برای هر خری پالانی باید!

گاهی بر در ودیوار می نوشتیم: می اندیشم پس هستم یادت هست رفیق؟

قدیم تر ها بیشتر می اندیشیدیم، حالا چشمه ی قل قل کنان دیروز این ذهن به قول آن پیر دیوانه ی تنها که پوسیده خطابش می کرد، خشک شده. شاید دیگر نیازی به آن نیست.

دیدی آنها که روزگاری نه خیلی دور، ما را مهره های دست چندم می نامیدند و می دانستند و هرم تشکیلاتشان را از فرق سر خویش آغاز می کردند، چطور اکنون به پایین ترین جایی که تصورش را هم زمانی نمی کردیم رانده شده اند؟

روزگارانی نه چندان دور همین نوک هرمی ها قصد در حذف من و تو داشتند و از خاطرشان رفته بود که خود نیز زمانی چون ما بر دیوار ها می نوشتند: می اندیشم پس هستم و خود از بطن همین جنبش، سیاسی و به قول خود تشکیلاتی و به زعم ما نان به نرخ روز خور شده بودند. آری آن پالان خر درست می گفت. ستاره دارها را همین ها هم در دستگاهشان داشتند. اولین تیشه به ریشه های جنبش را همین ها زدند، همین مشارکتی ها. به خیالشان ذهن من و تو دیروز آنها را امروز از یاد می برد. من و تو ساده ایم. ساده تر از هر چیزی. گمانمان بر تغییر از مدت ها پیش شکل گرفته بود و باز من و تو بودیم که در آن سناریوی ساختگی اما دوست داشتنی پیش تر از همه و بیشتر از همیشه به ره شدیم و باورم امروز این است که بازیچه شدیم و باز سادگیمان را به خود اثبات کردیم، چرا که آنان که به میدانمان آوردند پیش از این می دانستند که ذهن بی آلایشمان چیزی جز مهر به وطن و هم وطن را در خود جای نمی دهد.

حالا تو بگو!

چه می کنی این روزها؟ یادم هست که روزنامه ی شیخ و قوچانی زمانی بزرگ نوشت: حمایت ادوار تحکیم وحدت از مهدی کروبی. اکنون اما چه کسی سراغت را می گیرد؟ تو در میان خودی هایشان که در بندند، نیستی. نامت گم شده. شاید تاریخ هم ترا به خاطر نسپارد. لا اقل بگو چه می کنند با تو؟ آن پالان ها! شاید همین روزها در کنار عده ای از هم قطارانت در آن رسانه ی ناملی قطار شوید و به براندازی اعتراف کنید. شاید مجبور شوید از خرها هم به نیکی یاد کنید. خر میگویم چرا که در این ادبیات نماد حماقت است و قدرتی که پشتوانه ی فکری ندارد. می دانم که تو هم عقیده ای مشابه من داری. گمان آن خرها هنوز این است که طوفان را توان مهار کردن دارند، آن هم خرکی! و آن پالان ها که جز خر همراهی ندارند. همان ها که وجودشان در گرو بودن معبودین خرشان است.

راستی این پالان ها بدون خرها چه می کنند؟ فلسفه ی زندگیشان را نمی دانم جز اینکه برای هر خری پالانی باید! شاید اگر جرج اورول امروز کتابی می نوشت خرهای ما را هم در آن جای می داد. بگذریم.

کلام آخر رفیق. امروز من و تو از جنس مردمیم، از جنس طوفان و فقط من و تو یارای همپای بودن با طوفان را داریم و آنان که مردم را پایین ترین سطح هرم تشکیلات خود می دانستند، آنان که مردم را پرداخت کننده ی هزینه ی اندیشه های گاها اشتباه خود می کردند، همان ها که زمانی از ما بودند و و کوتاه مدتی بعد برتر از ما، امروز توان پیمودن راهی که ما در آن گام نهاده ایم را ندارند. چرا که مدت هاست خود را از مردم جدا ساخته اند. امیدواری به آینده پاداش گام های دشوار و استوار توست.

افزودن نظر جدید