبيات عام؟ به اميد آنكه در آينده نزديك، بخشي از اين انرژي شعر و شاعري حتا ترقيخواهانه، صرف مسايل ديگر، از جمله، فلسفه، انديشه، نقد و بررسي ، ترجمه ، جامعه شناسي و غيره گردد.
حال بعد از اشاره مختصر فوق، اكنون در اينجا به زندگي و آثار زن نويسنده اي پرداخته ميشود كه گرچه بيش از نيمي از عمر خود را بيمار، معلول و فلج بود، ولي او در راه و هدف نويسندگي اش، به شكل خستگي ناپذيري كوشيد تا با خوانندگان آثارش در رابطه اي انساني باقي بماند.
خانم مك كولرز درسال 1917 در آمريكا متولد شد و درسال 1967 بعد از جند سكته، در آنجا درگذشت. مورخين چپ ادبيات با اشاره به سه اثر مشهور او يعني : قلب، يك شكارچي تنها - ساعت بدون عقربه - و دوشيزه فرنگي، او را نويسنده اي انسان دوست ميدانند كه به موضوع تنهايي روحي انسانهاي جوان شهرهاي كوچك ايالات جنوب آمريكاي سرمايه داري پرداخت، انسانهايي كه در جامعه اي ازخودبيگانه؛ مخصوصا در زمان بحران و تحولات اجتمايي، در جستجوي فرديت خود هستند. تاكيد او بطور سنبوليك پيرامون غيرانساني بودن و زوال يك نظم اجتمايي و دورنگي و دورويي يك جامعه بيمار ميباشد. مسئله و موضوع دوم انسان شكم سير در آثار وي : تنهايي، افسردگي رواني و شكست يا غيرممكن بودن ارتباط انساني با همنوعان است. معمولا قهرمان آثار او در محيطي فاسد و روبه زوال محاصره شده است. موضوع سوم آثارش، مشكلات و سرگرداني دوران بلوغ انسان است و مسئله چهارم نوشته هايش، شرح زندگي غم انگيز انسانهايي است كه از نظر جسمي و يا فكري معلول و يا بيمار بوده و درگير نرمهاي سنتي اجتمايي ميباشند. مك كولرز روياهاي سالهاي بلوغ را تنها دوره شاعرانه زندگي انسان دوزخ سرمايه داري نابكار ميداند.
او سالهاي كودكي را خود در يك خانواده متوسط مرفه گذرانده بود. پدرش كارگاه تعمير يا مانوفاكتور ساعت سازي داشت. و در جواني بعد از تحصيل، وي پيانو نواز در يك گروه كنسرت بزرگ شد، تا اينكه در 30 سالگي بر اثر سكته، نيمي از بدنش فلج گرديد. عنوان نخستين داستاني كه وي نوشت “كودك نابغه“ نام داشت . اين عنوان خيالي ميتوانست نشاني از زندگي واقعي خود نويسنده باشد. حادثه غم انگيز ديگر زندگي مك كولرز، خودكشي شوهر، بعد از ازدواج مجدد با وي بود. او كوشيد بعد از انتشار 4 رمان موفق، به نمايشنامه نويسي بپردازد.
مك كولرز سعي كرد تا در رمانهايش به موضوعاتي مانند: معني زندگي، عشق، رابطه انسانها، ايزوله شدن فرد، و جستجوي خود بپردازد؛ موضوعاتي كه حتا امروزه در جوامع صنعتي و خرده بورژوازي از اهميت خاصي برخوردارند. او مينويسد كه زندگي گرچه آبستن خوشبختي نيست، ولي ارزش زيستن را دارد. آثارش گاهي هم شرح مبارزه قهرمانان با روياها و آرزوهاي غيرعملي خود در جامعه طبقاتي سرمايه داري هستند. گروه ديگري از منتقدين، داستانهاي او را تحت تعثير روانشناسي فرويد گرايي و رمانهاي رمانتيك شواليه گران ميدانند. تبحر در سبك و انشاي نويسندگي و شركت همدردانه با قهرمان مفلوك داستان، موجب اهميت و عظمت آثار او گرديدند. بيمار و فلج و غيرنرمال بودن جسمي و ظاهري وي، سبب شد كه او بتواند پيروزمندانه تاثير متقابل فرد و جامعه روي همديگر را دقيقتر توصيف كند. گرچه آثارش درغالب كشورهاي غربي ترجمه شده اند، ولي او هيچگاه به مشهوريت جهاني و ادبي واقعي لازم نرسيد. 
