آن روز بار دیگر خواهد رسید!

مصاحبه سایت کارآنلاین با رفیق طهماسب وزیری به مناسبت هشت تیر

سوال یک - رفیق طهماسب، روز 8 تیر 1355 یکی از آن روزهای تلخ و غم انگیز ایران و به ویژه جنبش چپ و فدائیان خلق است. در این روز، نیروهای ساواک به یکی از خانه های تیمی سازمان چریکهای فدائی خلق ایران در مهرآباد جنوبی تهران حمله کردند و ده نفر از چریک های فدائی به شمول همه مرکزیت سازمان را آماج گلوله های خود قرار داده و همه را به خاک و خون کشیدند. آنها با شادی و شعف اعلام کردند که حمید اشرف رهبر چریکهای فدایی خلق را کشته اند. در روزنامه ها با آب و تاب جریان درگیری و اسامی ده رفیق جان باخته را نوشتند که عبارت بودند از: حمید اشرف، محمد رضا یثربی، مهدی فوقانی، محمد حسین حق نواز، عسکر حسینی ابرده، یوسف قانع خشک بیجاری، طاهره خرم، غلا مرضا لایق مهربانی، علی اکبر وزیری اسفرجانی، فاطمه حسینی.
شما برخی از رفقای جان باخته ما در هشت تیر را به خوبی و از نزدیک می شناختید. یکی از این رفقا، رفیق علی اکبر بردار کوچکتر شماست.لطفا کمی در باره زنده یاد علی اکبر و دیگر رفقایی که در ارتباط با آنها بودید برای خوانندگان ما توضیح دهید.

طهماسب وزیری- برادرم علی اکبر وزیری متولد سال ۱۳۳۵بود. او دوران تحصیل را در دبیرستان ادب در اصفهان به پایان رساند و در رشته ریاضی یکی از شاگردان ممتاز بود. او به علت هوش بالایش توانست جزو شاگردان ممتاز کنکور سراسری ورود به دانشگاه‌ها قرار گیرد.
علی چون از دوران دبیرستان هوادار سازمان شده بود ادامه تحصیلش را که خیلی کوتاه بود در دانشگاه صنعتی تهران برگزید. او در زمانی کوتاه به محفل هواداران سازمان در دانشگاه دعوت شد ‌و جزو فعالین اطاق کوه گردید.
علی خیلی زود جذب سازمان شد. ‌رابطه نزدیکی با رفیق پرورش و پرویز داشت. او پس از پیوستن به سازمان کار سیاسی خود را در یک تیم نیمه علنی شروع کرد. اما متاسفانه به علت تعقیب از طرف ساواک مجبور به فرار شد و بدین ترتیب زندگی مخفی خود را آغاز کرد.
علی به خاطر استعداد، هوش، صداقت و خصایل برجسته انسانی اش، آینده درخشانی در میان مردمش در انتظارش بود. او از نظر جسمی، جوانی ورزیده و قوی بود. علی در مبارزه بدلیل شناختی که از افکار و مبارزه رفیق حمید اشرف در سازمان داشت علاقه و عشقی والا به او داشت و روز ۸ تیر ۱۳۵۵در حمله خشونت بار و خونبار ارگان های امنیتی ساواک به آنها در کنار حمید و ‌دیگر رفقایش شجاعانه در دفاع از مردم جان باخت.
در زمانی که من و علی مخفی بودیم از هم دور بودیم. دفعه اول جهت نوشتن نامه ای به پدر و مادرمان و توضیح پیوستن به سازمان را برای آن عزیزانمان نوشتیم و این نامه را من هنوز دارم.
دفعه دوم علی به همراه تیمش یک شب مهمان تیم ما بود که همدیگر را به چهره ندیدیم اما  دست های همدیگر را با عشق و صمیمیت فشردیم.
من علاوه بر برادرم دو رفیق دیگر را از میان جانباختگان ۸ تیر میشناختم؛ رفیق غلام علی خراط‌‌ پور یکی از رفقایی بود که همراه با رفیق محمد حسین حقنواز فعالیت می کرد. او مدتی مسئول مستقیم من و رابط تیم بود. رفیق دومی که من می شناختم رفیق محمد رضا یثربی عضو رهبری سازمان بود. او مسئول گروه ما و از رفقای قدیمی سازمان و سازمانگری برجسته بود.
گروه تحت مسئولیت رفیق محمد رضا یثربی جزو بهترین و ‌فعال ترین بخش های سازمان در تهران بود. از سال ۱۳۵۳ به علت نفوذ رو به گسترش سازمان در میان روشنفکران و بخصوص دانشجویان ‌و بخشی از کارگران و زنان، سازمان تصمیم گرفت در سازماندهی فعالیت خود تغییرات جدیدی را ایجاد کند. در این سازماندهی بر گسترش تشکیل تیم های علنی و نیمه علنی و همچنین مخفی حرفه ای در فعالیت ها متمرکز شد.
در این میان رژیم شاه و دستگاه امنیتی اش ساواک هم شاهد رشد ‌و گسترش نفوذ سازمان در جامعه شده و از این بابت به وحشت افتاده بودند. در این وضعیت بوجود آمده ساواک تصمیم به بازسازی تکنیکی و عملیاتی خود زد. مهمترین این تغییرات در ساواک در مواجه با سازمان انجام تعقیب و مراقبت طولانی و نیز تکیه بر شنود شبکه تلفنی سازمان بود. و از طریق همین سازماندهی جدید بود که توانست به ارتباط تیم ها با هم دست پیدا کند و ضربات جدی بر سازمان وارد کند.

