فلسطین نمی تواند نفس بکشد

۲۶/ اردیبهشت / ۱۴۰۰

چیزی بگو،

سرشارم از درد،

و اندوه...

که در رگ هایم جریان دارد

و توفانی که در من شروع شده

چیزی بگو،

شاید قدری از اندوهم بکاهد

و کوهی که  سنگین بر شانه ام نشسته

ما در چه جهانی هستیم!؟

که بوی خون از آن به مشام

میرسد،

 

این جهان تاوان کدامین گناه را

بر گُردهِ زخمین اش دارد

که ابلیس با دستانی خون آلود

بر تارک آن نشسته

و هر روز شهیدان، جنازهِ شهیدان را

بر دوش می کشند

 

فلسطین نمی تواند نفس بکشد،

و کودکانش در خون شناور است

جهان خاموش،

و نظاره گر زخم های نشسته

بر پیکرش است

که هر روز آنها را می شمارد

 

امشب ...شعر من بی رنگ

بی طعم و بی صداست

هوا گرفته و بُغض آلود،

رختِ اندوه بر تن دارد

نمی دانم تکرار فاجعه،

خواب سنگینِ خفته گان را

آشفته خواهد کرد؟

 

افزودن نظر جدید