فلسفه ماتریالیستی مارکسیسم

فلسفه ماتریالیستی مارکسیسم، عالیترین و علمی ترین شکل ماتریالیسم است که توسط مارکس، انگلس و لنین بر پایه جذب و پردازش انتقادی از دیدگاهی نو، برای طبقه انقلابی – پرولتاریا، همزمان بهترین مولفه ای که تا این بازه از تاریخ تمدن بشریت ایجاد شده است، پایه ریزی شد. فلسفه ماتریالیستی مارکسیسم بمثابه یکی از قسمتهای اصلی ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی است. ماتریالیسم دیالکتیک، بررسی ارتباط اصول پیوسته ماتریالیسم است. موضوع اصلی فلسفه تشریح هستی (هستی در جایگاه نخست، شعور دوم) می باشد. شعور بمثابه واقعیتی مستقل وجود ندارد، این ذات ماده استکه خود را منعکس می نماید؛ ماده در پویشی پیوسته قرار دارد، پیوسته خود را فرازمند می نماید، ماده ازلی و بی نهایت است. فرگشت هیولی از قانون دیالکتیک – یگانگی و پیکار اضداد، گذار تغییرات کمی به کیفی و نفی و نفی سرچشمه می گیرد.

ماتریالیسم تاریخی شامل درک مفاهیم ماتریالیستی؛ چه طبیعی، قانونمندیها و فرایندهای مترقی می شود. کلیدی ترین مفهوم ماتریالیسم تاریخی زیربنای اقتصادی و روبنای تاریخی آن است. زیربنا- مجموعه ای از مناسبات تولیدی (روابط بر تولید، توزیع، تبادل منابع مادی) است. روبنا- روابط ایدئولوژیکی، مرتبط به دیدگاهها و تئوریها، منجمله، نهادها (دولت، حزب ها و غیره) می گردد. روبنا منافع طبقه حاکم در جامعه را تحکیم و تائید می نماید. زیربنای اقتصادی شکل روبنا را تعیین، تاثیر عمده ای بر آن می گذارد.   

اصولا جامعه بطریق طبیعی و قانونمند از یک صورتبندی اقتصادی- اجتماعی به دیگری فرا می روید. اساس این فرازمندیها در سطح معینی از رشد نیروهای مولد (ابزار تولید بعلاوه کارگران) و مناسبات اجتماعی نهفته است. رشد سطح نیروهای مولده سبب تغییر در روابط تولیدی و جابجایی صورتبندی اقتصادی- اجتماعی و نظام سیاسی می گردد. مارکس 5 نظام اقتصادی –اجتماعی برشمرد. 1. جامعه اولیه- نیروهای مولده در پائین ترین سطح قرارداشتند؛ 2. نظام برده داری، که اقتصاد ان بر کار بردگان استوار بود. 3. فئودالیسم- اقتصاد این نظام برپایه مالکیت بزرگ بر زمین و کار رعیت وابسته به آن بود. 4. نظام سرمایه داری، تولیدات صنعتی، برپایه کار کارگران آزاد، که مالک ابزار تولید نیستند. 5. جامعه کمونیستی- جامعه ایست برای آینده، برپایه کار آزاد مردمانی برابر حقوق بر ابزار تولید عمومی.     

