بازتاب جدال گذشته و حال پیرامون صورت بندی انقلاب ها و خیزش ها و جامعه گرائی و دولت گرائی در آن*

۱- آقای آصف بیات که به عنوان پژوهشگرجوامع و لایه های اجتماعی به حاشیه رانده شده - بی صدایان و بی قدرتان- شناخته می شود و جمع بندی و مواضع خود را هم عمدتا بر پایه تجربه ها و مشاهدات میدانی جنبش ها شکل می دهد تا نظریه پردازی حول آن ها، و تا آن جا که به نتیجه گیری بر می گردد بر آن است که انقلابات و جنبش های جدید بجای ایجادبدیل هائی چون گذشته و نظمی جدید، اکنون نقش خود را به شکل حکومت ناپذیرکردن و وادارساختن دولت ها و نظام ها به تغییرات و اصلاحات موردنظرخود ایفاء‌ می کنند. از همین نوع هستند انقلابات و خیزش های متأخری چون بهارعربی و خیزش های ایران و شیلی و آمریکای لاتین و یا در آفریقا چون سودان و موارددیگر، که جملگی درگیر نه تصرف قدرت بلکه شکل دادن به نوعی دولت های اجتماعی هستند. شکل دادن به وضعیتی که آقای آصف در سخنانش با عناوینی چون اجتماعی و جامعه پذیرکردن و پاسخگوکردن دولت ها به جامعه (سوشیال کردن دولت ) از آن ها نام می برد.

البته آقای بیات این صورت بندی انقلابات و جنبش های نوین را مختص لحظه های گسست و بحران می داند. بهمین دلیل در پارادوکسی آشکار با این رویکردخود، برای دوره های آرام، تلاش برای کسب هژمونی و نفوذایده های ترقی خواهانه در محورهای ۵ گانه دولت (نهادهای دولتی)، سیاست اجتماعی ( پارلمان ها و انتخابات و...)، خیابان (حضور و آکسیون های خیابانی)، حوزه رویکردشخصی به سیاست ‌(شامل تغییرات مربوط به مواضع سیاسی افراد) و آن چه که حوزه و قلمروهای خصوصی خوانده می شود (چون تغییررفتار والدین با فرزند و معلم با شاگرد...) را پیشنهاد می دهد. بزعم ایشان این تلاش های پیشاانقلاب می توانند در تعمیق و تقویت انقلاب ها و خیزش ها مؤثر باشند.

اما روشن نیست که چگونه می توان در شرایطی که نظام ها و دولت ها وضعیت با ثباتی داشته باشند به دنبال کسب هژمونی بود؟! و چگونه آن ها تن به آن می دهند؟ در حقیقت ترم کسب هژمونی در این عرصه ها اگر بخواهد واقعیت داشته باشد چیزی همتراز همان شرایط مشابه وضعیت گسست و ناتوانی حاکمیت ها است. دومین معضل این بخش از رویکردوی این است که اولا خوددولت ها، چه در جوامع نسبتا آزاد و چه در شرایط استبدادی و هرکدام به گونه ای متفاوت، علی العموم سعی می کنند که با جلب مشارکت مردم ـبه شکل کنترل شده و نرم افزاری و یا با وعده و فریب و انواع ترفندها- موقعیت خویش و طبقه حاکم را تحکیم بخشند و از کجا معلوم که این نوع مشارکت جوئی ها و  نفوذایده ها مصادره و به ضدخودمردم تبدیل نشود؟. یعنی از قضا آن چه که تجارب تاکنونی کمابیش آن را نشان داده است. باین ترتیب با توجه به دو رویکردماهیتا متفاوت فشار ازبیرون برای تغییرات در دوره های  گسست و نفوذ از درون در دوره های آرامش که به نوعی ی مشارکت در قدرت است، بنظر می رسد که شکافی بین مواضع آقای آصف بیات که عمدتا بر گرفته از مشاهده گری و فرموله کردن آن هاست دیده می شود که فاقدپلی بین وضعیت باصطلاح آرام و شرایط طوفانی و لاجرم برقراری ارتباط معنادار و منسجم بین آن هاست. علت این گسست و بی افقی هم بنظر می رسد به دلیل همان برجستگی و تا حدی غلبه یک جانبگی وجه تجربی بر وجه نظری باشد و این در حالی است که تعادل بین آن دو و برقراری رابطه درونمان بین ‌آن ها برای صورت بندی جنبش ها و انقلاب ها و بر تجارب گذشته و مناسبات قدرت حاکم برجهانِ جهانی شده و تحولات عمیق و ساختاری و پرشتابان آن، لازم و ملزوم یکدیگرند. البته ضرورتا این نقد متوجه نادیده گرفتن نقاط قوت مواضع ایشان به عنوان یک مشاهده گر و پژوهشگرارزنده نیست که نتایج و دست آوردهای خود را در اختیارجامعه و دیگران می گذارد، بلکه کلا متوجه نقصان این نوع صورت بندی ها است که از قضا  با تکیه به این نوع دستاوردها می توانند تعمیق پیداکنند.

