زار: اهل هوا

 

-  رحمان مرا تهدید کرده که اگر با او ازدواج نکنم به من زار خواهد داد! گفت رفته پیش با حبیب دعای زار گرفته و کافی ست که آنرا بخواند و شب چهارشنبه یک مرغ سفید را بکشد و با خون و دعا مخلوط کند و آنرا چهار گوشەی خانه ی ما بریزد و خود مرغ ...

مرگ، حقیقت عشق را بیشتر بیان می کند.

همچنان زل زده بود به من و داشت مرا باچشم هایش می خورد. چشم هایش سفید سفید بودند. نگاه هیزی داشت و بعضی وقتها هم چشمک و لبخندی می زد. موهایش پریشان شده بود و در صورتش ته ماندەهای آن معجونی که چند روز پیش به تمام بدنش مالیده بودند، دیده می شد و بخصوص آن علامتی که روی پیشانیش رسم کرده بودند، خشک و زشت شده بود. پیراهن سفیدش .
بابا زاراز چند روز پیش دستورا کید داده بود که هیچ مردی نباید به اتاق وارد شود. تنها زنها می توانستند، چون بابای زا تشخیص داده بود زاری که در او حلول کرده یک زار مردانه است و از شرق سواحل آمده که مدتی هم سرگردان بوده. حال چگونه به اینجا آمده و با اوآشنا شده، خدا می دانست. حالا باید چند روزی استراحت کامل می کرد تا خستگی و نگرانی اش بر طرف شود و آن وقت به شرح ماجرا بپردازد.

وقتی به شیرین نگاه می کردم باورم نمی شد این همان شیرینی باشد که تمام محل را با زیبائی خود قرق کرده بود، و تمام بچه های محل ردیف شده بودن برای دیدن و یا یک لبخند از او و خیلی از مادرها آرزو می کردند که او عروس خانه شان بشود.
 
شیرین مثل اسمش شیرین و زیبا بود. توی محله زبان زد خاص و عام بود وبچه های محل روزی نبود که سر او باهم بگو مگوئی نداشته باشند و یا دعوائی راه نیندازند. زن های محل اورا نفرین می کردند و بلای آسمانی می دانستند.
خیلی مهربان بود وبا همه خوش وبش می کرد. ابائی از حرف ها ومتلک هائی که می گفتند نداشت. در آن زمان، خوش وبش کردن یک دختر با پسرها گناه کبیره بود، ولی او همه چیز را به شوخی می گرفت. گرچه خانواده اش از رفتار و برخورد او ناراضی بودند، اما به دخترشان اطمینان کامل داشتند ومی دانستند که او بیدی نیست که به هر بادی بلرزد.

خیلی آزار دهنده بود. چشم هایش دیگرآن زیبائی را نداشت. رنگ صورتش زرد شده بود وسینه  هایش هم چون دو لخته گوشت شده بودند و سفتی خودشان را از دست داده بودند. موهایش پریشان بود واز شادابی قبل خبری نبود. 
بیچاره خانواده اش، بخصوص پدرش. زمزمه های ذهنش، همیشه این بود.
- یه عمرجون کندم تا به این قامتش رسوندم، امید داشتم که یارمان باشد، نه طناب دارمان، ولی افسوس وصد افسوس، داره جلو چشام...، با کی گویم این مصیبت وغم. 

با مشت چنان به دیوارکوبیدم که دستم خراش برداشت. شیرین از این کارم جیغ کشید وخودم چنان دردی احساس کردم که اشک از چشم هایم جاری شد. خوشبختانه، نه ازجیغ شیرین و نه ازناله ی من کسی با خبر نشد وگرنه واویلا می شد.
کمی بااو شوخی کرد م وپرسیدم :

توکجا شیرین و دیدی، که عاشق او شدی؟ 
شیرین که آفریقا نبوده. او حتی دو ده اینور و اونور نرفته، چه رسد به آفریقا!
گذشته ازاین، مگه تو نمی دونستی رحمان عاشق شیرین است؟
با این گفته ی من رویش را برگرداند و من فهمیدم که حسودیش شده واخم کرد. به او گفتم: راستش و بگو، بادعاها و وردهای با حبیب آمده ای ،یا این که واقعأ عاشق شیرینی؟
لبخندی زد به گونه ای که گویا مرا پرت از معرکه دیده باشد ولابد درذهن خودش گفت: این دیگه کیه، مگه عشق و عاشقی با دعا و جادو و جنبله.

