روز کارگر و جنبش کار در آمریکای شمالی

برخلاف تمام کشورهای جهان که روز اول ماه مه را بعنوان روز کارگر پاس میدارند و با وجود آنکه مبنای گرامیداشت روز اول ماه مه به اعتصاب سراسری کارگران در شیکاگو آمریکا برای ۸ ساعت کار در روز در سال ۱۸۸۶ بر میگردد، اولین دوشنبه ماه سپتامبر در ایالات متحده و کانادا روز کارگر است. در واقع، اول ماه مه در پاریس در سال ۱۸۸۹ توسط کنگره کارگران سوسیالیست انترناسیونال دوم با الهام از وقایع سه سال قبل در شیکاگو انتخاب شد. شیفت هشت ساعته از آغاز انقلاب صنعتی دلیل مبارزات کارگران بود و در واقع، قبلاً در سال ۱۸۶۸، اندرو جانسون، هفدهمین رئیس‌جمهور آمریکا آن را امضا کرده بود، اما نه همه ایالت‌ها آن را پذیرفتند و نه همه کارفرمایان آن را رعایت کردند ومبارزه جنبش برای هشت ساعت روزکاری دنبال شد.

سپتامبر نه مه
زمان کلیدی در این جریان سال ۱۸۸۲ است، زمانی که اتحادیه مرکزی کارگران نیویورک نوعی تعطیلات کارگری را با راهپیمایی بزرگ در شهر که بین ۱۰ تا ۲۰ هزار نفر کارگر با پلاکارد های فراوان در آن حضور یافتند، را اعلام کرد. قبلا نیز این اتحادیه طبق برخی روایت ها تا یک چهارم میلیون نفر جمعیت را برای همایش های کارگری بسیج کرده بود. بنا به روایت ها ۵ سپتامبر مصادف با نشست عمومی شوالیه های کارگر، که مترقی ترین فدراسیون کارگری بود، انتخاب شد. فدراسیون اتحادیه ها سال بعد نیز آن را تکرار کرد و در سال ۱۸۸۴ تاریخ آن را برای اولین دوشنبه سپتامبر تعیین کردند.

در مورد اول ماه مه باید گفت که از قبل تعطیلاتی در اول ماه مه با ریشه‌های باستانی وجود داشت. روز اول ماه مه یکی از چهار روز باستانی سلتیک معروف به چهار اربعه است. روز مه (آنطور که در غرب نیز بدان گفته میشود) یک تعطیلات نجومی است که بین اعتدال اول بهار(نوروز) و طولانی ترین روز شروع تابستان (اول تیر) قرار دارد. بِلتِین که از نام سلتیک آن سرچشمه می گرفت، جشنی بهاری بود که رقص، آواز، آتش بازی های ویژه را شامل می شد و در آن خانه، درختان، و حیوانات را با گل ها و روبان های زرد ماه مه تزئین می کنند. در این مدت در جوامع مختلف ایرلند مردم از مکان های ویژه بازدید می کردند و اعتقاد بر این بود که شگون بِلتِین زیبایی و جوانی را برای اطرافیان خود به ارمغان می آورد. (۱)

اما سازمان‌دهندگان اتحادیه ملی کارگری در سال ۱۸۸۴ زمانی که اول مه ۱۸۸۶ را به‌عنوان مهلتی برای شرکت‌ها تعیین کردند که روز کاری هشت ساعته قانون فدرال را به کارگران خود اعطا کنند، این را در ذهن نداشتند. با نزدیک شدن به روز موعود، اتحادیه های کارگری در سراسر کشور آماده اعتصاب عمومی شدند. آن روز، چیزی بین ۳۰۰ تا ۵۰۰ هزار کارگر در سراسر کشور دست به اعتصاب زدند.

شیکاگو که در حال حاضر سومین شهر بزرگ کشور است، به لطف توسعه راه آهن، مرکز اصلی صنعتی شدن آمریکا بود، و به همین دلیل تعداد قابل توجهی از مهاجران را در جستجوی کار پذیرفت. در شیکاگو، اعتصاب‌کنندگان به سوسیالیست‌ها و آنارشیست‌های رادیکال‌تر تمایل داشتند و اعتراضات خیابانی آنها پس از بازگشت دیگران به خانه‌های خود ادامه یافت. در ۳ ماه مه، پلیس به جمعیت اعتصاب کنندگان شلیک کرد و دو نفر را کشت. مردم خشمگین روز بعد در میدان هایمارکت تجمع کردند و در شورش متعاقب آن ۱۲ نفر کشته شدند که هشت نفر از آنها افسر پلیس بودند. سال بعد، اتحادیه‌ها مراسم بزرگداشتی از وقایع هایمارکت را در ۱ مه برگزار کردند و این سنت ادامه یافت تا سال ۱۸۸۹ که انترناسیونال دوم - کنفرانس جهانی سوسیالیست‌ها - آن را روز جهانی کارگر اعلام کرد.

هر دو روز اول ماه مه و روز کارگر توسط گروه‌های کارگری مختلف برای سال‌ها در ایالات متحده گرامی داشته می‌شد، اگرچه گروه اول به سیاسی‌تر بودن، رادیکال‌تر بودن و دومی بیشتر بعنوان یک جشنواره کارگری شهرت داشتند. به همین دلیل، روز کارگر در ماه سپتامبر همیشه در بین قانونگذاران محبوبیت بیشتری داشت و بیش از ۲۰ ایالت تا سال ۱۸۹۴ آن را به عنوان تعطیلات ایالتی تصویب و اعلام کرده بودند.