۲- آقای ابراهیم توفیق هم در حقیقت گرچه با واژگانی متفاوت و از زاویه ای دیگر، و تا حدمعینی تاریخی دیدن، جهان را در وضعیت پارادوکسی می بیند که در آن از یکسو بوژوازی عصردموکراسی طلائی خود را - دوره فوردیسم و دولت های رفاه را- به عنوان یک برهه استثنائی پشت سرگذاشته است. و امروزه دیگر انحصاردولت ها بر سیاست توسط جنبش ها و تهیدستان و برابری خواهان و آزادی طلبان به مسأله تبدیل شده است و آن ها خود در صددتعریف و تأسیس دموکراسی به گونه ای دیگر برآمده اند و برهمین اساس بر آن است که با کلیشه ها و نگاه های گذشته نمی شود با مسائل جهان امروز برخوردکرد. گرچه بنظر می رسد که ایشان در رویکردی متناقض به نوعی تلاش دارد که تحت عنوان «تکرارنامشابه گذشته» و یا «بازگشت به گذشته»، تجربه انجمن های ایالتی و ولایتی دوره مشروطه برای دولت-ملت سازی به گونه دیگر را به عنوان درسی برای امروز بازخوانی و بازتفسیرکند و دقیقا از همین منظر است که در پایان بحث بر خلاف خطوط و روح اصلی مواضع خویش به گفته خودش در وضعیت مشخص ایران به نوعی همسانی با مواضع کاملا متفاوت آقای خیابانی می رسد!. با این همه او به درک غیرتاریخمند از دمکراسی انتقاد می کند و در اصل و اساس گرچه با بیان و با زاویه دیگری همان مواضع آقای بیات در کنترل و جامعه پذیرکردن دولت ها با فشار از بیرون را مطرح می کند و از آن با اصطلاح «انداختن افسار به گردن دولت» نام می برد. کلا هم در رویکردآقای آصف و هم تا حدی آقای توفیق فقدان یک رویکرد کلان به تجارب تاریخی و برگرفته از جنبش های ترقی خواه و چپ و سوسیالیستی و مختصات سرمایه داری جهانی و نه فقط یک دوره خاص، که امروزه همه این نوع تحولات در درون آن صورت می گیرد، ولاجرم غیاب یک چشم انداز و افق کلان را شاهدیم. البته بحث این دوستان گرامی همگی در چهارچوب تم تعیین شده تجربه تاریخی در ایران از مشروطه به این سو صورت می گیرد، اما وقتی پای نتیجه گیری به ‌صورت بندی انقلابات و خیزش ها آن هم در سطحی عام و جهانی ورود پیدا می کند، این نقصان نمایان می شود.