سوال دوم- آیا شما با گروهی که رفیق حمید در مهرآباد جنوبی با ساواک درگیر شد در ارتباط بودید؟ فعالیت ها و ارتباط های شما با سازمان چگونه بود؟
طهماسب وزیری- در آن شرایط ساواک با وضع مقررات جدید اجاره کردن خانه را سخت کرده بود. آنها مقرارتی را گذاشته بودند که علاوه بر داشتن مدارک مهم شخصی، داشتن آدرس محل اشتغال نیز ضروری بود. رفقا بمن ماموریت دادند که برای گرفتن شغلی تلاش کنم.در اندک زمان شغلی خوب ‌قابل اتکا بدست آوردم و آن کار بازسازی پارک خرم بود .
من روز ها همراه رفیقی که به عنوان شاگرد من شناخته می‌شد کار می کردیم البته کار سنگینی بود. ما در یک اتاق در گودهای شوش زندگی می کردیم.
رفیق غزال هم در جستجوی خانه بود. ‌عصرها بعد از کار با هم ادامه می دادیم. ما وضعیت امنیتی را درک می کردیم و می دانستیم این خانه به علت اینکه رفقای رهبری در آنجا رفت و آمد دارند باید کاملا امن باشد. همسایه ها را شناسایی می کردیم و امکانات فرار، ‌ایمنی محل را مد نظر داشتیم.

سوال سوم- حمله اصلی به سازمان با هدف توهم آلود نابودی آن در اردبیهشت 1355 با یورش نیروهای امنیتی رژیم به چندین خانه تیمی در تهران و برخی شهرهای دیگر صورت گرفت. در جریان این حمله بسیاری از چریک های فدایی جان باختند. با این حال نه اردبیهشت، بلکه هشت تیر به عنوان تلخ ترین روز وارد تاریخ جنبش ما شده است. نقش رفیق حمید در سازمان چه بود که کشتار او دغدغه دیکتاتور و پایداری او منشا امید یک جنبش بود؟
طهماسب وزیری-رفیق حمید اشرف تنها بازمانده گروه جنگل ‌و گروه رفیق حزنی بود. البته در بیرون زندان
او خصایل برجسته یک فرمانده تیز، مصمم، هوشیار و ورزیده را داشت. اما مهم‌تر از موارد برشمرده، حمید در پروسه چند سال به عنوان یک رهبر سیاسی برجسته توانسته بود شایستگی خود را در عمل نشان دهد. او علاوه بر نوشته ها و مقالاتش در سازمان، مهمترین برخورد سیاسی اش در مقام نه یک چریک بلکه یک رهبر ملی - سیاسی در بحث و گفتگو با مجاهدین مارکسیست شده، نمایان کرد. این اسناد تاریخی بصورت نوار ضبط شده بود اما متاسفانه بدلایل ناروشن مدت ها مخفی نگاه داشته شده بود ولی وقتی در معرض قضاوت مردم و جامعه سیاسی کشور قرار گرفت نشان داد گه رفیق حمید اشرف از چه عمق سیاسی ‌و هوشیاری در تحلیل های خود برخوردار بود.
رفیق بیژن جزنی و رفیق حمید اشرف به خاطر اتوریته ای که در چپ ایران و ملیون داشتند می توانستد در تصحیح مشی سیاسی سازمان و ‌جلوگیری از پراکندگی چپ تاثیر بسزایی داشته باشند .
رژیم شاه و دشمنان چپ خوب می دانستند که که چگونه با کشتن رفقای ما، ضربه جدی و کاری به جنبش چپ ایران وارد کنند.!
تیم ما در منطقه نظام آباد مستقر بود و به علت نداشتن تلفن توانستیم از ضربه اردیبهشت ماه جان سالم بدر ببریم و در آن شرایط سخت امکان امنی برای رفقای ضربه دیده باشیم. یک شب رفیق حمید عزیز مهمان ما بود. ‌من آن موقع مسئول تیم بودم. ‌برای ضربه نخوردن رفیق حمید نگهبانی ویژه مستقر کردیم و تا رفیق پیش ما بود ما حتی محل را هم با آن امکانات محدود خود زیر نظر گرفتتم.حضور حمید در تیم ما یکی از ‌شب های فراموش نشدنی است که در زنگی چریکی من در ذهنم نقش بسته است.
البته رفقا یثربی، خراط پور، غزال و تیمی که برادرم عضو آن بود و مهمان تیم ما بصورت چشم بسته بودند از اینکه در کنار هم ساعاتی را بودیم کلی به ما روحیه داد.
من و ‌برادرم بدلیل شرایط مخفی و مبارزه چریکی حق نداشتیم همدیگر ببینیم ولی خیلی دوست داشتم برای آخرین بار او را در آغوش خود بفشارم. من فقط موفق شدم دست های برادر چریکم را بگرمی بفشارم و این آخرین ارتباط ما بود. تیم ما اندکی بعد مأموریتش تمام شد و ‌رفقا هم برای ساختن تیم‌های جدید از هم جدا شدند. من و رفیق غزال آیتی موظف شدیم که تیمی جدید و مطمئن تری را بسازیم.