تبدیل آن به یک روز از تعطیلات فدرال در لیست برنامه های ۲۴مین رئیس جمهور ایالات متحده گروور کلیولند نبود. در سال ۱۸۹۴، او بر روی رکود اقتصادی متمرکز شده بود و ایده کاندیداتوری برای سومین دوره ریاست جمهوری را در سر داشت. او همچنین درگیر اعتصاب پولمن بود، اعتصابی طولانی و تلخ که در شیکاگو متمرکز شده و اقتصاد از قبل آسیب دیده کشور را تهدید می‌کرد.

همزمان با اینکه او برای سرکوب اعتصاب کنندگان آماده می شد، کلیولند لایحه روز کارگر را از طریق کنگره به تصویب رساند و آن را در ۲۸ ژوئن امضا کرد. اکثر مورخان معتقدند که این تا حد زیادی تلاشی برای واگذاری چیزی اندک به جنبش کارگری و در عین حال کاهش قدرت اتحادیه های رادیکال تر و برگزاری مراسم اول ماه مه بود. واقعیت آن بود که چند روز بعد، کلیولند دستور داد نیروهای فدرال به شیکاگو بروند، زیرا اعتصابات به خشونت کشیده شده بود. در ۱۷ ژوئیه، نیروهای گارد ملی به سمت جمعیت شلیک کردند و ۳۰ نفر را کشتند. هنگامی که اولین روز کارگر فدرال به رسمیت شناخته شد در آن سپتامبر، کارگران و اتحادیه های کارگری آرام نگرفتند. چرا که فقط کارکنان فدرال در آن روز تعطیل داشتند.

هم‌سویی اتحادیه های کارگری سراسری با دولت در ایالات متحده در میانه قرن بیستم اما مانع از آن شده است که روز اول ماه مه برای بزرگداشت کارگران رسمیت یابد. دلیل عمده برای این تصمیم صرفا سیاسی و در مقابله با جو جنگ سرد پس از جنگ جهانی دوم است. در آن زمان انقلاب اکتبر در اوج خود بود و اتحاد جماهیر شوروی هنوز به دلیل پیروزی هایش بر نیروهای آلمان نازی از اعتبار خاصی برخوردار شده بود. در ایالات متحده فرانکلین روزولت رئیس جمهور بود و برای مقابله با خطر سوسیالیسم با نیروی کار و اتحادیه های کارگری در آمریکا وارد مذاکراتی شد تا بتواند جلوی خطر چپ را بگیرد. فقدان یک ایدئولوژی غالب بر جنبش کارگری آمریکا باعث شده بود که اتحادیه ها سعی کنند خود را غیر سوسیالیست و غیر ایدئولوژیک تعریف کنند و تنها بر حقوق صنفی طبقه تاکید بگذارند.

این نگرانی ها باعث شد که اتحادیه ها عملا تئوری روزولت و حزب دموکرات را بپذیرند که اولا نیازی به داشتن یک ساختار سیاسی کارگری مانند حزب کارگر در آمریکا وجود ندارد و حقوق آنها با مذاکره مستقیم با کارفرمایان و بواسطه حزب دموکرات قابل دستیابی است. این نکته باعث شد که عامدا روی داشتن یک روز برای شادمانی و ستایش کارگران توافق شود که برخلاف سایر کارگران جهان در اول ماه مه نباشد.

چشم انداز لیبرال دموکراتهای آمریکای شمالی
انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در دو دوره اخیر ۲۰۱۶ و ۲۰۲۰ بار دیگر نشان داد که تشکل های کارگری در این کشور بطور ساختاری تمایلی به دفاع مستقیم از طبقه خود را ندارند و سیاست بازی های حزب دموکرات را پذیرفته اند. در یک برنامه دیدار با مردم در شبکه MSNBC در بهار ۲۰۱۶ برنی ساندرز چنین گفت: اولا از نظر پوشش رسانه ای، شما باید در داخل حزب دموکرات فعالیت کنید. شماره دو، برای مبارزه انتخاباتی به عنوان یک مستقل، شما نیاز دارید، شما باید که یک میلیاردر باشید. اگر میلیاردر هستید، می توانید این کار را انجام دهید. من ميلياردر نيستم . بنابراین ساختار سیاست آمریکا امروز به گونه ای است که فکر می کردم تصمیم اخلاقی درست این است که در درون حزب دموکرات اقدام کنم.

معنی حرف ساندرز به خوبی گرفته شد. تعداد کمی از کشورها در یک نظام دو حزبی به اندازه آمریکا عمیقاً فرو رفته اند. ایالات متحده یکی از تنها دموکراسی های صنعتی بدون حزب کارگری یا سوسیالیستی تثبیت شده است. تقریباً در هر کشور دیگری، سندرز به احتمال زیاد به عنوان حامل پرچم حزب کارگران و زحمتکشان نامزد می شد. اما در عرصه آمریکا، این گزینه در دسترس نبود.

