دکترین سیاست خارجی بایدن- نظام سنتی برای خاورمیانه جدید

ترجمه از: 
گودرز اقتداری

به تقل از نشریه روابط خارجی[iii] - ۲۶ ژوئیه ۲۰۲۲

سفر جو بایدن رئیس جمهور آمریکا به خاورمیانه نه با یک انفجار خبری بلکه با زمزمه درگوشی به پایان رسید. مُشت به مُشت زدن او با محمد بن سلمان ولیعهد عربستان سعودی معروف به ام بی اس، ناچیز بودن پاداش این سغر را ثابت کرد. عربستان سعودی متعهد به افزایش تولید نفت نشد و هیچ مخالف زندانی را آزاد نکرد. حقوق بشر تنها زمانی مطرح شد که شاهزاده انتقاد از قتل جمال خاشقجی روزنامه نگار واشینگتن پست را که به دستور او انجام شد، با اشاره به سکوت آمریکا نسبت به قتل شیرین ابوعاقله، روزنامه نگار آمریکایی فلسطینی که در ماه مه در کرانه غربی توسط ارتش اسرائیل کشته شد، پاسخ داد. عربستان سعودی هیچ حرکت عمده ای را به سوی عادی سازی رابطه با اسرائیل نپذیرفت و اتحاد امنیتی جدیدی به وجود نیامد. با این حال دولت بایدن جاه طلبی های گسترده تری برای این سفر داشت که به طور کامل توسط این کارنامه در نتیجه گیری های کوتاه مدت نشان داده نمی شوند. این دولت معتقد بود که برای مقابله بهتر با طیفی از مسائل محلی نیاز به تنظیم مجدد روابط با عربستان سعودی و دیگر متحدان منطقه ای خود دارد و به خاطر خودشان روی این روابط کار می کند. به احتمال زیاد زوال قریب الوقوع مذاکرات برای توافق هسته ای احیا شده با ایران و همچنین شوک های پس لرزه حمله روسیه به اوکراین، برخی فوریت ها را بر برنامه اضافه کرد. در حالی که شایعات رسانه ای پیش از این دیدار در مورد ایجاد اتحاد نظامی رسمی با کشورهای عربی و اسرائیل نشان داد که ناپخته و نورس بوده است، اما کسی کتمان نمی کند که قصد از این سفر سوق دادن منطقه به سمت نظم منطقه ای جدید بر اساس همکاری اسرائیل و اعراب علیه ایران با حمایت و هدایت ایالات متحده آمریکا بوده است.

این سفر برخی از گام های کوچک در آن جهت است اما به احتمال زیاد نه در مسیری برای افزایش ثبات منطقه ای. معماری امنیتی پیش بینی شده توسط دولت بایدن البته جدید نخواهد بود. همسویی اسرائیل با کشورهای عربی علیه ایران چندین دهه است که رو به رشد است. توافق ابراهیم که برای اولین بار در دوران ریاست جمهوری دونالد ترامپ میانجی گری شد، تنها این همکاری را رسمی و علنی کرد و به صراحت پرسش های فلسطین و حقوق بشر را از معادله حذف نمود. در نهایت آمریکا در حال قمار بر توانایی کشورهای خودکامه عربی برای در آغوش گرفتن یک نظم منطقه ای است که اسرائیل را وارد معادلات منطقه ای میکند، بدون آنکه نگرانی از چگونگی پذیرش این سیاست ها توسط مردم عرب در داخل این کشور ها را شامل شود. اما با در نظر گرفتن شرایط، هم زمان با افزایش بحران اقتصادی، سیاسی، و اجتماعی در سراسر کشورهای منطقه به احتمال زیاد این نزدیکی با اسرائیل همچون گذشته عکس العمل های منفی خواهد داشت.

