رادیکالیسم برابر با خشونت و خشونت طلبی نیست!

گفتگوی تلاش با ف. تابان

به موازات بسته شدن روزنه های اميد به تحولاتی مسالمتآميز و از ميان برداشتن کوچکترين امکان بيان نارضايتی به شيوههای مدنی و پيشتر رفتن رژيم در بکارگيری خشونت عريان در معابر، خيابانها و در مکانهای گردهمآئی مردم ناراضی، دستگيريهای گروهی يکی از مهمترين پرسشها پيش پای مبارزين جنبش سبز قرار گرفته است، پرسشی اساسی در بارهی چگونگی پيشبرد مبارزه و گزينش روشها، اين پرسش که تا کجا رژيم خواهد توانست ارادهی خود را و به خشونت کشاندن يک مبارزهی مدنی و مسالمتآميز و از دست دادن خويشتنداری تحميل کند؟

 

با برآمد جنبش سبز و تعريف و تصويری که از خويشتن داری و مسالمتجوئی خود ارائه داد، نويد و نطفه های اطمينانبخشی در کسب آزادی و دمکراسی و حقوق برابر انسانی و شهروندی برای آيندهی ايران در دلها پرورانده شد.    اما در شرايط سختی که هر صدای اعتراضی، حتا حضور همراه با سکوت به سختی و با ددمنشی تمام فروکوفته میشود، تا کجا می توان انتظار خويشتن داری داشت؟ آن هم از روانهای دلاور و گردنافراشتهی آرمانخواه جوانی که تاب تحقير عليه خود و ميهنشان را نياورده و با جان و دل برخاستهاند؟ رژيم اسلامی عزم خود را جزم کرده که به هر شکلی بماند، حتا به قيمت کشتار مردم.

 

بر بستر چنين شرايط سختی در ميهنمان، از مدتی پيش از فرارسيدن روزهای تاسوعا و عاشورا، با تشخيص و پيشبينی فرارسيدن  لحظههای طرح چنين پرسشی، دست در کاران تلاش برآن شدند، موضوع اين پرسش را با کسانی به بحث بگذارند که خود روزگاری در اوج آرمانخواهی، غرور و گردنفرازی راه مبارزهای خشونت بار را در برابر ديکتاتوری وقت و برای شکستن کمر آن در پيش گرفتند. بحثی با نگاه به تجربه ی نسلی از جوانان ميهنمان در گذشته و بر محور آن پرسش و همچنين اين پرسش که آيا بکارگيری قهر و خشونت، در مقابله با قهر حکومتی ما را به سرانجامی که میخواهيم، خواهد رساند؟

 

***

 

تلاش ـ برخی از شعارهائی که در اين چندماه گذشته در خيابانهای ايران داده شد، محل بحث و برخورد بسيار قرار گرفت. شما نيز از جمله کسانی بوديد که در اين بحث و بر سر مضمون شعارها شرکت جستيد.  اما  بسته به مواضع سياسی افراد، شعارهای مورد نقد و درجه حساسيتها متفاوت است. در حالی که شما به عنوان نمونه شعارهائی نظير «مرگ بر روسيه» و «نه غزه،...» از دريچه «مسئوليت بينالمللی» جنبش اجتماعی ايران مورد نقد قرار داده، برخی نيز شعار «جمهوری ايرانی» را نپسنديد. گروههائی از همراهان و مدافعان فعال در جنبش سبز که گامهای خود را در چهارچوب قانون اساسی و به ملاحظه حفظ نظام جمهوری اسلامی برمیدارند، هم آن، هم اين و هم «مرگ بر...» راديکال و بعضاً انحرافی تلقی نمودند. چه کسی و چه مقامی، يا بهتر است بگوئيم چه محک و معياری در جنبشی به اين گستردگی و فراگيری درستی يا نادرستی شعار تظاهراتهای خيابانی يا بربامها را تعيين میکند؟

 

 

تابان: هيچ کس و هيچ مقامی نمی تواند معيار و محکی برای درستی و نادرستی شعارها باشد، زيرا چنين محک و معياری اساسا وجود ندارد.  در برخی مقاطع، بعضی شعارها فرادستی می يابند، اما اين فرادستی هم الزاما به معنی درستی آن ها نيست. در همين حکومت جمهوری اسلامی، از ابتدا تا چندی پيش، ما شاهد فرادستی شعارهايی بوده ايم که از سوی حکومت مطرح می شده اند که هيچ کدام هم از نظر مخالفان درست نبوده اند.

