حکومتی کە با زور اسلحە می رود

حسينی گفت از دودمان شما ديگه كسی هست زندان و اعدام نشده باشه؟ ابراهيم شجاعانه گفت آره. حسينی گفت كيه؟ ابراهيم گفت عمه من!

به بهانه سالگشت حادثه سیاهکل

   

امسال پنجاە سال از تولد جنبشی در تاریخ مدرن سیاسی ایران می گذرد کە ارکان دیکتاتوری پهلوی را بەلرزەدرآورد و مبشر دوران نوینی از مبارزە علیە استبداد و سرکوب برای رهائی مردم میهن ما، بویژە کارگران و زحمتکشان، از قید بی عدالتی بود.

 

بە همین مناسبت گروە بزرگداشت پنجاه سال جنبش فدائیان خلق ایران سلسلە مصاحبەهائی را با فعالین طیفهای مختلف سیاسی و مدنی ترتیب دادەاست کە بتدریج در اختیار خوانندگان کارآنلاین قرار خواهندگرفت. متن پیش رو مصاحبەای دیگر از سلسلە مصاحبات نامبردە می باشد کە در آن با ناصر وحدتی محقق موسیقی سنتی گیلان، خوانندە مشهور ترانەهای اصیل گیلکی و بازیگربە گفتگو نشستەایم.

***

سئوال: ممنون از اینکە دعوت ما را بە مصاحبە پذیرفتی. بعنوان فردی کە از نزدیک حادثە سیاهکل را تجربە کردی، از خاطرات خود در آن روزها بگوئید، از آن سالهای حماسە و مبارزە و خون؟

 

 

ناصر وحدتی:

متولد۱۳۲۶ روستای لیش سیاهکل هستم. از کودکی به خواندن روزنامه و کتاب آشنا شدم، زیرا پدرم هر روز از (سیاهکل) با روزنامه به منزل می آمد. از نوجوانی شروع به خواندن کتابهای غیردرسی و رمان کردم. سال ۱۳۴۳ سینما به سیاهکل آمد و من بعد از یک سال و تماشای سینمای موسوم به فیلم فارسی لاتی و آبگوشتی، هر جمعه به رشت می رفتم تا با سینمای انقلابی آمریکا و آثار الیاکازان، آرتور پن، سیدنی لومت، ریچارد بروکس، سام پکین پا و نیورالیسم ایتالیا و موج نوی فرانسه و بعد سینمای توفنده ی ایران از آثار داریوش مهرجویی، بهرام بیضایی، بهمن فرمان آرا و ناصر تقوایی حظ وافر ببرم.

مرداد سال ۱۳۴۸ و پایان خدمت سربازی در تبریز وقتی به سیاهکل و لیش برگشتم، اصلا آن آدم دو سال پیش نبودم، 

ادبیات و سینما مترقی از من انسان دیگری ساخته بود، و شروع کردم به پخش حدود ۵۰ جلد کتابی که از تبریز آورده بودم بین دوستان لیشی و سیاهکلی خودم.

پدر من همه کاره لیش و چهار روستای دیگر، میراب و رییس خانه انصاف بود. در توسعه مسجد لیش روی دیوار مسجد یک قبضه تفنگ ورندیل روسی که با فشنگ مسلح می شد پیدا کرد. هرکاری کرد تفنگ راه نیفتاد، زنگ زده بود. پدرم تفنگ را داد به تفنگ ساز و او تفنگ را سر پر کرد.

پاییز ۱۳۴۸ با پدرم رفتیم شکار قرقاول جنگلهای سیاهکل. من و پدر و با تعدادی از دوستانم برای شکار از ۱۴ سالگی جنگلهای سیاهکل را زیر و رو کرده بودیم. آن روز رفتیم شاغوز لات محلی بالای لیش. از جنوب که داخل جنگل بود، پدر با قرقاولی که شکار کرده بودیم رفت منزل. من هم رفتم مدرسه شش کلاسه اونجا تا با معلم ها والیبال بازی کنیم.

