دیکتاتور زیبا نیست

شوقی عبدالامیر» شاعر و هنرمند است. نقاش است و یکی از شعرای معروف عرب. از سال 1970 از عراق خارج شده و بعد از رفت و آمدهای بسیار به کشورهای مختلف در نهایت در فرانسه ساکن شده است. تحصیلات خود را در سوربون گذرانده و تا مقطع دکترا پیش رفته، اما به هنگام نوشتن پایان نامه از ادامه تحصیل منصرف شده است. می گوید احساس کردم شاعرم، دکتر در کنار «شاعر شوقی عبدالامیر» برایم معنا ندارد. برای همین به تحصیل ادامه ندادم چون نمی خواستم دکتر شوم. می گوید: «بعد از حدود یک سال و نیم وقتی استادم مرا صدا زد و پرسید پس کی می خواهی پایان نامه ات را بدهی؟ چرا پایان نامه ات را نمی نویسی؟ گفتم من شاعرم، می خواهم شاعر باشم، نمی خواهم دکتر شوم. استادم با تعجب نگاهی به من انداخت و گفت بسیار خوب برو، تو شاعری..» می گوید هیچ وقت پشیمان نشده چرا دکترا نگرفته است؛ چون اصلا این مدرک را نمی خواهد. 

از او می پرسم: «پس چرا تا مقطع دکترا تحصیل کردید و پایه های تحصیلی دوره دکترا را گذراندید؟»

پاسخ می دهد: «برای این که می خواستم درس یاد بگیرم. برایم مدرک و عناوین اصلا مهم نیستند.» 

برایم تعریف می کند، چگونه در عراق زیست. چگونه تحصیل کرد و چگونه برای 36 سال از عراق رفت و تا سه سال بعد از سقوط حزب بعث و دیکتاتوری صدام حسین به عراق برنگشت. می گوید پدرم معلم بود، زندگی ساده ای داشتیم، زندگی خانواده یک معلم چگونه می تواند باشد؟! اما هیچ وقت خود را کوچک تصور نکردم. من از عراق رفتم چون می خواستم دنیا را ببینم و با جهان جدید آشنا شوم. 

سپس به سابقه دوستی اش با عادل عبدالمهدی، نخست وزیر سابق عراق، اشاره می کند و می گوید دوست صمیمی هم هستیم. سال ها در فرانسه با هم دوست بودیم. درباره عبدالمهدی می گوید: «بر خلاف ما که خانواده معمولی بودیم و باید برای تحصیل و گذران زندگی تلاش می کردیم، عبدالمهدی خانواده متمولی داشت. پدرش بسیار ثروتمند بود و در ساخت مسکن در بغداد و ناصریه برای کمک به افراد بی بضاعت تلاش های بسیاری کرد. عبدالمهدی مثل ما نیاز به کسب درآمد نداشت، پدرش برای او پول می فرستاد و در کنار هزینه های تحصیل زندگی نسبتا خوب و مرفهی داشت.» سپس می گوید: «عادل عبدالمهدی در ابتدا کمونیست دو آتشه بود. می گفت راه سعادت ملت ها انقلاب است. انقلاب مسلحانه. همیشه برایم از مارکس و انگلس و لنین می گفت. از لزوم عملیات مسلحانه برای آزادی ملت ها از دست یوغ امپریالیسم و رهبران مستبد عربی که نوکران حلقه به گوش امپریالیسم هستند. از این که توجهی به حرف هایش نمی کردم و همیشه با اظهارنظرهای اش شوخی می کردم و به مسخره می گرفتم، می خندید و می گفت تو همیشه این حرف ها را به مسخره می گیری. اما بعدا در گذر زمان عادل آرام شد. از کمونیسم دست شست. دیگر به آن فکر نکرد. به سوریه رفت و به اپوزسیون علیه حکومت صدام حسین پیوست و به یکی از رهبران اپوزسیون تبدیل شد.»