در سياست معلم و رهبر و آموزگاری وجود ندارد که بتواند حرف آخر را چنان بزند که مورد توافق همه باشد. حتی اگر هم وجود داشته باشد، شاگردان او معمولا از حرف هايش تفاسير متفاوتی می کنند. بنابر اين سياست محل اختلافات و برداشت های مستمر است و وحدت کامل در آن حاصل نمی شود.

شعارها حاصل و بيان فشرده ی منافع و سياست ها هستند. در جامعه منافع طبقاتی، اجتماعی، صنفی، گروهی، قومی، جنسيتی و نسلی متفاوتی وجود دارد که به گوناگونی در شعارها منجر می شوند.

اما حتی در يک حزب و گروه سياسی نيز که منافع مشترک و معينی را دنبال می کند اين گوناگونی و گاه تقابل شعارها وجود دارند. زيرا سياست فقط بازتاب ساده ی منافع نمی تواند باشد، بلکه عوامل بسيار ديگری از جمله ارزيابی از موقعيت ها، چشم اندازها و راه های رسيدن به آن سياست معين وجود دارند که غالبا ارزيابی عمومی و مشترک در مورد آن ها به دست نمی آيد و در نتيجه به سياست های مختلف و شعارهای متفاوت می انجامد. سياستی که از نظر يک گروه صحيح به نظر می آيد، می تواند از طرف گروه ديگری کاملا نادرست باشد. صحنه ی مبارزه ی سياسی، صحنه ی رقابت ميان سياست هاست که در شعارها بازتاب می يآبد. وقتی منافع و سياست های گروه های اجتماعی بزرگی در کشور در يک جهت قرار می گيرد و همسو می شود، شعارهايی که بيان اين سياست ها هستند هم از اقبال عمومی تری برخوردار می شوند، مثل شعارهای نظير «مقابله با دولت کودتا» يا «مرگ بر ديکتاتور» و همه ی شعارهايی که در جهت دموکراتيزه کردن جامعه هستند و اين روزها در جامعه ی ما محبوبيت و مقبوليت يافته اند. اين خواست ها در حال حاضر به خواست اکثر مردم ايران تبديل شده است و البته مخالفان مصمم و پروپا قرص خود را هم دارد.

از اين رو بحث و برخورد، رقابت و حتی مبارزه – که در برخی موارد خونين و خشن هم می شود - در مورد شعارها همواره باقی خواهد ماند. اما نکته ای را که در اين ميان می توان افزود، هوشياری در طرح به موقع شعارهايی است که از اقبال عمومی و پشتيبانی گسترده روبرو می شوند. يک شعار که بازتاب دهنده ی منافع بخش های بزرگی از جامعه هم باشد، می تواند هميشه مورد پشتيبانی آن ها قرار نگيرد. شرايط معينی اين پشتيبانی را باعث می شود و حتی طرح و نوع معينی از آن شعار – و خواسته – می تواند موجب تقويت و يا تضعيف آن گردد.

در مورد مثال هايی که شما مطرح کرده ايد، همه ی اين ملاحظات به خوبی ديده می شود. زيرا اين شعارها که امروز محل بحث و گفتگو هستند، بازتاب سياست ها و – البته در نهايت خود – منافع گروه های اجتماعی مختلفی هستند که در جنبش مردم ايران حضور دارند.