خیزرانی را که بابای زاربالای سراو گذاشته بود برداشتم وآن را دست به دست کردم وباشوخی به طرف او نشانه رفتم. ترسید. خودش راجمع وجور کرد واز حالت قبلی بیرون آمد. دو زانو نشست وسرش را میان دو دستش پنهان کرد.
گفتم: نترس! آفریقائی ها که ترسو نیستند.
خیزران را خیلی ملایم روی سرش گذاشتم وبا حالت تهدید گفتم:
راستش رو بگو، چه جوری اومدی اینجا؟ چه جوری دلت اومد که این دخترمعصوم و...
کار خطر ناکی بود. کافی بود بابای زار و یا یکی از ساکنین خانه می فهمیدند و یا می دیدند. خیلی بد می شد و تمام کاسه کوزه ها سر من می شکست و نفرین زده می شدم و حتی هزینه و خسارت آن را هم باید خانواده ام پرداخت می کرد.
بعضی مواقع شوخی می تواند کار دست آدم بدهد ولی من جوان بودم و گوشم به این حرفا بدهکار نبود. گرچه ترس و دلهره هم داشتم ولی غرور و شیطنت قوی تراز ترس ودلهره بود. 

هیچ وقت او را دل گیر و افسرده ندیده بودم. هوای بهاربندر، هوای گشت و گذار و هوای عاشق شدن است. ملس و دل انگیز، بخصوص اگر نرمک سهیلی هم باشد. 