ترتیب دادن یک نظام منطقه ای در خاورمیانه به رهبری آمریکا دست کم از سال ۱۹۹۱ اشتغال ذهنی دولت های آمریکا بوده است از زمانی که ایالات متحده با موفقیت رهبری یک عملیات نظامی برای بیرون راندن عراق صدام حسین از کویت را بر عهده داشت. اما خاورميانه امروز در شرايطی نيست که به فرمان واشنگتن اداره شود. رهبران خاورمیانه ترجیح می دهند میوه های خود را در درون آنچه که به عنوان دنیایی به طور فزاینده چند قطبی می بینند پرچین کنند، همان طور که به وضوح می توان آنرا در امتناع از گرفتن طرف آمریکا و اروپا علیه روسیه دید. اگر بایدن با وارد کردن اسرائیل و خودکامه های عربی به یک اتحاد رسمی منطقه ای علیه ایران موفق می شد، تنها اشتباهات گذشته را تکرار می کرد. این امر فروپاشی بعدی نظم منطقه ای را با برگرداندن پیشرفت به سمت تنش زدایی، تشویق سرکوب داخلی و هموار کردن راه به دور بعدی شورش های مردمی تسریع می کرد.

اسطوره سال ۱۹۹۱

اصرار به ایجاد یک نظم منطقه ای به رهبری ایالات متحده در اعماق دی ان ای واشنگتن جاری است. به ویژه نسلی از گردانندگان سیاست خارجی آمریکا وجود دارد که به سال ۱۹۹۱ و نظم منطقه ای ساخته شده در خاورمیانه در آن زمان به عنوان ایده آل برای تقلید نگاه می کند. به راحتی می توان دلیل آن را دید. دوران بلافاصله پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی نقطه بالای برتری جهانی آمریکا بود. در پی مداخله آمریکا در سال های ۹۱–۱۹۹۰ برای معکوس کردن اشغال کویت وسیله عراق، دولت های جرج اچ دبلیو بوش و بیل کلینتون تلاش های بلندپروازانه ای را برای بافتن زنجیر های مجدد منطقه ای اطراف تک قطبی بودن آمریکا و قفل کردن آن بر یک نظام منطقه ای مطلوب برای منافع آمریکا آغاز کردند.

برای لحظه ای کوتاه تمام جاده ها به واشنگتن منجر شد. آمریکا پس از مذاکرات کمپ دیوید، روند صلح مادرید را نه برای پایان دادن به درگیری اسرائیل و فلسطین بلکه برای ایجاد یک نظام منطقه ای به رهبری آمریکا آغاز کرد که می توانست هم اسرائیل و هم کشورهای عربی را شامل شود. متحدان شوروی سابق مانند سوریه راه هایی را برای وارد شدن به این نظم جدید از طریق مذاکرات صلح با اسرائیل پیدا کرده بودند. حتی ایران که از یک دهه جنگ با عراق خسته شده بود، به دنبال بازسازی روابط با اروپا و کشورهای حاشیه خلیج فارس بود و «گفت وگوی میان تمدن ها» را در سازمان ملل مطرح کرد و گام های کوچکی در جهت تعامل با واشنگتن برداشت و مداخله گرایی منطقه ای خود را پس گرفت.

یک هدف با هنجاری مثبت و همچنین یک بنیاد نظامی، برای یک نظم منطقه ای به رهبری آمریکا برای مدت کوتاهی به نظر مطلوب و دردسترس می رسید. عملیات نظامی به رهبری آمریکا برای بازپس گیری کویت یک ماجرای واقعا چند جانبه بوده است که از سوی شورای امنیت سازمان ملل متحد و اجلاس اتحادیه عرب مجاز شناخته شده و تایید میشد. سرمایه گذاری سنگین آمریکا در ساختار صلح مابین اعراب و اسرائیل پس از سال ۱۹۹۱ و مدیریت روند صلح اسلو چشم انداز مثبت بالقوه ای را برای آینده خاورمیانه ارائه داد. اما آن بنیادها هنجاری ریشه دار نبودند و دشواری نظم منطقه ای و مدیریت آن بزودی ثابت شد. دلتنگی واشنگتن برای رویاهای خاورمیانه در دهه ۱۹۹۰ را میتوان عمیقا احساس کرد، اما آن دوره به اندازه ای که اسطوره روایت میکند، منظم نبود. این حقیقت که چرا رویکردی که ایالات متحده در سال ۱۹۹۱ اتخاذ کرد، حتی در اوج قدرت جهانی خود نتوانست نظم منطقه ای با ثبات و مشروعی به رهبری آمریکا را تولید کند، درس های آموزنده ای برای امروز ارائه می دهد.