 

تلاش  ـ اساساً «راديکال شدن» يک حرکت مردمی به نيروی شعار يعنی چه؟

 

تابان: در مورد «راديکال شدن» و راديکاليسم اين روزها بحث های زيادی صورت می گيرد که به موقع خود جا دارد به آن ها پرداخته شود. اما حرکات مردمی را به طور عمده می توان دارای دو خصلت مهم دانست، يکی محتوا و در واقع خواست ها و ديگر شکل و چگونگی بروز اين خواست هاست. «راديکال شدن» در اساس در شعارها و خواست ها صورت می گيرد و نمی تواند غير از اين باشد. هر چقدر خواسته های يک جنبش و لاجرم شعارهای آن بيشتر متوجه ی ريشه های نظم موجود (و شايد بشود گفت کهنه) بشود، آن حرکت بيشتر به راديکاليسم نزديک می شود. در همين «جنبش سبز» ما شاهد رشد مداوم اين راديکاليسم هستيم. اعتراضی که با خواست تجديد انتخابات و جستجوی رای خود شروع شد – يعنی خواست هايی که همگی در چارچوب نظم موجود علی الاصول قابل تحقق بودند – و هيچ راديکاليسمی در آن ها نبود، هر چه جلوتر آمده است، بی اعتنا به هشدارهايی که از همه طرف متوجه ی آن شده است، به طرح خواست هايی پرداخته است که ديگر در چارچوب نظم موجود قابل وصول نيستند و از اين نظر می توان گفت که جنبش دموکراتيک در ايران در طول شش ماهه ی گذشته به طور مستمر در حال راديکال شدن بوده است.

متاسفانه به دليل سلطه ی نوعی از گفتمان اصلاح طلبی در جامعه ی ما که از دوم خرداد به وجود آمد و هنوز هم کماکان و تا حدودی ادامه دارد، بسياری از مفاهيم سياسی و اجتماعی وارونه و مطابق ميل اين جريان بازتعريف شده اند و يکی از اين مفاهيم راديکاليسم است که در فرهنگ اصلاح طلبی دوم خردادی که به تدريج به بخش ديگری از نيروهای سياسی هم تسری يافته است، برابر با خشونت و خشونت طلبی گرفته شده و به طور دائم مورد مذمت قرار می گيرد.

 

تلاش ـ به اين ترتيب از نظر شما در شعار و مطالبه پيشتررفتن و بيشترخواستن، الزاماً ربطی به خطرِافتادن به راهها و روشهای خشونتآميز ندارند. آيا اساساً چنين خطری، بالقوه يا بالفعل، جنبش را تهديد میکند؟ چه عواملی میتوانند زمينهساز کشانده شدن «جنبش دمکراتيک» به خشونت گردند؟

 

تابان: بايد ديد هدف چيست؟ هدف مسالمت است يا دموکراسی؟ من اصلا ارتباط تنگاتنگ بين اين دو را که برخی ها درصددند برقرار کنند و علامت مساوی بين آن ها بگذارند قبول ندارم و فکر می کنم يکی کردن مسالمت و دموکراسی اشتباه است. اين ها مفاهيمی است که ساخته شده تا مبارزه ی مردم ايران را به هر قيمتی هست در چارچوب «نظام» و «قانون» نگاه دارد. سال هاست دارد تبليغ می شود که «ساختار شکنی» برابر با «خشونت» است. اما کدام تجربه ای اين را ثابت کرده است؟ در انقلاب بهمن، راديکاليزه شدن شعارها و حتی خود انقلاب، منجر به تشديد خشونت نشد. حکومت شاه برای اعمال خشونت ظرفيتی داشت و بيشتر از آن نرفت. در حکومت اسلامی هر خواسته ی مسالمت آميز با خشونت سرکوب شده است و ربطی به «ساختار شکنی» نداشته است. ظرفيت اين حکومت برای اعمال خشونت بی پايان است و پاسخ به هر اعتراضی، خشونت حکومتی بوده است. اگر ما بخواهيم «پيشتر رفتن» را به «خشونت» مربوط کنيم، ان وقت بايد از خواست برکناری اين حکومت دست برداريم، شايد مجبور شويم از خواست های ديگر خود هم دست برداريم و مرتب محدود و محدودتر شويم تا مبادا «بسيجی» و «پاسدار» عصبانی شود.

