جنگ و گلهای یاس مادر (۳۸)

روزی، تنگ غروب کە با سعید در دامنە تپە نشستەایم، و داریم با هم گپ می زنیم بدون مقدمە می پرسد کە تا حالا عاشق شدەام. و من کە از این سئوال او بسیار تعجب می کنم، بە نیمرخش نگاهی سریع می اندازم و هیچی نمی گویم. شهر، ساکت و آرام، اما لبریز از فاجعەای تاریخی زیر پای ما آرمیدە است و بە پیشواز شب می رود. سایەها از هر سو هجوم می آورند. و کسی حقیقتا نمی داند کە چگونە تاریکی، روشنائی را می بلعد و یا برعکس. در چنین حالتی، لحظەها را نمی شود بە تمامی حس کرد. باید همە چیز را بە دست زمان داد تا خود در مقاطعی بگوید کە چە می گذرد. سعید منتظر می ماند. و سکوت و انتظارش مرا فشار می دهد. پس باید چیزی گفت. نمی توان سئوال سعید را بی جواب گذاشت. و ناگهان یاد گلهای یاس مادر می افتم. می گویم نە عاشق نشدەام، اما عشق را دیدەام. و از مادر و گلهایش می گویم. می گوید آرە این هم نوعی از عشق است، اما من از عشق آدمها بە همدیگر می گویم، از عشق پسر و دختر... زن و مرد. می گویم محلە ما و همە شهر آنچنان خلوت است کە نتوان بە عشق اندیشید. لبخندی می زند و می گوید مثل اینکە کم کم داری فیلسوف می شوی!


و بە خاطر می آورم چهرە دختری را کە چند خانە پایین تر از منزل ما زندگی می کرد، دختری چشـم سیاە با موهای مجعد دراز کە انگار قرار بود تا بیکران چونان موج بە سوی ساحل در سفر باشند. گفتم اگر عشق نگاە شیفتە بە زیبائی دختری باشد، آرە فکر کنم من هم عاشق بودەام. و می پرسم تو چی؟ سعید جواب نمی دهد. تنها بە منظرە روبرویش خیرە شدەاست. انگار سکوت و انتظار من بە او هیچ فشاری نمی آورد. ناگهان می گوید کە بدی مرگ عشق این است کە انسانی کە بعد از آن می ماند از خود مرگ شرایط بدتری را تجربە می کند. و من کە هیچگاە بە مرگ از دریچە عشق نگاە نکردەبودم، و در این مورد جنگ نگاە مرا با خود بردەبود، می گویم "فکر اینجاش رو نکردەبودم!" و در تە دلم از حرف سعید انگار می لرزم. تصور نمی کردم او با صلابت و با قرص و محکمی ای کە نشان می داد، ذهنش درگیر چنین افکاری باشد.

و سالها بعد بود کە فهمیدم دختری را دوست داشتەبود، دختری کە بەشیوە اتفاقی و در سن هنوز بسیار جوان خود طی حادثەای از دنیا رفتەبود. و بە بوی گلهای یاس مادر اندیشیدم. هنگامیکە نبودند، اما رایحەاشان از پنجرە زیرزمین بە بیرون گذر می کرد و حیاط را می انباشت. حتی در زمستان. و عجیب اینکە، چنان نبود کە در اثر همزیستی و همسایگی زیاد با آنها، بویشان را دیگر متوجە نشوی و فراموششان کنی. و گاهی وقتها فکر می کنم کە اگر جنگ نبود، ما خیلی راحت بە هم عادت می کردیم و حضور همدیگر را خیلی زود فراموش می کردیم.


و پاییز با بارانهای سیل آسایش شروع می شود. آسمان دیوانەوار می غرد، و شهر با خانەهای ویران، خیابانها و کوچەهایش چنان خیس می شود کە انگار دارد بیشتر از هم می پاشد. و از هم می پاشد. ویرانەها کە حفاظی ندارند، بیشتر فرو می ریزند. و آب کوچە لبریز از گل و لای می شود. و در یکی از همین روزهای پاییزی با سعید بە همان دهی می روم کە او در آن دکەای دارد. دهی بر سر راە اصلی شهر ما بە شهر همسایە. جمعیت زیادی آنجا هستند. بە موازات جادە و در دو طرف آن مغازەهائی از چوب و گونی و نایلون برپا شدەاند،... و دکە سعید کە جلو یکی از این مغازەها درست کنار جادە قد علم کردەاست. سعید سیگار می فروشد، و البتە دستی هم در قاچاق آن دارد. نە زیاد. من کە بعد از مدتها خودم را در هیاهوی ازدحام مردم می بینم، آنقدر حال و هوایم عوض می شود کە وصف ناشدنیست. و از اینکە تنها بە فاصلە چند کیلومتر دنیا می تواند اینقدر عوض شود، تعجب می کنم. اما نە، زندگی باید جائی دوبارە شروع شود.