تقابل چپ جامعه گرا و چپ دولت گرا:

۳- مواضع آقای خیابانی که اساسا نگاه بخشی از چپ سنتی دلبسته به «دموکراسی» برساخته شده توسط بورژوازی را که گویا خود به آن خیانت ورزیده است و باید توسط فرودستان جامعه و چپ پرچم آن برافراشته شود، هم چون افزوده ای التقاطی و از بیرون بر سوسیالیسم و نه امری درونمان نمایندگی می کند، تأکیدش بر قدرت و دموکراسی و معضل استبداد به عنوان مهم ترین معضله جامعه ایران است که طبعا بدیل و راه خروج هم باید بر مبنای آن تعریف شود. آقای خیابانی که با موضوع مطرح شده آقای توفیق پیرامون سپری شدن عصرطلائی «دموکراسی» مسأله دارد، دموکراسی را مهم ترین پیش نیازکارگران و زحمتکشان برای آگاه شدن و تشکل می داند. او همچنین بر آن است که دموکراسی و آزادی ( مثل حق رأی و یا حقوق زنان و انتخابات...) اساسا توسط کارگران و زحمتکشان و زنان و.... و بقول وی لگدمال شدگان بر بورژوازی تحمیل شده است. و درست به همین دلیل «تصرف قدرت و تشکیل دولت» را برای کارگران و زحمتکشان مهم ترین راهکارِعبور از استبدادکهن می داند. در حقیقت اگر این میزگرد را مباحثه بین دو گرایش دولت گرائی و جامعه گرائی بدانیم، او نماینده شاخص گرایش دولت گرائی است. گرچه آقای صداقت که اساسا با همین رویکرد همراه است در مواردی از مبارزات ضدهژمونیک جامعه علیه دولت گرائی نیز حمایت می کند. اما آن چه که در سخنان آقای خیابانی غیر از مواضع شناخته شده این بخش از چپ سنتی معطوف به قدرت و دولت سازی جلب توجه می کند تناقضات مهم او در تشریح و دفاع از این گزاره مدنظرخویش است:

الف- اگر دموکراسی پیش شرط آگاهی و تشکل است لااقل در کشورهای استبدادی که موضوع بحث ایشان بود، چگونه کارگران و «لگدمال شدگان»در غیاب آن قادر خواهند بود قدرت را تصرف کرده و یک دولتی با خصلت دموکراتیک و ضداستبدادی تشکیل بدهند؟! چنان که مشهوداست ما با یک سیکل بسته مواجهیم که در آن نتیجه با پیش شرط خود در نتاقض قراردارد.

ب- البته همین گزاره با انگاره دیگرایشان که تهیدستان وکارگران را منبع تحمیل دموکراسی می داند نیز در تناقض است. چرا که در آنصورت معلوم می شود کارگران و فرودستان برای کسب و تحمیل دمکراسی الزاما و چندان هم برای ایجاددموکراسی به تصرف دولت نیاز ندارند و در حقیقت خود قادرند که دموکراسی را، صرفنظر از آن که از آن چه می فهمیم، به دولت ها و نظام ها تحمیل کنند.

به قول حافظ: سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد/ آن چه خودداشت ز بیگانه تمنا می کرد!

