همپای بادها رفتیم

غروب خاکستری بی رمق -

چشم به پیشِ پای شب دوخته

آهسته تاریکی می آید

چترش را بالاتر از سرِ

باغچه

سراسر بر افقهای ناپیدا

می گسترد

 

گلهای اقاقیا

زیر نورِ مهتاب می روند

باغچه با نفسهایی آرام

چشمان خیسش را بر آسمان

 دوخته

 

بوته های لمیده در حاشیه

جان پناهِی ست

که چند شعله روشن کوچک

در ان می لولند

 

من دارم می روم

از کنارِ شبِ تنگ می گذرم

زمانی من را خط زدند

اما من غروبم را از یاد بردم

که از کنارم ناگاه گذشت

 

با لیوانهای پُر از عشق

شبها همپای بادها رفتیم

از پشتِ سر هم گذشتیم

به سلامتی تو

که همیشه پر بودی از تنهایی

و هر چیزی که نا تمام

می سوزد

 

به سلامتی پیک آخر

که اسمان هم با بیشمار ستارگانش

ملول

 خنده بر لب دارد

 

و خودم...

که قلبم را در قفس سینه ات

به ماه دادم وُ

پشت به سایه های مرده

می روم.

 

 

بخش: 

افزودن نظر جدید