چیزی برای نمایش نیست.

نظم منطقه ای پسا ۱۹۹۱ نتوانست خود را مدیریت کند. به اصطلاح مهار دوگانه ایران و عراق نیاز به ایجاد پایگاه های نظامی نیمه دائمی آمریکا در سراسر منطقه به ویژه در خلیج فارس داشت. این یک تغییر عمده از دهه های قبل موازنه دریایی بود که طی آن آمریکا از طریق متحدان محلی خود بعنوان ژاندارم منطقه ای استفاده می کرد و از ایجاد پایگاه های نظامی دائمی در مقیاس بزرگ اجتناب می نمود. این تغییر همچنین نیاز به اختصاص مقدار نامتناسبی از انرژی دیپلماتیک به مشکلات منطقه داشت که به نظر می رسد هر بحران خواستار توجه و مداخله حتی بیشتری از آمریکا ست. برخورد با این بحران های بی پایان به معنای نادیده گرفتن یا حتی ترویج رژیم های خودکامه ای بود که در نهایت نظم منطقه ای را تضعیف می کردند.

در قلب مدیریت کلان منطقه برای آمریکا مساله مهار عراق بود که نیاز به نگهداری یک رژیم دراکونی تحریم و از لحاظ تاریخی بی سابقه داشت. قطع عراق از واردات و صادرات مسئول تعداد بیشماری از مرگ ها و بدبختی های انسانی بود که ادعاهای اخلاقی آمریکا را در چشمان اعراب عمیقاً تضعیف می کرد. درگیری ها بر سر بازرسی های تسلیحاتی عراق منجر به اقدامات نظامی مکرری مانند عملیات روباه صحرا شد که یک کمپین بمباران چهار روزه اهداف عراقی بود که در دسامبر ۱۹۹۸ توسط آمریکا و بریتانیا انجام شد. اما در نهایت این تلاش ها کار نکرد. صدام از برنامه نفت در مقابل غذا سازمان ملل متحد برای تأمین امنیت رژیم خود بهره برداری کرد و حمایت منطقه ای از تحریم ها فرسایش یافت.
با وجود انرژی دیپلماتیک صرف شده برای آن، آمریکا نتوانست به وعده صلح اسرائیل و فلسطین جامه عمل بپوشاند. دولت کلینتون قطعا ً تلاش خود را در مذاکرات انجام داد اما نتوانست بر اثار ترور اسحاق رابین نخست وزیر اسرائیل در سال ۱۹۹۵، و امواج پی در پی عملیات تروریستی حماس، یا گسترش بی امان شهرک سازی های اسرائیل در کرانه غربی غلبه کند. واشنگتن به همین ترتیب نتوانست صلح اسرائیل و سوریه را نیز با انجام برساند.

دهه ۱۹۹۰ همچنین از ترس پیروزی های اسلام گرایان در صندوق رای، کاهش دموکراسی را نیز به ارمغان آورد. در عوض واشنگتن وانمود کرد که معتقد است خودکامه های عرب رشد جوامع مدنی را گسترش خواهند داد و جمعیت خود را بالاخره روزی آماده دموکراسی واقعی خواهند کرد. که البته همان استدلالی است که امروز اکثر رژیم های خودکامه عرب مطرح می کنند، ادعایی که تیم بایدن علاقه ای به چالش کشیدن آن نشان نداده است.