عدم وجود یک حزب کارگری در آمریکا ممکن است مساله بزرگی به نظر نرسد، به خصوص با توجه به سابقه اخیر چنین احزابی در کشورهایی که در آن وجود دارند. اما تاریخ نشان می دهد که برای کارگران تنها چیزی که بدتر از داشتن یک حزب میانه است—که مشغول فروش طبقه باشد، آنست که اصلا هیچ حزبی بنام طبقه کارگر نداشته باشند. بسیاری از عقب ماندگی های سیاست در ایالات متحده –به خصوص فقدان یک سیستم بهداشت و درمان عمومی و آن سیستم پیزوری و تنبیهی تامین اجتماعی—می تواند حداقل در بخشی از دلایل به فقدان حزب کارگر برگردد. برخی استدلال کرده اند که حزب دموکرات به عنوان یک معدل عملکردی مابین دموکرات های مالی در شمال و زارعین در جنوب در این نقش عمل می کرد، اما این واقعیت که هم به بخش هایی از سرمایه داران شمالی و هم نخبگان زمیندار جنوبی گره خورده بود، توانایی اش در ایفای این نقش را اساساً تضعیف میکرد.

بسیاری از مردم فکر می کنند که فقدان یک حزب کارگری در فرهنگ و سیاست آمریکا پخته شده است. اگر که به بیش از یک قرن پیش برگردیم  ورنر سومبارت جامعه شناس آلمانی ، استدلال کرده است: که رونق اقتصادی تلاش ها برای ساخت یک حزب سوسیالیست در ایالات متحده را تضعیف می کند. انگلس نیز قبلا استدلال کرده بود که فرهنگ «صرفاً بورژوایی» در کشور (و فقدان یک گذشته فئودالی) مانعی برای تشکیل حزب کارگر در ایالات متحده است.   دهه ها بعد، دانشمندان اجتماعی آمریکا مانند لوئیس هارتز و سیمور مارتین لیپست بر روی بینش های انگلس مبنای تئوری خود را قرار دادند و ادعا کردند که لیبرالیسم خالص «جان لاک» (۲) در این کشور زمین فوق العاده خصمانه ای را برای ریشه یابی یک حزب کارگر ایجاد کرده است  .

ورای فرهنگ سیاسی خصمانه موجود، دیگران استدلال کرده اند که  قوانین انتخاباتی آمریکا موانع غیر قابل عبوری را برای احزاب کارگری، یا هر نوع حزب ثالثی در این وادی ایجاد  می کند. بر اساس چنین حساب هایی، انتخابات «برنده همه» همراه با یک نظام سیاسی ریاست جمهوری (در مقابل پارلمانی) عملاً یک نظام دو حزبی را تضمین می کند. (۳)

درست است که احزاب کارگری در آمریکا از دیرباز با نبرد سختی در سربالایی مواجه بوده اند. اما تمرکز بر صفات ماندگاری مانند فرهنگ سیاسی و قوانین انتخابات بخش بزرگی از داستان را از دست می دهد که ارتباط مستقیمی با لحظه سیاسی کنونی دارد: قبل از دهه ۱۹۳۰ ایده آل بسیار پر جنب و جوش تری درباره وجود حزب چپ مستقل نسبت به امروز وجود داشت.

پتانسیل این سنت سیاسی از دست رفته زمانی روشن تر می شود که تجربه آمریکا را با مسیر سیاسی کشورهای دیگر مقایسه کنیم. به عنوان مثال کانادا را در نظر بگیرید. با وجود شباهت اجتماعی و اقتصادی به آمریکا، در سالهای اخیر یک حزب مبتنی بر طبقه کارگر به نام حزب دموکرات جدید(NDP)  (۴) به خوبی در کانادا  پا گرفته است.

با وجود اینکه، NDP هنوز به عنوان یک حزب ثالث در سطح فدرال فعالیت میکند، و از همان نوع رانش به راست که احزاب سوسیال دموکرات در جاهای دیگر تحت تاثیر آن قرار دارند نیز رنج می برد، اما حضور آن در عرصه سیاسی کشور کانادا تفاوتهای واقعی ایجاد کرده است. محققان حزب دموکراتیک نوین را دلیل کلیدی برای قوانین کار نسبتا قوی تر کانادا و مزایای اجتماعی سخاوتمندانه تر، از جمله سیستم مراقبت های بهداشتی با بودجه عمومی در آن کشور شناخته اند.



بسیاری بر این باورند که فرهنگ سیاسی جمع گراتر کانادا و نظام سیاسی پارلمانی زمین های مطلوب تری را برای ریشه یابی یک حزب کارگری نسبت به آمریکا ایجاد کرده است. اما داده های تاریخی داستان متفاوتی را باز می گوید: با وجود زمین های سیاسی به ظاهر مطلوب تر، پیش از سال ۱۹۳۰ حزب کارگر کانادایی و احزاب چپ به همان اندازه همتایان آمریکایی خود دوران سختی برای خارج شدن از زمین داشتند. در واقع فقط در دهه ۱۹۳۰ بود که واگرایی را میتوانیم ببینیم.

