«جنگلی هستی تو ای انسان...» / برای فاطی کبیری

خیلی نمی شناختم اش ، یعنی اصلا نمی شناختم اش. شاید تنها در كشورهای انقلاب زده است كه گذشته ای مشترك می  تواند افرادی از قبیله های سركش و عصیان زده را در زمان هایی خیلی بعدتر و در مكان هایی خیلی دورتر بی شناسنامه و بی واسطه ای بر سر راه یكدیگر قرار دهد و دوستی هایی از نوع دیگر را فراهم آورد.

بدین گونه ، سه سال پیش در آخرین سفرم به "كلن"، از طریق خواهری كه در آن سال های قیام و عصیان، خود كودكی بیش نبود، كودك معصوم و غمگین به جامانده از قبیله ای سركش را دیدم كه با گذشت زمان هایی زیاد هنوز كودك مانده بود.

موی برسر نداشت و ابروهایش را نیز هیچ كركی معنا نمی داد. پوستش شیشه ای بود و رگ هاش را از پس پشت آن می دیدی... كله بزرگش نه نشان رشد نایافتكی جنینی اش بود كه نشان از تك تك قصه های تلخی بود كه دركاسه سرش در آن زمین بی دریغ، رشد یافته و حالا دیگر برای خودش جنگل انبوه درختانی شده بود كه هریك از پی تحمل یك دردو یك تجربه ولابد یك شب از شب های قیامت زاده شده بودند ... خب ، معلوم بود كه این جنگل در هر سری نمی گنجید. بهانه گیر بود و بی رودربایستی مشكلاتش را به زبان می آورد . خواهركم كه همیشه برایم همچون كسی دورمانده ازكودكی می نماید، این كودك به جا مانده از قبیله عصیان را به من وصل كرد.

در دیدار اول با تعجب نگاهش كردم تلخی قصه ها و جای پای خاطرات را به بهایی گزاف در سر بزرگش حفظ كرده بود و به شیره جان نگهداری اش میكرد. .نهان كردنی نبود، بی پروا و بی اندوه برای همه دور وبری هایش از رویش جنگلی انبوه در میان سری بزرگ و بی مو می گفت كه مرگ وی را در ازای حیات وقیح و زورمندش، به تدریج به اومی نمایاند .

باهم در یكشنبه بازار ارزان فروشان كلن راه می رفتیم .... مثلا راهنمای مان بود اما مرتب یاد آوری می كرد كه تا فلان جا و فلان ساعت بیشتر نخواهد آمد... آفتاب برايش خوب نیست و خستگی و تشنگی خیلی زود از پایش در می آورد خب معلوم كه كودك بود وصادق و رك. قرار نبود كه دروغ بگوید و تعارف ببافد. خسته بود.

خسته بود... خسته بود ... اما درمان را به جد دنبال می كرد تا كه سرباراطرافیان و دوستان اش نشود. یكی دوبار دیگر دیدم اش . كم حرف ، مصمم ، مرگ اندود و زندگی دوست ... حرف زیادی نداشتیم ، كه "خامشی به هزار زبان در سخن " بود.

از گذشته ها خیلی نمی گفت. هرچند افتخارش بود اما آویزان آن گذشته نمانده بود. تنها به مثابه تجربه ای آرمانی و خاطراتی سخت ، نگاهش می كرد كه اكنون ٍ انسانیش را ساخته بود. گاه گاه از مكانی در گذشته های دور می گفت كه تجسم قیامت بود و از بدن معصومی كه به تدریج حتی با تجسم ٍ تجسمٍ قیامت ... تمام ابزاردفاعی اش را از دست داده بود ... از كار در مهد كودك می گفت و ازبرخی انسان های باسمه ای دوروبر كه گاه نمی دانست تهو ع اش از آنان است یا از رشد بیش از حد درختان جنگل سرسوداییش... از پس انداز اندك اش گفت و عشقش برای اهدای بخشی از آن به زنان.

انگار از یك جنس بودیم. هردو از سلاله قبایل عصیان و طغیان . اما عادات قبیله ای را پشت سر گذاشته بودیم و سعی امان در پیش بردن آرمان های اكنون امان بود ،با تكیه بر آن تجربه آرمانی گذشته های دور ... هیچكدام آونگ گذشته نبودیم اما از تعلق به آن، آموزه ها داشتیم ونقدها و تجربه ها ی بسیار، انگار اكنون امان به هم نزدیك تر بود تا دورهایمان .

از گذشته ها كه می گفت، من گوش می كردم، تلخ وشیرین سرشارازصداقت بود... از حال كه می گفتم، او گوش می كرد، تلخ وشیرین سرشار از واقعیت بود.

از كتابخانه زنان برایش گفتم ... گفت من هم هستم و آن سال حقوق اندك كتابدار جوان امان تامین شد.... از كتابخانه زنان برایش گفتم ... گفت هنوز هستم ... از كمپین یك میلیون امضا از همگرایی زنان، از موزه زنان واز همه دغدغه های مشترك گفتم و گفت هر چه خودت میدانی فقط نامی از من نباشد، چه بزرگ بود سر سودایی اش و چه سنگین بود برای تن رنجورش. تن رنجورش رابا خود برد و سر سودایی اش را برای من و تو و زنانی چونان ما به جای گذاشت.