ج- اما معضل اصلی آقای خیابانی غیرتاریخی، غیرطبقاتی و ثابت دیدن دموکراسی (همان جدال قدیمی دو مکتب فلسفی بودن یا شدن) و ندیدن روح بی قرار و تعمیق یابنده آن است و این که چگونه این دموکراسی ها توسط نظام های طبقاتی و مناسبات قدرت از درون تهی و برای تأمین و بازتولیدسلطه خود برساخته و انداموار و مفصل بندی می شوند و این که چگونه با مجذوب به همان اندام برساخته بورژوازی و مناسبات قدرت و از آنِ خودکردن آن ناخواسته خود را محصور در دمکراسی سترون و بیگانه با اخگرسوزان و ژرفش یابنده دموکراسی بسوی دموکراسی مستقیم توسط عاملان اصلی تاریخ در برابردولت ها و طبقات حاکم می کند وغافل از این پرسش مهم که در این میان کلا چپ در کجای چنین پیوستاری از دموکراسی قراردارد. بطورکلی از آن جائی که بشر و جهان و بطریق اولی کارگران و تهیدستان تحت استثمار و در گیربا تارپودمناسبات قدرت دایما در حال کشاکش با آن و تجربه اندوزی و پوست اندازی و تغییرهستند، نمی توانند به دموکراسی به عنوان یک مقوله فیکس و ثابت و برساخته شده توسط حاکمان که جز گذاشتن دست و پای آن ها در پوست گردو نیست تمکین کنند. بهمین دلیل دوگانه سازی کاذب بین دو گزینه «دمکراسی موجود» و «نه دموکراسی» معادله معیوبی است که در حکم ُگم کردن زمین اصلی و مشتبه شدن آن با زمین بازی بورژوازی است. درحالی که فرارفتن از این دوگانه سازی کاذب در نزدنیروهای چپ ضدسیستم و خواهان خودگردانی و خودبسندگی جامعه از تمشیت بورژوازی، نه به معنی «نه دموکراسی» که فراتررفتن از آن به دموکراسی عمیق ترو در تناسب با بلوغ و قدو قامت بشرامروز با تحولات و دگرگونی های شگرف جهان کنونی است. دوری گزینی از «رئال پلیتیک» یا «دموکراسی» بازتاب یافته از منشوربورژوازی برخلاف آن چه که آقای خیابانی آن را عینا و مستقیما متعلق به مردم و «لگدمال شدگان» می داند‌ (و معضل اصلی هم همین جاست) چیزی جز در آمیختن «میدان کنشگری خود» با «میدان کنشگری» بوٰرژوازی نیست. البته کنشگری در زمین خود الزاما به معنی نادیده گرفتن واقعیت این «دمکراسی» و حتی بهره برداری از آن به عنوان بخشی از امکانات وضعیت در نیل به مطالبات و اهداف والاترخود نیست، همچنان که به معنی نفی نقش جامعه در تحمیل اولیه آن به دولت ها نیست، اما بهمان اندازه و مهم تر از آن به معنی نادیده گرفتن واقعیت مصادره و بی یال و اشکم کردن شده توسط طبقات حاکم هم نیست. فراتر از آ‌ن، گام های بعدی همان عاملان اولیه دموکراسی پس از آزمون های نخستین به سوی تعمیق آن و رها شدن از تاروپودهای تنیده شده توسط مناسبات قدرت را ندیدن، به معنای آن است که ولوناخواسته بخشی از حقیقت را به عنوان کل حقیقت وانمود کنیم. تاریخ گواه آن است که گرچه در اساس مردم و زحمتکشان آجرهای پیشرفت دموکراسی را می چینند، اما همان ها با مشاهده مصادره و مسخ و تبدیل شدن آن ها به زنجیری به دست و پایشان، از آن ها عبورمی کنند و با هوشیاری، طرح و تجربه ای نو در می افکنند. بله! زمانی کسانی که این دموکراسی را به دولت ها تحمیل کردند، هم آن ها در پرتو تجربه و آزمون و خطای خود از توهم اینهمانی کردن آن با مقاصد و نیازهای خود عبور می کنند و خود را برای همیشه زندانی آن نمی کنند. علاوه بر این ها، در شرایطی که اولا خوددموکراسی در غرب دچار بحران وجودی و سترونی شده است و ثانیا آشکارا کارگران و زحمتکشان و جنبش های نوین در راستای تعمیق دموکراسی از دوره بازنمائی و نمایندگی شدن و به وساطت حلقات دیگر به دوره عاملیت و خودسوژه گی یعنی دموکراسی مستقیم تر و حذف و پژمرده ساختن این گونه وساطت گری ها عبور می کنند که بیان دیگری است از رفع گسست ها و دیوارهائی که بین زندگی و مطالبات آن ها با فرم های سیاسی برافراشته شده است. چپ باید قاعدتا در همین جا بایستد و پیشرو در فراتررفتن از جامعه نمایشی و