ماتریالیسم دیالکتیک مارکس و انگلس محصول فرگشت تاریخ علم و فلسفه از دوره های پیشین می باشد. این رویکرد با ارائه سطح تازه و بالایی از ماتریالیسم، به تاریخ چندهزار ساله فرازمندی اندیشه ماتریالیستی پایان داد. فلسفه ماتریالیستی مارکسیسم برپایه ادامه مستقیم بهترین ستنهای ماتریالیسم پیشین تبیین گشته است. ماتریالیسم قبل از مارکسیسم دارای معایب بسیاری بود، که موانعی در رسیدن به سطح فلسفه علمی ایجاد می کرد. ماتریالیسم پیشین ماتریالیسمی مکانیکی بود، تلاش داشت شکل های پیچیده حرکت ماده را با قانون ساده، فرم حرکت مکانیکی توضیح دهد. ماتریالیسم مکانیکی: یکی از اشکال تاریخی ماتریالیسم است، ژولین د اوفره لامته (Lamettrie, La Mettrie) (1709-51) فیلسوف و دکتر فرانسوی نخستین بار در فرانسه سیستم ماتریالیسم مکانیکی را طرح کرد. در کتاب "انسان- ماشین" (1747) اندام انسان را بمثابه ماشینی خودکار همچون مکانیزم ساعت مورد بررسی قرارداد. مارکسیسم با ژرف شدن در دستاوردهای علمی بر اعم اشکال حرکت ماده تکیه کرده، به تنوع هر شکل حرکت و ویژه گی قانون فرگشت آنها اقرار دارد، شکل مکانیکی ان یکی از اشکال چند جانبه حرکت، همچنین ساده ترین آن می باشد.  

تبیین ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی تحولی انقلابی در فلسفه بشمار می آمد. فلسفه قبل از مارکسیسم در واقع، دکترین فیلسوفان (منزوی) بدور از مردم بود. فلسفه مارکسیسم اسلحه معنوی طبقه کارگر می باشد. مارکس در "نقد فلسفه حق هگل" (سال 1844) نوشت: "همانطور که فلسفه در پرولتاریا اسلحه مادی خود را می یابد، پرولتاریا نیز در فلسفه اسلحه معنوی خود را می یابد". مارکس همچنین در "تزهایی در باره فویرباخ" (سال 1845) می نویسد: "فلاسفه تنها به اشکال مختلف جهان را توضیح می دهند، اما اصل این است، که باید جهان را تغییر داد".

به گمان مارکس، جامعه در توسعه خود به چونان نقطه ای میرسد، که نیروهای مادی تولید در تضاد با مناسبات تولیدی موجود که برآیند این مناسبات، ترمزی بر پیشرفت جامعه است، قرار می گیرد. این امر سبب انقلاب اجتماعی می گردد. مارکس همزمان تاکید داشت، که "تا زمانیکه همه نیروهای مولد به تکامل نرسند، هیچ نظمی از میان نمی رود، و تازمانی که شرایط مادی بقاء در هسته جامعه کهنه پخته نگردد، مناسبات تولیدی نوین و عالیتر هرگز پدید نمی آیند". برپایه درک مارکس از مناسبات تولیدی، میان مالک زمین و رعیت، مالک کارخانه و کارگر و غیره بروز می کند، ساختار اقتصادی جامعه را تشکیل، بنیاد سیاست، اخلاق و روبنای معنوی را ایجاد می نماید. نتیجه گیری های عمده مارکس بر این اصل قراردارد، که هر کدام از ابعاد حقیقت از درون سازه های مادی آن معیین می گردند. همانطور که هگل در ضرورت پیشرفت روح در راستای خودآگاهی والاتر اعتقاد داشت، مارکس در ضرورت پیشرفت زندگی مادی انسان و طبیعت انسانی به سوی هارمونی و یگانگی معتقد بود. توجه مارکس معطوف به سمت حقیقت مادی و جسمی بود، نه به معنویات. مارکس طبقه کارگر را بمثابه نیرویی، که در خود فقر و اوج از خود بیگانی را تجسم می کند، می دید. مطابق نظر مارکس، جوهر هستی انسان تنها در افرینش کالا در چارچوب مالکیت خصوصی نمی باشد. بدین خاطر، شرط بقای انسان باید در تغییر بی واسطه از بین بردن مالکیت خصوصی و سیستم کاری، که در آن استثمار انسان از انسان رخ می دهد، باشد. همه این مساله باید به آنجا ختم شود، که موجب آزادی انسان از شرایطی که همه چیز را به بازار پیوند می دهد، گردد. مارکس تئوری اقتصادی خود را در کتاب "سرمایه" توسعه داد. مارکس نشان داد، که سرمایه داری در درون خود بذر تخریب خود را کاشته است. مارکس تاکید نمود، که سرمایه داران سود خود را برپایه کسب ارزش اضافی به حساب کارگران بدست می آورند. بدین خاطر، برپایه منطق رشد سرمایه داری رابطه کار با سرمایه دائما کاهش می یابد. این یعنی، سهم سود باید سقوط نماید، که سبب تضعیف نظام سرمایه داری می گردد. باید گفت که این قسمت از تئوری مارکس هنوز به اجراء نرسیده، سرمایه داری با فراروئیدن به امپریالیسم با صدور بحرانهای خود به کشورهای "جهان سوم" و استثمار آنها تا به امروز پابرجا مانده است. با پیشرفت تکنولوژی روبات و جایگزینی ماشین های هوشمند با نیروی کار کارگران، سرمایه داری در آینده نه چندان دور دچار تحولاتی دگرگونه ای خواهد شد، در این فرایند متحتملا شکل بسیاری از مساله، ظاهری دگرگونه خواهد یافت.

