غفور حسن پور تبلوری از آرمانخواهی و عشق

ناپلیون: "غیرممکن غیرممکن است!" 

به بهانه سالگشت حادثه سیاهکل

امسال پنجاە سال از تولد جنبشی در تاریخ مدرن سیاسی ایران می گذرد کە ارکان دیکتاتوری پهلوی را بەلرزەدرآورد و مبشر دوران نوینی از مبارزە علیە استبداد و سرکوب برای رهائی مردم میهن ما، بویژە کارگران و زحمتکشان، از قید بی عدالتی بود.

بە همین مناسبت گروە بزرگداشت پنجاه سال جنبش فدائیان خلق ایران سلسلە مصاحبەهائی را با فعالین طیفهای مختلف سیاسی و مدنی ترتیب دادەاست کە بتدریج در اختیار خوانندگان کارآنلاین قرار خواهندگرفت. متن پیش رو مصاحبەای دیگر از سلسلە مصاحبات نامبردە می باشد کە در آن با محمود حسن پوربە گفتگو نشستەایم.

***

 
محمود حسن پور

مصاحبە با محمود حسن پور

ـ  لطفا از ناگفته های برپایی جنبش فدایی برای ما بنویسید؟

حادثه سیاهکل پاسخی به اختناق و استبداد بود. حاصل تلاشهایی که طی سالهای ٤٥ تا بهمن ٤٩ برای برآمد جنبش مسلحانه از سوی گروهای مختلف و در راس همه گروه بیژن جزنی دنبال می شد.

جنبش فدائی خانه امید بخش بزرگی از دانشجویان، تحصیلکردگان، روشنفکران و هنرمندان کشور گردید. آنها بعد از سیاهکل ماوایی برای خود یافتند که از آن آنان بود، و به جایی وابسته نبود. از این رو پشتیبانی و همدلی خود را در خدمت جنبش فدایی گذاشتند. هر چند که پیامد نبردهای پرشور فداییان در راه آرمانهای بزرگ مردمی شان بە این شیوە مبارزه راه به پیروزی استراتژیک نتوانست برد، اما نام و ایثارگری شجاعانه آنان در تاریخ میهنمان برای همیشه ماندگار است.

ـ گروه سیاهکل چگونه بر پا شد؟

بعد از دستگیری و محاکمه گروه جزنی تنها بازماندگان در امان مانده آنان علی اکبر صفایی فراهانی، محمد صفاری آشتیانی، حمید اشرف و غفور حسن پور بودند.  پس از مدتی کوتاه صفایی و صفاری برای فراگیری نبرد چریکی عازم فلسطین شده و بار ادامه کار بر دوش دو نفر دیگر ماند. این زمان فرصتی بود که غفور همه استعداد و توان خود را برای پی ریزی و سازماندهی مجدد یک گروه آماده نبرد به کار آورد، تا بگوید غیر ممکن غیر ممکن است و اثبات کند در غیاب رهبران اصلی گروه  می توان فعالیت را  سازمان داد. این زمان او همه سخت کوشی و توانایی و استعدادی را که در زندگی و تحصیل خود نشان می داد در خدمت به بازسازی گروه گرفت و در این راه سر از پا نمی شناخت. مجید کیان زاد یکی از رفقای قدیمی و رابط نخستین غفور با گروه جزنی، در زندان بمن گفت غفور کسی بود که اگر همه رفتن به بالای صخره ای را نا ممکن می شمردند، او اراده کرده و حتما از آن صعود می کرد.

در برابر غفور و حمید اشرف وظیفه ای بسیار سنگین قرار داشت. در آغاز نیز مدتی رابطه آن دو با یکدیگر قطع و بعدا اتفاقی بر قرار شد. با این حال در مدت کوتاه کمتر از دو سال افراد بسیاری عمدتا توسط غفور در تیمهای مختلف زیر شبکه ای گروهی سازمان یافته و ساختار کاملی به گروه داده شد. تیم شهر شامل هادی فاضلی، مهدی سامع، سیف دلیل صفایی، هوشنگ دلخواه، شعاع الدین مشیدی... ، تیم کوه شامل حمید اشرف، نوشیروان پور، دانش بهزادی... ، تیم تهیه سلاح شامل اسکندر رحیمی مسچی، رحمت پیرو نذیری، هوشنگ نیری... و افراد متعدد دیگری که در تدارکات یا گروه تحقیقاتی و... در رابطه بودند؛ از جمله محدث قندچی، ایرج صالحی، محمد هادی فاضلی، معینی عراقی، هادی بنده خدا لنگرودی، مسعود و محمود نوابخش، منوچهر بهایی پور، البرز محرابی، احمد خرم آبادی، ابوالقاسم طاهرپرور، محمود محمودی و... تمامی این افراد غالبا از طریق روابط فردی با غفور در دانشکده پلی تکنیک و یا در شهر لاهیجان جذب و سازمان یافته بودند. غفور موفق شد به کمک مسچی و پیرو نذیری و هوشنگ نیری تعداد قابل ملاحظه ای سلاح خریداری کند و نیز تلاشهای جدی برای تولید مواد منفجره به عمل آورد. تیم کوه نیز به رهبری حمید اشرف اقدامات وسیعی را به انجام رسانده بود.