مدیر مدرسه که همکلاس من بود آقایی قد بلند، باریک اندام چشم و ابروی ماکسیم گورکی را به من معرفی کرد. گفت ایشان ایرج نیری هستند، و ایرج به من گفت پس ناصر وحدتی تویی؟ من حیران شدم که دیدم مرا می شناسد. بعد از والیبال اصرار کرد ناهار بروم به اتاق اجاره اش. در همان جا وقتی رفتیم منزلش درب را بست، خیلی با تاکید گفت کتاب پخش کردی سیاهکل بین بچەها، می دونی ساواک بفهمه برات مشکل می شه؟ گفتم همه کتابها را از کتابفروشی ها خریدم کتاب ممنوع ندارم. گفت چرا کتاب می خوانی؟ گفتم بیشتر بفهمم، دیگران بفهمند مردم را دانا کنیم. گفت از این فهمیدن چه نتیجه گرفتی؟ گفتم حکومت خوبی نداریم. گفت یعنی باید عوض شود؟ گفتم بله. گفت پس مردم را وقتی آگاه و متحد کردیم، حزب تشکیل دادیم، فکر می کنی گفت حکومت هم تماشا میکنه؟  گفتم خوب چه بکنیم! گفت این حکومت فقط به زور اسلحه از بین می رود. ما باهم با دو دیدگاه دوست شدیم و این بشر آن قدر صداقت و انسانیت داشت من یک روز هم را بدون دیدنش نمی تونستم سپری کنم. یک موتور گازی داشت و سیاهکل به لاهیجان را، که شهر و خانه پدری یش آنجا بود، با این موتور رفت و آمد می کرد. گاهی یک چند روزی این موتور دست من می ماند. گاهی وقتی در شاقوز لات با هم و یا مدرسه بودیم  یکی دو مرتبه دو نفر و بک بار هم سه نفر آمدند اونجا. من هم با آنها سلام و علیک می کردم، اما ایرج از من جدا می شد و می گفت دوستام از تهران آمدن می خوایم بریم کوه. من چندین بار با ایرج رفتیم کوه شکار. اواخر ۱۳۴۸ یک روز به من گفت با دوستانم که می ریم کوه یک چاقو با ما نیست این تفنگت را بده من پیشم بماند تا در جنگل اگر گرفتار حیوانی شدیم بتونیم از خودمان دفاع کنیم. تفنگ را تقدیم کردم دو سال از من بزرگتر بود یعنی همه بیست تا بیست و پنج سال داشتیم. یک بار هم هوشنگ را لاهیجان با غفور حسن پور دیدم. دوتایی بولوار سمت شهر روبروی بیمارستان قدم می زدند. جلو آمدند. احوال پرسی کردند. یعنی آنها مرا شناختند، چون دوبار همراه تیم کشتی لاهیجان قهرمان گیلان شده بودم. ما تا مهر ۱۳۴۹ مدام باهم ارتباط داشتیم، اما از مهر من کارمند بانک سپه سیاهکل شدم. هفته آخرش نوزده بهمن بود. از طریق صاحب خونه اش خبرم کرد. غروب سه شنبه برم پیشش. رفتم. دیدم نیست از صاحب خونه اش پرسیدم ایرج کجاست؟ گفت صبح سه نفر آمدند مدرسه آقای نیری را بردند سیاهکل. گفتم نگفتند چه کارەاند؟ گفت گفتند بازرس آموزش و پرورش هستیم. 

