میخائیل گورباچف، تجربەای از شکست و درس

میخائیل گورباچف، آخرین رهبر اتحاد جماهیر شوروی در سن ٩١ سالگی درگذشت. مرگ این شخصیت سیاسی قرن بیستم در محافل مختلف در سطح روسیە و جهان منجر بە تعابیر متفاوتی از نقش او به عنوان رهبر یکی از ابرقدرتهای بزرگ قرن بیستم شد. عدەای او را نفرین می کنند و عدەای او را تمجید.

میخائیل گورباچف، در سالهای هشتاد میلادی قرن گذشتە تلاش کرد کە با گلاسنوست و پروسترویکا، جامعە شوروی را نو کردە و بە رخوت طولانی در این کشور پهناور پایان دهد. او در نظر داشت با سیاستهای باز اقتصادی و سیاسی، مشارکت مردمی در سیستم بستە و دیکتاتوری شوروی را فراهم آوردە و دوران جدیدی از عمر سرزمین شوراها را کە اینک بە دیکتاتوری حزب کمونیست فراروئیدە بود، بە ارمغان آورد؛ امری کە امکان پذیر نشد و نهایتا منجر بە فروپاشی اتحاد شوروی شد.

بسیاری او را عامل فروپاشی شوروی می دانند، اما همزمان هستند بسیاری دیگر کە او را معمار پایان جنگ سرد و تعدیل سلاحهای اتمی در آن برهە از تاریخ نیز می دانند کە بشدت وضع جهان را متشنج کردەبود.

می توان گفت کە گورباچف در بعد جهانی دستاوردهای مثبتی برای جهان داشت، اما در بعد داخلی نتوانست برنامە خود را در مورد گلاسنوست و پروسترویکا اجراء کند و نهایتا شوروی با هفتاد سال تجربە فروریخت.

اما آیا واقعا امکان نوآوری در شوروی از لحاظ سیاسی و اقتصادی آنچنانکە آخرین رهبر فقید شوروی در نظر داشت، امکان پذیر بود؟

تجربە نشان می دهد کە نە. رژیمهای دیکتاتوری از هر نوع آن، بمحض تلاش برای بازکردن فضای سیاسی ـ اقتصادی دچار بحرانهای آنی و شدید می شوند کە معمولا آنها را بە سراشیب تکانهای شدید اجتماعی می افکند. شاید گورباچف کمی خوش خیال بود، و تصور می کرد کە با اعلام برنامەهای خود، اعتماد مردم شوروی و اقمار آن را بە خود جلب کردە و نهایتا خواهد توانست در مدت زمان اعلام شدە، تحولات مورد نظر خود را جلو ببرد. میخائیل گورباچف می دانست کە بزرگترین نقیصە شوروی نبود آزادی سیاسی و مدیریت اقتصادی (حداقل در معنای سوسیالیستی) آن بود، و بدون چنین مشخصاتی سخن گفتن از ایجاد سوسیالیسم تنها یک شوخی بزرگ است و بس.

گورباچف به نوعی از خلف خروشچف بود. او تلاش کرد سنت خروشچفی را بعد از مدتها و در یک برهە زمانی دیگر احیاء کردە و آن را اعتلا بخشد تا جامعە شوروی را مدرن کردە و بە آن توان دیگری اعطاء کند، تلاشی کە بە شکست انجامید و نهایتا بزرگترین تحول قرن نوزدە بعد از انقلاب اکتبر، کە همانا محو بلوک شرق بود، بوقوع پیوست.

البتە با فروپاشی شوروی جهان ما امن تر نشد. این بار جنگها در فرمی دیگر تکرار شدند، و هنوز کشورهای جهان نتوانستەاند بر رقابتهای ژئوپولیتکی خود در شکل تعارضات نظامی فائق آیند.

تجربە فروپاشی شوروی و تلاش گورباچف برای نو کردن آن بر مبنای افزودن خصلتهای مشارکت مردمی و آزادیهای سیاسی، نشان می دهد کە سوسیالیسم تنها بر اساس مدیریت کارگری و مردمی و نیز ارتقای آزادی های سیاسی امکان پذیر است. سوسیالیسم واقعی از دیکتاتوری یک حزب سیاسی بسیار فراتر است، و اساسا وجود تنها یک حزب سیاسی و نبود آزادی ها خود نقض غرض است.

شوروی فروپاشید، اما با خود درس بزرگی را بە ما آموخت. و آن هم اینکە سوسیالیسم امری صرفا ارادی و بر مبنای خواست یک حزب سیاسی نیست. سوسیالیسم پروسەای طولانی از روندهای اقتصادی و سیاسی است کە مدام باید امکان حضور مدیریت مردمی و مشارکت تودەها را در همە سطوح فراهم آورد. ارادە یک جمع کوچک هیچگاە نمی تواند کسی را بە بهشت موعود زمینی رهنمون شود.

گورباچف در این راە شکست خورد، اما این شکست قبل از اینکە بە او تعلق داشتەباشد، متعلق بە یک تجربە طولانی از ایجاد سرزمینی بود بە نام سرزمین شوراها کە هیچگاە شورائی ادارە نشد.

افزودن نظر جدید