"اصلاحات ساختاری" یعنی انقلاب

درآمد  تیتر یادداشت و هم آنچه در ادامه خواهد آمد  در ارتباط است با بحث اساسی و با اهمیتی که میان دو تن از چهره‌های برجسته‌ی اصلاحات در ایران در جریان است؛ پرسش بحث‌انگیزی که جناب سعید حجاریان در ارتباط با ایده‌ی «اصلاح ساختاری» طرح کرده‌اند و مخاطب مشخص آن آقای مصطفی تاجزاده بودند و پاسخی که جناب تاجزاده بر آن پرسش نوشتند.
ابتدا از ورود به این بحث و بیان انتقادات خودم، تردید داشتم به علت ملاحظات بسیاری که طرحش خود یک بحث معین سیاسی است و اینک که یک ماه از پاسخ آقای تاجزاده به این پرسش گذشته است، من سرانجام تردیدم را کنار گذاشتم و بنا بر اهمیتی که گفتم این مقوله دارد، وارد این گفتگو می شوم.
مضمون بحث میان این دو بزرگوار به گمان من به درک و برداشت های متفاوت ما از امر اصلاحات برمی گردد و مرزهای آن با انقلاب و انفعال. بنا براین تعریفی از اصلاحات و رفرم را بر اساس درک و باور خودم پیش از ورود به مضمون آن بحث بی فایده نمی دانم.

اصلاحات و چرایی و چگونگی پیداش آن در فلسفه سیاسی

دشواری های مبارزه سیاسی و شکست های متعدد، گاه نیروهای سیاسی و جامعه را در مقابله با مشکلات به انفعال می رساند. انفعال ملتها در مقابل انقلاب شیوه ی شناخته شده و می توان گفت امروز آزموده ای از اعمال اراده جمعی برای به‌زیر کشیدن قدرت حاکم است. از نیمه دوم قرن بیستم در اروپا رفرم یا اصلاحات، به مثابه یک راهبرد سیاسی در مقابل انقلاب، و منطقاً در مقابل انفعال در فضا و فلسفه سیاسی نمودار شد.
تفاوت در دو مشی انقلابی و رفرمیستی، نه تفاوتی در هدف که معطوف به راهبرد و استراتژی سیاسی بود. ادوارد برنشتاین از شاخص ترین نظریه پردازان رفرمیسم در صحنه عمل، علیرغ نقدهایی که در سالهای واپسین به دیدگاه مارکس یافته بود، اعتقادش به سوسیالیسم را هرگز تغییر نداد.
در روش، مهمترین تفاوت اصلاحات از انقلاب همین است که اصلاحات از ممکنات آغاز می کند و از هر کجا که آغاز شود حد معینی برای پایان ندارد. چرا که مطالبات بشری با گذشت ایام و بروز مسائل و پدیده های تازه، که در دو سوی حاکمیت قطعاً دو گونه دیده می شوند، هرگز پایان نمی یابند و ساختار در بستر تغییرات مدام ناگزیر از تغییر است.

اما اعلام ورود به مرحله ی اصلاحات ساختاری، آن هم به این دلیل که ما در اصلاح مراتب ابتدایی تر ناموفق بوده ایم و ایضاً حکومت نیز خشن تر و وغیرمنعطف تر شده است ( ارزیابی های آقای تاجزاده از موقعیت فعلی ) و ایضاً در شرایط فقدان یک آلترناتیو ملی دموکراتیک قدرتمند، نه تنها به لحاظ سنجش توازن قوای سیاسی نادرست است که اصل مفهومی چنین ایده ای را در ساختار ترکیبی اش گرفتار تناقض ساخته است. مگر اینکه ما معانی جدیدی برای دو واژه «اصلاح »و «ساختار» بیابیم و جامعه سیاسی بر آن توافق کند.
وگرنه، کی می توان ساختار پدیده ای را بدون درهم ریختن شاکله اش اصلاح کرد آنهم در صحنه سیاست، آنهم با نیرویی که خود را متعهد به تحولات مسالمت آمیز و نفی انقلاب و فروپاشی می داند!