نتیجه معامله بر سر نظم پایدار بجای ترویج دموکراسی ، عمق گیری خودکامگی حکمرانان عرب در تمام آسیب شناسی های آن است. نه بر حسب تصادف، دهه ۱۹۹۰ نیز دوره ای از شورش اسلام گرایان در مصر و الجزایر و دوره جوجه کشی برای القاعده در کل منطقه بود. در نهایت روزهای شکوه نظم منطقه ای به رهبری آمریکا در خاورمیانه کمتر از آن چیزی بود که به چشم بیاید. نهایتا تلاش های آمریکا برای مهار عراق و برای تأمین صلح اعراب و اسرائیل هر دو با شکست مواجه شد. ایده ساختن شرایط برای دموکراسی با همکاری با خودکامه های عرب نیز بی نتیجه ماند. و اوج نقش آمریکا در تمام این شکست ها مسلما ً آن را به هدفی جذاب برای القاعده تبدیل کرد که در ۱۱ سپتامبر هدف خود را از «دشمن نزدیک» به «دشمن دور» تغییر داد. 

تکرار اشتباهات

دولت های مستقر در کاخ سفید به دنبال کلینتون هر یک به طراحی مجدد دیدگاه خود از نظم منطقه ای خاورمیانه پرداختند. پس از حملات ۱۱ سپتامبر، دولت جرج دبلیو بوش استراتژی برتری و هژمونی آمریکا را دوباره راه اندازی کرد. محور این نظم جدید منطقه ای «جنگ جهانی علیه ترور» بود که در خاورمیانه همکاری نزدیک آمریکا با سرویس های امنیتی منطقه ای و گسترش گستره نفوذی حضور آمریکا در منطقه را با خود آورد. حمله به عراق برای حذف صدام البته ثابت کرد که به طور منحصر به فردی فاجعه بار بود و خلاء ثبات را در قلب خاورمیانه تشدید کرد. اشغال عراق توسط آمریکا فرقه گرایی وحشیانه ای را آزاد کرد و هم به جنبش های شیعی طرفدار ایران و هم جنبش های جهادی سنی مانند دولت اسلامی عراق و شام (که با نام داعش نیز شناخته می شود) قدرت بخشید و سیل میلیون ها پناهنده را به وجود آورد. جنگ عراق تمایل و توانایی آمریکا برای عمل نظامی در خاورمیانه را از پا در آورد و با پیروزی تا حدودی قابل پیشبینی ایران در تثبیت هموندانش در مواضع قدرت غالب در دولت عراق به پایان رسید.