 وسعت شبکه و تدارکات انجام شده در آن مدت کوتاه چنان بود که به قول حمید اشرف که بعدتر در جمعبندی سه ساله نوشت: «وفتی صفایی فراهانی به ایران رسید، علیرغم تصوراتش با گروه آماده ای مواجه شد که بسیاری از عوامل لازمی را که برای اجرای برنامه اش به آنها نیازمند بود در اختیار داشت». در دیدار و حضور١٥ تا ٢٠ روزه صفایی فراهانی پس از بازگشت به ایران در خانه غفور، من البته مجاز به دیدن رو در روی او نبودم اما حالات غفور نشان می داد که رفیق از نتایج موفق تلاشهای انجام یافته بسیار خوشحال است (از قراربدین لحاظ نیز از رفتن به ظفار صرفنظر کرد). صفایی این مدت را تماما در آن خانه بود و برخی تماسها را دنبال می کرد و از آنجا که غفور و من در سربازی بودیم لذا خواهرم فاطمه در فاصله ۲۵/ ۲/ ۱۳۴۸ تا  /۳/۱۰/۱۳۴۸ برای عادی سازی و مراقبت از خانه به تهران فرا خوانده شد.

اکنون با  شمایی که از گستردگی روابط ایجاد شده داده شد، و اینکه به استثنای سه نفر افراد قدیمی همه توسط غفور عضو گیری شده بودند و علاوه بر آن مضموم بسیارسنگین وظایف مبارزاتی که بدان مسئول شده بودند، می توان به سادگی درک کرد و تشخیص داد که چنان نحوه ای از کار سازماندهی به هیچوجه و مطلقا با رعایت پنهان کاری و اصول مبارزه مخفی گروهی هم خوانی نمی توانست داشته باشد. گو اینکه حد معین ملاحظات امنیتی تا آن مدت روابط را از گزند دشمن مصون داشته بود، اما خطر بر بالای سر آنان چرخ می زد. در شرایطی که  ساواک برای نابودی تشکلها از وسیعترین امکانات برخوردار بود و برای پیگرد و به چنگ انداختن فعالین سیاسی  وحشیانه ترین روشها را بکار می بست، می شد حدس زد که گروه تا چه اندازه در معرض خطرقرار داشت.

این خطر یکبار در اسفند ۱۳۴۸ از بالای سر غفور و گروه گذشت. آن زمان در پی دستگیری گروه فلسطین، نوشیروان پور و نواب بوشهری... و بازداشت مهدی سامع همراه با آنان این بیم از راه رسیده بود. گزارش  انتشار یافته در سالهای اخیر نشان می دهد که ساواک به نام ایرج حسن پور دانشجوی فعال صنفی و سیاسی پلی تکنیک هم رسیده  و طی دستوری به رکن ٢ نیروی هوایی تقاضای شناسایی و احضار او را داده بود. اما رکن ٢ موفق به شناسایی کسی به نام ایرج حسن پور نشد. در بازجویی ها از ایرج که در خانه و توسط دوستان نزدیک به این اسم نامیده می شد نام برده بودند، اما او با نام شناسنامه ای غفور حسن پور شیرجو پشت اصیل مشغول خدمت بود. ساواک نیز که تمام توجه اش روی پیش بردن سوژه "دم کرده" نمایشات چند ماهه پرویز نیکخواه، گروه فلسطین، تشکیلات تهران و... بود، از پیگری ماجرا بازماند و ندانست که غفور یک لاقبا یکی از سازمانگران اصلی گروهی آماده رزم است. در این میان غفور هم تصور می کرد در صورت بازداشت بتواند موضوع را در حد برنامەهای دوره دانشجویی در پلی تکنیک خاتمه دهد. از قرار اعترافاتی نیز که درباره غفور شده بود راه به موضوع حساسی برای ساواک نبرد. بعدتر در تیرماه ۱۳۴۹ رکن دوم نیروی هوایی او را خواسته و با رو کردن بخشی از اعترافات سامع، نوشیروان پور و نواب صفوی وی را تهدید کرده و خواهان همکاری او با ضد اطلاعات می شود. عفور با رد اتهامات مزبور و بی اساس دانستن آنها بر جدی بودن فعالیت مهندسی در زندگی خود تاکید و امتناع خویش از پیش بردن پروژه مهمی که آنجا دنبال می کرد را بدانها گوشزد می کند. پروژه ساخت روغن موتوری  که هواپیمای اف ۴ و۵ را از سرویس بعد هر پرواز بی نیاز می کرد. نیروی هوایی برای اجرای این پروژه آزمایشگاه خود را در اختیار وی قرار داده و او ذکاوت و دانش علمی خود را در آن به نمایش گذاشته بود. به دنبال آن  رکن ۲ نیروی هوایی دو تقدیرنامه به غفور بابت نواوری و ساخت روغن موتور می دهد که من آن دو تقدیرنامه را در آخرین دیدارم با غفور در۲۵ شهریور دیده ام.