شب شده بود از بیراهه زدم بیام خونه که حدود دو کیلومتر بود ناگهان حدود دویست متری من دیدم دونفر چراغ قوه بدست، اما فارس دارن میان. فکر کردم ایرج دستگیر شده. اینها هم دارن میرن خونه اش. فوری رفتم صد قدم به شرق وسط مقداری بوتەهای شمشاد قایم شدم. اونها به همان حوالی رسیدند. یکی گفت انگار یک نفر از جلو می‌آمد. کجا رفت؟ دوسه بار چراغ قوه انداختند که از بالای سرم رد می شد. منصرف شدند، رفتند. بعدها انوش صالحی کتابی نوشت در واکاوی موضوع سیاهکل با عنوان اسم شب سیاهکل که نوشت اونهایی که اون شب وحدتی فکر کرده بود ساواکی هستند یک نفر حمید اشرف بود و آن یکی دیگر اسکندر صادقی نژاد. روز بعد رفتم لاهیجان ایرج را ببینم.  شک داشتم دستگیر شده، اما برادرش گفت ایرج خونه نیست لاهیجان هم نیست. برگشتم سیاهکل شب قبل از شام دیدم خانه ما محاصره یک عده نظامی است. رییس پاسگاه با دو سه نفر شخصی آمدند بالا با پدر رفتند اتاق مهمانی (تلار دورین). یک شخصی به پدر گفت آقای نیری اقرار به داشتن یک قبضه تفنگ کرده. رفتیم دیدیم نیس. اون تفنگ را می‌خواهیم من شب قبل که اونجا رفته بودم به صاحب خونه اش گفتم تفنگ را ببره خونه خودش دزد نبره. پدر برادرم را روانه کرد. اون لباس شخصی گفت صاحب خانه ی ایرج هم بیاد تفنگ را آوردند و در این مدت من بیرون از اتاق بودم، اما شنیدم لباس شخصی به پدرم گفت تو آدم با سواد و فهمیده ای هستی اینها دوسال کنار گوش تو بودند چطور نفهمیدی اینها چه کار می کنند! پدرم گفت همه می‌دیدیم روز روشن چند تایی می رفتند جنگل- کوه علم غیب که نداشتیم تفنگ را آوردند لباس شخصی به پدرم گفت با ما بیا سیاهکل صاحب خونه ایرج را هم بردند. تا عصر فردا از اینها در رشت باز جویی کردند. بعد ها صاحب خانه ایرج گفته بود من را کتک زدند، اما به اکبر (پدرم) گفتند شما را آزاد می کنیم، اما هر غریبه ای لیش یا شاغوز لات آمد دستگیرش کنید. فردا نوزدهم بهمن حوالی ساعت يازده  یكی از دوستان ايرج ميره مدرسه ايرج را ببيند. اونجا دانش آموزها به اين آقا ميگن آقای نيري دستگير شده، اما اين آقا (هادی بنده خدا لنگرودی) به گمان اینکه برود اسناد محرمانه را که دو روز پیش به چنگ ساواک افتاده بود از بین ببرد. مردم احاطه اش می کنند. هادی ناچار از زیر کاپشن کلاش بیرون می کشد چند تیر هوایی شلیک می کند. مردم هجوم می برند دستگیرش می کنن. هادی را به ستون مغازه می بندند یک نفر با اسلحه هادی قراول می ماند. بقیه می روند پاسگاه مامور می آید. هادی را می‌برند لاهیجان سر راه داخل شهر رییس پاسگاه به پدر که در شهر بود، می گوید برود پاسگاه تا برگرد. پدر یک جوری نیمه بازداشت بود یاران هادی (هفت نفر) که داخل جنگل منتظرش بودند، می فهمند او دستگیر شده یک مینی‌بوس را از صاحبش می گیرند یک نفر پیش راننده قراول می ماند. در مدخل شهر سه نفر پاسگاه گارد جنگل را زیر نظر می گیرند. سه نفر دیگر (هوشنگ نیری - فراهانی- قندچی) به پاسگاه هجوم می آورند تا هادی را به جنگل باز گردانند كه اورا به لاهيجان برده بودند.

پاسگاه دو اتاق با يك پستو پايين و دو اتاق بالا داشت. در يك اتاق بالا کە استوار رحمتی رييس حوزه نظام وظيفه، دفتر داشت، پدر را داشت کە رئیس پاسگاە بە او سپردەبود. اول فراهانی پلەها را بالا می رود استوار بطرفش شليک می كند، اما فراهانی جا خالي می كند كه از پشتش هوشنگ نيری به داخل اتاق استوار رحمتی رگبار می بندد. استوار در جا كشته می شود و پدر زخمی را به بيمارستان لاهيجان می برند. آنجا حنجره اش را می شكافند تا نفس بكشد. اما روز سوم پدر حين عمل جراحی می ميرد.