تفکرات دیالکتیکی انگلس. زندگی تشکیل شده از این، که "وجودی است در هر لحظه یکسان و در عین حال متفاوت. در نتیجه، زندگی در موجودات دائم در تغییر است، پیوسته در حال پیشرفت و حل تضادها، بمحض توقف تضادها، زندگی نیز متوقف، زمان مرگ فرا می رسید".

در حوزه تفکر نیز رهایی از تضاد میسر نیست. "برای مثال، تضاد میان قدرت شناخت درونی و نامحدود انسانی و هستی واقعی خود که انسانهایی هستند که از خارج محدود شده و با فکر محدود... این تضاد به ترتیب نسلهای متوالی، در نهایت امر درعمل، لایتناهی، در پیشرفتهای بینهایت حل می گردد".  

دو قانون دیگر دیالکتیک، که توسط هگل مطرح شده بود با تفسیرهای ماتریالیستی مارکس و انگلس – گذار از تغییرات کمی به کیفی و نفی نفی می باشد. انگلس مدافع سرسخت انها بود، ولی تاکید می کرد، که قانون دیالکتیک قالب (شابلون) نیست، و یک اصل متدودیک (روش شناختی) استکه سبب سازماندهی کار فکری پژوهشگران می گردد.

با دانش به اینکه در جهان مادی همه چیز در تعامل و تاثیر متقابل قرار دارد، در فرایند تغییر و پیشرفت، خود بخود موجب کشفیات علمی و اختراعات فنی نمی گردد. همه اینها تنها پیش فرضهای فرهنگی در راستای فعالیت های عملی می باشد، که باید در کار مخترع و مهندس کامل و تکمیل گردد.  

انگلس به این نتیجه می رسد، که دیالکتیک – "قوانین کلی حرکت و توسعه طبیعت و جامعه بشری و تفکر آن چیزی غیراز علم نیست"، و موجب تضادی میان این مفاهیم و خواسته ها در درک فلسفه بمثابه دکترین قوانین "فرایند تفکر" نمی گردد.  دیالکتیک تفکر با دیالکتیک جهان مادی در محتوا فرقی باهم ندارند.  انگلس در اینکه فلسفه بمثابه اندیشه ای مستقل به بقای خود پایان داد، با مارکس هم عقیده است. 

ماتریالیسم مارکس و انگلس بی تردید یکی از دستاوردهای اندیشه فلسفی نیمه دوم سده نوزدهم است. مارکسیسم نخستین تلاش پیگیر توضیح ماتریالیستی فرایندهای اجتماعی و پدیده های بغرنج جهان: اندیشه، زندگی، پیشرفت خویش... است.  

