جوگندمی

از آن سال، سالها می گذرە. بهتر بگم، از آن روز سالها می گذرە. من با همسرم کە قامتی کوتاە، صورتی سبزە و سبیلهائی کلفت با سینەای پر پشت از موهای فرفری در هم تنیدە سیاە داشت، از خیابون می گذشتیم کە یهو ماشینی با سرعت تمام کنار ما، لب پیادەرو ترمز کرد. خیابون سرشو برگردوند! سە نفر از ماشین، یوزی و طپانچە در دست، با عجلە پیادە شدند، ما را سوارکردە و با خود بردند. همسرم با چشای نافذش بە همون طریقی کە بە من، و البتە بە دیگرون، نگاە می کرد، آروم گام برمی داشت و با طمانینە سخن می گفت، بە اونا، و بە نظر من این بار با تعجبی، کە بە کل تصویر اضافە شدەبود، نگاه کرد و در کنار اونا توی ماشین قرار گرفت. ما را توی صندلی عقبی میان خودشون چپوندند، و بدون اینکە حساب خانم بودن مرا داشتەباشن، همین جوری یکیشون کە سمت چپ ماشین بود روناشو بە من چسپوند.

نمی دونم چندشم شد یا ترسیدم. یادم نمیاد. تو دل خودم بە خودم گفتم مادام با همیم اشکالی ندارە، ماە عسل رو اونجا می گذرونیم.

و ما، ماە عسل رو اونجا گذروندیم، تنها فرقش این بود کە خودمون نە هتل رو اجارە کردەبودیم و نە نوع اتاقاشو. و البتە می شە در دو بند مختلف در طبقات متفاوت توی ماە عسل بود، بشرطی کە از طریق دیگران با هم در ارتباط باشی، اخبار همدیگە رو بشنوی و دونست کە هنوز خوب و خرمی،.. علیرغم همە درگیریهای ذهنی، نگرانی ها و ترسهای شبونە توی دل تاریکی در زیر لحاف.

و از ماە عسل سالها گذشت. و باز خوب بود کە او زندە بود، من احساس می کردم کە گاهی توی دل شب صداشو می شنوم. صدای نفساشو، صدای پاهاشو، نور نگاههای نافذشو کە انگار از توی دیوارها می گذشتند و می تونستن تا ماوراء وجود گذر کنن. و من چقدر خوشحال بودم.

یە بار پیام دادەبود کە تحمل کنم، گفتە بود این هم می گذرە. و من همان شب خوابهای خوب خوب دیدم. دیدم همان آدما ما را لب همان جو، در همون پیادەرو همون خیابون، دوبارە از ماشین پیادە کردن و معذرت جانانەی خواستن و ما را بە حال خودمون رها کردن، حتی همان سە نفر با هم، دستەجمعی مثە اینکە آواز بخوانن، گفتند ببخشید، اشتباە بود، بقول جاهلای قدیمی اشتب بود! و من و همسر چش بادامیم هرهر خندیدیم. و هنوز چند قدمی دور نشدەبودیم کە دوبارە همون آدما صدامون زدند کە ببخشید از همە سالهائی کە بودید و عمر بە ناحق تلف کردید. و توبرەای دست ما دادند، توبرەای جادوئی کە همینکە دستاتو توش مینداختی، یهو همە چیز بە همان سالهای قبل بر می گشت، آرە درست بە همان غروب دل انگیز سالهای قبل کە ما توی همون خیابون، جوونی و لحظات اولیە با هم بودن را در یک مفهوم افلاطونی عشق، تجربە می کردیم. و نصف شب چنان جیغ زدم کە همە هم بندیها از خواب بیدار شدند و من ناچار شدم تا طلوع آفتاب، در حالیکە هی زود زود اشکامو از صورتم پاک می کردم، دزدکی خواب خودمو براشون تعریف کنم.

و تحمل چیز خوبیە. خاطرات رو قوی تر می کنە و آدمو یاد می دە کە بدونە گذشتە علیرغم گذشتە بودنش ولی هنوز هست و می تواند باشد... تا ابد، و در این بودن هم تو هستی، حتی اگە بلانسبت توی گە هم زندگی کنی.

یە شب بە همسایە بغل دستیم کە بە سقف تخت طبقە بالائی خیرە شدەبود و از فرط خیرە شدن اونو آسمان با ستارگان بی شمارش می دید، گفتم زندگی چیز عجیبیە، مثل بارونە، خیالش هم آدمو بارونی می کنە. و لبخندی زد، و من چقدر اندوهگین شدم،... آن شب. و قسم خوردم کە دیگر حرفای دل آدمای عاشقو توی دیوارهای بستە برای کسی تعریف نکنم. آن شب، دلم آنقدر سوخت کە فرداش بە جای قلبم، چشای نافذ اونو گذاشتم. و زد، لامذب بدجوری می زد، همینطوری درمپ درمپ! و من دونستم می تونم تا ابد زندە باشم و مرگ را تا پشت دیوارهای بلند اطرافمون عقب برونم.

از آن سال، یا بهتر بگم از آن روز سالها گذشتە. از آن روزی کە بعد از آن روز سالها آمد و او رو این بار حقیقتان از من گرفتند، نە گرفتنی مانند دوری و با هم نبودن، نە مثل روزهای بعد از آن روز کنار خیابون،... نە، نە، بە هیچ وجە، دوری ای مثە نبود حقیقی هیکلش حتی علیرغم نبودنش در کنارت! دوری ای مثل بودن وجود، تنها در خیال... تنها در خاطرەها.

افزودن نظر جدید