شوقی عبدالامیر که انسان بسیار خوش برخورد، شوخ طبع و خوش مشربی است، به شدت از کمونیسم و افراد معتقد به عملیات مسلحانه انتقاد می کند. آنها را سوداگرانی می داند که بی هدف و تنها برای شعارهای دهان پرکن و ایده های غیرقابل دسترس و هیجان های زودگذر فعالیت می کنند. در ضمن آنها را کسانی می داند که وقتی به خوشی و جامعه آزاد و مرفه بر می خورند، آرام می گیرند و درک می کنند دنبال چه موهوماتی بوده اند. 

عبدالامیر خود سوسیالست است. گرایش های چپ دارد و می گوید به سوسیالیسم به عنوان یک نظریه عدالت محور باور دارد. می گوید جوامع اروپایی سوسیالیست تا اندازه بسیاری نسبت به بسیاری از کشورهای دیگر سرمایه داری موفق بوده اند، اما در عین حال اذعان می کند کشورهای اسکاندیناوی که پیرو سوسیالیسم هستند دچار نوعی سکون، رخوت و بی انگیزگی شده اند. اما می گوید در جوامعی مثل فرانسه همچنان سوسیالیسم فعال است و دستاوردهای مهمی داشته و به پویایی اجتماعی کمک کرده است و به جامعه مدنی انگیزه می دهد. 

وی دوست صمیمی محمود درویش، شاعر مشهور فلسطینی بوده است. از خاطراتش با او می گوید و دیدارهایش با درویش در کافه های پاریس. می گوید وقتی درویش به فرانسه می آمد، دست کم دو روز در هفته با هم دیدار می کردیم. در طول سال با هم به سفر می رفتیم و شب شعرهای مختلفی را برگزار می کردیم. می گوید محمود درویش، مرد غم داری بود که با شعر به خود انگیزه می داد تا غم نهفته اش که همان فلسطین و سرزمین از دست رفته و خانه و کاشانه اش بود را پنهان کند.  

از نزار قبانی هم یادی می کند و می گوید: «با او هم دوست بودم. نزار معروف به اشعار شاعرانه است. اشعارش هم قشنگ است. او برای بعضی اشعارش داستان سرایی ها می کرد.» سپس با خنده اضافه می کند: «اما او دیپلمات هم بود و داستان هایی که برای اشعارش می گفت بیشتر از آن که واقعی باشند، دیپلماتیک بودند.» 

از او می پرسم چرا 36 سال به عراق نیامدی؟ دستش را به سمت گردنش می برد و می گوید: «چون اگر می آمدم قطعا اعدام می شدم.» 

می پرسم: «چرا؟»

می گوید: «چون علیه استبداد خشن و سرکوبگر و وحشی صدام حسین و حزب فاشیستی بعث مقالات تند می نوشتم، آنها را به شدت نقد می کردم و به هر بهانه ای رفتارهای وحشیانه شان را محکوم می کردم.»

سپس می گوید: «همیشه در طول سال های دیکتاتوری صدام حسین، حتی در زمانی که جهان عرب و جهان غربی در خدمت او بودند و به او احترام ویژه می گذاشتند و خواسته هایش را بی چون و چرا اجرا می کردند، یعنی دهه هشتاد، در رسانه های مختلف عربی و فرانسوی علیه حکومت صدام مقاله می نوشتم و او را به نقد می کشیدم. نمی گذاشتم واقعیت ها در رسانه ها اثری نداشته باشند. سعی می کردم در رسانه های پرمخاطب فرانسوی زبان علیه صدام و حزب بعث مطلب بنویسم تا افکار عمومی خالی از واقعیت های موجود در عراق نباشند. برای همین صدام با من بسیار بد بود. در طول این سالها با خانواده ام تنها با تلفن و آن هم خیلی دیر به دیر تماس می گرفتم.»

سپس می گوید که شش خواهر و برادر هستند که دو برادرش با او در فرانسه هستند. مادرش 96 سال سن دارد و در طول این سالها در عراق مانده و همه سختی های عراق را تحمل کرده است. اما پدر و یکی از برادرانش فوت کرده اند. روز آخری که با هم گفت وگو می کردیم، نهار منزل مرحوم برادرش میهمان مادرش و برادرزاده هایش بود.