در آثار لنین، فلسفه ماتریالیستی مارکسیسم تکمیل و متحول شد. وی در اثر خود "ماتریالیسم و امپریوکریتیسم" دستاوردهای علمی، بویژه در فیزیک، پس از مرگ انگلس را تعمیم داد، و شکل تازه ای به فلسفه ماتریالیستی مارکسیسم داده و انرا به سطح جدیدتری رساند. در این اثر لنین ماتریالیسم مارکس را از همه جهات غنا بخشید: در زمینه دانش مادی بودن جهان، درمورد کارکرد مغز، درمورد درک عینی جهان، اصول تئوری شناخت مارکسیسم را بطور کامل فرموله نمود، فرایند پیچیده شناخت دیالکتیکی، حقیقت عینی را نشان داد، ایدالیسم های نوین گوناگون – ماخیسم (Machism) و پراکماتیسم... را کاملا به نقد کشید.

با تحول های آتی جهان بینی مارکسیسم، توسط لنین، این فلسفه در دستان طبقه کارگر و حزب ان به اسلحه ای قدرتمند در راستای دگرگونی جهان با بازتاب دقیق قوانین عینی تکامل، به واقعیت تبدیل گردید. فلسفه مارکسیسم در مقابل دگماتیسم است. مارکس و انگلس مشترکا آثاری از قبیل: "خانواده مقدس"، "ایدئولوژی المانی"، "مانیفست حزب کمونیست" را نوشتند. همچنین مارکس آثاری از قبیل: "نقد فلسفه حق هگل"، "دستنوشته های اقتصادی- فلسفی"، "تزهایی در باره فویرباخ"، "فقر فلسفه"، "سرمایه"، "نقدی بر سیاست اقتصادی"، "نقدی بر برنامه کوتا"منتشر نموده است. انگلس نیز آثاری چون: "وضعیت طبقه کارگر انگلیس"، "انتی دورینگ"، "پیدایش خانواده، مالکیت خصوصی و دولت"، "دیالکتیک طبیعت" را منتشر کرده است.

تئوری مارکسیسم دارای شایستگی های بسیاری میباشد. اول اینکه مارکسیسم نقدی دقیق و کامل از سرمایه داری ارائه نمود، که تا به امروز موثر بوده است. مارکسیسم با نمایش معایب سرمایه چشم اندازی نو از جامعه ارائه داد، درک ژرفی از طبیعت انسان و آزادی را آشکار نمود. مارکسیسم تاثیر زیادی بر اندیشمندان سده نوزدهم و بیستم گذاشت.

مشخصه های اصلی فلسفه ماتریالیستی مارکسیسم:

ـ اقرار به مادی بودن جهان، اقرار به اینکه، جهان مطابق قوانین حرکت ماده فرازمند می گردد.

ـ اقرار به تقدم ماده و ثانوی بودن شعور

ـ اقرار به قابلیت شناخت جهان مادی و قوانین ان، حقیقت عینی علمی. فلسفه ماتریالیسم مارکسیسم براین نظر استکه، جهان در ماهیت خود مادیست، و پدیده ها در جهان دارای انواع گوناگون مواد در حال حرکت می باشند. ماتریالیسم مارکسیستی اثبات می کند که همه اجرام گوناگون – از ذرات کوچک اتم تا کرات بزرگ، از باکتریهای ذرەبینی تا حیوانات بزرگ، تا انسان موادی در اشکال گوناگون و در درجات مختلف فرگشت خود می باشند.

درمقایسه با ایدالیسم، که اعتقاد دارد، جهان را خدا آفریده است، یا تجسمی از "ایده مطلق"، "روح جهان" است، فلسفه ماتریالیستی مارکسیسم براین یقین استکه، ماده ازلی است، کسی او را نیافریده، جهان در فرایند قوانین عینی حرکت ماده فرازمند می گردد، نیازی به "خالق" ندارد. در مقایسه با ایدالیسم، که براین باور است، حقیقت تنها در شعور موجوداست، و جهان مادی، هستی و طبیعت در شعور وجود دارد، در مفاهیم فلسفه ماتریالیستی مارکسیسم ماده، طبیعت و هستی واقعیتی عینی، در خارج و مستقل از شعور موجودند، هیولی متقدم است، شعور ثانوی، که بازتابی از هیولی میباشد، تفکر محصول ماده، که در فرازمندی خود به عالی ترین مرحله کمال، محصول مغز می باشد.