لباس خوشرنگی به تن داشت وجلبیل سیاهش که با حاشیه منجوق شده بر شانه انداخته بود و سلانه سلانه راه می رفت. انگار کبکی بود که می خرامید. گرچه آن لبخند همیشگی را نداشت ولی همان شیرین بود، چون اسمش شیرین.
با لبخندی سلام کردم. انگار حوصله نداشت. از جِل بیلش* تعریف کردم و پیراهن زیبائی که به تن داشت، اما با نگاهش فهماند که حوصله ی هیچی را ندارد. نمی دانستم چه اتفاقی افتاده که اینطور بی حوصله ودمغ است. دلم می خواست با او حرف بزنم، مشکلش را بفهمم و اگر کمکی از دستم بر آید با دل و جان انجام دهم. ولی توی دلم گفتم: حالا به یک الف بچه کی اعتماد می کنه که مساله و مشکلش رو با او مطرح کند.
به نظرم آمد دارد گریه می کند. قطره اشکی ازچشمانش سرازیر شد و بغض برگلویش چنگ انداخت. گریه ازاعماق قلبش بیرون می زد. گریه ای که قلب را آزارمی داد. این گریه بغض انباشته ای بود که مدت ها در خودش نگه داشته بود و برای کسی خالی نکرده بود و حال داشت خودش را خالی می کرد  و می ریخت همچون دانه ی باران که خودش و من را خیس می کرد. بهانەای برای حرف زدن پیدا کردم.
گفتم: شیرین چی شده؟ گریه و غم، آن هم، از تو، خیلی بعیده، با خونه حرفت شده یا پسرای محل تور و اذیت کرده اند؟ چی شده؟ به من اعتماد کن. من با تمام وجود م کمکت می کنم.
با حالت بغض آلود گفت: همه تون سرو ته یه کرباسید! اول حرف ازکمک و دوستی می زنیند ولی بعد همه چیز یاد تون می رود. فقط می خواهی...
خیلی ناراحت شدم و بهم برخورد. قدم هایم را آهسته کردم. در حالتی برزخی قرار گرفته بودم. کمی با خود کلنجار رفتم. حرفش خیلی گزنده بود. فکر نمی کردم این برخورد را بخواهد با من داشته باشد، زیرا من هیچ وقت مزاحمتی برای او ایجاد نکرده بودم وحتی دور و برا؛ به قول معروف نمی پلکیدم. حتی خودش به چند نفر گفته بود که فلانی با دیگران فرق دارد، ولی این بار نمی دانم چرا این حرف را زد.
غورکردن در موضوعی این چنین دریک زمان کوتاه کمی سخت بود اما خودم را راضی کردم که این حرفش از روی ناراحتی ست ویا اذیت وآزاری که دیده.
وقتی دید که من قدم هایم کند شد و فاصله ای بین خودش و من احساس کرد، برگشت ومکثی کرد و با حالت افسرده ای گفت: از حرف های من ناراحت شدی؟ بدون تعارف گفتم: آره، حرفت خیلی گزنده بود و بهم برخورد!
اشک مثل باران بهاری از چشمانش شروع به باریدن کرد. می خواست خودش را سبک کند ومن نمی دانستم چه کنم. آغوشم را به رویش بگشایم تا برایش ماوائی باشد، برایش امنیتی باشد یا که تنها نظاره گر باریدن اشک هایش باشم؟ وامانده بودم ونمی دانستم چه کنم. سنگینی لحظات را احساس می کردم. ترسی مرا فرا گرفته بود. نه ترس از حرف های اوبلکه ترس از پچ پچ همسایه ها، کنایه ها وبه انگشت نشان دادن ها. اما من منطق لحظه را پذیرفتم ودرپناه دیوارآغوشم را ماوای او کردم و گفتم: گریه کن. هرچه می خوای گریه کن. گریه تورا سبک می کند.
پس از این که کمی آرام شد، شروع کرد به صحبت کردن.
- تو ی، یک  بن بست عجیبی گیر کرده ام. مث جوشکی* شد ه ام که تو بارون گیر کرده ونمی تواند پرواز کند. بارون پرامو خیس کرده. نمی دونم چه کارکنم.
و باز شروع کرد به گریه کردن و من نگران او بودم. 
گفتم: گریه نکن، با گریه که کار درست نمی شود، کمی به خودت فکر کن، زندگی پیچدگی های خودش را دارد. صبور و مقاوم باش وگرنه باد تو را خواهد برد. 
- رحمان مرا تهدید کرده که اگر با او ازدواج نکنم به من زار خواهد داد! گفت رفته پیش باحبیب دعای زار گرفته و کافی ست که آنرا بخواند و شب چهارشنبه یک مرغ سفید را بکشد و با خون و دعا مخلوط کند و آنرا چهار گوشه ی خانه ی ما بریزد و خود مرغ ... 
خنده ام گرفت. سرم را که پائین بود بلند کردم ونگاهی به او انداختم واو هم مرا نگاه کرد و خیلی جدی و با ناراحتی ازمن پرسید: برای چی می خندی؟ و با قسمی که چاشنی حرف هایش کرد گفت:
- باورکن عین حقیقته. حرفی رو که او به من گفته دارم به تومی گویم و می ترسم و نگرانم که او اینکاررو بکند و منو آلوده ی زار کند ومن مر گ تدریجی خودمو احساس می کنم. تأثر و درد بزرگی که داشت همراه باغصه هایش در قالب اشک ازچشمان ترسیده اش فرو می ریخت .
گفتم، زار به این سادگی نیست که او می گوید. او می خواهد تورو بترسونه، همین وبس. تو نباید بترسی. از همه مهمتر اینه که این موضوع نباید فکر و ذهن تورا مغشوش کند وگر نه خود به خود مبتلا به زارخواهی شد ! تا اونجائی که من می دانم باحبیب زار رو بیرون می کند و هیچ وقت زار را به کسی نمی دهد. رحمان می خواهد تورا با این ترفند رام خودش کند و واقعا چقدراو باید ریاکار و کثیف باشد که با احساس و روح تو این جوری بازی می کند، وگرنه عشق وعاشقی حدیث فرهاد دارد. 