روز دوم بعد از حمله به پاسگاه، آمدند دنبال من. نه ايرج نيري و نه هيچ يك از چريكها نامي از من نبرده بودند، چون من با آنها نبودم. اما مردم شاغوز لات به مامورها گفته بودند ناصر وحدتی هميشه با ايرج نيری بود. داخل اولين اتاق دست راست بهداری سياهكل كه شده بود هنگ موقت ژاندارمری گيلان سروان كتي ور شروع كرد از من باز جويی:

ـ هويت شما محرز است انگيزه آشنايی شما با ايرج نيری چی بود

نوشتم:

ـ بازی واليبال

تكيه به صندلی داد يك گروهبان را صدا زد گفت: 

ـ اينو دس بند بزن ببر پاسگاه تا ببريم رشت.

خيلي خوب تعليم ديده پنج روز بعد ازحمله هوشنگ فراهانی و قندچی توسط روستاييان داخل جنگل در حدود ده كيلومتری سياهكل دستگير كردند، آوردند پاسگاه بازجويی و شكنجه. روز هفتم من و اون سه نقر را حركت دادن سمت رشت. اول كه خيلی بخاطر پدر شكنجه شدم كه چه رابطەايی با اينها داشت. گفتم از همين آقايان بپرسين نه من نه روح پدرم از اين موضوع خبر نداشتيم. روز سوم ورود به رشت داخل سلول دست و پام زنجير بود كه اويسی كه رييس ژاندارمری كل كشوربود با يک سرگرد معاون هنگ آمد داخل سلولم. گفت اين كيه؟ سرگرد گفت فقط اين سياهكلی است قربان! اويسی گفت ازش در بيارين! همان شب تا شانزده شب من شكنجه شدم. برای گفتن جای انبارک های غذا و غارهايی كه اسلحه قايم شده بود. من هم كه نمی دانستم. يعنی چريكها گفته بودند اين از ما نيست، اما ساواكی ها پيش خودشان می گفتند می زنيم شايد چيزی درآمد. نشدم نشد كه شبهای آخر من را با سرم نگه می داشتند، سلول نبود، اتاق آموزش بود با نيمكت فلزی طبقاتی. من روی پله اول از پا زنجير شده بودم بعد از عيد سربازی كه نگهبان من بود به من گفت دوستای تو و بردن تهران اعدام كردن تو رو شايد می خوان اينجا اعدام كنن. بعد من را بردن لاهيجان. آنجا با اتوبوس من و ١٥ لاهيجاني را بردند تهران. حوالی شهربانی كل كشور و زندان كميته مشترك ضد خرابكاری. بعد از فردا من را بردند بازجويی. يك دو ساعتی همان سوالها و باتوم برقی و كابل كه جواب نداد. شايد يک ماهی اونجا بودم. بعد با يک ماشين سفيد آمبولانس فرم مارا بردن غزل قلعه. يك استوار پيری آنجا بود كه ابراهيم حسن پور كه همراه ما پانزده نفر شده بود، گفت استوار ساقی اينه. ساقی تلفنی با يكی بلند حرف مي زد كه اينجا سلول خالی نداريم.

دوباره مارا سوار كردند بردند يك جايی كه صدای آب رودخانه می آمد.

گفتند كمر بند و... در بيارين. ابراهيم حسن پور برادر غفور وقتي كمربندش را درآورد انتهايش در كف دستش شراقی صدا كرد. رييس زندان ناراحت شد و بهش گفت (حسينی) اسمت چيه؟ ابراهيم گفت ابراهيم حسن پور. حسيني گفت از دودمان شما ديگه كسی هست زندان و اعدام نشده باشه؟ ابراهيم شجاعانه گفت آره. حسينی گفت كيه؟ ابراهيم گفت عمه من!

روز چهار خرداد ١٣٥١ زندانيان سلولهای عمومي شروع كردند به خواندن سرود. معلوم شد چند تن از سران مجاهدين اعدام شده بودند.

من را يك ماه قبلش در چهارراه قصر به دادگاه نظامی برده بودند، و حوالی دهم خرداد١٣٥١ آزاد؛ و از دانشگاه اوين ليسانس علوم سياسی، ليسانس موسيقی، ليسانس سينما دريافت كردم!

 

 

افزودن نظر جدید