فلسفه ماتریالیستی مارکسیسم پیگیرانه به حل بُعد دیگر مساله اصلی فلسفه- آیا تفکر ما توانایی شناخت جهان حقیقی را داراست، نیز می پردازد. در مقایسه با ایدالیسم، که امکان شناخت جهان و قوانین انرا به چالش می کشد، صحت شناخت ما را نفی می نماید، فلسفه ماتریالیستی مارکسیسم معتقد است که جهان و قانونمندی های آن کاملا قابل درک می باشند. ماتریالیسم مارکسیستی تاکید دارد، که پراکتیک انسانی اثبات قاطع حقیقت درک ماست، که در جهان چیزی که توسط علم و عمل مورد درک و شناخت قرار نگیرد وجود خارجی ندارد.

ماتریالیسم دیالکتیک نخستین تئوری علمی شناخت را ارائه می دهد. ماتریالیسم قبل از مارکسیسم نقش فعال تفکر در فرایند شناخت را درک نمی کرد. همانطور که مارکس خاطر نشان ساخت، اگر چه ایدالیسم سمت فعال تفکر را توسعه داد، اما فرایند واقعی شناخت را منحرف نمود. تنها ماتریالیسم مارکسیستی برای نخستین بار در تاریخ فلسفه تئوری شناخت را بر زمینی سخت گذاشت، از روش دیالکتیکی برای شناخت بهره مند گردید، ماهیت تاریخی شناخت در هریک از سطوح فوق را آشکار نمود، روابط متقابل میان شناخت مطلق و نسبی وغیره را نشان داد. برای فلسفه ماتریالیستی مارکسیسم تفکر ماتریالیسم پیشین بیگانه است، ماتریالیسم مارکسیستی ثابت می کند، که هرگام در شناخت با پراکتیک، قبل از هرچیز با فعالیت های تولیدی مردم در ارتباط است. دگرگونی های بنیادی در فلسفه ایجاد کرد.

یگانگی تئوریک و پراکتیک ستاره راهنمای حزب پرولتاریا است. اهمیت کاربرد قوانین فلسفه ماتریالیستی مارکسیسم نسبت به تاریخ جامعه در فعالیت عملی حزبهای کمونیستی متجلی می گردد. در کاربرد فلسفه ماتریالیستی مارکسیسم در جامعه یعنی، شرایط مادی زندگی اجتماعی، هستی اجتماعی مقدم است، از این روی، ایده، شعور ثانوی میباشد". لنین خاطر نشان ساخت، که "فلسفه مارکس، پایان فلسفه ماتریالیسم است، که شناخت را بمثابه بزرگترین اسلحه در اختیار بشریت و طبقه کارگر گذاشت".     

پایه های تشکیل دهنده اصول ماتریالیسم دیالکتیک عبارتند از:

اصل یگانگی و کلیت هستی بمثابه سیستمی فرازمند، که کل پدیدها، شامل همه اشکال حقیقی از عینیت واقعی (ماده) تا واقعیت ذهنی (تفکر) می گردد؛

اصل هیولی بودن جهان، تاکید تقدم ماده نسبت به شعور که از آن منعکس می گردد، محتوای ان را روشن می نماید. مارکس در نقد اقتصاد سیاسی مینویسد: "این شعور مردم نیست که هستی آنها را تعیین می نماید، بل برعکس، هستی اجتماعی آنها شعور آنان را تعیین می نماید".

اصل قابلیت شناخت جهان؛ جهان پیرامون قابل شناخت است، معیار شناخت آن، سطح مطابقت شناخت ما از عینیت حقیقی، تولید –اجتماعی پراکتیک است.