ترس و هراس ذهنش را تسخیر کرده بود ونگرانی درچهره اش نمایان بود؛ ترس از زار، ترس از زندگی و نگرانی از آینده. تا حالا من با چنین مشکلی روبرو نشده بودم. به او چه بگویم. اول که او را نگران دیدم فکر کردم کسی مزاحمتی برایش ایجاد کرده است و می شود با تشری غائله را خاتمه داد. فکر نمی کردم که مشکل و مسئله اش زار باشد، آن هم با دعای باحبیب. با هر که می شد طرف شد ولی با حبیب نه. آن هم من، یک الف بچه ای که نمی دانستم قبله زمان کدام طرف است.
- بگو کمکم می کنی ؟
گفتم، ازمن چه کمکی می می خواهید ؟
-می دانم که مادرت اهل هوا وزاراست وبا باحبیب رابطه خوبی دارد. می خواهم تو در این مورد به من کمک کنی. بامادرت صحبت کنی، که باحبیب صحبت کند تا دعایش را پس بگیرد. هرچقدر پول بخواهد من می دهم، پدرم می دهد. 
من رحمان را دوست ندارم. اونیتش پلید است. او جسم مرا می خواهد نه عشق مرا و من نمی توانم. من کس دیگری را می خواهم. ما هر دو یکدیگر را دوست داریم. عاشق همد یگریم وقراراست مادرش را بفرستد خواستگاری. ولی رحمان پایش را کرده توی یک کفش ومی گوید که اگربا او ازدواج نکنم و زن او نشوم روزگارم را سیاه می کند و زار سختی به من می دهد، زار آفریقائی ، زار سوهیلو. من می ترسم، شب ها خواب ندارم. همه اش کابوس می بینم.

یک شب خواب دیدم که زارم گرفته و سروگردن خودم را می جنبانم وچهار دست وپا، عین بچه ها، از این گوشه ی اتاق به آن گوشه می روم. جمعیت زیادی بود. همه ی آنها لباس سفید پوشیده بودند و دستار سفیدی برسرانداخته بودند. صورت و قیافه ی آنها معلوم نبود. یگ گروه با دهل های کوچک و بزرگ و خیزران به دست، آهنگ های عجیب وغریبی می خواندند. رحمان در میان آن جمعیت بود واو هم با گروه همراهی می کرد. آهنگ موزونی بود ولی از صدا و ترانه هیچ چیزی مفهوم نمی شد. زنان و مردان بسیاری در وسط آنها می رقصیدند. رقص معمولی نبود، فقط سر می جنباندند. همه شان قلیان می کشیدند. بوی مشمئز کننده ای از کشیدن قلیان به مشام می خورد. بعد ازچندی از حال عادی وطبیعی خارج می شدند و با یک جیغ بلند شروع به سرتکان دادن می کردند.
رحمان با گشته سوز* بطرف من آمد و من نگا ه حریصش را دیدم. نگاه حریص همه شان که به من زل زده بودند و با چشم هایشان مرا می خوردند. رحمان نگاه هیزش را همه جا گرداند و دستش را فرو کرد توی سینه ام و آنها را مالش داد و من چندشم شد. راه گریزی نداشتم. ازکار زشت رحمان هیچ احساس خوبی نداشتم، فقط بی زاری. نفرتم به او بیشتر شد وهر چه دست وپا می زدم بیشتر و بیشتر درچنبر آنها فرو می رفتم. رحمان گشته سوز را رها کرد ودستش را بر گردن من حلقه کرد ودوزانو روبروی من نشست وما عین دو قلوها ی بهم چسبیده و جدا نشدنی چنان سررا تکان می دادیم که انگار باد شدیدی بر ما می وزد. احساس منگی به من دست داده بود. نمی دانم ازطعم وبوی آن معجونی بود که رحمان زیر بینی ام گرفته بود یا این که از مالیدن سینه ام بود که رحمان مانند یک حریص گرسنه به آنها چنگ انداخته بود. زانوهایم قدرت نگه داشتن مرا نداشتند. می خواستم بنشینم اما نمی توانستم. سر پا ایستادن هم یک جور بی حرمتی بود، اما مگر حرمتی وجود داشت؟ مگر کار زشت و بی پروای رحمان حرمتی برای من باقی گذاشته بود، نمی دانستم چکار کنم. مایوس و درمانده شده بودم. رحمان عین دیوانه ها شده بود و دیگر آن رحمان چند لحظه قبل نبود. دست هایش دیگرآن قدرت اولیه را نداشتند، شل شده بودند وبجای حلقه ی گردن من روی دو زانویش افتاده بود. مرا با سردعوت به همراهی می کرد و من مات و متحیربودم. ذهن و فکرم دیگر کار نمی کرد. صدا بود و پژواک، پژواک یک همهمه ی نا شناخته ونا مفهوم. همه با هم حرف می زدند. فقط خودشان می فهمیدند چه می گویند. مانده بودم که چه کنم. یکی با گشته سوز پیش آمد و آن را جلوی بینی ام گرفت. رحمان ناراحت شد و گشته سوز را از دست او گرفت وبا الفاظ نامفهومی به او چیزی گفت و او هم سر اطاعت فرود آورد. بوی کندر و گوره کو* مشام مرا آزار می داد و یک نوع رخوت و بی حسی وجودم را فرا گرفته بود. پس از چند لحظه دیگر نفهمیدم چه شد ومثل آنها شروع به سر تکان دادن کردم. توی یک دنیای دیگری رفتم، دنیائی که با دنیای ما فرق داشت.

