اگر تو گونتر گراس باشی

اگر تو گونتر گراس بودي، جايزه نوبل ادبيات را چهل سال بعد از انتشار كتاب: طبل حلبي ، ات به تو ميدادند . عباس معروفي،بعد از شلاق خوردن و تقاضاي پناهندگي درغرب، نامه سرگشاده مينوشت وازتو دادخواهي ميكرد ، درسال 1927 دربندر آزاد دانسينگ،ميان لهستان و آلمان، در كنار درياي شمال، بدنيا مي آمدي، پدرت دكانداري آلماني و مادرت لهستاني،از ايل كاشوبي مي بود. در 15 سالگي به سازمان جوانان هيتلري مي پيوستي، در 17سالگي سوار تانكهاي آلمان فاشيست ميشدي و در پايان جنگ به زندان آمريكايي ها مي افتادي، و خانواده جنگ زده ات مجبور فرار به غرب آلمان ميشد. ودرطول جنگ شاهد جنازه جوانان فراري 16ـ17ـ18 ساله ميشدي كه نازيها براي زهرچشم گرفتن از ديگران به درختان آويزان كرده بودند كه روي سينه آنها نوشته شده بود : من يك ترسو بودم ـ يا من يك نامرد بودم.
و بندر دانسينگ براي تو مثل شهر دوبلين براي جويس يا شهر پراگ براي كافكا، همچون شهر نينوا درعهدقديم، مورد غضب خدايان خشمگين قرارميگرفت.اگرتو گونتر گراس باشي، داستان نويسي رااز آلفرد دوبلين ـ برشت ـ توماس مان ـ كامو ـ و سارتر مي آموختي. و چون هاينريش بل، برج عاج نشين نمي شدي و در مسايل سياسي كشورت دخالت ميكردي. و بعد از آزادي از زندان آمريكايي ها به افشاي فاشيسم مي پرداختي، از ادبيات ،انتظار موضع گيري اخلاقي در برابر ديكتاتوري داشتي، همچون توماس مان، توانايي كشف آخرين هزار توي زبان را بعهده ميگرفتي، با كمك برشت و گ.بن، ادبيات مدرن كشورت را بسوي ادبيات جهان هدايت ميكردي و به قول خانم نادينه گاديمير، برنده جايزه نوبل، آثارت نه تنها ضد فاشيسم، بلكه ضد آپارتايد نيز به حساب مي آمدند.
اگرتو گونتر گراس هستي. آثارت در باره فربانيان جنگ و فاشيسم ، جنگ زده گان، آوارگان و تجربه هاي خشن جنگ مي بود. به فاشيسم و راستگرايي نژادي مي پرداختي . و كميته توذيع جايزه نوبل در باره ات اعلان ميكرد كه تو از آخرين مبارزان عصر روشنگري هستي، زماني كه درآن عقل و خرد و منطق خسته شده بودند و ازآغاز اعلان ميكردي كه نويسندگي ات دلايل اخلاقي و سياسي دارد.وآرمان خواهي و افسردگي شخصي را دو انگيزه مهم براي نوبسنده ميدانستي، و ميگفتي كه نويسندگي اهميتي اجتمايي دارد، و هرچه محيط اطراف، سنتي تر و ارتجايي تر، تحريكات ادبي ضرورتي تر . و هنرمند بايد همچون كودك پر رويي، هرازگاهي زبانش را به قدرتمندان و زورگويان نشان دهد ، و ترسي از مطرح كردن تابوها نداشته و ميگفتي كه نويسنده ، مجموعه شخصيتهاي آثارش است. و در جواب بيوگرافي نويسان ميگفتي كه زندگينامه نويسي و يا خاطره نويسي، وقتي مفيد است كه دربستر زمان و روابط اجتمايي مطرح شوند. و، ميگفتي كه باروي كارآمدن ديكتاتوري، تمام ايده آلها، از جمله : خدا ـ عقل ـ تاريخ و اخلاق نابود شدند. و اگر بازجو سئوال ميكرد كه آيا كافر هستي، لبخندزنان جواب ميدادي: بنام خدا و به نام خلق قهرمان ، آري!