و اینجا مرز است،... مرز گذشتە و حال، بهتر بگویم نقطە شروع دوبارە است. روستائی در درەای با کوههای سربە فلک کشیدە. سعید دکە را شبها در همان مغازەای می گذارد کە جلو آن سیگار می فروشد. و مغازەدار کسی نیست بە جز یک قهوەفروش کە شبها هم همانجا می خوابد. با سنی بالاتر از شصت سال کە بشدت بە سعید علاقەمند است، و او را چونان پسر خود دوست دارد.

بە اطراف نگاە می کنم. تلاش می کنم تا در توانم هست حس اجتماعی خود را سیراب کردە و تنهائی ها را از درون بزدایم. بی رنگی را آغشتە بە رنگ کنم. و ناگهان احساس می کنم کە دوبارە بە حالت قبل از شروع جنگ برگشتەام. البتە با احساسی تلخ از اینکە هنوز ماجرا پایان نیافتەاست. و چە خوب است در میان مردم بودن، و وجود آنها را احساس کردن!


و یاد گرفتن قیمت سیگارها زیاد سخت نیست. سعید کە می رود دست بە آبی برساند، می گوید تا بر می گردد مواظب جل و پلاسش باشم! می گوید اگر کمکی لازم داشتم، از مرد قهوەچی بپرسم. و من روی چهارپایە چوبی رنگ و رو رفتە می نشینم، و باز بە مردم خیرە می شوم. از اینکە جنگ همە را با هم نبردە، بشدت خوشحالم. بە خودم می گویم عجبا زندگی کە همیشە راهی پیدا می کند.
دکە یک متر طول دارد، با نیم متر عرض و یک متری هم ارتفاع. با چهار طبقە. سە طبقە بالائی مشخص اند، و تنها طبقە پائینی است کە جدار بالائی اش شیشە نیست، با یک ورقە آهنی تیرە رنگ. در کوچکش را باز می کنم. چند بستە سیگار با چند دستمال کهنە، فندک، کبریت، قوطی رنگ فشاری و... و دستم بە بستەای می خورد. بستەای در حجم و قد و قوارە اسکناس کە با ورقەای بخوبی پیچیدەشدە. با اینکە می دانم فضولیست، اما بازش می کنم. و اولین جملە کە با حروف درشت بر روی ورقە مقواگونە نازکی نوشتەشدە را می خوانم "نابود باد جنگ!"


با عجلە آن را سر جایش می گذارم، و در را دوبارە می بندم. حتی قفل بازش را هم می بندم. و مضطربانە بە اطرافم نگاە می کنم. باز یاد شعار روی دیوار می افتم، یاد رادیو و روزنامەها و کتابهای سعید. آە، راستی سعید بە چە کاری مشغول است؟ او حقیقتا کیست؟ و ترس و هیجان با هم در درونم قد می کشند. و شاید هم لذت. و سعید مانند دروازەای بە نظرم می رسد کە بە دنیای شگفتی ها می خورد. دروازەای کە باید آن را باز کرد، و از دیدن دنیای آن طرف آن نهراسید.

و راستی چرا من ترسیدەبودم؟ و همان سئوالهای همیشگی. مگر درخواست پایان جنگ، درخواست بدی بود؟ نە، ابدا،... بد نبود، اما،... انگار چیزی درست نبود. انگار کسانی مردم را می پاییدند کە اینگونە فکر نکنند، و اگر چنین بیاندیشند بشدت مجازات می شدند! و یا شاید ترس من ناشی از رابطە آن شعار روی دیوار با نوشتە روی کاغذ داخل دکە بود!پس سعید خیالاتی در سر دارد. و من کە حرفهای او را زیاد بە جد نگرفتەبودم، این بار سرم از شدت فکرکردن درد می گیرد. سعید کە برمی گردد همە چیز را متوجە می شود. بە من نگاهی می کند و می گوید بهتر بود زودتر می گفت. می گوید اما با این اوصاف خوب شد کە پیش آمد،... ما با هم گفتوگوئی جدی خواهیم داشت. جدی تر از گذشتە!
ادامه دارد....

افزودن نظر جدید