جنگ و گلهای یاس مادر (۳۷)

در شهر ما کمتر کسی بە پایتخت رفتەاست. ما پایتخت را تنها در اخبار و یا تلویزیون می شنویم، و یا می بینیم. و پایتخت همیشە بنوعی جلب توجە می کند. با آن ساختمانها و آپارتمانهای آنچنانی، خیابانهای پر از ماشین و وسعتی کە غیرقابل تصور می نماید. و در شهر ما نە آپارتمانی هست و نە این همە ماشین. و من فکر می کنم کە آپارتمانهای بزرگ عجب پناهگاهی می توانند باشند! تنها کافیست تە آن زیر زمینی کند و ملت را بە گاە آژیر خطر آنجا فرستاد. و البتە مادر نیز با گلهای یاسش. و همە بهتر از هر وقت دیگری در امان خواهند بود. در واقع هیچ بمبی آنقدر توان تخریبی ندارد کە بتواند تا آن تە تە برسد. زورش جائی آن بالاها تە می کشد. و فکر می کنم کە اگر روزی قدرتی داشتم، و زورم رسید حتما در شهرمان بسیار آپارتمان خواهم ساخت. با این پناهگاههای قلابی و هردمبیلی کە ساختەاند کە نمی شود جان ملت را حفظ کرد. و روزی یک بمب بە یکی از این پناهگاهها خورد و هر جانداری را کە در آن بود برای همیشە از روی زمین محو کرد.

پناهگاە شد یک گور دستەجمعی. و یادم هست بیشترشان زن و بچە بودند. سعید می گوید همە چیز توی این مملکت الکی است، و تنها چیزی کە ارزش ندارد همین مردم هستند. و معتقد است کە باید کاری کرد. می گوید باید مردم را بە مرکز توجهات بازگرداند، نە اینکە بازگرداند، زیرا نبودە تا بازگردانی وجود داشتەباشد، نە،... باید مردم را بە مرکز توجە در پایتخت نشینان تبدیل کرد. و من می گویم چرا پایتخت؟ و او با تعجب نگاهم می کند و می گوید بە این دلیل سادە کە توی این مملکت همیشە حاکمان آنجا بودەاند، و بقیە کشور بنوعی رعیت.

و من یادم هست کە یکبار مریض شدم و می بایست بە پایتخت پیش دکتر می رفتیم. آزمایش خون و از این حرفها. و شب قبلش مادر اشک می ریخت، و با چشمان نگرانش هی بە ما نگاە می کرد و برایمان داخل یک چمدان کوچک وسائل می پیچید. و مرتب می گفت کە مواظب خودمان باشیم. راستی چرا نمی شد مادر را هم با خود برد؟! و من چقدر از پایتخت رفتن نفرت داشتم. و قرار شد دو سە شبی کە خانە نبودیم، زن همسایە بیاید و با مادر بخوابد. و آن روز کە ما رفتیم، همە زنهای همسایە آمدند کوچە و ما را بدرقە کردند. در چشمانشان می توان اعتراف بە قدرت و ارادە ما را دید کە دیوانەوار تصمیم گرفتەبودیم بە ولایت غربت برویم! و پدر با گردن افراشتە چمدان را با دست راستش برداشت و با دست چپش دست مرا گرفت و با غرور خاصی از کوچە گذشتیم. و من مرتب بە عقب نگاە می کردم تا ببینم مادر آنجا ماندە یا نە. و همان سالها بود کە فهمیدم سفر دردناکترین پدیدە ساخت دست خدا است، و زشتترین چیزی کە می تواند وجود داشتەباشد، همین است.

و تا پایتخت دوازدە ساعت راە بود. ابتداء باید با مینی بوس بە شهر همسایە می رفتیم، و بعد از آنجا با اتوبوس بە پایتخت. و من از بوی بد گازوئیل و جادە خاکی پیچ در پیچ کە از کوهستانها می گذشت حالم خراب شد، و استفراغ کردم. و پدر عصبانی شد. و رانندە اعتراض کرد کە چرا با خودمان نایلون نداریم. و مینی بوس ایستاد و من بیرون رفتم. اما چە فایدە. و پدر می بایست با پیراهن داخل بقچەای هم کە بە همراە داشتیم، صندلی، زیرصندلی و خودم را تمیز کند. من دلم تنگتر شد. و هی بخودم فشار می آوردم کە دیگر استفراغ نکنم. و حالم هی بدتر شد، و نتوانستم آنگونە کە دلم می خواست مناظر بیرون را تماشا کنم. و البتە بیشتر راە را خوابیدەبودم. پدر کە خوابش نمی برد، می گوید پسر عجب شانسی داری!