اما اين جا يک سوال بزرگ وجود دارد که پاسخ های متفاوتی برای آن می تواند وجود داشته باشد. آيا تشديد مبارزات مردم و راديکاليزه شدن اين مبارزه، حکومت را به عقب می راند و دستش را برای اعمال خشونت بيشتر می بندد يا عقب نشينی از خواسته های اساسی؟ بعضی ها معقتدند که هر چه جنبش مردم، حکومت را بيشتر تحت فشار بگذارد و او را بيشتر به گوشه ی رينگ ببرد، امکان اعمال خشونت بيشتر از آن سلب می شود. يعنی قدرت در برابر قدرت. اين حکومت هيچ زبان ديگری را جز اين نمی فهمد.

متاسفانه عده ای شيپور را از سر گشادش می نوازند. در حالی که عامل اصلی همه ی خشونت ها در مبارزه ی سيآسی در کشور ما حکومت اسلامی است، اين عده همه ی هم و غم خود را صرف آن کرده اند که دايم به مردم مردم هشدار بدهند. آن ها روی خود را به سوی مردم کرده و يک تابلوی «خشونت ممنوع» هم سر دست گرفته اند. بايد به اين عده گفت: رويتان را از مردم به سوی حکومت برگردانيد. اگر حقيقتا دنبال منشاء خشونت و مبارزه با آن می گرديد، بايد روی خود را به سوی حکومت برگردانيد. منشآ خشونت آن جاست. هر مبارزه ای قواعد خاص خود را دارد که بايد از جانب همه ی طرف های بازی رعايت شود وگرنه اصل بازی بر هم می خورد. اگر شما ده بار به مسالمت دهان خود را باز کرديد تا حرفی را بزنيد و هر ده بار مشتی بر دهان شما فرود آمد، در بار يازدهم اگر توانش را داشته باشيد، آن دست را می گيريد و در هم می شکنيد. اين قانون زندگی است.

به اين ترتيب در پاسخ به سوال شما بايد به صراحت و تاکيد بگويم که زمينه ساز کشانده شدن جنبش مردم ايران به خشونت فقط حکومت جمهوری اسلامی است که هر خواسته ای را سرکوب می کند. به جای هشدارهای مداوم به مردم، بايد به حکومت گفت و به او حالی کرد که صبر مردم هميشگی نيست.

 

تلاش ـ  در مقايسهای که ميان دو رژيم از نظر ظرفيت سرکوب کرده ايد، میگوئيد: « حکومت شاه برای اعمال خشونت ظرفيتی داشت و بيشتر از آن نرفت.» اما عليرغم اين بنيانگزاران جنبش قهرآميز که خودِ شما نسل بعدی آنها بوديد که اين روش مبارزه را تا پيروزی انقلاب اسلامی ادامه داد، در مقابله با آن رژيم و برای سرنگونی آن دست به اسلحه برديد. به اين ترتيب آيا گرايش به خشونت را نمیتوان هر زمان با استناد به خشونتگری و سرکوب حکومتها توجيه کرد؟ آيا اختيار  تصميم ما در دست رژيمهاست؟  پس نقش عنصر اختيار و گزينش مبتنی بر آگاهی در روشها چيست؟ آيا برای رسيدن به هدف بايد و میتوان به هر روشی دست انداخت؟

 

 

