غرب ستیزی، داستانی ادامەدار

اسلام سیاسی از همان اوائل بروز خود حساسیت ویژەای بە نفوذ غرب در جوامع بەاصطلاح اسلامی داشت. این حساسیت در دو بعد خود را نشان می داد: در بعد فرهنگی و در بعد سیاسی ـ نظامی (کە دومی خود را در تسلط نظامهای وابستە یا نزدیک بە غرب متبلور می کرد).

نهضت خمینی هم از این ویژگی بی بری نبود. حساسیت خمینی بە لیبرال دمکراسی و نیز وجود رژیمهای وابستە در کشور از همان سال ١٣٤٢، و در جریان تحولات منتسب بە انقلاب سفید شاە، خود را نشان داد و او را بیش از پیش بە مسیر ضدیت با آنها کشانید.

اما در هم آمیختن لیبرال دمکراسی و وجود رژیمهای وابستە و یکی انگاشتن آنها دروغ و یا موضعی دور از واقعیت بود کە جامعە ما را از همان زمان بخود آلودە نمود، پدیدەای کە هنوز هم ما از تبعات آن رنج می بریم، چنانکە غرب را در کلیت خود جرثومە فسادی می انگاریم کە انگار همە اجزاء آن از ازل با بدی آمیختەاند. عدم برخورد درست و واقع بینانە با پدیدەای بە نام غرب هنوز کە هنوز است جامعە ما را با سرگشتگی مواجە ساختەاست، طوری کە بە راە برون رفت از این وضعیت متناقض هنوز دست نیافتەایم.

نهضت خمینی اما بعد از در دست گرفتن قدرت سیاسی و راندن دیگران از دایرە قدرت و امکان مشارکت در روندهای اداری کشور، تنها بە ستیز داخلی با غرب بسندە نکرد و حال در سطح منطقەای و بی گمان در آیندە هم در سطح جهانی با آن ادامە خواهدداد؛ اگرچە مولفەهای شیعی گری و ناسیونالیسم ایرانی کە در منطقە می توانند بعلت حضور جمعیت شیعی و نیز تاریخ امپراطوری کشور عمل کنند، در سطح جهانی غائب اند و بە همین دلیل جمهوری اسلامی در آیندە، در صورت پیروزی در این عرصە بە سمت کشف و یا اختراع آنها خواهدرفت. البتە باید اشارە نمود کە از هم اکنون این مولفەها بە نوعی وجود دارند. استفادە ابزاری رژیم از کشورهای با ماهیت و یا ادعای چپ در دنیا و تلاش برای نزدیکی بە آنها و کمک گرفتن از پتانیسل آنها هم اکنون و البتە سالهاست ادامە دارد، اگرچە در داخل کشور نیروهای چپ بشدت سرکوب می شوند.

بسیاری از تندروهای نظام، از جملە پایداری ها، حتی از شیعی کردن خود آمریکا می گویند! البتە شاید چنین ادعائی مضحک بە نظر برسد، اما اگر این پندار بیمارگونە را پیش خود مدعیان آن جدی بگیریم، متوجە می شویم کە در همین نظام چە نیروهائی وجود دارند کە با تبلیغ اندیشەهای خود و نفوذ در ارکان قدرت در پی رسمی کردن استراتژیهای خود هستند. آیا پایداری ها نیروی مسلط در جمهوری اسلامی، در زمان رویاروئی نظام با آمریکا در سطح جهانی، نخواهندبود؟

واقعیت این است کە غرب ستیزی، با همە فراز و نشیبهای خود در عمل روزانە رژیم، اما یک هویت فرا ملی و فرا منطقەای با ابعاد گلوبالیستی است کە بنیان جمهوری اسلامی را تشکیل می دهد. جمهوری اسلامی با توجە بە ماندگاری لیبرال دمکراسی و توان آن برای خودترمیمی و تسلط نسبی گفتمانی اش بر جهان، آن را بزرگترین خطر مقابل خود می داند و برای همین از همە امکانات برای بە عقب راندن آن استفادە خواهدکرد.

اما این مانع از آن نشدە است کە نوع تعریف ضدیت با غرب یگانە باشد. در واقع ما در نظام با دو تعریف جدا از این پدیدە روبرو هستیم: تعریف اول تندروانە، حذفی و جنگ طلبانە است، و تعریف دوم میانەروانە است. شاید بتوان اولی را دشمنانە و دومی را رقابتی تعریف کرد. در نوع دوم ما با منشی روبرو هستیم کە در تلاش است بە استراتژی چینی ها نزدیک شود، در حالیکە در منش اول ما با استراتژی کرە شمالی روبرو هستیم.