سعید کە هیچ وقت بە پایتخت نرفتەاست، می گوید جادەهای خاکی را باید اسفالت کرد و در هر شهری باید امکانات پزشکی لازم وجود داشتەباشد تا بیچارە مردم این همە راە را تنها برای یک آزمایش خون طی نکنند. او بر زمین تف می اندازد و خشمگینانە دوبارە می گوید باید کاری کرد!و هنگامیکە اتوبوس در میانە راە جلو یک رستوران برای استراحت توقف می کند، بعضی از مسافران کە تعدادشان کم است بە بە داخل آن می روند. رستوران آنقدر لامپ دارد کە چشم آدم را می زند. و فراوانی نور در دل تاریکی آن صحرای بیکران چقدر جلب توجە می کند. انگار چیزی را نوید می دهد. و من کە برای اولین بار است رستوران می بینم تصورم بر این است کە ما هم بە آنجا می رویم. اما پدر دست مرا می گیرد و  با دست دیگرش بقچە کوچکی را کە بە همراە داریم.

و روی سکوی جلو رستوران می نشینیم. از درون رستوران بوهای خوب می آید، و من گیج می شوم. تا پدر بقچە را بازکند و نان و پنیر مادر را بیرون بیاورد، می روم و پیشانی بر شیشە می چسبانم و بە درون خیرە می شوم. و کباب و برنج و نوشابە مرا از خود بیخود می کند. پدر صدایم می زند. می گوید همان بیرون کە شیر آبی هست، برویم و سر و صورتمان را بشوریم. و نان و پنیر می خوریم. و شاشم کە می آید، پدر می گوید باید برویم پشت رستوران توی صحرا. و من از تاریکی پشت رستوران می ترسم. و نصف شاش را همانطوری توی مثانە نگە می دارم.

در پایتخت من آنقدر دستانم در دست پدراند، کە درد می گیرند. و او مرا اینقدر اینجا و آنجا می کشاند تا آدرس را کە در آپارتمان نە چندان بزرگیست پیدا می کند. و من کە نگاهم تنها روی ماشینها و ازدحام مردم و ساختمانهای بزرگ است، نمی دانم کجا می روم. و مهم نیست کجا می روم. پدر راە را بلد است. زبان فارسی پدر خوب نیست و هی لکنت دارد، اما طرف می فهمد و راە را نشان می دهد. و پدر آنقدر مخلصانە ممنون می شود کە یارو لبخند می زند، و یا نمی زنند و خیلی سریع بە جائی دیگر نگاە می کنند.

می گویم سعید اگر جنگ تمام شد حتما بە پایتخت می روم. مادر را هم با خودم می برم. و سعید معتقد است کە همە باید روزی بە پایتخت بروند. می گوید کسی کە بە پایتخت نرفتەباشد، در واقع هنوز حس وطن در او ایجاد نشدەاست، و نمی داند درکشوری زندگی می کند کە مال همە است، و باید کاری کرد کە همە بە پایتخت بروند تا احساس شخصیت کنند و پایتخت نتواند هر آنچە دوست دارد بر سرشان بیاورد. و نمونەاش همین جنگ.و ما بجز همان روزی کە مطب پیش دکتر رفتیم، همەاش در هتل قدیمی با اتاقهای فرسودە و یا در یکی دو تا خیابان جلو هتل هستیم. و من احساس می کنم کە کم کم دارم بە هیاهوی زندگی در این شهر بی در و پیکر عادت می گیرم، و آن را دوست دارم. و برای بازگشت نان و پنیری هنوز هست. و روز آخر من یک مغازە گل فروشی بزرگ می بینم. پر از گلهای رنگارنگ. و شاید گل یاس هم بودەباشد. و حتما هست. اگر مادر اینجا بود، باز می شناخت. بە پدر نگاهی می کنم. دارد بە چیزی فکر می کند کە نمی دانم چیست.

و هنگامیکە باز می گردیم، در پدر آنقدر حس غرور عجیبی هست کە من بخوبی آن را احساس می کنم. حتی در من هم هست. و این را در نگاە مردم محلە و بچەها می خوانم و می بینم. از اینکە چنین پدری دارم، بە خود می بالم. اما انگار هیچ چیز در مادرم تغییر نکردەاست. او تنها این برایش مهم است کە ما بالاخرە بە خانە بازگشتەبودیم.
اما،... اما من هیچوقت حکایت سفر را برای دوستانم بازنگفتم. نمی دانم علت، دردی بود کە هنوز در دستانم باقی ماندەبود، شاشی بود کە نصفش در مثانە می ماند و یا بوی بد استفراغ و گازوئیلی بود کە هنوز در بینی و مغزم بیداد می کرد.سعید معتقد است کە بعضی خاطرات را نمی شد بلافاصلە تعریف کرد، باید منتظر ماند و آنها را سالهای بعد تعریف کرد.

ادامه دارد...

افزودن نظر جدید