شوقی می گوید: «بعد از سقوط صدام حسین امیدها به آینده عراق زنده شد. سال 2006 بعد از 36 سال به عراق بازگشتم و مادر و خانواده ام را دیدم.» می گوید: «واقعا دوست داشتیم به عراق برگردیم. امیدها زنده شده بودند. اما ناگهان دیو طایفه گری از راه رسید و برادرکشی و شیعه کشی و سنی کشی و مسیحی کشی باب شد که هزینه های بسیار سنگینی را بر کشور تحمیل کرد، از مهمترین آنها کمر به نابودی امید و آینده مردم بست که اوج متجلی آن را در داعش و رفتارهای وحشیانه آن دیدیم.»

شوقی عبدالامیر که در حال حاضر مشاور ارشد امور فرهنگی مصطفی کاظمی، نخست وزیر عراق است تا سال 2016 در یونسکو فعال بود. می گوید که در طول این مدت تمامی زیر و بم یونسکو را یاد گرفته و به خوبی به آن آگاه است. اما می گوید: «در سال 2016 اشتباه بزرگی را مرتکب شدم. به اصرار دولت عراق و علی رغم مخالفت هیئت رئیسه یونسکو از سمت خود استعفا دادم تا سفیر عراق در یونسکو شوم. در عراق نماینده این کشور در یونسکو را شخص نخست وزیر یا وزیر آموزش و پرورش تعیین می کند. دو سال بعد از آن که به عنوان نماینده عراق در یونسکو کار کردم، دولت تغییر کرد و یک وزیر از اهل تسنن بر سر کار آمد که کار اصلی اش خرید و فروش غذای ماهی بود، او می خواست خواهر همسرش را به جای من منصوب کند، برای همین مرا برکنار کرد. به این ترتیب از اینجا مانده از آنجا رانده شدم؛ نه دیگر نماینده عراق در یونسکو بودم و نه می توانستم در یونسکو کار کنم.»

سپس می گوید: «در حال حاضر 10 ماه است که عراق در یونسکو نماینده ندارد و نخست وزیر هم درگیر مسائل سیاسی است و فرصتی برای فکر کردن به چنین موضوعاتی ندارد. وزیر فرهنگ هم چون من وابسته به شیعیان هستم، زیاد سراغم را نمی گیرد.»

به او می گویم، در اینجا با بسیاری از عراقی ها صحبت کردم، از جمله با مسئولین، چندان امیدی به آینده کشور ندارند، نظر شما چیست؟ می گوید: «من ناامید نیستم. آینده عراق را روشن می بینم. کما این که وضعیت ما نسبت به چند سال پیش بسیار متفاوت است و اوضاع بسیار بهتر شده. بله هزینه های زیادی دادیم تا به وضعیت فعلی برسیم. برای رسیدن به آینده بهتر نیز باز هم هزینه خواهیم داد. اما این همیشه بوده است. تاریخ بشر به ویژه عراق همیشه این طور بوده. مگر اروپا برای رسیدن به وضعیت فعلی اش کم هزینه داده؟ همیشه به اروپایی ها می گویم داعش موجود در منطقه ما را بزرگ جلوه ندهید و با آن دائما بر سرمان نکوبید و کشورهای منطقه ما را تحقیر نکنید، داعش های شما هم در طول تاریخ کم جنایت نکردند. هنوز هم داعش های خفته تان وجود دارند. همچنان کم نیستند جریان های ناسیونالیستی و مذهبی افراطی که جنایت های متعدد مرتکب می شوند. حالا آرام شده اید چون آن دوران سخت رادیکالیسم را پشت سر گذاشتید. ما هم پشت سر خواهیم گذاشت. این روزها خواهد گذشت. آینده روشن خواهد آمد، شاید آن روز به ما نرسد شاید آن روز بچه های ما و شما و حتی چه بسا نوه های ما و شما باشند.»