گراهام گرين درباره وي گفته بود : من خانم مك كولرز را به فاكنر ترجيح ميدهم چون او با روشني و شفافيت بهتري مينويسد، و او را برتر از لاورنس ميشمارم چون او پيامي ايدئولوژيك به خواننده تلقين نميكند. وي مك كولرز و فاكنر را تنها نويسندگان بعد از لاورنس ناميد كه داراي حساسيت نو شاعرانه بودند. ويليامز در باره مك كولرز نوشت كه بعد از مرگ مالويل، فلك نويسنده ديگري مانند وي در آمريكا نزائيد. ادوارد آلبي، نمايشنامه نويس مشهور، او را يك جادوگر ادبي ناميد. به اشاره مورخين ادبي، مك كولرز درمقايسه با ساير نويسندگان همعصر خود، ميان خوانندگان و منتقدين ادبي، شانس و محبوبيت بيشتري يافت. وي ، غير از فرانسه، در آلمان مورد تحسين انسنبرگر و زيگفريد لينز قرار گرفت.
از جمله آثار او : قلب ، يك شكارچي تنها - سرودهايي از قهوه خانه ايي غمگين - ساعت بدون عقربه - دوشيزه فرنگي - اختلافات زناشويي - يك سرباز و يك زن - چشم طلا - و غيره هستند. رمان قلب تنها ، پيرامون جوان كر و لال و تنهايي است كه در ساختمان ويراني زندگي ميكند. انتقاد نويسنده در اين اثر، پيرامون فقدان: دوستي، محبيت، و همدردي ميان انسانها است. مشهوريت نسبي او امروزه بخاطر اين رمان بود. بهترين رمان او را “ دوشيزه فرنگي “ ميدانند. آن داستان دختر جواني است كه ميخواهد در زندگي زناشويي برادرش شركت نمايد. مك كولرز ادعا كرد كه اين رمان را حدود 20 بار اصلاح نموده تا در آن نشاني از پيشداوري و ابتذال روانشناسانه بروز نكند. منتقدين ادبي، اين رمان را ادبيات سالهاي بلوغ جواني ناميده و آنرا تقليدي از آثار سالينگر معرفي نمودند. رمان كوتاه سرودهاي قهوه خانه اي، درباره تنگ نظري ساكنين يك شهرستان پرت افتاده جنوب است كه بر اثر ورود انسان معلول و كوژپشتي، دچار اغتشاش گرديده، چون آن جناب با تنها زن بيوه پولدار شهر همخانه نيز شده. رمان فوق حاوي جنجال و احساسات و ترانه هاي مردمي و ارزشهاي اخلاقي آن شهر ناكجاآباد داغان است. گروهي از صاحبنظران، اين نوول را مهمترين اثر خانم مك كولرز ميدانند. در اثر ديگري از او، خواننده به سربازاني برخورد ميكند كه به دليل فشارهاي رواني و عاطفي پادگاني، دچار پريشانحالي شده و گاهي خودكشي ميكنند. كتاب ساعت بدون عقربه، پيرامون اختلافات نژادي و تنهايي سياهان بندري است. در اين رمان كه در زمان فلج بودن نويسنده نوشته شده، قهرمان داستان، دكتر دارو سازي است كه خود سرطان خون گرفته و درحال جان به جان آفرين دادن، است. كتاب چشم طلا را تقليدي از فاكنر ميدانند كه طبق مد روز به مسايل اختلافات نژادي ايالات جنوب آمريكا ميپردازد. مك كولرز كوشيد تا در آغاز نمايشنامه اي به سبك اونيل و رماني به روش لاورنس بنويسد، گويا بدون موفقيت لازم . 

افزودن نظر جدید