با این ترتیب هیچ نظام منطقه ای برای پیدا شدن در این هرج و مرج وجود نداشت. این «خاورمیانه جدید» که اصطلاحی است که کاندولیزا رایس وزیر امور خارجه در زمان اوج جنگ اسرائیل در سال ۲۰۰۶ علیه لبنان به نمایش گذاشت، خشونت آمیز و بیش از حد رقابتی بود، اما از نظر ساختاری کاملاً شبیه به امروز بود. از یک طرف همان چیزی بود که مقامات آمریکایی آن را «محور میانه روها» می نامیدند، که اسرائیل و بیشتر کشورهای عربی را زیر چتر امنیتی آمریکا در بر می گرفت و از سوی دیگر «محور مقاومت» بود که شامل ایران، سوریه و بازیگران غیر دولتی مانند حماس و حزب الله میشود. اغلب فراموش می شود که رسانه های متعلق به عربستان سعودی در ابتدا از یورش اسرائیل به حزب الله در سال ۲۰۰۶ به دلیل ضدیت با جنبش شیعه مورد حمایت ایران حمایت می کردند تا اینکه پاسخ عمومی و خصمانه خیابان های عرب آن ها را مجبور به تغییر خط تحریریه خود کرد.  عدم محبوبیت شدید تلاش های به رهبری آمریکا مانند جنگ های عراق و افغانستان به ترکیه و قطر اجازه داد تا در این مدت با اقدام به عنوان دولت های بیطرف که بیشتر در راستای افکار عمومی عرب موضع گیری می کنند، دستاوردهای سیاسی بزرگی به دست آورند.
باراک اوباما، رئیس جمهور بعدی آمریکا، اما چشم انداز واقعا متفاوتی از نظم منطقه ای بر اساس ایجاد توازن پایدار و قابل اجرای قدرت بین ایران و همسایگانش از طریق دیپلماسی هسته ای و کاهش حضور نظامی آمریکا ارائه داد. پوشیده نبود که اسرائیل، عربستان سعودی و امارات متحده عربی عملا ً با هر آنچه دولت اوباما تلاش می کرد از جمله توافق هسته ای ایران مخالفت کردند، زیرا رهبران آنها در نظام منطقه ای که او به دنبال تغییر آن بود رشد کرده و بقدرت رسیده بودند. کشورهای حاشیه خلیج فارس نمی خواستند ارتباطی با ایده های اوباما برای به اشتراک گذاشتن منطقه با ایران داشته باشند و حتی کمتر به ایده های منطقه ای او در باره در آغوش گرفتن دموکراسی و تبلور آن در شورش های بهار عربی بها میدادند. در عین حال رهبران اسرائیل مخالف ایده های اوباما در مورد راه اندازی مجدد مذاکرات صلح بودند که در جهت ایجاد یک کشور فلسطینی کار خواهد کرد و حتی بیشتر مخالف این ایده بودند که راه حل دو کشوری برای برقراری روابط با کشورهای عربی لازم خواهد بود. ایران نیز ثابت کرد که تمایلی به تعدیل معنی دار سیاست های منطقه ای خود در استفاده از جنگ های نیابتی برای مبارزه در مکان هایی مانند عراق، سوریه و یمن پس از امضای توافق هسته ای ندارد. این امر تلاش های اوباما برای ساخت یک نظم منطقه ای جدید را بیشتر تضعیف نمود. 

چنانچه گفته شد، اصرار به ایجاد یک نظام منطقه ای به رهبری آمریکا در اعماق دی ان ای واشنگتن در جریان است. بنابراین اسرائیل، عربستان سعودی و امارات مانند بسیاری دیگر از رهبران عرب از بازگشت دولت ترامپ به مدل «خاورمیانه جدید» در دوران جرج دبلیو بوش استقبال کردند. ترامپ دیدگاه های آنها را به عنوان دیدگاه های خود به عاریه گرفت و از تحت فشار قرار دادن کشورهای عربی در مورد سوابق حقوق بشر خود یا هل دادن آن ها برای حل مسئله فلسطین دست کشید. دولت او توافق هسته ای ایران را کنار زد و در عوض آنچه را کمپین «حداکثر فشار» علیه ایران نامید، دنبال کرد. اما یک بار دیگر، تلاش برای تحمیل یک نظام منطقه ای به نتیجه نرسید. همآغوشی تنگاتنگ او با این کشورهای عربی و اسرائیل بدترین غرایز آن دولت ها از جمله مداخله گرایی تهاجمی را تشویق می کرد که ناگزیر جنگ های داخلی و شکست های دولتی را در سراسر منطقه، از یمن تا لیبی و سوریه تسریع کرد. سرکوب فزاینده در خانه تنها بی اعتمادی داخلی و خطر شورش های تجدید شده را افزایش داد، در حالی که اشغال سریع و فزاینده اسرائیل در سرزمین های فلسطینی بحران های مکرر می آفرید.
در عین ناامیدی هموندان منطقه ای، همآغوشی تنگاتنگ ترامپ ثابت کرد که محدودیت هایی دارد. امتناع او از تلافی نظامی علیه ایران پس از حمله بی سابقه به دو تاسیسات کلیدی نفت در داخل عربستان سعودی در سال ۲۰۱۹ به ویژه برای رهبران منطقه هشدار دهنده بود، که اگر بر روی نزدیک ترین دولت آمریکا در حافظه تاریخی به خودشان نمی توان برای پاسخ نظامی به چنین حمله ای حساب کرد، آیا می توان در آینده به هرنوع تضمین امنیتی آمریکا اعتماد نمود؟   