سپس به نظریه اش اشاره می کند که در رسانه های فرانسوی درباره اش مقالات متعددی نوشته است و می گوید: «من معتقدم زیبایی اساس زندگی است. کسانی که زیبایی را درک نمی کنند زندگی را نمی فهمند و حتی از این فراتر، زندگی نمی کنند. به اعتقاد من تروریست ها، دیکتاتورها، جلادها، جنایتکاران و خلاصه همه آن کسانی که به نوعی ستم می کنند و مرتکب جنایت می شوند، در حقیقت زیبایی را درک نکرده اند. آنها زیبا نیستند، زیبایی را نمی فهمند و اصلا با آن زندگی نکرده اند. مثلا هیچ کس در مکان زشت نمی تواند دوام بیاورد. در صورتی که همه برای حفظ مکان زیبا تلاش می کنند. دیکتاتور وقتی برای حفظ زیبایی تلاش کند دست از دیکتاتوری بر می دارد.»

می گویم: «اما آدولف هیتلر نقاش بود.»

می گوید: «و صدام هم داستان های هزار و یک شب می خواند، و استالین موسیقی کلاسیک دوست داشت و رمان های ادبی می خواند.»

بعد بلافاصله می گوید: «اما کدامشان زیبایی را درک کردند؟! هیچ کدام. ذات زیبایی زندگی است. زندگی دادن، روح بخشیدن و نفس کشیدن. اوج زیبایی عشق است. از زیبایی به عشق می رسی. اگر زیبایی را درک کنی عاشق می شوی و عشق را جرعه جرعه می نوشی. آنگاه سراسر وجودت زیبایی و عشق می شود. وقتی که زیبا و عاشق می شوی، همه را دوست داری، به همه عشق می ورزی، زندگی می کنی و می خواهی به همه فرصت زندگی بدهی. در این صورت ظلم نمی کنی، ستم نمی کنی، آدم نمی کشی، جنایت نمی کنی. زیبایی را دوست داری و می خواهی همه جا را زیبا کنی. سرشار از عشق و زیبایی. این همان هدف غایی و نهایی انسان است.»

می گویم: «این چیزی است که اریک فروم در کتاب هنر عشق ورزیدن به آن اشاره می کند.»

از این که حرفش را درک کرده ام و برای اثبات سخنانش شاهد آوردم به شعف می آید و می گوید: «دقیقا. اگر هیتلر و استالین زیبایی را درک می کردند و عاشق می شدند هرگز جنایت نمی کردند و فجایع بی نظیر تاریخی را مرتکب نمی شدند.»

از او می پرسم: «تا حالا به ایران سفر کرده ای؟»

می گوید: «خیر.»

می گویم: «درباره آن چه می دانی؟»

می گوید: «تقریبا هیچ چیز. فقط با شعرای کهن ایران آشنا هستم، حافظ شیرازی، سعدی شیرازی، عطار نیشابوری، خیام...»

و وقتی نام خیام را می آورد، کمی درنگ می کند و سپس اشعاری از او را به زبان عربی برایم می خواند. می گوید اشعارش بی نظیر است. 

سپس به ابوطیب متنبی اشاره می کند و اشعار آن را از حفظ می خواند و می گوید: ببین چه عمقی از عشق و زیبایی در اشعارش نهفته است، همان طور که در اشعار حافظ و رومی (مولوی) هست.» سپس می گوید: «رومی بی نظیر است. برای یک عصر ادبی درک همین شاعر کفایت می کند. من رومی را عمیقا دوست دارم و با اشعارش زندگی می کنم.»

بعد ادامه می دهد: «هیچ گاه فرصت نشد به ایران بیایم. آنچه از ایران می شنوم بیشتر اخبار سیاسی است. البته دوستان ایرانی خوبی در فرانسه دارم. با اشعار یکی دو نفر از شاعران ایرانی از جمله یدالله رویایی آشنا هستم. دوستان ایرانی که در فرانسه دارم دوستان بسیار خوب من هستند. حس نزدیکی و اشتراکات فرهنگی با آنها دارم. برای همین بهترین دوستانم همیشه ایرانی بوده اند. در هر مراسمی که به ایرانی ها برخورده ام، فورا به سراغشان رفته ام و رابطه دوستی خیلی خوبی میانمان به وجود آمده است. اما نمی دانم فضای اجتماعی و فرهنگی ایران چگونه است. از روحیه مذهبی مردم ایران آگاهم و می دانم اشتراکات مذهبی فراوانی با جامعه عراق دارند، اما از سطح فرهنگی و اجتماعی مردم ایران اطلاعات چندانی ندارم. 