ما این را در شکل ۱ می بینیم که سهم آرای به احزاب سوم چپ مستقل  )TPsIL) (۵) در ایالات متحده و کانادا را از سال ۱۸۶۷ تا ۲۰۰۹ ردیابی می کند. پیش از جنگ جهانی اول، حمایت از یک حزب مستقل سوم به طور کلی در ایالات متحده بیشتر بود. از پایان جنگ جهانی اول تا اوایل دهه ۱۹۳۰، حمایت در کانادا بی ثبات بود، در حالی که حمایت از یک حزب مستقل در آمریکا کوچک اما قابل توجه باقی ماند. هیچ دلیلی وجود نداشت که انتظار اوج دیگری در حمایت از احزاب سوم در امتداد خطوط آنچه در دهه ۱۸۹۰ یا دوره قبل از جنگ جهانی اول رخ داد را نداشته باشیم. واگرایی قاطع در دهه ۱۹۳۰ هنگامی رخ داد که حمایت در آمریکا فرو ریخت و در کانادا برخاست. (۶)

چرا این شیفت رخ داد؟ چه اتفاقی در دهه ۱۹۳۰ افتاد که همزمان ثروت حزب کارگر را در کانادا تقویت کرد، و آن ها را در آمریکا تضعیف نمود؟ استدلال در مورد فرهنگ های سیاسی پایدار و قواعد انتخابات نمی تواند به این سوال پاسخ دهد. در عوض، مبارزات اجتماعی، سیاسی و اقتصادی در آن نقطه عطف بحرانی دوران جنگ - و اینکه چگونه نتیجه آن مبارزات به طور اساسی چشم انداز سیاسی در هر دو کشور را تغییر شکل داد - از اهمیت محوری برخوردار است.

وعده حزب کارگری
پیش از دهه ۱۹۳۰، مانند پس از آن، دموکرات ها و جمهوری خواهان دو حزب بزرگ سیاسی آمریکا بودند. در کانادا نیز احزاب لیبرال و محافظه کار بودند. اما همانطور که شکل یک نشان می دهد، احزاب بزرگ رقبای کوچک اما قابل توجهی نیز در صحنه داشتند که آنها را نگران انتخابات کنند. در میان اقتصادهای پرآشوب اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، کارگران و کشاورزان جنبش های اعتراضی دسته جمعی را سازماندهی میکردند. برخی از این ها شکل احزاب سیاسی را نیز به خود گرفت که گاها هر دو طرف مرز آمریکا و کانادا را در بر می گرفت.

شکل ۱ همچنین نشان می دهد که این احزاب دوران سختی را برای زنده ماندن در دوران طولانی، اوج و حضیض  همراه با حرکاتی که آن ها را به دنیا آورد، داشته اند. اما حضور آنها چشم انداز سیاسی گسترده تری را شکل داد. حتی زمانی که آنها از دور خارج میشدند، همان طور که برای احزاب سوم اغلب اتفاق میافتد، مسائل کلیدی را برای بحث و کنکاش عمومی بروی صحنه سیاست عمومی جا میانداختند و احزاب بزرگ را مجبور میکردند به آن ها بپردازند. بطور نمادین این سالها نشان دادند که کارگران و کشاورزان کوچک می توانند یک نیروی سیاسی مستقل باشند.

این بدین معنی نیست که بگوییم کارگران و کشاورزان کوچک درگیر سیاست های بزرگ حزبی نبودند. تفاوت این بود که آنها به عنوان کارگر و کشاورز کوچک درگیر نبودند. بلکه بر اساس مذهب، نژاد، قومیت، منطقه و دیگر هویت ها در احزاب بزرگ سازماندهی می شدند. و این خصلت بود که در دهه ۱۹۳۰ تغییر کرد. بسیاری از کارگران و کشاورزان کوچک در هر دو کشور آمریکا و کانادا هویت های سیاسی به عنوان کارگر و کشاورز پیدا کردند. با این کار، آن ها به ائتلاف های سیاسی مبتنی بر رابطه طبقاتی با دوام تری نسبت به آنچه پیش از این در هر دو کشور وجود داشت گذار کردند.

این ائتلاف ها بسیار متفاوت به نظر می رسید، و پیامدهای سیاسی متفاوتی داشت. در ایالات متحده، کارگران و کشاورزان کوچک در نهایت جذب حزب دموکرات شدند و آن ها را به ائتلافی عجیب و غریب وارد کرد که شامل لیبرال های شهری شمال و ارتجاعیون نژادپرست جنوب بود. در کانادا، آن ها مستقل از احزاب جریان اصلی متحد شدند تا حزب جدیدی به نام فدراسیون مشترک المنافع همیاری (۷) CCF)) را تشکیل دهند که پیش درآمد حزب دموکرات نوین (NDP) امروزی است.

همکاری بهینه در مقابل اجبار
برای درک اینکه چرا این ائتلاف های مختلف در شکل طبقه-حزب به وجود آمد، باید توجه کنیم که چگونه احزاب حاکم آن زمان (دموکرات ها در آمریکا، لیبرال ها و محافظه کاران در کانادا) به اعتراضات کارگری و کشاورزی برانگیخته شده از رکود بزرگ اقتصادی دهه ۳۰ پاسخ دادند.
پاسخ کوتاه این است که رئیس جمهور روزولت و دموکرات ها که درگیر انتخابات ریاست جمهوری بودند پاسخی مشترک اتخاذ کردند که اعتراضات را بخشی از سیاست خودشان می کرد و چالشگران سیاسی را دست کم می گرفت، در حالی که لیبرال ها و محافظه کاران کانادایی پاسخی اتخاذ کردند که اعتراضات را تشدید می کرد و فضا را برای چالشگران، به طور خاص فدراسیون مشترک المنافع همیاری [CCF]، برای ریشه یابی باقی می گذاشت.

