شبِ فلات

 

در تاریکی مطلق،

من با چشمان بسته 

صدایِ بالِ زدن پروانه را

می فهمم

و نفسهای آرام عنکبوت سیاهی

که در کمین شکار نشسته

و نغمه هایی که از فراز البرز میاید

و در شبِ این فلات می نشیند

 

من تجربه کرده ام

کسی که هر روز یاوه می بافد

و دروغ می فروشد

نمی تواند، خواب بر چشمان خسته

و بیدار بنشاند

نمک بر زخم می پاشد

و درد بر درد های بی شمار می نشاند

با این همه اما،

 هیزم بر شعله های فروزانِ آتش

می نهد

 

کسی که حنجره اش را پاره می کند

چشم فروبسته

و دل سپرده به تاریکی،

فریاد می زند فی امان الله

مُرید است،

فرو مانده درجهلِ مرکب

نمی خواهد بداند که باد

این همه واژه را

بر آخرین جملهِ دروغ رسانده 

نمی خواهد بداند

آفتاب از پسِ شب سر خواهد زد

 

و آن که چهره پنهان کرده 

در شبِ شهر و...

بیدادِ ستاره ها

و سکوتِ در غارت باغ،

هنوز باور ندارد

در اینجا همه چیز روشن است

و همه کارتهای سفید،

به حسابِ صندوقدار واریز می شوند

 

در اینجا،

گنجشک از رویِ درخت بال زند،

و سوسک، شب در خیابان

جُم بخورد

دوربینها ردِ سایه اش را

می گیرند

و بعضی ها می فهمند

کجا باید به سراغش بروند

 

من هنوز به آخرین حرفِ غم انگیزِ

این جهان نرسیده ام،

چگونه می توان،

زندانی به جغرافیایِ این سرزمین

 بنا کرد...؟

افزودن نظر جدید