بازنمائی شده به جامعه واقعی باشد. از همین رو دوستمان آقای خیابانی بجای تاریخی و طبقاتی دیدن دموکراسی ( هم دموکراسی و هم طبقات در معنای بسط یافته و بازخوانی شده آن در جهان امروز) آن را فراطبقاتی و امر مشترک می بیند که گویا تحقق آن شامل همه زمان ها و مکان ها و آدم ها می شود. بجای بازخوانی معنای دموکراسی از منظر جامعه و محذوفین، اساسا همان دموکراسی برساخته و بازتعریف و نهادینه شده توسط بورژوازی را به عنوان اکسیرحیات بخش برای خروج از بن بست معرفی کند که چیزی جز از «آن خودکردن» آن «دیگری» و القاء همذات پنداری با دیوارهای پنهان نگهداشته شده بین زندگی واقعی و جامعه نمایشی و بازنمائی شده (از جمله جدائی سپهراقتصادی از سپهرسیاسی) نیست. بی تردید بهره گیری از فرصت های موجود در وضعیت و فشار برای بسط آزادی و دموکراسی برای پیشروی امری نادرست نیست و بخشی از ملرومات نبرد و کنشگری بشمار می رود، اما شرط آن ایستادن جامعه تحت سلطه و استثمار روی پای خود و در زمین خود و مواجهه با وضعیت از آن منظراست نه در هم آمیزی با آن. سوای واقعیات فوق آقای خیابانی به نوعی بین دمکراسی و قدرت رابطه اینهمانی برقرار می کند. در حالی که بین آن ها رابطه نا اینهمانی و تضادپایدار و تاریخی وجود دارد که تقویت یکی مستلزم زوال دیگری است. یعنی عاملیت و روی پای خودایستادن جامعه و فرودستان که تمثیل دیگری از حرکت به سوی رهائی و کمونیسم=اصالت و خودگردانی جامعه است، متقابلا با زوال دولت هم چون دو روی یک سکه واحد است*. بهمین دلیل نمی توان هم زمان هم از جامعه و عاملیت آن ( برای حرکت به سوی یک دموکراسی واقعی و تعمیق یافته) دفاع کرد و هم خواهان تصرف دولت و یا مشارکت در آن شد. بنابراین بین وجوددولت ( در اصل به مثابه عاملیت سرمایه و یا آن گونه که مارکس در جائی می گوید دولت مفهوم دیگری از سرمایه است) و عاملیت جامعه و لاجرم حول بازخوانی از معنای دموکراسی در تحولات تاریخی، نبرد و کشاکش دائمی و بنیادین وجود دارد که در این معادله، ییشرفت واقعی دموکراسی مستلزم زوال و تضعیف دولت است که خود ماهیتا و به نحوِسرشتی ابزارطبقاتی فرادستان می باشد. از این رو دولت برخلاف تصورگرایش آقای خیابانی نه فقط ابزار و نهادتعمیق دموکراسی و فیصله بخش معضل استبداد نیست بلکه صرفنظر از اشکالی که استبداد به خود می گیرد، اهرم آن و تأمین و تضمین شرایط بازتولیدمستمرآن است. از همین رو تصرف و دست بدست شدن آن در سودای تعمیق دموکراسی توهم و سرابی بیش نیست. که البته امروزه دیگر این نه یک ادعا که امری اثبات شده در بوته تجربه های بزرگ قرن بیستم است. در حقیقت جنبش های پیش رو و ترقیخواه، همچون آزمایشگاه های واقعی و بزرگ جوامع بشری که در آن آخرین دست آوردهای آگاهی و تمدن بشر پرورده و به محک تجربه گذاشته می شوند بازتاب دهنده همین فرایندتعمیق اخگرسوزان و روح بی قرارجهان امروز و بازخوانی دموکراسی در قد و قامت بشرامروز توسط محذوفین و به حاشیه رانده شدگان و جنبش ها و نیروهای پیشرو است. گرچه این تجربه ها و طرح افکنی ها در توازن قوای کنونی به شکلی افتان و خیزان، در زیرجوسنگین سرکوب و چه بسا سرکوب برهنه با زخم های عمیق بر پیکرخویش و با انواع پیچ و تاب های ناگزیر همراه است. البته آقای خیابانی در ادامه بحث خود با حفظ مواضعش ترجیح می دهد که یا کاهش موضوع بحث و چالش اصلی یعنی دموکراسی هم چون قدرت دولتی، مواجهه با گرایش های دیگر را به عرصه اهمیت و ضرورت دفاع چپ از آزادی های بی قید وشرط سیاسی برای تشکل یابی کارگران و تهیدستان و به قرائت بندی منشورکانون نویسندگان در این رابطه، یعنی جائی که حول آن لااقل در این جمع اختلاف و چالشی پیرامون آن نیست بکشاند بدون آن که اشاره ای به تضادبنیادی بین آزادی با دولت گرائی و تصرف قدرت و دیگرتناقضات برشمرده در بالا بکند.  