در ایالات متحده، کمپین فرانکلین روزولت در سال ۱۹۳۲ به «مرد فراموش شده در پایین هرم اقتصادی» استناد کرد و ناتوانی رئیس جمهور هوور در پاسخ به رکود اقتصادی را به یک مسئله کلیدی انتخابات تبدیل کرد. این بخشی از حیله برای درخواست تجدید نظر از هویت طبقاتی کارگران، و قرار دادن حزب دموکرات به عنوان خانه «طبیعی» برای چنین رای دهندگانی بود. در طول دهه ۱۹۳۰ این استراتژی موفق شد.

در نگاه اول، آشکار به نظر می رسد که  روزولت به دنبال تبلیغ موقعیت دموکرات ها به عنوان خانه "طبیعی" برای رای دهندگان طبقه کارگر، و جا انداختن پاسخ رئیس جمهور هوور به رکود بزرگ بعنوان یک مسئله اصلی مبارزات انتخاباتی است. اما در آن زمان مساله اینقدر آشکار نبود. تشکل های کارگران مانند امروز یک نوع تعهد نهادی به دموکرات ها نداشتند و وفاداری های به حزب کارگر بیشتر توسط روابط محله ای، قومی یا مذهبی تامین می شد.

در آن زمان البته حزب دموکرات را به سختی میشد وسیله نقلیه ای سیاسی برای لیبرالیسم نام برد. بخش عمده ای از رهبری حزب دموکرات در اوایل دهه ۱۹۳۰ در سوی راست رئیس جمهور هوور جمهوریخواه بود، و با متهم کردن او به انفعال، برعکس به هزینه های ”هدر رفته” او در پاسخ به رکود حمله میکردند.
با هوور عمیقاً نامحبوب در میدان رکود بزرگ اقتصادی، پیشبینی برای انتخابات سال ۱۹۳۲ آن بود که دموکرات ها  بازهم شکست خواهند خورد. آنچه پس از دهه ها شکست تبدیل به یک رویا شده بود، یک ائتلاف برنده بود. برخی روزولت را کسی می دیدند که می توانست مترقیان شهری شمال، محافظه کاران جنوبی و پوپولیست های غربی را در درون حزب متحد کند، در حالی که شاید میتوانست حوزه های انتخاباتی جدیدی را نیز جذب کند. مشاوران روزولت ترکیبی از سیاست متناقض از برنامه ریزی متمرکز و ریاضت مالی را توصیه کردند، از جمله کاهش سرتاسری ۲۵ درصدی در بودجه هزینه های فدرال. امید این بود که این امر همراه با خطابه های «مرد فراموش شده» روزولت، ائتلاف مترقی را محکم کند، در حالی که به اندازه کافی مبهم باقی می ماند تا دموکرات های محافظه کار جنوب را نیز از خود منزوی نکند.

این تئوری اما کاملا ً جواب نداد. دموکرات های محافظه کار با احساس زنگ خطر نسبت به آنچه که به عنوان خطابه های طبقاتی روزولت تصور می کردند واکنش نشان دادند و آل اسمیت نامزد حزب دموکرات ریاست جمهوری در سال ۱۹۲۸ را برانگیختند تا چالشی را در مرحله مقدماتی انتخابات برای روزولت برپا کنند. اسمیت او را متهم کرد که به دنبال «نابود کردن [توده های مردم زحمتکش این کشور] با قرار دادن طبقه علیه طبقه و ثروتمندان علیه فقرا» است. روزولت چالش اسمیت را درک کرد، اما مبارزات اولیه نشان داد که رکود بزرگ و خطابه های طبقاتی روزولت به مراتب بیشتر از آن چیزی طرفدار دارد که او و هوادارانش امیدوار بودند.

روزولت برنامه متوازنی را در انتخابات عمومی علیه هوور عرضه کرد و لیبرالیسم رفاه اجتماعی را با دفاع محافظه کارانه از حقوق ایالات و بودجه های متعادل ترکیب کرد. این برنامه هوور را سردرگم کرد، اما در انتخاب رای دهندگان در مرحله عمومی برنده شد. در این روند دموکرات ها جایگاه خود را به عنوان آنچه یکی از ناظران آن را «حزب لیبرال،  که توازن قدرت بین ثروتمندان و فقرا را بازگرداند» تعریف کرد تثبیت کردند. در ضمن این فرصتی بود که گشایش برای روزولت ایجاد کرد تا طبقه کار را برای مدت های طولانی به چادر حزب دموکرات بیاورد.

این درگیری درون حزبی و مانور سیاسی تا چه حد اهمیت داشت، زمانی روشن تر می شود که آنچه در کانادا اتفاق افتاد را با ایالات متحده مقایسه کنیم. در آنجا هیچ یک از دو حزب اعماق بحران را درک نکردند و هر دو با دخالت دولت در اقتصاد مخالف باقی ماندند. آر بی بنت رهبر محافظه کار بر نارضایتی از ویلیام لیون مکنزی کینگ نخست وزیر وقت لیبرال برای شکست دادن او در انتخابات سال ۱۹۳۰ سرمایه گذاری کرد، اما نه بر اساس وعده حل مشکلات اقتصادی کشور. بلکه او بر روی وعده قانون و نظم حرکت میکرد و عهد کرد که اعتراض کشاورزان و کارگران را زیر «پاشنه آهنین قانون» خرد کند. پس از تصدی مقام، او سازمان دهندگان برجسته اعتراضات را زندانی یا تبعید کرد، حزب کمونیست را منحل، ادبیات رادیکال را ممنوع و اجتماعات صنفی را تعلیق نمود.