فاکتورهائی کە بە ادامە این ضدیت با غرب کمک می کنند قبل از هر چیز هویت تسلط جویانە نظام لیبرال دمکراسی در جهان است کە خود را در مفاهیمی مانند نئوکلنیالیسم، امپریالیسم و نئولبیرالیسم بروز می دهند، مفاهیمی کە بە چهرە درونی لیبرال دمکراسی ضربە می زنند و نشان می دهند کە در صورت تسلط غرب بر یک کشور، اگر در آن کشور محرکەهای درونی برای بازسازی درست کشور وجود نداشتە باشند، تسلط غربی ها می تواند منجر بە ایجاد مشکلات عدیدەای شود. جامعە زمان شاە، نمونە خوبی در این مورد است.

همچنین غرب ستیزی نادرست بخشی از چپ کە تحت نام سرمایەداری، جوانب مثبت لیبرال دمکراسی را بە چالش کشیدەاند و عموما چهرە اهریمنی از آن ارائە دادەاند، منجر بە تقویت بنیانهای غرب ستیزی غیرعقلانی شدە و عملا بە نفع نیروهای واپسگرای موجود تمام شدەاست.

نهایتا باید گفت کە غرب ستیزی بنیان جمهوری اسلامیست، و برای غلبە بر این بنیان نیروهای مدرن جامعە و از جملە چپها باید بە بازخوانی رابطە و خوانش خود از لیبرال دمکراسی دست بزنند و تلاش کنند جلوەهای بیرونی آن (یعنی نئوکلنیالیسم، امپریالیسم و نئولیبرالیسم) را بە خوانش مسلط خود از این گفتان تبدیل نکنند. بی گمان در سطح جهانی، لیبرال دمکراسی نزدیکترین گفتمان موجود بە چپها و نیروهای مترقیست زیرا بدون آزادی و دمکراسی بورژوائی کە در این نظامها بە اوج خود رسیدەاند، نمی توان بە سوسیالیسم و ایجاد جامعە عادلانەتری فراروئید.

 

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

در عبادت "جوامع باصطلاح اسلامی"چرا از واژه ی باصطلاح قبل از صفت اسلامی استفاده شده؟ آیا مقصود تفکیک جوامع با احترام،
۱-اسلامی به اصیل و منافق و غیره است، و اساسا در گفتار سازمان کمونیستی طرح این تفکیک درست و بجاست؟ اسلامی از هر گونه ای که باشد تنها در تحلیل ساختاری و فرهنگی آنها اهمیت دارد نه فرقه بندی آنها.
۲- در فرمول کلی که در آخرین پاراگراف ارائه شده، آیا جوامع گوناگون باید منتظر بمانند تا احتمالا به لیبرال دموکراسی رسیده و سپس حرف از سوسیالیسم بزنند؟ این فرمول در سیر تاریخی کشورها صادق نیست. نمونه هایی هستند که به اشکال مختلفی تحول یافته و سوسیالیسم (اگر نگوییم باصطلاح سوسیالیسم!) را آرمان خود قرار داده اند، تکلیف آنها با این فرمول چیست؟ اگر بفرض در کشوری نیرو های کمونیست با کودتا قدرت را بدست گرفتند باید محکومشان کرد تا برگردند به شرایط پیشین؟

سلام دوست عزیز
بە اصطلاح در اینجا استفادە شدە در این رابطە کە در واقع اسلامی بودن نمی تواند کلمەای جامع برای معرفی خصلت این جوامع باشد، برای اینکە چنین تعریفی دیگران را کە در این گونە جوامع کم نیستند را نادیدە می گیرد. بویژە اینکە اسلامی بودن یک انتخاب نیست و اساسا بر مبنای سنت و یا زور ایجاد می شود.
در مورد لیبرال دمکراسی باید گفت کە تجربە نشان دادە است جوامعی کە بدون گذر از لیبرال دمکراسی بە چپ رسیدەاند و بنوعی حکومتهای چپگرا ایجاد کردەاند متاسفانە نتوانستەاند جامعەای ایجاد کنند کە فراتر و بهتر از جوامع لیبرال دمکراسی باشند، بە همن دلیل مسئلە آزادیهای بورژوائی و دمکراسی از اهمیت ویژەای برخوردار می شوند. البتە نمی تواند گفت کە همە جوامع الزاما یک سیر خطی را می پیمایند، اما تجربە نشان می دهد کە بدون آزادی و دمکراسی اساسا ایجاد جوامع فرابورژوازی امکان پذیر نیست و از همین منظر بازخوانی دوبارە این مفاهیم در میان ما چپهای شرقی از اهمیت ویژەی برخوردار است. فرخ نعمت پور