اگر تو گراس مي بودي، براي آشنايي بيشتر با فقروبيچارگي ، مدتي در كلكته زندگي ميكردي.ولي با ديدن موش و گرزههاي صحرايي در خيابان و عبادتگاهها، فرار را برقرار ترجيح ميدادي تا طاعون نگيري. و از منتقدين ادبي آثارت تقاضاي تلاق ميكردي، بدون اينكه نيازي به دليل و اثبات جرم داشته باشي، چون يقين داري كه رابطه اجباري آينده اي ندارد. و ميگفتي منتقد ادبي بايد به كتاب برخورد ادبي و استتيك كند و نه اينكه به زندگي خصوصي يا سياسي نويسنده بپردازد. و خدايان را سپاس ميكردي كه گاهي خوانندگان از منتقدين باهوش تر و با سليقه تراند و آنها را جدي نميگيرند. و آرزو ميكردي كه منتقد بايد مانند نويسنده هر از گاهي ريسك كند، خود را به سئوال بكشاند، مواضع تسخير شده را ترك نمايد و در جستجوي سنگرهاي جديد و تازه تري باشد، و ميگفتي كه نويسنده موظف نيست كه آرزوهاي ادبي منتقد را برآورده نمايد.اگر تو گراس می بودی،درباره حقوق زنان در مصاحبه ها و رمان ؛سفره ماهي؛ ادعا ميكردي كه با صنعتي شدن غرب،زنان آخرين سنگر قدرت را از دست دادند، چون در طول قرون وسطا آنها حداقل كليد خانه و انبار و طويله را در اختيار داشتند، و در شعري مي سرودي كه:
بچه هاي رنگ پريده كورتاژ شده،
درشيشه هاي تميز مربايي آزمايشگاهها،
ساده، تنگ و خواب آلود نشسته،
درغم بيمه بازنشستگي والدين خود هستند.
اگر تو گراس بودي، ادعا ميكردي كه نويسنده نياز به توتون ـ دفتر يادداشت ـ و يك كيسه عدس زودپز، براي تهيه غذا دارد. يا اينكه نيازهاي انسان را ؛ اخلاق ـ غذا،شامل چاي و شكر ـ و توليد مثل ميدانستي و براي آفرينش ادبي، بازگشت به حافظه دوره آرشايي را آرزو ميكردي كه فضاي واژه‌ها هنوز از طريق رسانه هاي فني و روشنگري ژورناليستي و ساده گرايي علمي، نابود نشده بودند و آخرين: اعتقادات ـ خرافات ـ و اسطوره‌ها بدنام نگرديده بودند. و تو عارفي خدانشناس ميشدي و منتقدين در آثار دوران جواني ات، ريشه هاي: باروك ـ دادا ـ آبزورد، فوتوريسم و سوررئاليسم را كشف ميكردند. و حزب كمونيست كشورت در بروشوري مينوشت كه، تو از جناح راست سوسيال دمكراسي غرب، با تمايلات ضدكمونيستي هستي، يا به زبان قديمي يك رويزيونيست واقعي، يافرزند خلف كائوتسكي مرتد!.
اگر تو گراس مي بودي، رمانهايي مانند: طبل حلبي ـ سالهاي سگي ـ سفره ماهي ـ گربه و موش ـ دشتي وسيع ـ و قرن من ـ را مي نوشتي و براي سوسيال دمكراسي كشورت، طبل حلبي را به صدا در مي آوردي و كتابهايت به بيش از 40 زبان خارجي ترجمه ميشدند و آنها را در كشورهاي فقير آمريكاي جنوبي ترجمه مي كردند. و گروهي از منتقدين از سبك ادبي باروك آثارت تعريف ميكردند و قهرمانان رمانهايت برخلاف دوره ايده آليسم كشورت ويا رئاليسم سوسياليستي همسايه سابق شمالي ات، ضدقهرمان بودند. و فقط در طول يكسال بيش از 10000 مقاله در باره كتاب اخيرت، يعني ؛ دشتي وسيع ؛ در مطبوعات كشورت منتشر ميشدند. ولي افسوس يا خوشبختانه، تو گراس نيستي. چون او شاعر، نمايشنامه نويس، نقاش، رقاص، آشپز، گيتاريست و مجسمه‌ساز نيز هست. 

افزودن نظر جدید