در رابطه با مجموع ماجرای یاد شده و بررسی حساسیت ساواک به غفور، گروه  قبول می کند که او را از تدارکات معاف سازد و غفور سبکبال تا فروردین ٥٠ کارسربازیش به اتمام برساند. طی این فاصله البته برنامه ریزی ها و تدارکات گروه بویژه برای فعالیت در کوه توسط حمید و علی اکبر دنبال می شد. البته بعدها در اعترافات بازجویی معلوم شد غفور نیز در یکی از نشست های تصمیم گیری که در هفت حوض درکه انجام شد حضور داشته است.

شانزدە آذر ۱۳۴۹ با دستگیری ابوالحسن خطیب دانشجوی فنی و یافتن جزوه در دست ترجمه توپامارو در خانه اش و بدنبال آن بازداشت چهار تن از همشهریان وی از دانشکده پلی تکنیک و بالاخره یافتن ساک یا چمدانی در خانه مسعود نوابخش، که قبلا مهدی سامع با محمود  نوابخش درآن خانه زندگی می کرد، سر نخ هایی از فعالیت جدی مسلحانه به دست ساواک می افتد. گویا در آن ساک پلاک ماشین و به روایتی پوسته نارنجکی عمل نکرده را یافتند و به دستگیری مهدی سامع و غفور در ۲۳ آذر ۱۳۴۹ منجر می شود.

 رهبری گروه بعد از دستگیری غفور ده روزی شکل مخفی به اعضای خود می دهد، ولی تصور آنها درپنهان ماندن  اطلاعات غفور و کم بها دادن به وسعت گیری اطلاعات ساواک منجر به برگشت آنان به سر کار و زندگی شد. شدت حساسیت ساواک روی نشاته های فعالیت گروهی مسلحانه در هفته های بعدی بازجویان را به سر نخ های بیشتری می رساند. مهدی سامع به دلیل موقعیت حضور خود در گروه و شناختی که از فعالیت آن داشت و البته مهمتر از هر چیز وسعت اطلاعاتی که عملا خارج از ابتدایی ترین معیار فعالیت مخفی، در غفور انباشته  بود، او را در زیر شکنجه ها ناتوان از نگشودن دهان ساخت. افشا شدن رشته اطلاعاتی که غالب برنامه ها و ترکیب افراد گروه را با خود داشت و در روزهای قبل از حادثه سیاهکل به دستگیریها در شبکه ای که در تدارک اقدام مسلحانه در شمال بود انجامید، گشوده شدن راه برای ضربات بود.

 این  زمان و هر چند دیر، وقتی واقعیت لو رفتن همه اطلاعات بر رفقای گروه آشکار شد، در گفتگوی های حمید اشرف با صفایی فراهانی، فرمانده کوه تاکید بر آغاز حتمی عملیات به میان آمد که مبادا بدون شروع مبارزه مسلحانه این بار نیز تمامی گروه مانند دفعات پیشین به چنگ ساواک گرفتار شوند.

 حمله به پاسگاه سیاهکل، افروخته شدن شعله ای خاموش نشدنی بود که بازتابش فضای اختناق و خفقان آن سالها را شکست. حرف حسین زاده رییس بازجویان در زندان اوین در پی اعدام شتابان علی اکبر فرمانده کوه، غفور و همه ١٣ نفر مبارزان جان بر کف فدایی  به من  این بود که اگر غفور ما را فریب نمی داد، دستگیری ٩ نفر برای ساواک با اینهمه امکانات و تجهیزات کاری نداشت. شدت تنفر ساواک و انتقام جویی از غفور علیه دیگر افراد خانواده او نیز پنهان نبود. به نقل از بهرام طاهرزاده، از گروه آرمان خلق که بعدا اعدام شد، شب اعدام (۲۶/۱۲/ ۱۳۴۹) در قزل قلعه همه افراد بند عمومی و انفرادی را به یک اطاق برده و هر زندانی را به فراخور نظری که با زجو نسبت به آنان داشت با مشتی، لگدی و یا شلاقی نواخته و رها کردند ولی وضع مصطفی متفاوت بود، او را به اتاق جداگانه ای برده شکنجه دادند و تا ساعت ۵ صبح روی کول سربازی به سلول برگردانند.