اصلاحات به این دلیل از ممکنات آغاز می کند که ایجاد تغییرات هر چند تدریجی با مشارکت وسیع و آگاهانه جامعه را ترجیح می دهد بر انتظار کشیدن برای آن لحظه موعود که شور انقلاب حاکم شود و توان فرو ریختن بنیان ها بدون تغییر پایه های فرهنگی آن در جامعه ممکن شود.
این شیوه از مبارزه هزینه ی مشارکت سیاسی را برای مردمی که با بسیاری الزامات شخصی و فردی، با زندگی اجتماعی پیوند دارند، قابل پرداخت می کند. و از این راه امکان مشارکت در مبارزه را برای گروه‌های وسیعتر اجتماعی ممکن می سازد و مشارکت وسیعتر و گام به گام جامعه خبر از نهادینه شدن مطالبات و خواسته ها در وجدان عمومی و فرهنگ جامعه میدهد؛ نوعی تضمین برای بی بازگشت شدن تغییراتی است که بدست می آورد.
از سوی دیگر، به‌جای قرار دادن حکومتها در مقابل خطر سقوط که آمادگی آنها را برای توسل به هر شکل و میزان از خشونت بالا می برد، امکان سرکوب مطالبات مردم را که به شیوه های مسالمت آمیز و پیگیر طرح می شود، کاهش می دهد. پیگیری شرط پیروزی مردم است ولی در جوامعی مانند ما که تاریخ حکومت تاریخ استبداد است، تنها شیوه مسالمت آمیز مبارزه است که امکان پیگیری را فراهم می کند. زیرا هزینه ی درگیری با حکومت را از قمار مرگ و زندگی یا ساقط شدن از همه امکانات اجتماعی به عوارض قابل تحمل تر کاهش می دهد.
مبارزه اصلاح طلبانه می تواند و باید اندیشه تعامل و تأمل را در هر دو سوی حکومت و جامعه ایجاد و به فرهنگ تبدیل کند.
این نکات و بسیاری بیش از اینها را به عنوان دلایل ترجیح اصلاحات به مشی انقلابی عموم اصلاح طلبان، همه نیروهایی که در شرایط فعلی تابع طرح براندازی نیستند و به طریق اولی آقای تاجزاده به‌خوبی می دانند. نکته قابل بحث که در پرسش آقای حجاریان از جناب تاجزاده نهفته است، نوع تطبیق شیوه های مبارزاتی و طرح خواسته های لحظه با مبنای مفهومی این پدیده است.

سعید حجاریان در آن یادداشت این نکته ی اساسی را گرفتاری جامعه سیاسی ما در اختلال مفاهیم بنیادی می بیند و مسئله را با این عبارات بیان می کند: “به هر میزان که بر دشواری‌های سیاست‌ورزی افزوده‌ می‌شود، ابزارهای تحلیلی، مفهوم‌سازی‌ها و بعضاً گفتارها دچار اختلال می‌شوند و نوعی تیرگی و ابهام بر فضا غلبه می‌کند.”