تابان: وجود «عليرغم اين» در آغاز اين پرسش، نشان دهنده ی جهت گيری معينی است، احساس مثبتی نسبت به «خشونت کمتر» به وجود می آورد. يکی از گرفتاری های بزرگ ما اين است که اين حکومت در سفاکی و اعمال خشونت و سرکوب تا جايی پيش رفته است که پيشينيان خود را «روسفيد» کرده است و اين اصلا خوب نيست که جامعه و مردم ايران نسبت به سرکوب ها و خشونت ها بی تفاوت بمانند و يا بی تفاوت بشوند و حساسيت خود را نسبت به آن ها از دست بدهند. جامعه ی ايران بايد به هر گونه خشونت و استبداد در حکومت خود و در تاريخ جامعه ی خود با حساسيت کامل بنگرد، به خصوص اگر بخشی از اين تاريخ بخواهد دوباره خود را بازسازی کند. در پرسش شما چهار سوال مختلف به دنبال هم آمده است که پاسخ مفصلی را می طلبد. من بار ديگر می خواهم اين نکته را تاکيد کنم که روش های مبارزه ی سياسی در جامعه را قبل از همه (روی قبل از همه تاکيد می کنم) حکومت ها هستند که تعيين می کنند و بنابر اين می توان گفت که تاحدودی اختيار تصميم ما در اين زمينه متاسفانه در دست حکومت هاست. آن ها هستند که شرايط مبارزه ی علنی، قانونی، غيرقانونی، مخفيانه و همه ی انواع ديگر آن را تا حدود زيادی بر احزاب و فعالين سياسی تحميل می کنند. از همين رو هم هست که با حساسيت می گويم هشدارها نسبت به گسترش خشونت بايد به طور عمده متوجه ی حکومت باشد نه مردم.

طبيعتا اينجا هدف ما ارزيابی در مورد مشی مسلحانه و چريکی که قبل از انقلاب در جامعه ی ما آغاز شد، نيست، اما می خواهم به اين نکته توجه دهم که اين مبارزه يک باره مثل رعد در آسمان بی ابر نبود که بر جامعه ی ما فرود آيد. خيلی راه ها تجربه شد و به بن بست خورد. کسانی مثل مهندس بازرگان که در سياست استخوانی ترکانده بودند، به حکومت هشدار دادند که راهی که می رود موجب آن می شود که جوانان تفنگ به دست بگيرند – آن هم در فضايی که خشونت در سطح جهانی تقديس می شد و اوضاع به کلی ديگری بود -. متاسفانه حکومت پهلوی اين هشدارها را نشنيد و بر خودکامگی ها افزود.

من در اينجا اين موضوع را می خواهم به بحث بگذارم که به فرض آن که مبارزه ی مسلحانه را از ابتدا هم اشتباه بشناسيم، اما در وقوع اين اشتباه چه کسی را بايد بيشتر سرزنش کنيم؟ جوانانی را که همه ی زندگی خود را در راه کشور و مردم خود می گذاشتند و به هر دری می زدند به بن بست می رسيدند و هيچ راهی برای فعاليت آزادانه و مسالمت آميز برای آن ها باز نمی شد، يا حکومتی که با نقض مداوم قانون و بستن هر راه فعاليت مسالمت آميز، زندان و شکنجه و سرکوب به خواست های اين جوانان و تلاش های آن ها پاسخ می داد؟ اين موضوع را از اين جهت مطرح می کنم که همين امروز نيز ما با اين پرسش مواجه هستيم. اگر هشدارهای متعدد در مورد پرهيز از خشونت بی نتيجه ماند و عليرغم آن عده ای از جوانان اين کشور که راهی برای فعاليت های مسالمت آميز نمی يابند، دوباره به فکر مقابله به مثل افتادند، چه کسی را بايد سرزنش کرد؟ اين جوانان پرشور و شايد کم آگاه را و يا حکومتی که راه را برای فعاليت های مسالمت آميز و آزادانه سلب کرده است؟ من به صراحت می گويم اگر دوباره صدای تفنگ در کشور ما شنيده شد، مسئوليت اصلی و درجه ی اول با حکومتی است که نمی خواهد صدای مردم را بشنود و به آن ها اجازه ی فعاليت مسالمت آميز وآزادانه را نمی دهد. بر افکندن خشونت در درجه ی اول گردن گذاشتن به خواست مردم و استقرار آزادی های سياسی است و مسئوليت استقرار اين ازادی ها بر عهده ی حکومت ها است.