نه كینه به كسی داشت و نه مترصد انتقام جویی های تنگ نظرانه بود ... تنهادل به فرصت هایی خوش داشت كه گوشه ای ازكاری رابه پیش ببرد و همواره بر بی نام بودن تاكید میكرد. گهگاه در مقابل پافشاری هایم تسلیم می شد و نامش كم برزبان نبود. هرچند كه به نظر می آمد از جنس وجنم فرقه " ملامتیا ن" باشد اما از اینكه كسی فكر كند كه او برای نام و جاه كاری می كند حذر می كرد.

حالا با گذشت سه سال از آن آشنایی، یك هفته ای از" بازگشت مشروطم " به خانه می گذشت وبا خواهرك درددل سایبری می كردیم. میانه های حرف ها گفتم كه باید با فاطی حرف بزنم و برایش بگویم كه ... جواب آمد: تو نبودی فاطی رفت ...

اندوه، اندوه، اندوه ... هرچند منتظرخبرش بودیم اما حالا؟ حالا آن حرف را به كه می گفتم؟ او هم رفت ؟ و من كه باید از همه دوستان همدل برای تنها گذاشتن اشان و غمگین شدن اشان در این یك ماه غیبت اجباری عذر می خواستم فقط پرسیدم فهمید كه من نبودم ؟... انگار گریه می كرد جواب واضحی نداد .

این چندمین نام و چندمین شماره بودكه باید از تلفن همراهی كه هنوزتحویل نگرفته بودم پاك می كردم؟ و این چندمین نام و چندمین آدرس بود كه باید از دفتر و ایمیل ام حذف می كردم ؟ مرگ اندود وفراق زده شدیم انگار....

ای كاش به جای " آزادی " این تن ٍ خسته ، روح ٍ همیشه سرزنده و سبكبال ام را پس داده بودند و تن را "وثیقه" نگاه می داشتند تا كه پرمی زدم و اشك های تنهایی میترا را پا ك می كردم ، تا كه پر می زدم و به فاطی می گفتم كه خیا لت راحت، هرچند كه دوست و دشمن هردو به یك میزان با موزه و ادامه كار نهادهای كوچك فرهنگی عناد و كینه دارند اما موزه ها و كتابخانه ها ونهادهای زیادی رابه نام زنان وبرای زنان بنا می كنیم... چه دشمنان پیدا وپنهان را خوش آید و چه نیاید !

پرسیدم لحظه رفتن اش كی و كجا بود؟ چیزهایی گفت اما من انگار نمی فهمیدم و با خود چنین می گفتم : شاید لحظه رفتن اش آن لحظه ای بوده كه كسانی در كتابخانه زنان نامش را برروی لوح یادگار كتابخانه در كنار صدها نام عشق آشنای دیگر خوانده بودند.

شاید لحظه رفتن اش آن لحظه ای بوده كه من، سربلند از اینكه زنان اگر بخواهند كاری بكنند پای هزینه های مادی و معنوی آن هستند با اطمینان از كمك هایش برای طرح های زنان می گفتم.

شاید لحظه رفتن اش آن لحظه ای بوده كه من بابت چگونگی تامین بخشی از هزینه های موزه ای كه هنوز موزه نشده باید به كسانی جواب می دادم كه عشق آشنا نبودند اما از عشق انسانی محتضر و درآستانه مرگ كه قرار بود یاری امان كند درشگفت مانده بودند.

شاید لحظه رفتن اش آن لحظه ای بوده كه كسانی نام اش را در پایان آخرین بخش گزارش موزه نیمه تمام و تمام عیار زنان خوانده بودند كه اولین زنی است كه داوطلب اهدای كمك مالی به موزه زنان شده .

شاید لحظه رفتن اش آن لحظه ای بوده كه در راهروهای طول ودراز بازگشت ازسوال وجواب های زمان بر ، نهانی با او پچپچه می كردم كه دست مریزاد فاطی خانم نامت زینت بخش طرحی شده كه حسد دردل آنها كه هرگز نمی توانند كارستانی به راه اندازند به جای گذاشته است .

كاشكی شنیده باشد آن لحظه كه نام ٍ هنوزو همیشه اش را می خواندند......كاشكی ریشه های درختان انبوه جنگل سر سودایی اش مانع شنیدن پژواك نام بزرگش اش در آن راهروهای دراز و بیست و چهارساعت مهتابی نشده باشند.

كاشكی شنیده باشد كه من در پایان آن راهروی طولانی در اتاقی كوچك، با یاد ریشه های صعب و مرگ آفرین سرطان كه جنگل سیاه مرگ را در سر سودایی اش پرورانده بود با صدای بلند برایش خواندم كه: ... جنگلی هستی تو ای انسان ! جنگلی روییده آزاده ! سربلند وسبز باش ای جنگل انسان!*

-------------------------------------------

*اشاره به شعر معروف "آرش كمانگیر " اثر شاعر نامدار سیاوش كسرایی .

منبع: 
مدرسه فمینیستی

افزودن نظر جدید