یادداشت من در جهت تأیید برداشت ایشان است به عنوان یک مشکل نظری در عرصه سیاست سازی. اینکه ما هر از گاهی شاهد بروز این پدیده، یعنی مفهوم سازی های نو یا تجدید نظر در مفاهیم ظاهراً پذیرفته شده هستیم! به‌ویژه پس از خرداد ۷۶ و مشخصاً در مورد مشی اصلاح طلبی. اصلاحات گفتمان نویی بود که پس از افت‌وخیزهای فراوان و تجربه های خطیر طی یک قرن گذشته، (قبل و بعد از انقلاب بهمن) برای اولین بار در کشور ما به مثابه یک استراتژی یا راهبرد سیاسی طرح می‌شد. ـ آنچه قائم مقام فراهانی، امیر کبیر انجام دادند، اصلاحات بود، اما در امور کشوری و لشکری و تلاش‌های دکتر مصدق علیرغم دیدگاههای سازنده او در امور عمدتا و در آن فرصت کوتاه مصروف امر استقلال بود.
اصلاحات دوم خردادی برای اولین بار امر سیاست و آزادی‌های اجتماعی را در سطح جامعه مطرح می کرد. به همین دلیل و به دلیل تطابق با شرایط و نیازهای جامعه، آنهم پس از سرکوب های دهه شصت، همچون یک فراخوان، به سرعت از حمایت توده ای برخوردار شد و قبل از آنکه به عنوان یک گفتمان سیاسی قوام بگیرد و دوستان و دشمنان واقعی خود را بیابد به حکومت راه پیدا کرد. غافلگیری واقعی!
حال آنکه هر اندیشه سیاسی نو، در جریان عمل و تنها پس از افت و خیزها و آزمون و خطاهای بی‌شمار قادر به تثبیت و اثبات خود در عرصه ی سیاسی می شود و این آزمون و خطاها مقدور نیستند مگر در بستر زمان که فرصت هشت ساله یک دولت جز لحظه ای از آن نیست.
پس مخالفان قسم خورده و دشمنان آگاه یا ناآگاه آزادی، با ابتدایی ترین و خشن ترین شیوه ها شروع کردند به مقاومت در برابر تغییر وضع موجود و حمله بی امان تا حد آفرینش قتل های زنجیره ای و کوی دانشگاه و …وفرصت طلبان و بی تجربگان نیز از درون به تخریب مشغول شدند. فرصت طلبان که در هر مکتب و مسلکی به‌ویژه در حوزه قدرت قابلیت نفوذ دارند، اما بی تجربگی اصلاح طلبان نیز کمک بزرگی به دشمنان اصلاحات در درون و بیرون از حکومت بود.
درجای خود نوشته ام که در ارکستراسیون بزرگی که برای پایین کشیدن اصلاح طلبان و پیشرفت اصلاحات در داخل و خارج جریان داشت، بسیاری از اصلاح طلبان نیز به قصد وجیه الملگی یا تزلزل یا هر آنچه که ناشی از بی تجربگی باشد، با خود زنی در ایجاد فضای ناامیدی و خشم در جامعه نقش داشتند. آنها بدون کمترین تبلیغ و ترویج همان دست آوردهای محدود خود، که در تاریخ کشورما حداقل پس از انقلاب بهمن بی سابقه بود، با تکرار “نمی گذارند ما کاری بکنیم” تمام حواس جامعه را به وعده های انجام نشده که بسیاری شان از اساس در آن شرایط غیرممکن بود، معطوف کردند و در عمل بلندگوی خودی تبلیغات علیه خود شده بودند.
منظورم گشودن فصلی برای دفاع از اصلاحات نیست که همواره این کار را کرده ام و خودم را به ترویج آن متعهد میدانم. قصدم این بود که بستر تاریخی این نوع تجدید نظر طلبی را نشان بدهم که گفتم پس از خرداد ۷۶ و گفتمان اصلاحات آغاز شد.
موردی که آقای حجاریان در یادداشت «اصلاحات ساختاری چیست» به آن پرداخته است، سومین مورد از این رویکردهاست و من نخست به آن دو مورد می پردازم که کم و بیش و هنوز جریان دارند و به زعم من تنها موفق شده اند که نیروی اصلاحات را پراکنده و کنند.