سپس با شور و شعف از این که ما جوانان ایرانی را از نزدیک دیده و چند روزی را با ما گذرانده است ابراز خوشحالی می کند و می گوید آشنایی با شما افق تازه ای را در برابر من گشود که از آن هیچ آگاهی نداشتم. درباره اوضاع فرهنگی و اجتماعی ایران که برایش توضیح می دهم و فعالیت های فرهنگی متعدد را که برشمرم، همچنین آداب و فرهنگ مردم ایران را که برایش تشریح می کنم شگفت زده و خوشحال می شود و می گوید این امیدبخش است، می تواند به واسطه اشتراکات فرهنگی و نزدیکی جغرافیایی به غنای فرهنگی ما هم کمک بسیاری کند. بعد تاکید می کند، شما سینما، تئاتر، موسیقی و ادبیات بسیار غنی و پرباری دارد که در سطح جهان مطرح است و این می تواند به تبادلات فرهنگی ایران با جهان از جمله عراق کمک کند و ضمن آشنایی دو فرهنگ با یکدیگر بر غنای آن بیفزاید.

بعد می گوید: بدیهی است که ایران بر عراق تاثیر شگرف بگذارد، تمدن کهن ایرانی، میراث فرهنگی غنی و عمق فرهنگی ایران بی شک ثروت گرانبهایی است که ایرانی ها از آن برخوردارند و نه تنها بر عراق بلکه بر فرهنگ منطقه ای و جهانی اثر می گذارند. 

شوقی عبدالامیر در 12 سپتامبر 1949 در ناصریه عراق به دنیا آمد. مدرک کارشناسی خود را در سال 1974 در رشته ادبیات تطبیقی از دانشگاه سوربون فرانسه دریافت کرد. مدتی را در الجزایر به عنوان استاد تدریس کرد و سپس به کار روزنامه نگاری و فرهنگی رو آورد. مدت ها مدیر مجله "العالم عربی فی الصحافه الفرنسیه" (جهان عرب در روزنامه های فرانسه) بود، و بعدا به عنوان مشاور رسانه ای سفارت یمن دموکراتیک یا یمن جنوبی سابق در پاریس فعالیت کرد. در سال 1991 مدیر مرکز فرهنگی یمن در پاریس شد. در سازمان جهانی یونسکو مدیر بخش روابط بین الملل شد و برای 10 سال کارشناس ارشد روابط بین المللی فرهنگی بود. طرح "کتاب در روزنامه" او بزرگترین طرح فرهنگی عربی زیر نظر یونسکو است که تا کنون انجام شده که بسیار مورد تقدیر و توجه قرار گرفته است. 

شوقی عبدالامیر 35 سال را در تبعید میان الجزایر و یمن و پاریس گذراند تا این که در آخر در بیروت مستقر شد اما بعد به فرانسه مهاجرت کرد و در آنجا ساکن و برای 17 سال یکی از مدیران ثابت یونسکو شد. رشید مجید سعید، شاعر نامدار عراقی دایی اوست. از شوقی عبدالامیر تا کنون بیش از 30 عنوان دیوان شعر و نقد ادبی به زبان های عربی، فرانسه و انگلیسی منتشر شده است. او علاوه بر سرودن شعر نقاشی هم می کشد و دستی هم بر تئاتر دارد. در حال حاضر رئیس مرکز مطالعات فرهنگی عربی در پاریس است و تلاش دارد به زودی در پاریس مجله فرهنگی – ادبی منتشر کند.

 

منبع: 
دیپلماسی ایرانی

افزودن نظر جدید