وقتی موضوع را به مادرم گفتم، مادرم تعجب کرد. جوابی برایم نداشت. ازاو خواستم که این موضوع را با کسی در میان نگذارد. مادرم گرچه زن تحصیل کرده ای نبود، ولی تجربه ی زندگی او را حسابی پخته کرده بود. متانت او همه ی ما را شیفته اش می کرد. به خودم می بالیدم که چنین مادری دارم، سنگ صبورما بود، سنگ صبور همسایه، فامیل وحتی آن هائی که نمی شناخت. درزندگی خوشی ندیده بود. سن وسالی نداشت که با پدرم ازدواج کرده بود و دو سه بار از هم طلاق گرفته بودند. دیگر هیچ وقت به خانه بخت نرفت. بقیه عمرش رابه پای ما نهاد وما هم به هزار و یک دلیل او را بیشتر پیر و افسرده می کردیم.

مادرنگران شیرین بود چون خودش این درد و زورگوئی ها را تجربه کرده بود و می دانست که زندگی بدون عشق ودوست داشتن یعنی چه، بخصوص وقتی زور و تهدید در میان باشد. ترس برش داشته بود که نکند رحمان بلائی سر شیرین بیاورد. همیشه می گفت زن جماعت عین درختی است که همه می خواهند سنگی به آن پرتاب کنند. آدم خرافاتی نبود.
-با صدای حزن آلودی گفت: پسرم، شیرین را بیاورش خونه تا با او صحبت کنم.


آشنائی با امید، آغاز دیگری بود. عشق با همان مفهومی که تو کتاب ها خوانده بودم ، داشت تجربه می شد. 

 چند خانه بعد از خانه ی امید، خانه ی ...بود. دوتا دخترداشت که هر دوشان زیبا بودند. هم سن و سال من.
تازه درکتاب ها خوانده بودم که چطورآدم عاشق می شود واصلأعشق چه هست، یک لب خند، یک نگاه، طپش قلب وهمیشه به او فکر کردن، ومن به قول معروف عاشق شده بودم. 
هرعصر کارمن وامید،این بود که دوچرخه ای را که دائیم برایم خریده بود برمی داشتم، گرامافون تپازی را که مال دوستم بود، روی ترک دوچرخه می گذاشتیم وبلند گوی آن را با دوکش محکم روی فرمان می بستم وسلانه سلانه دور کوچه ی آنها پرسه می زدم. صدای گرامافون را تا آخرباز می کردیم وآهنگ های فیلم هندی سنگام را که عاشقانه بود پخش می کردیم. چه خوش بودیم، با یک نگاه ویا یک لبخند عاشق شدن. و از عشق و عاشقی چیز دیگری، غیرازاین را نمی شناختیم. چه دنیائی داشتیم. سرمست از آن نگاه وبایک لبخند، با دنیائی انرژی به خانه برمی گشتیم. و ...

صدای پایی مرا از آن حال خوش به در آورد. خودش بود. با دیدنش خوشحال شدم. با لبخند ی گفت: 
- همین فرداست که همسایه ها کل بزنند و رحمان با مشت ولگد حالت را جابیاره. از تو بعیده این کارا. 
گفتم: بی خیال این حرفا باش. اگه قرار باشه با حرف این و اون ما زندگی کنیم ول معطلیم. همسایه ها هرچی می خوان بگن. و به شوخی گفتم: چیز بدی که نمی گن. کی از تو بهتر؟ خنده ای کرد و گفت: پس توهم یه چیزت می شود وگرنه این همه ساعت خودتو علاف من نمی کردی!
گفتم: کجاشو دیدی، تازه اول کارمه. آدم عاشق مثل گرگ گرسنه می باشد وازاین چیزها نمی ترسد.
خندید و گفت، آدم عاقلی هستی. با زور و تهدید کارت را پیش نمی بری بلکه با حرف های قشنگ طرفو رام می کنی. حالا بگو چکار کردی؟ 
- انسان و حرفش! 
- خوب، صحبت کردی؟ 
من با مادرم ندارم، گجنیه ی رازمه. 
کمی مکث کردم وادای خودشان را در آوردم، وقتی که می خواستند کسی رااذیت کنند، طاقچه بالا؛ به قول معروف می گذاشتند، منهم خواستم پزی داده باشم.
- بگو دق مرگ شدم. نه اون وقت که فرصت نمی دادی من حرف بزنم ویک ریز صحبت می کردی، و نه حالا که لام تا کام به زبون نمی آری. حرف بزن. من به اندازه ی کافی درد و غم دارم .
- مادرم گفت آنچه که بتوانم برای شیرین خواهم کرد، ومنتظر تومی باشد درخانه. همین حالا برو وراحت با هم حرف بزنین . 