 

تلاش ـ نمونه مهندس بازرگان شايد مثال نيکوئی باشد، به عنوان سياستپيشهی ملايمی که به حق روشهای ديگری را دوست داشت، اما ديگر روشن شده است که در عمل تسلطی بر نفس خود نداشت و به همين دليل بدترين بهرهبرداریها از وی صورت گرفت. برخلاف تصورات مکانيکی سياستمدارانی چون مهندس بازرگانها، در سياست وقتی پای آگاهی، اختيار و تسلط بر تصميم و رفتار پيش میآيد ـ که امروز مردم ما به ويژه جوانانمان برای تحقق مناسبترين شرايط آن با رژيم مبارزه میکنند ـ ديگر از خاصيت و قانون دومينوئی نمیتوان سخن گفت، زيرا نه انسان سنگ بیجان دومينوست و نه در سياست قانون فيزيک محض عمل میکند.

امروز هنوز بسيار نادرند چهره و جريانهای سياسی که به بکارگيری خشونت در مقابله با ددمنشانهترين سرکوبهای رژيم بیانديشند. برعکس از هر سو با هشياری و بيداری به دوری از آن روشها توصيه شده و نسبت بدانها هشدار داده میشود. در عمل هم ما شاهديم که تا امروز جوانانمان با دست خالی، اما عقلی پراز ابتکار و خلاقيت مبارزاتی، با خويشتنداری و حتا گاه با سکوت! بالاترين دلاوریها را آفريدهاند.

در چنين شرايطی پرسش ما از شما به عنوان يکی از نسلهای پيشين که در مبارزات دوران جوانی خود همه «روزنهها را بسته ديد» و يک زندگی خشونتبار با همه پيامدهای جانسوز و جانکاه ، هم برای خود و هم برای کل جامعه ـ ثبت چنين تجربههائی برای هيچ جامعهای شادیآور نيست! ـ را در پيش گرفت، اين است که با توجه به آن تجربه چه توصيهای برای نسل جوان و مبارز امروز داريد؟

 

تابان: ظاهرا ما مثل سی و چند سال پيش، امروز هم نمی توانيم زبان همديگر را بفهميم. سوالات شما اين ذهنيت را ايجاد می کند که مسئوليت ايجاد خشونت با مخالفين است. از جوانانی که «زندگی خشونت بار» را بر جامعه تحميل کردند با گشاده دستی انتقاد می کنيد، اما از حکومتی که در برابر آن ها قرار داشت و استبدادی که حاکم بود، هيچ نمی گوييد. من در صحبت هايم کوشيده ام بر اين نکته انگشت بگذارم که اين مسئوليت در درجه ی اول و به طور قاطع متوجه ی حکومت هاست.

انتظارم اين بود که در مورد خود مفهوم «خشونت» گفتکو و تامل بيشتری صورت می گرفت، زيرا امروز ما شاهد آن هستيم که اين مفهوم دستخوش سوءاستفاده های گسترده است و از جمله بسياری از اصلاح طلبان «راديکاليسم» و «ساختارشکنی» و فراتررفتن از ساختارهای موجود را هم متراداف با اعمال خشونت می شمارند. من نمی دانم شما وقتی در مورد «خشونت» از من سوال می کنيد، اصلا چه مفاهيم و چه اعمالی را در نظر داريد. اگر اين مفاهيم مشترک بشوند، احتمالا نتيجه گيری هم آسان تر خواهد شد. من فکر نمی کنم در اين مورد اختلاف نظری باشد که اعمالی نظير تخريب اموال عمومی، تعرض به جان و مال و ناموس مردم، شکنجه و زندانی کردن و ضرب و شتم که نشانه های بارز اعمال خشونت هستند، محکوم هستند و ما متفقا کاربرد چنين روش هايی را در مبارزه ی سياسی محکوم می کنيم. نکته اما اينجاست که توده ی مردم – اين جا صحبت بر سر يک جنبش سراسری مردمی است و نه فعاليت يک گروه سياسی کوچک - اصولا امکان انجام چنين خشونت هايی را کمتر دارند و چنين خشونت هايی به طور عمده از سوی گروه های سازمان يافته ی رسمی و غيررسمی حکومتی صورت می گيرد.

