باش تا صبح سپید

چیست یاران سبب این همه درد؟

به که گوییم که درپای بت سیم و زر و درهم و دینار کنون بس جانها رفته به باد؟

به که گوییم که قانون هم، حتی

بازیچه ی امیال جها نخواران است؟

به که گوییم دلاور مردان بر سردار

همه اندیشه وران

گر که گویند سخن زِ همه زشتیها وپلشتیها،

جایشان زندان است؟

مرزِ تنگِ اندیشیدن را

نتوان برد کمی آن سوتر.

سخن از انصاف و عدالت جرم است

واژه ای حتی گرآری به زبان ازآن

مرز امنیت تالانگرها و تبهکاران را می شکند

***

شب تاری است کنون،

در دل هرکس اما،

سخن از بودن خورشید به راه

و فرازآمدن صبح زپشت یلداست.

***

پرگشوده ست همای

تا غزلخوان سوی خورشید درخشان برود

و نوید آمدن روز بزرگ مردم را در دلها زنده کند.

مردمان در راه اند

و فرازآید آنک خورشیدِ

زپیِ این یلدا

***

شاد مانا تو همای!

روز رخشای همه مردم ما در راه است.

ره شب گرچه بسی جانکاه است

پر پرواز توباد،

رمزِ یادآور آغاز سحر،

نام توطرفه نویدی به سوی صبح دگر

مان تو یادآور فردای امید

باش تا صبح سپید.

 

 

 

 

 

 

بخش: 

افزودن نظر جدید