رحمان به ظاهر نگران حال شیرین بود ولی ته قلبش راضی بود که به خواسته هایش رسیده و قرار بود بعد از سفره گپ* آن دو باهم عروسی کنند. این تصمیم را خانواده ی شیرین گرفته بودند، ولی شیرین مخالف بود وگفته بود مگر رحمان با جنازه ی او وصلت کند.

توی چارتا* چند حصیر بزرگ وخوش رنگ فرش شده بود ودر ته سالن که مشرف به شمال ودریا بود دو سه تا پشتی بزرگ برای شیرین گذاشته بودند.
شب، سنگینی خود را فرود آورده بود. خانه شلوغ بود وهمه دررفت وآمد بودند. پدر شیرین به مهمانان خوش آمد می گفت و بابا و مامای زار دراتاق دیگری برنامه کار را ردیف می کردند. شیرین در اتاق دیگری بود و دیگر آن مالیده های دارو را به صورت نداشت. عصر همان روز اورا با برنامه ی ویژه ای به حمام برده بودند.
منقل بزرگی پر از آتش وذغال درگوشه ای از چارتا گذاشته بودند وچند قلیان به ردیف در کنارآن. سمت دیگر منقل یک سینی بزرگ بود که در آن چند گشته سوز به ردیف چیده بودند. روبروی شیرین نوازنده ها بودند که دهل و لیوا* های خود را به ردیف قرار داده بودند.

ساعت ازنیمه شب گذشته بود، با وجود شلوغی خانه، سایه ی اندوه وغم همه جا بود. شیرین داشت به آنچه که بر او گذشته بود، فکر می کرد، به ادامه زندگی، به عشق، زار، رحمان، هستی ومرگ، به عزیزی که طراوت نفس هایش جان و روح راصیقل می داد، به فهم خودش، به ستیزی که با خودداشت. اما فهم ودرکش درهاله ای گرفتار بود که اورا بیشترسوق میداد به تصمیمی که گرفته بود، تصمیم به پایان هستی خویش، واز این تصمیم نه تنهاراضی  بود، بلکه احساس نگرانی نمی کرد، برعکس رخوت شرینی در او ایجاد شده بود واورا بیشترتشویق وتقویت می کرد وبه این اعتقاد رسیده بود که:

مرگ، حقیقت عشق را بیشتر بیان می کند.

اندوه و حسرتی دلم را آزار می داد، اما این آزار برایم روشن نبود که از چی هست! از درماندگی و...؟ و یا از اعتقادات بی مهابای به سنت و خانواده بود، که به زندگی چه ساده و ارزان تسخر زد!

 کاوه داد
جلبیل: یک نوع روسری توری سیاه زری دوزی که زنان در جنوب ایران

در خانه می پوشند
جوشک: گنجشک
باحبیب: بابا حبیب 
زار:  یا اهل هوا- مراسمی درجنوب ایران (هرمزگان) .
لیوا:  نوعی ساز ضربی (که آفریقائی ها استفاده می کنند) 
سواحل: یکی از کشورهای افریقا
گِشته: معجونی ازکندر وداروهای گیاهی که مثل اسفند دود می کنند.
گشته سوز: ظرف حلبی ویاسفالی که گشته را در آن می سوزانند. 
گوره کو: معجونی ازکندر وداروهای ...
چارتا: ایوان 
سفره گپ: سفره بزرگ (مراسم اصلی )

 

 

افزودن نظر جدید