بکتاش آبتین

 

 

دلواپسِ این روزهایِ تلخ

مباش

از این ظلتمکده هم،

خواهیم گذشت،

به پشتِ سر نگاه مکن

زمستان با همه برفها

و قندلیهای آویزان از اسکلتها

ذوب می شود،

و قطره های آب از جَبین آفتاب

سیل می شود در خیابان

اما از خاطر- ات، بیرون نمی رود، 

تازیانه سرما

بر پوستِ تنت،

کسی سوت آخر را نکشیده

تحمل کن، 

عاصیِ لب فروبسته

در پشتِ دیوار سیاه،

کمی بلند شُو

بر رویِ پنجه هایِ پا

بهار را در آفاق می بینی!

افزودن نظر جدید