مورد اول؛
همه به‌خاطر داریم که پس از دوم خرداد ۷۶ تقریباً از همان بامداد اصلاحات و در حالی که گروههای سیاسی چپ و راست از چریکهای سابق تا حزب مشروطه ابراز غافلگیری کرده و هنوز به توضیح علل غافلگیری خود و اغلب ابراز پشیمانی از تحریم انتخابات مشغول بودند؛ ایرادها به بهانه نقد سیاسی و در واقع برهم زدن بساط اصلاحات، آغاز شد؛ تلاشی جهت‌مند و یکسره در خدمت سپردن جامعه به دست ناامیدی…
از دل آن هو و جنجال‌ها، نظریه ی اصلاح طلبی «حکومتی و غیرحکومتی» مثل یک کشف تاریخی بیرون آمد و چند سالی نقل مجالس اپوزیسیون از چپ و راست و میانه شد.
آن سال و ماه‌ها در این باره بسیار نوشته ام و در چندین مقاله از دوستانی با آدرس مشخص، تقاضا کرده ام تا بگویند چگونه می توان در یک ساختار غیر دموکراتیک که سالهاست به قول خود دوستان گرفتار انسداد سیاسی است، خارج از دستگاه حکومت، اصلاحی ایجاد کرد؟
هرگز هیچ پاسخی جز نکوهش اصلاحات حکومتی و سفارش به اصلاحات غیر حکومتی و جامعه محور وجود نداشت. اینکه جامعه چگونه قادر است که بدون گسیل نمایندگانی از جانب خود به درون حکومت، قاعده ای، قانونی، تبصره ای را تغییر بدهد یا مشکلی را تسهیل کند، در این نظریه جایی نداشت. بزرگوارانی هم در پاسخ به انقلابات مخملی اشاره می کردند که چگونه بدون خشونت توانستند قدرت حاضر را پایین و خود را بالا بکشند! و توجه نداشتند که سوای جهت گیری های بین المللی خاص! که می توان در سمت ِ آن بود یا نبود، سوای فرجام عموما شکست خورده ی آن قبیل انقلاب ها، آن انقلابیون مخملی از کجا و چگونه برآمد کرده بودند! جز از دل حکومت یا با مشارکت در انتخابات حکومتی؟
به هرروی این رویکرد تبدیل به گفتمان قابل پیگیری یا گشودن هیچ مسیری جز تکرار بی حاصل شعارهای براندازانه نشد که اصلا مورد نظر طراحانش نبود. اما همچنان به‌ویژه در خارج از کشور داغ بود تا بروز خیز دوم.

مورد دوم؛
اواخر دوران پدیده احمدی‌نژاد بود که تلاش های دیگری برای دگرگون کردن مفهوم اصلاحات و حتما با نیات مثبت می گرفت.
به این ترتیب که برخی فعالان سیاسی که با براندازی مرز داشتند، اما به هر دلیل با اصلاح طلبانی که آنان را حکومتی می خواندند، از آغاز مشکل داشتند یا به مشکل رسیده بودند، کوشش کردند تا اصطلاح «تحول خواهی» را جایگزین اصلاح طلبی کنند و شاید به عنوان شاخص اندیشه و سیاست خود یا جریان و گروه خود جا بیندازند که این در نفس خود تلاش مذمومی نیست.
مشکل اما باز گفتمان‌سازی بدون پایه نظری و برنامه عملی بود. در توضیحات طولانی و متین چهره های سرشناس این بحث به هیچ وجه روشن نشد که چرا تحول‌خواهی همان اصلاح طلبی نیست گو رادیکال تر؟ مگر تحول، آن‌هم وقتی که به براندازی اعتقاد نداریم، جز از راه اصلاحات امکان پذیر است؟
آنچه بیشتر غریب می‌نمود، پیوستن برخی مبارزان داخل ایران بود که سالهای اخیر از کشور خارج شده اند! بسیاری از ایشان تلاشگرانی بودند و هستند که در دفاع از آزادی هزینه های سنگین از داشته های مادی و معنوی خود پرداخته اند و دشواری مبارزه در ایران را حتا برای مبارزان حرفه ای دریافته اند. ولی وقتی از تفاوت میان تحول خواهی و اصلاح طلبی از آنها پرسش می شود، پاسخی که می دهند در نهایت نه دلایلی در نقد اصلاح طلبی، که ایراد به اصلاح طلبان است آنهم ـ جسارتاً ـ با بی انصافی! مثل اینکه: اصلاح طلبان با ولایت فقیه مشکل ندارند!
آنچه که می گویم غریب است، همین ذهن‌خوانی از مجموعه اصلاح طلبان و نادیده گرفتن آن الزام منطقی بود که مبارزان داخل بر مسکوت گذاشتن برخی از مقولات دارند؛ همان تدبیری که خود ایشان نیز تا آنجا بودند به‌کار می گرفتند. این توضیح من به‌هیچ‌وجه انکار وجود اصلاح طلبان محافظه کار و قلابی در صف اصلاحات نیست.
باری، از آنجا که این ادعا یا راهبرد یا طرح همچنان جاری است، گفتگوی بسیار در باره آن ضرورت ندارد. جز اینکه ایشان نیز قادر نخواهند بود که بدنه اجتماعی یا سیاسی معینی را متشکل کنند؛ زیرا روش یا هدفی متفاوت از آنچه اصلاح طلبی می گوید ترسیم نمی کنند.