کارگران بیکار اگر گرد هم جمع شدند آنها را به اردوگاه های کاری دورافتاده تبعید کردند.
عدم احیای اقتصاد بنت هزینه شکست در انتخابات را در سال ۱۹۳۵ برای او به ارمغان آورد که کینگ لیبرال را دوباره به مقام خود بازگرداند. اما حتی در آن زمان، کینگ کار چندانی برای نزدیک شدن به کارگران و کشاورزان معترض انجام نداد و به پایمال کردن اعتراضات ادامه داد. این خلاء فرصت را برای ظهور یک حزب جدید فراهم کرده بود.

آن حزب- فدراسیون مشترک المنافع همیاری [CCF]، در سال ۱۹۳۲ به عنوان مخلوطی عجیب از پوپولیست های زراعی، چند ناظر سندیکایی، یک گروه از اعضای "کارگران مستقل" پارلمان و نمایندگان پراکنده ای از سازمان های محلی و استانی حزب کارگر، به همراه گروهی از روشنفکران دانشگاهی سوسیالیست  معروف به لیگ بازسازی اجتماعی آغاز شد. در آمریکا نیز گروه های مشابهی به نام ائتلاف "قرارداد نوین" شکل گرفت. اما پاسخ غیر قابل تصور و خصمانه احزاب حاکم در کانادا به بحران و ناآرامی های پیرامونی باعث شد این گروه ها از نظر سیاسی هیچ تمایلی به نزدیک شدن به احزاب جریان اصلی لیبرال و محافظه کار نداشته باشند و عملا یک «دشمن مشترک» برای متحد کردن آن ها ایجاد کرد.

تله سیاست
اگر تبلیغات احزاب حاکم و پویایی رقابت حزبی امکانات متفاوتی را برای ائتلاف های سیاسی در آمریکا و کانادا ایجاد می کرد، سیاست های اجرایی آن ها در دوران حاکمیت بود که آن ائتلاف ها را تثبیت می کرد. در ایالات متحده، سیاست های کارگری و کشاورزی مربوط به ٬٬قرارداد نوین٬٬ مزایای مادی کافی را برای جذب برخی از رای دهندگان حوزه های انتخاباتی کشاورز و کارگری ارائه داد، در حالی که همزمان با تشدید تقسیمات طبقاتی، سازماندهی سیاسی مستقل کشاورزان و کارگران را تضعیف می کرد. نتیجه آن فروپاشی هرنوع حزب کارگری در آمریکا بود. در کانادا سرکوب و غفلت احزاب لیبرال و محافظه کار از حوزه های انتخاباتی کشاورزان و کارگران آن ها را از احزاب جریان اصلی دور ساخت و به سمت فدراسیون کارگری سوق داد.

این مهم است که تشخیص دهیم که هنگامی که روزولت در سال ۱۹۳۳ به مقام ریاست جمهوری رسید، کشاورزان و کارگران از نظر سیاسی برای جذب در صحنه باقی مانده بودند. بر پایه هایی بر روی میراث سازماندهی سیاسی مستقل، حزب های پوپولیستی کارگری و زراعی در حال به دست آوردن کشش در بسیاری از ایالات غرب میانه شمال و ساحل غربی بودند. در مینه سوتا، حزب کشاورز-کارگر به طور مرتب در طول دهه ۱۹۲۰ در انتخابات های ایالتی و فدرال پست هایی را به دست آورد و در سال ۱۹۳۱ مدعی فرمانداری ایالتی شد. روزولت به نوبه خود در مبارزات انتخاباتی خود در سال ۱۹۳۲ هیچ اشاره ای به اتحادیه ها یا حق چانه زنی جمعی نکرد.

٬٬قرارداد نوین٬٬ و سیاست کارگری مربوطه آن وضعیت را تغییر داد. سیاست کشاورزی بر تقویت کردن قیمت فروریخته مزارع متمرکز بود، که مزایای آن به کشاورزان بزرگ می رسید و یک «بلوک زراعی» محافظه کار را در داخل ائتلاف ٬٬قرارداد نوین٬٬ تحکیم می کرد. در همین حال توقف حق اقامه دعوی بانکها علیه مالکان مزارع بدهکار و یارانه های امدادی به نفع خانواده های کشاورز بود که پیش از این ستون فقرات پوپولیسم کشاورزی را تشکیل میدادند. این مزایا آنها را به سمت دموکرات ها می کشید و نافی حمایت آنها از احزاب مستقل بود, "مگر اینکه آنها از چیز بهتری مطمئن میشدند" آنطوریکه یک رهبر کشاورزان در ویسکانسین تبیین میکند.

