درس های افغانستان

رخدادهای به ظاهر برق آسای هفته های اخیر افغانستان درس های بزرگی برای همه ی کنشگران ملی، مذهبی، مدنی، دموکراسی خواه و عدالت جوی ایران و افغانستان دارد.

تا کنون دیدگاه ها و داده های متفاوتی از سوی پژوهش گران میدانی و تحلیل گران سیاسی افغانستانی و ایرانی و نیز رسانه های مختلف در بارەی چرایی و چگونگی تحولات اخیر افغانستان ارائه شده است. از دیدگاهی که استوار بر تئوری توطئه است تا دیدگاهی که بازگشت طالبان به افغانستان را حاصل مبارزات و مقاومت بی امان آن ها در برابر امپریالیسم آمریکا می داند.

صرفنظر از این که کدام دیدگاه درست است و یا آمیزه ای از هر دو، آنچه از این تحولات در کشور همسایه و هم سرنوشت می توان آموخت از دید این نگارنده چنین است:

ساختارهای سیاسی غیر منطبق بر ساختارهای اقتصادی و اجتماعی در کشورها، پایدار نیستند. تحولات ناهمگن و غیر متعارف سیاسی که در پنج دهه ی اخیر در افغانستان رخ داده است، گویای چنین واقعیتی است.

اتکا به عامل خارجی جهت ایجاد تغییر و تحول به ویژه در کشورهایی که عوارض سلطه گری قدرت ها را تجربه کرده اند، ناموفق و توأم با خونریزی ها و هزینه های سهمگین برای مردم داخلی این کشورها و نیز نیروهای خارجی اشغالگر و یا مداخله گر است.

حذف نقش قدرت های بزرگ امپریالیستی و در رأس آن ها آمریکا از ارزیابی ها و تحلیل ها و رویکردهای سیاسی، منجر به نادیده گرفتن بخش بزرگی از واقعیات حاکم بر جهان خواهد شد. پیامد این فراموش کاری سهوی و یا عمدی، ناهوشیاری در برابر دسیسه ها و مداخلات نظامی و غیرنظامی این قدرت ها در تغییر سرنوشت کشورها و فروغلتیدن در منجلاب جنگ های ویرانگر و پایان ناپذیر است.

نادیده گرفتن تغییر آرایش قوا در جهان و عملکرد آن در مناطق حساسی مانند خاورمیانه، و یا غفلت و کاهلی در ارزیابی روندهای متکی برآن،  پیش بینی تحولات را با دشواری روبرو می کند و مردم این مناطق را خلع سلاح و در مقابل عمل انجام شده و غیرمترقبه قرار می دهد.     

عدم شناخت از بافت و ساخت فرهنگی، مذهبی، قومی و ملی کشورها و اعمال ذهنی گرایانه ی سیاست ها اعم از ترقی خواهانه و یا واپس گرایانه، به شکست آن دسته از سیاست گزاران می انجامد که آرزوها و برنامه های خود را نه در انطباق با واقعیت ها که در عالم خیال و ذهن خود می سازند و ارائه می دهند.

تاریخ را به واقع توده ها می سازند و به کژراهه بردن آن ها با هر نیتی که باشد، به جراحی های پر مخاطره توسط جراحان بی کفایت و کم تجربه ای می ماند که عوارض جراحی آن ها تا آخر زندگی انسان ها به جا می ماند.

برتری طلبی های قومی، مذهبی، ملی، نژادی، جنسی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی در دنیای معاصر بیش از گذشته با مقاومت توده های مردم روبرو می شود و حاصلی جز نابودی تمدن ها ندارد.

تحمیل راه حل های خشونت آمیز بر جوامع و کشورها، راه تغییر و تحول جدی نیست و حتی اگر با نیات خیرخواهانه صورت پذیرد، به نیکبختی نمی انجامد. جهان کنونی بر اثر امکانات وسیع ارتباطات و مذاکرات و گفتگوها، بیش از همیشه آمادگی حل مشکلات از راه های غیر خشونت آمیز را دارد.

این آموزەهای بزرگ، جامعه ی روشنفکری افغانستان و ایران را فرا می خواند که بیش از پیش چشم ها را بشویند و واقعیات را آنطور ببینند که هست و نه آنگونه که خود می خواهند و خود تصور می کنند.        

     

بخش: 

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

روز بخیر،
بدون شک دخالت کشور شوروی در افغانستان به نوعی ذهنی‌گری و پیش بینی های ناشی از این دخالت ، با خطا های زیادی همراه بود.
اما آیا با بیان اینکه « تاریخ را توده ها میسازند » و « برتری طلبی … فرهنگی ، سیاسی ، اقتصادی …. با مقاومت توده ها مواجه می‌شود » به صورتی غیر مستقیم ، بدست روند تاریخ سپردن حرکت جامعه‌ را ، و یک نوع دست به عملی نزدن را ، و جامعه را به امید خدا رها کردن را ، در بین نیروهای روشنفکر، القاء نمیکنیم ؟
آیا از مقاله شما میتوان و میبایست این نتیجه را گرفت که، سلطه یافتن کنونی طالبان بر افغانستان یک واقعه تاریخی است و با توجه به آرایش قوای جهانی ، و احتمالا به دلیل مقاومت توده ها ( به دلیل برتری نداشتن فرهنگ طالبان به فرهنگ توده مردم افغانستان) ، نیروهای مترقی ( هرچقدر هم خیرخواهانه ) ، از هرگونه ایستادگی در مقابل این قوم متجاوز و جنایتکار ، چشم بپوشند ، و در انتظار بمانند ، تا این باند جنایتکار بر زندگی مردم مسلط شوند ؟
امیدوارم که برداشت من اشتباه باشد.
با تشکر قبلی از توضیح شما .