و مسئله امروز، اصلاحات ساختاری؛
پس از سیاست خطرناکی که حکومت در برخورد با انتخابات دوره سیزدهم ریاست جمهوری پیش گرفت؛ حرکتی که در حذف هر دگر اندیشی انجام داد، آن‌چنان بدتر از بدبینانه ترین پیش‌بینی‌ها بود، که در ساعات نخست اعلام آن نفس‌ها حبس شده بود.
یادم هست که آن شب در ساعات پایانی روز، در اتاق های کلاب‌هاوس که به نوعی وعده گاه ملی ایرانیان پیش از انتخابات شده بود، نه تنها مخالفان حکومت که جوانان حزب الهی به هم ریخته بودند. یادم هست که لحظه به لحظه پیگیری می کردند و امیدوار بوند که خبر درست نباشد. بعضی هاشان قول می دادند که اگر هم چنین باشد، تغییر می کند! که چنان بود و تغییری هم نکرد.
در این سو، درون جامعه نیز اتفاقی نیفتاد. چرا که اپوزیسیون پس از سالها تلاش در ریختن زهر بی اعتمادی و ناامیدی در رگ جامعه، گمان می کرد موفق شده است که اکثریت مردم را نسبت به انتخابات بی تفاوت کند و به آنها القا کند که رأی ندادن حتا در شرایطی که نظام خودش دارد بساطش را مهیا می کند، نوعی مبارزه است. حال آنکه آنچه که روز ۲۸ خرداد سال جاری روی داد، در وهله نخست و با فاصله بسیار از عوامل دیگر حاصل عملکرد حکومت بود. با خشونت کور و از هر نگاهی غیرلازم، سیاست های تفرقه افکنانه ی اجتماعی و فرهنگی و البته برنامه های درخشان اقتصادی اش که ذغال خوب ایجاد این بی اعتمادی ملی شد. بی اعتمادی نه تنها میان دولت، ملت که میان انسان ایرانی و هر نحله از سیاست و سیاستمدار بود؛ و البته بی لحظه ای چشم پوشی از سیاست های تجاوزکارانه و مداخلات قلدرمآبانه ی آمریکا علیه کشور ما.
در چنین سفره آماده ای اپوزیسیون و رسانه های خاص فقط نقش هیزم بیشتر را داشتند؛ طرفه آنکه حکومت این‌بار آشکارا از این عدم مشارکت خشنود بود و سیاستهایش را بر آن اساس تنظیم کرده بود و کرده است. باز از همان کلاب‌هاوس های روزهای انتخابات یادم است که علی بهادری جهرمی که اینک سخنگوی دولت رئیسی شده (و شاید تنها انتخاب هوشمندانه در این دولت باشد) در مقام یک حزب الهی تحصیلکرده و بسیار سخندان به آقای تاجزاده گفت من قبول دارم که اگر هشتاد درصد مردم شرکت کنند، شما برنده انتخابات هستید!
در حالیکه ایشان همان وقت هم مناصب مهمی در قوه قضائیه و سازمان بازرسی و دیوان عدالت اداری داشتند، این اعتراف مهمی نبود؟
باری نظام مصمم شده بود ریسک خطیر را بپذیرد و هیچ سیمای خارج از فهرستی، حتا چهره مردد ِ بین راست و میانه معطل علی لاریجانی خوابش را آشفته نکند.