در همین حال، از آنجا که یارانه های کشاورزی تنها به صاحبان زمین پرداخت میشد، کشاورزان مستأجر، زارعین فصلی اشتراکی و کارگران کشاورزی از دریافت این مزایا کنار گذاشته میشدند. با این حال، با توجه به محدودیت های رای گیری دوران جیم کرو و وضعیت شهروندی بسیاری از کارگران مزرعه که مهاجر بودند، این گروه ها اغلب از رای دادن محروم بودند و نمی توانستند به عنوان پایگاهی قابل دوام برای یک حزب کشاورزی-کارگری خدمت کنند. علاوه بر این، خشونت بین زمینکاران و پرورش دهندگان مانع سازماندهی سیاسی مبتنی بر طبقه شده بود.

با توجه به انچه گفته شد، مزایای سیاست های کشاورزی روزولت به نخبگان کشاورزی ارشد رسید ولی مزایای کافی برای جلب رضایت کشاورزان کوچک را نیز فراهم کرد و اما کشاورزان مستأجر، زمینکاران، و کارگران کشاورزی را کنار گذاشت. در مجموع این امر فرصت رای برای یک حزب کشاورز-کارگری را تضعیف و جذب آنها به  حزب دموکرات را تشویق کرد. در عین حال تحکیم یک بلوک محافظه کار زراعی در داخل ائتلاف ٬٬قرارداد نوین٬٬ امکان اصلاحات درون حزب دموکرات تازه سازماندهی شده را محدود کرد.

در مورد سیاست کار، مشاوران روزولت او را متقاعد کردند که در قانون ملی بازیابی صنعتی (۸) (NIRA) در ۱۹۳۳ متنی که تضمین کننده حق مذاکره جمعی اتحادیه ها باشد را اضافه کند.  بعدا این لایحه خلاف قانون اساسی اعلام شد اما سپس با قانون ملی روابط کار ۱۹۳۵(۹)  (NLRA، یا قانون واگنر) جایگزین و تقویت شد. با افزایش انفجاری عضویت در اتحادیه ها، مزایای درک شده از قانون واگنر کارگران را به سمت روزولت جلب کرد، در حالی که اصلاحات به طور فزاینده بلندپروازانه "قرارداد نوین دوم" او باعث شد تا نخبگان کسب و کار او را رها کنند. فرانکلین روزولت FDR که از حمایت صاحبان کسب و کار محروم شده بود، کارگران را به عنوان یک منبع کلیدی تامین کمک مالی و رای برای کمپین انتخاب مجدد خود در سال ۱۹۳۶ در آغوش گرفت.

در حالی که کارگران گوش دلسوزانه تری در کاخ سفید پیدا کرده بودند، رهبران اتحادیه که پیش از این از یک حزب کارگر حمایت کرده بودند، شروع به تغییر مواضع سنتی خود کردند. سیدنی هیلمن رئیس کارگران لباسدوز این تغییر را چنین توضیح داد: ٬٬موقعیت سازمان ما شناخته شده است که ما بدنبال یک حزب کارگر هستیم.. اما در دو سال اخیر اتفاقاتی افتاده است.. ما در تبیین سیاست کارگری این دولت شرکت کرده ایم.. ما می دانیم که [NIRA] به معنای احیای تشکیلات ما بود.. ما می دانیم که شکست دولت روزولت به معنای آنست که هیچ امیدی به قانون کارگری برای دهه های آینده نیست. انتخاب مجدد روزولت تمام مشکلات ما را حل نخواهد کرد، اما به ما اجازه تنفس خواهد داد.٬٬

گرچه قانون واگنر طرفداران بالقوه حزب کارگر را به سوی حزب دموکرات کشید، اما تلاش های حزب کارگر مستقل را نیز تضعیف کرد. این کار با تعمیق اختلافات دو اتحادیه سراسری رقیب یعنی فدراسیون کار آمریکا (۱۰) (AFL) و کنگره سازمان های صنعتی (۱۱) (CIO) علیه یکدیگر بر سر اجرا و تفسیر این قانون اتفاق افتاد. این امر انرژی سازماندهی را از هدف تشکیل یک حزب کارگری دور کرد و همکاری سیاسی میان اتحادیه ها به ویژه در سطح محلی را تخریب نمود. این اختلافات اتحاد کارگران-حزب دموکرات را در لحظه ای محکم کرد که به نظر می رسید حزب کارگر برای سازماندهی بدنبال سیاست طبقاتی مستقل آماده شده بود.

اگرچه کارگران در سال ۱۹۳۶ از روزولت حمایت کردند، اما حمایت کارگری از حزب خودشان به دنبال سرخوردگی پس از انتخابات از روزولت، رشد کرد. پاسخ خشن او به اعتصاب خودروسازان فلینت در سال های ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۷ و سپس اعتصابات "فولاد کوچک" در ماه مه ۱۹۳۷ باعث شد جان ال لوئیس رهبر CIO بگوید که "این رفتار بیمارگونه کسی است که بر سر میز کارگران غذا داده شده و در خانه کارگران پناه داده شده است اما بی طرفی اختیار میکند و به هر دو طرف طبقه کار و دشمنان آن زمانی که در آغوش نبردی مرگبار قفل شده اند با شور یکسان نفرین میکند."