اصول فرگشت، که عمومیت تجارب تاریخی بشریت را تعمیم میدهد، دستیابی به علوم طبیعی، اجتماعی و فنی تاکیدی است که جهان و همه پدیده های درون جهان در کلیت خود در فرازمندی دیالکتیکی بی وقفه و دائمی قرار دارند، منبع ان، تبیین و حل تضادهای درونی است، که سبب نفی یک حالت و ایجاد کیفی پدیده ها و فرایندها بالقوه نو می گردد.

اصول ایجاد جهان، برپایه آن هدف از توسعه تاریخی جامعه دستیابی به ازادی، تامین هارمونی همه جانبه پیشرفت فرد، در راستای اشکار سازی کلیه استعدادهای خلاقانه او برپایه تحول بنیادی جامعه و دسترسی به عدالت اجتماعی و برابری باشندگان جامعه است.

اصول فلسفه حزبیت، در راستای استقرار روابط پیچیده عینی میان مفاهیم فلسفی و جهان بینی انسانها، از یک سو، و ساختار های اجتماعی از سوی دیگر است.

در راستای درگیرنکردن کل توسعه فلسفه به پیکار با ایدالیسم و ماتریالیسم، این اصل نیاز به تعریف دقیق مواضع فلسفه و درکی ژرف، آگاهانه، روش شناختانه و اجتماعی هریک از دکترین فلسفی، مکتب یا جهات ان دارد.    

فلسفه مارکسیستی در جهان امروزین

ماتریالیسم دیالکتیک تلاش دارد وحدت کاملی از همه دستاوردهای دانش فلسفه ماتریالیسم و دیالکتیک بمثابه متُد شناخت و تحول حقایق ایجاد نماید. این ماتریالیسم با همه انچه در پیشتر بوده است، با گسترش اصول فلسفه ماتریالیستی در راستای درک فرازمندی و کارکرد جامعه متمایز می شود. بدین ترتیب، ماتریالیسم برای نخستین بار در راستای کامل شدن، نه تنها روابط طبیعی را فرامی گیرد، بل شامل همه شکل های فعالیت اجتماعی، تولیدات مادی و معنوی نیز می گردد. از این روی، ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی دارای یک دانش واحد می باشند.   

فرازمندی آتی ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی بمثابه یک سامانه دیدگاه های فلسفی واحد تنها در فرایند نقد خلاقانه و واکاوی های مساله مبرم میسر است. در جهان امروزین ما، در شرایط پلورالیسم گسترش یابنده عقاید، در حوزه اندیشه های فلسفی، مفاهیم، مکاتب و جهات گوناگونی موجود، و عمل می نماید. تنوع انها بازتاب پیچیدگی جهان حقیقی، تنوع ارزشها و مساله موجود در برابر بشریت است.  

عمده ترین مساله ماتریالیسم دیالکتیک در این بازه زمانی طرح مبانی روش شناختی، یافتن زبان مشترک، درک متقابل و توافق بر مساله اصلی، اهداف گلوبال، مبنای هستی و روش های حفظ بشریت، فرهنگ و تمدن بمثابه بالاترین دستاورد فرازمندی جهانی میباشد. با شرکت فعال در فرایندهای روزرسان ایدئولوژیکی، ماتریالیسم دیالکتیک تلاش دارد از خطر اشتباهات و یکجانبه گرایی، که در سالهای کیش شخصیت استالین گسترش وسیعی در زمینه اقتصادی در کشورهای بلوک سوسیالیستی یافت که موجب رکود اجتماعی و اخلاقی در میان حزب های کمونیستی گردید، در امان بماند. در حوزه پیکار ایده ها، بجای نفی بی قید و شرط و طرد نهیلیسم در رابطه با مفاهیم غیر مارکسیستی، ماتریالیسم دیالکتیک تلاش دارد، استدلالات علمی را در راستای به روزرسانی های تئوریکی، با گرایشات انساندوستانه، دمکراسی، دستیابی عدالت اجتماعی و درک ژرفای مساله اصلی هستی بشری را گسترش دهد.     

در نگارش متن فوق بهربرداری فراوان از منابع روسی شده است.

 

 

افزودن نظر جدید