حساب طراحان این پروژه مبتنی بر روان‌شناسی صحیح از جامعه بود. من دو سال پیش از این در مصاحبه ای گفتم که اصولگرایان پیروز انتخابات آتی خواهند بود. این برداشت را فقط روند روزافزون مشکلات، تخریب شبانه‌روزی دولت روحانی از تمام رسانه های حکومتی به من نمی‌داد. بستر اصلی این فکر در ذهن من روحیه ی عمومی مردم ایران بود در عین ادامه ی فضای ناامیدی و بی تفاوتی هر روز فزاینده.
دریغا اگر در رد این نظر باز هم به رویدادهای دی و آبان اشاره شود؛ چرا که گذشته از خسارت محض بودن آبان ها و دی ماه‌ها، یکی از دلایل من برای اثبات پیدایش و وجود این روحیه ، همین رویدادهاست که در این ۴۲ سال بارها شاهد آن بوده ایم. در دهه هفتاد تظاهرات کوی طلاب مشهد، اسلامشهر، قزوین که همواره هزاران نفر را به خیابان‌ها آورد؛ مطالبات هم عموماً مشروع و منطقی بود ولی حتا اگر دل مردم با آنها بود، بینش و تجربیاتشان این شیوه از مبارزه را نپذیرفت و به آن نپیوستند. همان مردمی که به اقرار شهردار تهران جمعیت سه میلیونی را در جنبش سبز آفریدند. بسیاری مفسران معمولا جمعیت هشتاد میلیونی ایران و در صد معترضینی را که حاضرند خطر های سنگین بکنند فراموش می کنند. شک نمی توان داشت که اکثریت چشمگیر مردم ایران به حق ناراضی اند. اما نقشه و راه تغییر را فقط میزان نارضایتی تعیین نمی کند.
آنها حتا از بهار عربی که حکومت ایران سعی کرد آن را بهار اسلامی بنامد، استقبالی نکردند زیرا خود آفریننده بزرگترین انقلاب مردمی قرن بیستم بودند! چنانکه سرنوشت آن انقلابها نیز …
اما خطاست اگر این رفتار سیاسی نو پدید در ایرانیان را نشانه ی تسلیم به وضع موجود ببینیم؛ کمااینکه طرح مطالبات در صحنه های مختلف صنفی، سیاسی و اجتماعی هرگز متوقف نشده است. آنچه تغییر کرده است، پیدایش و رشد یک اراده ی عمومی است ناشی از ارتقای آگاهی جمعی جامعه ما که به مجموعه دلایل داخلی از جمله رشد تحصیلات عالیه و رشد شهرنشینی در کشور به عوامل فرهنگی و اجتماعی در جهان نیز مرتبط است چرا که علیرغم وبه موازات گسترش فساد و جنگ طلبی قدرت های بزرگ جهانی و اصحابشان، جنبش صلح و خشونت پرهیزی هر روز در آن نیرومندتر و نفوذش در افکار عمومی مردم بیشتر شده است. جامعه ایران نیز علیرغم محدودیت‌هایی که حکومت علاقمند به ایجاد آن بود، جامعه ای مرتبط و مطلع از دستاوردهای اجتماعی جهان است و این بر بستر تجربیات تاریخی کم نظیرش، همچون جنبش مشروطه، نهضت ملی و انقلاب بهمن، موجب دریافت هر چه سریعتر و عمیقتر او از این دستاوردها نسبت به همه کشورهای منطقه شده است.
این روحیه و در واقع فرهنگ خشونت پرهیزی، نه منجر به تسلیم و انفعال که دلیل انتخاب مبارزه رفرمیستی شده است. کما اینکه گاندی که همه ی اعتبار سیاسی اش مشی مبارزاتی اوست، در عین حال طراح و رهبر بزرگترین کنش سیاسی منجر به پیروزی در تاریخ هند است.