                                                                     *******

سخن پایانی: گرچه برقراری این نوع میزگردها و گفتگوها بویژه توسط گرایش های مختلف و در شرایط کنونی بحران گفتمانی مفید وارزنده هستند و بهمین دلیل از برگزارکنندگان آن باید ممنون بود، اما از آن جا که با وجودرویکردهای کاملا متفاوت و بلکه متضاد، عملا شرکت کنندگان چه فرصت لازم  و چه تمایل چندانی به صراحت دادن مرزهای اختلاف و نقدمواضع یکدیگر نداشتند و تا همان حدی هم که وجودداشت به شکل تلویحی مطرح می شد، نوشته حاضر برآن شد که به سهم و توان خود خلأ این نوع گفتگوها را پرکند. البته در یک گفتگو و یا مقاله نمی توان انتظارطرح کامل این گونه مسائل مهم و چالش برانگیز را داشت. البته نکات و مسائل ناگفته پیرامون وضعیت جهان و مختصات پارادایم حاکم بر انقلابات و خیزش ها و جنبش های جدید که ازتباط تنگاتنگی با شرایط و روندهای حاکم بر جهان در یک برهه تاریخی بسنده دارد بسیارهستند و مسائل مطروحه در این میز گرد را باید به عنوان بخشی از آن ها در نظرگرفت ‌( ازجمله این که به لحاظ تبارشناسی نقطه آغازاین گونه انقلابات را باید از جنبش یا  انقلاب مه ۶۸ فرانسه پی گرفت. هم چنان که در این بحث از تکثر و بازخوانی امروزی از معنای بدیل و... صحبت نمی شود ).

۲۰۲۱.۱۲.۱۸ 

این که از این عنوان و از قدرت چه می فهمیم مهم است. چرا که اگر رابطه دیالکتیک منبع تولیدقدرت در یکسو و مصادره و انباشت آن در سوی دیگر و نیز ماهیت و تفکیک قدرت برسازنده اجتماعی و قدرت برساخته شده، تضاد قدرت زنده و قدرت مرده به عنوان همزاد و متناظرسرمایه زنده و سرمایه مرده، که بخشی جدانشدنی از مبارزه طبقاتی همواره جاری است نادیده گرفته شود، از همان ابتدا راه همذات انگاری قدرت اجتماعی و سازنده و تحت کنترل خودمولدین با قدرت جدا و بیگانه شده که سرکوب گرهم است هموارمی شود. 

*- بی‌قدرتانِ تاریخ‌ساز – گفتگوی آصف بیات، ابراهیم توفیق، غلام خیابانی و پرویز صداقت

بی‌قدرتانِ تاریخ‌ساز - گفتگوی آصف بیات، ابراهیم توفیق، غلام خیابانی و پرویز صداقت - اخبار روز - سايت سياسی خبری چپ (akhbar-rooz.com)

*- وضعیت اضطراری درجهان و ضرورت بدیل های عینی

https://www.youtube.com/watch?v=xX4-rZ-pE7w&t=1627s

 

 

 

افزودن نظر جدید