مفهوم مطلوب بایدن برای نظام منطقه ای نیز نشان نمی دهد که این چشم انداز از نظم منطقه ای در میان رهبران منطقه و در محافل سیاست واشنگتن، علی رغم تمام درگیری ها و بدبختی های انسانی که ایجاد کرده است، تحمل خواهد شد. رژیم های عربی بطور کاملا موثری با خواسته های واشنگتن سازگار شده اند و در عقب راندن هرگونه تلاش آمریکا برای تغییر سیاست ها ثابت کرده اند که میتوانند کاملا موفق باشند. اعضای تیم بایدن در اکثر موارد پرورده هایی از دولت کلینتون هستند که معتقدند درس های درستی را از هر دو دوره اوباما و ترامپ آموخته اند. اما جالب اینجاست که خاورمیانه ایکه امیدوارند طراحی کنند بیشتر شبیه نظم منطقه ای است که جورج دبلیو بوش در دوران رئیس جمهوری خود بر آمریکا تلاش کرد ایجاد کند. آنچه در مورد علاقه تیم بایدن به مدل نظم منطقه ای دوران بوش جالب تر است، چیزی است که از آن حذف شده است «دستور کار آزادی های دموکراتیک». پرزيدنت بوش ممکن است بگوییم تنهاهنگامی که حماس در انتخابات قانونگذاری فلسطينيان در سال ۲۰۰۶ برنده شد، از ایده ترويج دمکراسی در خاورميانه دست کشید، اما خطابه های دولت او در مورد تغييرات دمکراتيک دست کم چشم انداز مثبتی را برای نظم منطقه ای مورد نظر او ارائه داد. بایدن در سفر اخیرش به عربستان سعودی این کار را به طور کامل کنار گذاشته است. این برای دولتی قابل درک است که می خواهد روابط خود را با رهبران عرب بهبود دهد و از هر چیزی که ممکن است آنها را ناراضی نماید اجتناب می کند. اما چنین استراتژی هزینه های واقعی خود را دارد.
خودکامگی حکام عرب چسبی بود که نظم منطقه ای به رهبری آمریکا را هم در دهه ۱۹۹۰ و هم در دهه اول این قرن در کنار هم نگه می داشت. شورش های بهار عربی در سال ۲۰۱۱ از راه هایی که هنوز به طور کامل مورد پذیرش قرار نمی گیرد ثابت کرد که آن ها در هیچ جایی گذارهای دموکراتیک پایدار تولید نکردند و کودتای ریاست جمهوری تونس در ژوئیه ۲۰۲۱ سرنوشت یکی از معدود امید های کمی که به وجود آمده بود را مهر و موم کرد. خودکامه های عرب امروز می خواهند واشنگتن باور کند که ترمیم کامل نظم قدیمی صورت گرفته است، دموکراسی اکنون از روی میز خارج شده و آنها با قاطعیت به کنترل محوری خود بازگشته اند.

شاخص های نارضایتی اقتصادی در بیشتر منطقه توسط کوید ۱۹ تشدید شده است، همراه با جنگ روسیه در اوکراین و انفجارهای مکرر اعتراضات مردمی در مکان های غیرمنتظره ای مانند الجزایر، عراق، لبنان و سودان حاکی از گمراهی این ایمان است. علیرغم احتمال شورش های توده ای جدید، منطقه امروز کاملا متفاوت از دوران قبلی نظم منطقه ای به رهبری ایالات متحده به نظر می رسد. خاورمیانه امروزی در داخل چند قطبی است که قدرت عرب از زمین های قلب سنتی آن در شام و مصر به خلیج فارس تغییر مکان داده است و کشورهای غیر عربی مانند ترکیه، اسرائیل و ایران به طور فزاینده ای درگیر آن شده اند.