دوست مبارز و اندیشمند من آقای تاجزاده من را می بخشند که چرا برای ورود به گفتگو با ایشان از آورده هایی استفاده می کنم که دایره‌المعارف آنها نزد ایشان است، ولی این امر برای نقدی از درون ناگزیر است و اساساً اگر توافقی بر اصول نباشد، بحث درباره ی امر مشخص بیهوده خواهد شد اگر غیرممکن نباشد. کمااینکه ایشان هم در پاسخ به دوست و همرزمشان آقای حجاریان، انبوهی از مسائل و مشکلات را که بر ایشان و همه ملت آشکار است، فهرست کرده اند.
باری، پس از انتخاباتی که در آن شکل نامطلوب اما با آرامش کامل برگزار شد، مهمترین پیغام نهان و آشکاری که زمزمه می‌شد، قصد اصولگرایان برای اعمال ایده های اصلاح طلبان با محوریت خود بود. کسی هم بخیل نبود و نیست اگر توفیقی در کار ایشان باشد و گره ای از کار فروبسته مردم بگشاید.
واینک پنج ماه پس از روی کار آمدن دولت اقلیت، برداشت تا کنونی ما از رویکردهای این دولت می تواند راهنمای موضع‌گیری ها و سیاستگذاری های نه کلی، که کوتاه مدت ما باشد. سخن من با آقای تاجزاده هم در باره ی نادرستی شعار «اصلاحات ساختاری» نه فقط به اتکای توافق اصولی ما بر مفهوم اصلاحات، بلکه بر پایه این برداشت ها نیزهست. من معتقدم که عدم توجه لازم و کافی آقای تاجزاده به آنها یکی از دلایل برآمد ایده اصلاح ساختاری است.
چنانکه برداشت صحیح به گمان من آن است که علیرغم اینکه اصولگرایان با بدترین شیوه، خرده دگر اندیشان را نیز حذف کردند؛ سمت گیری ها در زمینه های فرهنگی، سیاسی، آزادی های اجتماعی برخلاف دغدغه های بسیاری که موجود بود، نه فقط عقب گرد نداشته که در بعضی محورها نیز فرصت های بیشتری بوجود آورده است. این درست است که شبکه های تلویزیون ایران در دوران روحانی نیز منتقد دائمی اوضاع کشور بودند، ولی همگان می دیدند که مسئله کاملا جناحی و جز برای کوبیدن دولت غیر خودی نیست. اما اینکه امروز علیرغم یکدستی دولت و حکومت همچنان گزارشها از فقر، مشکلات، نارضایتی ها همچنان در گزارشهای روزانه است؛ اینکه شخصی مانند اژه ای با سوابقی که می شناسیم، سعی دارد ـ و حتماً مأموریت ـ که زمینه الغای شلاق زدن را فراهم کند، روزنامه جمهوری اسلامی، فضایی را می بیند که بتواند بنویسد بودجه حوزه‌های علمیه و مؤسسات وابسته به آن‌ها را قطع کنید، تأکید بر حفظ مناسبات و همکاری های معقول با همسایگان و جهان، برآمد اراده ی مشهودی برای حل مشکل هسته ای، بویژه وقتی از جانب کسانی مطرح می شود که از مانع سازان این سیاستها بوده اند، امید می آفریند. و البته گزارش های زنده از اعتراضات اصفهان و شهرکرد با این تفاوت کیفی که دیگر در توضیح و تفسیر خبر حقانبت اعتراضات و حرمت مردم انکار نمی شود. در وهله نخست خبر از تغییر سمت گیری ها می دهد و تلاش برای ایفای نقشی که گفتم. اما! تظاهرات «مسالمت آمیز» مردم به کمبود آب که هم نشان زنده بودن و پویایی جامعه و هم هشیاری آن و ایضاً عقلانیت برآمده در حکومت باشد، نه تنها دشمنان معلومی در این سوی مرزها که در داخل خاص ترین نهادهای مملکت داشته و دارد و اینکه سرانجام خشونت بروز کرد حاصل پیوند نامقدس این تلاشهای سرانجام هم ناموفق است

البته که وضعیت اقتصادی همچنان نگرانی افزا است و نگرانی از سیاست اقتصادی دولتی که با این شیوه و صرفا بر اساس کاهش تنش درون حکومتی شکل گرفته است، جدی است. ولی بر پایه ی ابراز تمایل آشکار حکومت به حل منازعات با بیرون از مرزها و بویژه مسئله برجام، امید به تغییر سمت حرکتهای اقتصادی نیز بیهوده نیست.