سوال چهارم - وقتی حمله به خانه تیمی که زنده یاد حمید اشرف و یارانش حضور داشتند صورت گرفت و درگیری شروع شد شما کجا بودید؟ آیا اعضای تیم شما از این یورش با خبر شدند؟ اگر آری لطفا احساس خودتان را توضیح دهید و رفقای دیگری که با شما در خانه تیمی بودند در چه وضعیتی قرار داشتند و چگونه فکر می کردند؟
طهماسب وزیری- ما زمانی موفق شدیم خانه امن بگیریم که متاسفانه رفقای تیم برادرم به نظر من عجولانه با استفاده از امکانات یک رفیق علنی تیم، خانه ای را گرفته بودند. ‌من در این رابطه به رفیقمان خراط پور گفتم که عجله نکنید ساواک بعضی از ردهای خود را رو نکرده است. صبح ۸ تیر من از شوش به طرف پارک خرم در حرکت بودم که در سه راه آذری منطقه را غرق نیروهای نظامی و کماندوها دیدم ‌حتی تا میدان آزادی محیط کاملا پلیسی بود. در محل کار از همکارهایم پرسیدم چه خبر شده؟ گفتند چریک ها به کلانتری ۱۹و یا پادگان حمله کرده اند و در حال فرار هستند. پرسیدم چریک ها دیگه کی اند؟ یکی از کارگران گفت تو هم که خیلی پرتی!
آنروز حقیقتا شرایط سختی برای ما بود. با نگرانی و غم کارم تمام شد و خود را به محل ضربه رساندم. مردم جمع بودند و با اندوه آن خانه سوخته زیر رگبار و خمپاره را نظاره می کردند. بخشی از وسایل را هم بیرون ریخته بودند.
همان جا بود که فهمیدم تیم برادرم ضربه خورده است. چون بخشی از وسایل را ما به آنها داده بودیم.
بعد با غم علی و دیگر رفقا سر قرار با غزال رفتم. چشم های زیبایش غرق اشک و ناامیدی بود. گفت دیدی چه شد! گفتم آنجا بودم و برادرم و اعضای ‌تیمش جان باختند. غزال با گریه گفت حمید هم در آنجا بود و جان باخت. خبر ناگوار و سختی بود. فقط سکوت کردیم و در ناراحتی و ناامیدی در کنار هم قدم زدیم. گشتی های ساواک و پلیس مست و غرق در شادی بودند و من می خواستم هر چه زودتر  به خانه برسم. در خانه بابت از دست دادن مبارزینی که برای بهبود زندگی مردم، آزادی و عدالت جانشان را از دست داده بودند سخت گریه کردم. آن شب با سختی و همراه با غمی سنگین در اطاق حقیر و تکی ما گذشت. ولی تصمیم بر زنده نگاه داشتن سازمان برایمان جدی و قطعی بود و تیم ما (من و غزال) همراه ‌دو رفیق دیگر مستقر شدیم.

سوال پنجم - بین فروردین ۵۴ تا ۸ تیر ۵۵ ده‌ها نفر از بهترین و برجسته ترین کادرها و رهبران سازمان در زندان و بیرون آن یا اعدام و یا کشته شدند. از دست رفقای جان باخته چه تاثیری در آستانه انقلاب و بعد از آن در فعالیت سازمان داشت؟
طهماسب وزیری- بهار زیبا و دلنشین و خجسته انقلاب فرا رسید و بزرگترین سازمان چپ ایران پا به عرصه سیاست گذاشت. جوانان ۲۵ ساله شجاع و عاشق خلق با انبوهی از مسائل سیاسی که به هیچوحه با مشکلات خانه تیمی و نبرد مسلحانه قابل مقایسه نبود روبرو شدند. سازمان یک شانس داشت و آن هم کادرهای ورزیده ای بود که از زندان آزاد شدند و به یاریش شتافتند.
ما جوان بودیم و در عرصه سیاست ورزی کم تجربه؛ ما اشتباه کردیم، تجربه کردیم و ‌آموختیم. ما پویا نگر بودیم و ماندیم. اگر این پویایی نبود ما در همان مشی مسلحانه فراموش می شدیم.
در مرز ۷۰ سالگی ما چریک ها، امید شکوفایی چپ ایران در افق میهن مان می درخشد. آن روز بار دیگر خواهد رسید.

افزودن نظر جدید