جهان نوین

بی ثباتی رژیم های موجود در پی شوکهای سال ۲۰۱۱ همراه با گسترش دولت های شکست خورده و جنگ های داخلی، منطق مداخله را جابه جا کرده و توازن قدرت را در منطقه به هم زده است. امتناع اوباما از مداخله مستقیم در سوریه، امتناع ترامپ از پاسخ به حملات نفتی عربستان سعودی و خروج بایدن از افغانستان، دیدگاه رهبران عرب نسبت به آمریکا را به عنوان تنها ارائه دهنده امنیت به طور اساسی تغییر داده است.
در عین حال این زمان دوره تسلط آمریکا نیست. این طور نیست که بگوییم چیزی شبیه دوقطبی بودن جدید یا حتی چند قطبی بودن در جهان وجود دارد. روسیه همیشه بیشتر از آنکه یک قطب رقیب به قدرت آمریکا باشد یک نیروی مزاحم برای هژمونی آمریکا بود و اکنون با جنگ خود در اوکراین کاملا درگیر شده است. و چین هنوز تلاشی برای ترجمه حضور اقتصادی به سرعت در حال رشد خود به نفوذ سیاسی یا نظامی انجام نداده است و در اکثر موارد در منافع اصلی آمریکا مانند تداوم جریان نفت از خلیج فارس شریک است.

اما حتی بدون یک رقیب و همتای واقعی، آمریکا به سادگی منابع یا توانایی های سیاسی برای ایفای نقش هژمون در خاورمیانه را ندارد. قدرت های منطقه ای دیگر باور ندارند که آمریکا می تواند یا میخواهد که برای دفاع از آن ها با قدرت نظامی خود وارد صحنه شود. شورش های عربی به این رهبران خودکامه آموخت که واشنگتن نمی تواند بقای رژیم هایی را که در جهت منافع آمریکا کار می کردند تضمین کند. ادعاهای ملی گرایانه و شکایت بی امان آنها از رها شدن شان توسط واشنگتن تنها یک موضع چانه زنی با هدف تامین تسلیحات بیشتر آمریکا و حمایت سیاسی (هر چند که غیر واقعی) نیست. این همچنین نشان دهنده افزایش توانایی های دولت های عربی و اما احساس عمیق ناامنی آنها نیز هست. تلاش بی اثر برای اطمینان دادن به این کشورها اما به جایی نخواهد رسید—تردید های آنها بیش از حد عمیق است و توانایی ها و تمایل سیاسی آمریکا بیش از حدِ بدیهی ناکافی است.