آیا این سمت گیری ها با همین تمایل ادامه میابد؟ کند یا متوقف نمی شود و حتا بازگشت نمی کند؟ همه این احتمالات وجود دارد و به نظر من در صورت بروز هر یک از آنها ما نیازمند تعیین سیاستگذاری متناسب با شرایط خواهیم بود.
ولی برداشت آقای تاجزاده از شرایط پس از انتخابات قاطعانه چیز دیگر است.

ایشان در حالی که در ده آیتم حاکمیت را مصمم به مقاومت در برابر اصلاحات و بسیار غیر منعطف تر از گذشته می یابد؛ به این حکم می رسد که اکنون وقت اصلاح ساختار است! ما در اصلاحات کمٌی و غیرساختاری که قاعدتاً باید آسانتر از اصلاح ساختار باشد موفق نبوده ایم؛ ولی توان و امکان کافی برای اصلاح ساختار را داریم با طرح دهگانه ای که ایشان آورده اند.
برای جلوگیری از اطاله بیشتر کلام فقط چهار مورد اول از ده خواسته را عنوان می کنم که نیروی دنبال کننده آن و امکان تعامل حاکمیت را در این شرایط خاص داخلی و جهانی بسنجیم.

۱. محدود کردن مدت رهبری به دو دوره‌ی ۵ ساله و انتخابی کردن آن ادغام رهبری و ریاست جمهوری، ‏حذف شرط اجتهاد از نفر اول…
‌‏۲. تاسیس شبکه‌های خصوصی صدا و سیما…
‏۳. جرم اعلام کردن دخالت نظامیان در عرصه‌های غیرنظامی مانند فعالیت‌های سیاسی، اقتصادی، انتخاباتی ..
۴. استقلال قوه قضاییه از رهبری …
خواسته ها واقعاً ساختاری و برای هر دو سوی حکومت و جامعه اهمیت ماهوی دارند و از همین بابت پرسشهای جدی را مطرح می کنند.
از این دست که
یکم، فضای طرح این مطالبات کجاست؟ فضای مجازی؟ رسانه ها و تریبونهای داخلی؟ رسانه ها و..خارجی؟
و مدافعان نظری این طرح کجا هستند در شرایطی که در سازمان اصلاح طلبان و در میان چهره های شاخص آن مدافعانی در موقعیت سیاسی و تشکیلاتی ایشان وجود ندارد!
نیروی پیش برنده این مطالبات کدام بدنه اجتماعی است در شرایطی که بدنه اجتماعی معین اصلاح طلبان آسیب جدی دیده است؟

جناب تاجزاده! شما هم قطعاً باور دارید که مهمترین وظیفه و مسئولیت اصلی اصلاح طلبان در مقابل جامعه ارائه ی راهبرد و راهکار هایی است که طریق مبارزه ممکن و مسالمت آمیز را تحت هر شرایطی پیش پای مردم بگذارد. مردمی که در صحن جامعه و پس کوچه های کار و معیشت باشند و لاجرم زندگی و مبارزه کنند. مردم با باور کردن پیروزی های کوچکی که به دست آورده اند می توانند به پیروزی های بزرگتر و ادامه راه بیاندیشند. فاصله عظیمی که ایران امروز در همه عرصه ها با ایران دهه شصت دارد مگر حاصل انبوه شدن دستاوردهای همین مردم و پیروزیهای کوچک و بزرگشان نیست؟ چگونه می توان به مردم گفت که حاصل چهل و دو سال مبارزه شما نه هیچ، بلکه بدتر شدن همه شرایط و سر سخت تر شدن حکومت بوده است و حالا ما و شما باید به اهداف بزرگتر بیاندیشم؟ شما نمی خواهید این را گفته باشد. ولی ارائه این کارنامه سیاه و دستورکار سنگینی که آورده اید جز این نیست. حال آنکه شما سرمایه اصلاحات در ایران و اصلاحات مکتب شماست.

 

افزودن نظر جدید