جنبش های مردمی ذاتا جنبش هايی مسالمت آميز و مسالمت جو هستند. مردم حقوق بديهی و طبيعی خود را می خواهند. می خواهند ازاد باشند هر طور دوست دارند حرف بزنند، و رفتار کنند، ظلم در جامعه نباشد، فقر نباشد، بی عدالتی نباشد و از زندگی قابل قبولی برخوردار باشند. مردم نه دنبال تخريب اموال عمومی هستند، نه آزار دادن به ديگران، نه به دنبال شکنجه کردن کسی هستند و نه اصلا زندانی دارند که مخالفين خود را زندانی کنند و آزار بدهند. از اين نظر، من نگرانی چندانی نسبت به اعمال خشونت از جانب جنبش های مردمی ندارم، نگرانی از سوی مقابل است و اعمال خشونت های سازمان يافته ی رسمی و غيرسمی دولتی که ما هر روزه هم به وسعت شاهد آن هستيم.

از اين نظر، اگر قرار باشد توصيه ای برای نسل جوان و مبارز امروز داشته باشم اين توصيه در درجه ی اول اين است که به هيچ روی از خواست ها و مطالبات خود کوتاه نيايند و به بهانه های واهی از حقوق خود صرف نظر نکنند. در اين جا می خواهم بر اين نکته نيز انگشت بگذارم که «حق دفاع از خود» که در خيلی از مفاهيم و مکاتب حتما جزو «اعمال خشونت آميز» قرار می گيرد، از جمله ی اين حقوق است که در مکاتب حقوق بشری هم به رسميت شناخته شده است.

در سياست فقط يک اصل طلايی و هميشگی وجود دارد و آن اصل، تحليل مشخص از شرايط مشخص است. مردم و جوانان ايرانی بايد خود راه های مقابله با حکومت را تشخيص بدهند و به تجربه و در جريان عمل اين را دريابند. هيچ اصل جهانشمولی در اينجا وجود ندارد.

 

تلاش ـ و به عنوان آخرين پرسش، نظرتان در بارهی اين سخن چيست که گفته میشود؛ بکارگيری خشونت نشانهی ندانستن و نفهميدن سياست است و نداشتن زبان  استدلال و قدرت بيان؟

 

تابان: با بخش دوم اين پرسش شما می توانم موافقت کنم، کسی که قدرت استدلال و بيان ندارد، برای پيشبرد نظر و منافع خود به زور و خشونت متوسل می شود. با بخش اول اما موافقت ندارم. سياست از مفهوم حکومت و حکومت کردن و اعمال قدرت مطلقا جدا نيست و حکومت و حکومت کردن همواره و تا به امروز با اعمال خشونت همراه بوده است. به تاريخ بشری اگر بنگريم اعمال خشونت و سياست و قدرت (دولت) در هم تنيده بوده اند. واقعيت البته اين است که همراه با پيشرفت جوامع و رشد فرهنگ انسانی، اين اعمال خشونت همواره محدودتر شده و يا در اشکال پيچيده تر و پنهان تری جريان يافته است، اما تا به امروز اين اصل همچنان باقی مانده است و سياست کاملا با خشونت، سرکوب و ديکتاتوری آلوده و همراه بوده است. قطعا زمانی می رسد که با محو حکومت های متکی بر اقليت و استبداد و ديکتاتوری، به تدريج خشونت از عرصه ی مناسبات سياسی حذف شود. ما اساسا در همين جهت مبارزه می کنيم. از اين نظر می توانم در پاسخ به پرسش شما بگويم که خشونت و استبداد در سياست به کلی از آن رخت بربسته باشد. امروز اما متاسفانه سياست آن هم در جوامعی مثل ما آلوده به بدترين و غيرانسانی ترين خشونت هاست.

 

 

تلاش ـ با سپاس از شما

18/12/2009

به نقل از: www.talashonline.com

 

 

بخش: 

افزودن نظر جدید