این چیز بدی به نظر می رسد، اما لازم نیست که چنین باشد. به جای تلاش برای بازسازی نظامی که پایه های آن فراتر از هر نوع تعمیری فرسایش یافته است، رویکرد بهتر این خواهد بود که این کشورها حرکت بر پای خود را تشویق کنند تا تنش منطقه ای را در غیاب رهبری آمریکا بتوانند خود کنترل نمایند. در طول یک سال گذشته امارات روابط خود را با قطر و ترکیه بازسازی کرد، آتش بس در یمن و لیبی اجرایی و ماندگار شد و عربستان سعودی حتی مذاکرات اولیه ای با ایران انجام داد. حرکت ایالات متحده برای ایجاد یک جبهه متحد علیه ایران- افزایش فروش تسلیحات و تاکید مجدد بر تضمین های امنیتی- می تواند به شدت بر ضد این تلاش های محلی عمل کند. هر چه واشنگتن برای گسترش تعهدات نظامی و سیاسی خود برای رهبری یک نظم منطقه ای جدید حرکت کند، به احتمال زیاد منطقه با ثبات و امنیت کمتری روبرو خواهد شد.  رژیم های عربی بطور کاملا ً منطقی با واقعیت خواسته های واشنگتن سازگار شده اند. این منطقه از سال ۲۰۱۱ به شدت بی نظم شده است ولی مشکلات آن ریشه دار بوده است. و اما چگونگی بازسازی نظم کهنه نیز پیامدهای عمیقی دارد و تصورات منسوخ شده از نظم سنتی نیز به سرعت به شکست بیشتر کمک خواهد کرد. امروزه خلیج فارس منطقه ای مستقل تر است که در آن کشورهای عربی مایل و قادر به عمل مستقل بدون توجه به یک حامی ابرقدرت هستند. اما خارج از چند کشور ثروتمند خلیج فارس، این منطقه همچنین تکه تکه ای از مناظر تخریب شده از جنگ و جایی است که خودکامگان شدیدتر از همیشه به سختی در برابر مشکلات عظیم و ساختاری اقتصادی روبرو هستند. با وجود آتش بس های اخیر، درگیری ها در لیبی، سوریه و یمن همچنان در زیر خاکستر ادامه دارد و می تواند در هر زمان دوباره عود کند. خودکامه ها و پادشاهان در سراسر منطقه ثبات و عادی بودن شرایط را پیشبینی می کنند، اما در واقعیت، هر دو شرایط اقتصادی و سیاسی امروز بدتر از آستانه شورش های سال ۲۰۱۱ است. در شرایط نا امیدی به راه حل دو کشوری یا هرگونه خویشتن داری جدی بین المللی در مورد اشغال فلسطین، گسترش بی امان اسرائیل به کرانه غربی و محاصره مداوم غزه می تواند هر لحظه بحران دیگری را برانگیزد.

در عین حال آمریکا بتنهایی خود یک مخلوط آشفته است که توان و انرژی اش با درگیری های سیاسی و قطبی درون خود دائما هرز میرود. واشنگتن تا حد زیادی حتی تظاهر به ترویج دموکراسی یا حقوق بشر را کنار گذاشته است. مدافعان توافق ابراهیم در اسرائیل و خلیج استدلال می کنند که این توافق چشم اندازی را برای منطقه فراهم می کند که در اطراف آن می توان نظام نوینی را ساخت، اما تمام شواهد حاکی از آن است که مردم عرب ایده عادی سازی روابط با اسرائیل را بدون حل مسئله فلسطین به شدت رد می کنند. نظمی که به جای ساختن نظامی که مشروعیتی فراتر از کاخ ها را نمایندگی نماید بر رژیم های خودکامه برای سرکوب افکار عمومی تکیه کند، نظمی پایدار و شکوفا نخواهد بود.

در واقع مذاح خواهد بود اگر این نظام نیز مانند نظم منطقه ای کلینتون در دهه ۱۹۹۰- با یک جنگ غیرضروری و فاجعه بار به پایان برسد. خروج یک جانبه ترامپ از توافق هسته ای ایران در سال ۲۰۱۸ تلاش اوباما برای ساخت یک نظام جایگزین را به طرز مرگباری پاره کرد. بطوریکه بایدن هم نتوانسته بر اثرات سمی آن غلبه کند. با کشته شدن توافق هسته ای ایران، تصور همان سرازیری ثابت به سمت حمایت آمریکا از جنگ برای تغییر رژیم در ایران بیش از حد آسان است. بایدن بطور قطع از بحث در مورد استفاده از زور علیه ایران اجتناب کرده است و خروج او از افغانستان به عزم او برای جلوگیری از یک جنگ گسترده دیگر اعتبار می بخشد. اما فشار برای اقدام قاطع در حالی رشد خواهد کرد که انتخاب ها برای پذیرش یک ایران هسته ای یا اقدام نظامی برای جلوگیری از آن محدود می شود. متاسفانه مسیری که بایدن برای بازسازی نظم منطقه ای در پیش گرفته اما این نتیجه فاجعه بار را محتمل تر می کند.   

 


[i] مارک لینچ استاد علوم سیاسی و امور بین الملل دانشگاه جورج واشینگتن است.

منبع: 
به نقل از اخبار روز[ii]

افزودن نظر جدید