خاطراتی پراکنده از غفور یا همان ایرج

از دوره ابتدایی بعد تعطیلی مدرسه از جلو خانه رد می شد تا خود را به تنها چهار راه لاهیجان برساند و از تابلو مطبوعاتی کیهان و اطلاعات روزنامه ها را بخواند و بعد ناهار بخورد. از کلاس اول تا کلاس یازدهم همه تابستانها را کار می کرد تا کمک خرجی خانواده باشد 

تمرکز او بگونه ای بود که در تک اطاق ۸ نفره گویی که تنها باشد به درس و مطالعه خود می رسید، و اصلا صدایی را نمی شنید. یعنی اگر صد بار برای نهار یا شام صدایش می کردنی نمی فهمید. گاهی به دستور مادرم برادرها او را بلند کرده و با داشتن کتاب در جلوی چشم وی را بر سفره می نشاندند.

 غفور توانی عجیب در تحمل بی خوابی داشت. به جرات می گویم که بعد از  کلاس دوازدهم تا کنکور یعنی حدود چهار ماه حتی ده شب در رختخواب نخوابید. شاید در ساعاتی از روز به ترتیبی کمبود خواب را جبران می کرد. خانه ما مانند خانه قمرخانم بود. بعد از ساعت ده چراغ هم نداشتیم که درس بخوانیم و زیر تیر برق های شهردرس می خواندیم. بارها غفورچنان مشغول به خواندن می شد که نمی فهمید هوا روشن شده و تا سحر زیر تیر برق سر در کتاب داشت، حتی با وجود بارش برف سنگین.

در انجام هیچ کاری در نمی ماند، یا با بکار گرفتن جمع و چه انجام یک تنه آن. اگر در برنامه کوهنوردی جا می ماند، غیر ممکن بود  که  به تنهایی هم شده اجرایش نکند. یکی از برنامه های او کوهنوردی از وسط ها جاده کرج چالوس به کلاردشت و مقصد شهسوار بود از صبح پنجشنبه می رفت ولی صبح شنبه در خانه توی تهران بود، با ریش تراشیده نان تازه و چای آماده، صدایم می کرد که به پادگان برویم. یعنی برنامه حداقل سه روزه راه به تنهایی دو روزه انجام می داد و علت در تحمل بی خوابی بود. در همان زمان دوستان زیادی این حرفم را باور نمیکردند ولی واقعیت داشت 

جزوه چه گوارای گروه به ترجمه او بود و مانیفست که از آلمانی آنرا ترجمه کرده بود. وقتی گروه به ضرورت ترجمه مانیفست رسید غفور طی ۶ ماه زبان آلمانی را چنان فرا گرفت که بە خود جرات ترجمە مانیفست را داد.

روزی بنده خدا لنگرودی آمد که می خواهد با عده ای به فلسطین برود. غفور پرسید برای چه؟ گفت می خواهد جنگ چریکی را یاد بگیرد. گفت بعد چه؟ گفت که برای ادامه نبرد در ایران. غفور گفت که تا حالا دو نفر از ما رفتند و دیگر بر نگشتتند و تو هم می شوی سومی. فرض که رفتی و برگشتی همراه یک کلا شینکف با تعدادی فشنگ، وقتی فشنگ هایت تمام شد از کجا تامین کنیم. شوروی که قطعا به ما کمک نمی کند چون یک عالمه قرارداد با ایران دارد. بیا برو همینجا سربازی غذایت مفت و اموزش مفت تا فردا بتوانی از امکانات پادگان ها استفاده کنی. ما نباید به جایی وابسته باشیم

خلاصه، غفور همه این کارها همزمان با حمایت مالی خانواده، خدمت سربازی، تدریس، ترجمه و تدارکات بی نقصی را انجام و طی دو سال گروه آماده رزمی را تدارک دید. او تبلوری از آرمانخواهی،عشق به سرفرازی ایران و تلاش خستگی ناپذیر در راه تحقق آن خواسته ها بود. وقتی به سرنوشت غفور فکر می کنم فرجام سنگین آن وضعیت غیر ممکن روابطی که در دوره استیلای ساواک دور خود چیده بود، رهایم نمی کند؛ و آنگاه که به دستاورد سیاهکل و جنبش فدایی می اندیشم، شکفتن آرزوهای پر شور غفور و همه یاران او که شیفته آزادی و بهروزی مردم بودند به جانم گرما می بخشد.

 
فدائی جانباختە مصطفی حسن پور

 رفیق غفور همراە با مادر و خواهرش فدائی جانباختە فاطمە حسن پور

فدائی جانباختە خلق فاطمە حسن پور

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

یاد یاران یاد باد و ایمان و شورشان به عدالت و آزادی در جان همه نسلها جاری.