بسیاری نیز از پای پس کشیدن روزولت از قانون گذاری کلیدی کارگری در کنگره جدید شکایت کردند. در آن مرحله لوئیس به شدت به تشکیل یک حزب مستقل کشاورزان-کارگران اشاره می کرد. در عین حال احزاب کارگری در سطح ایالتی و محلی در حال پیداکردن جاذبه بودند و بر ارتباط بین خطابه های حزب دموکرات که از حقوق کارگری دفاع می کرد و واقعیت آنکه فرمانداران دموکرات از سربازان دولتی برای شکستن اعتصابات استفاده می کردند، به نفع خود پل می ساختند.

برخی به دنبال هماهنگی این احزاب در سطح ملی بودند، اما تلاش های آن ها به جایی نرسید و تا سال ۱۹۳۸ تقریباً بساط تمامی این احزاب فرو ریخته بودند. چرا؟ مقررات NLRA (و تفسیر آنها) و تشدید اختلاف رهبران فدراسیون کار AFL که معتقد بودند این قانون به نفع کنگره سازمانهای صنعتی CIO است و در برابر پاسخ رهبران CIO که این حملات را مغرضانه تعریف میکردند، در خدمت افزودن به درگیری های درون طبقاتی اتحادیه های سراسری عمل کرد.

این حملات بین فدراسیونی ممکن بود رشد سازمانی را برای هریک از آنها برانگیخته باشد، اما به طور جدی سازماندهی سیاسی طبقاتی را نیز مانع شده بود. فدراسیون های رقیب مجبور بودند از زمین خود دفاع کنند و در عین حال باید توجهشان را از تلاش برای کانالیزه کردن ناراحتی کارگران از دموکرات ها به حمایت حزب کارگر منحرف می کردند. این درگیری خونین شوراهای محلی کار را که یکی از خودروهای اصلی سیاسی کارگران است فلج کرد. AFL تمام وابستگان به CIO را از شوراها پاکسازی کرد و حمایت از نامزدهای حامی یا سمپات CIO را در انتخابات کنگره پس گرفت. این امر امکانات حیاتی بسیاری از جنبش های حزب کارگر در سطح محلی و ایالتی را از بین برد.در نهایت ترکیب درگیری های بین سازمانی و انحراف منابع مالی هر پایگاهی را که ممکن بود برای حمایت از حزب کارگر وجود داشته باشد، تضعیف کرد. دموکرات ها به عنوان تنها باقیمانده صحنه از این شرایط بهترین استفاده را بردند و باقیمانده جنبش کارگری مستقل را نابود کردند.

در همین حال در کانادا
پاسخ سیاسی احزاب حاکم به رکود بزرگ در کانادا اثر کاملا مخالفی نسبت به پاسخ دموکرات ها در آمریکا داشت. در آمریکا ٬٬قرارداد نوین٬٬ رای دهندگان کلیدی کارگران و کشاورزان را به حزب دموکرات جذب کرد در حالی که سازماندهی سیاسی مستقل آنها را تضعیف مینمود، در آنسوی مرزها سیاست های احزاب حاکم در کانادا بر سرکوب و غفلت از کشاورزان و کارگران، امکان جذب آن نیروها را منتفی ساخت، در حالی که حمایت از فدراسیون همیاری(CCF)  را گالوانیزه می کرد.

برای کشاورزان  کانادایی، افزایش تعرفه‌های بنت و یارانه‌های ناچیز مزارع، برای تقویت قیمت‌های فروریخته مزارع کمک چندانی نکرد. این امر بسیاری از گروه های کشاورز را به دنبال یک صدای سیاسی مستقل سوق داد. در مورد کارگران، بنت و همتایان استانی‌اش تخفیف ناچیز بیکاری را همراه با مقدار زیادی از سرکوب دولتی ارائه کردند. کینگ پس از بازگشت به قدرت در سال ۱۹۳۵ برخی از آشکارترین سیاست‌های ضد کارگری بنت را تغییر داد، اما درخواست‌ها برای قانونی مشابه واگنر در کانادا را رد کرد. دولت های استانی و فدرال برخی مقررات کار را وضع کردند، اما در مجموع به قانونی شبیه به NLRA نزدیک نشدند.

علیرغم فقدان قانون کار، سازمان‌دهی اتحادیه‌ها با رشد ۳۷ درصدی عضویت بین سال‌های ۱۹۳۵ تا ۱۹۳۷ افزایش یافت. فقدان قانونی برای حقوق کارگری ممکن است مانع رشد اتحادیه‌های کانادا نسبت به ایالات متحده شده باشد، اما همچنین باعث متحد شدن بیشتر کارگران کانادایی شد. در حالی که اتحادیه‌های AFL و CIO در آمریکا بر سر NLRA می‌جنگیدند و هریک دیگری را متهم به طرفداری از دولت می‌کردند، اتحادیه‌های کانادایی برای اعتراض به عدم مشروعیت قانونی خود با هم متحد شدند.

کنگره تجارت و کار کانادا (۱۲) (TLC) که شامل اتحادیه‌های وابسته به AFL و CIO می‌شد، در سال ۱۹۳۹، تحت فشار مستقیم AFL و دو سال پس از انشعاب ایالات متحده، اتحادیه‌های وابسته به CIO خود را اخراج کرد. نکته مهم این است که TLC در هنگام اخراج وابستگان CIO، پاکسازی‌هایی به سبک AFL در شوراهای کارگری محلی انجام نداد و به شوراهای محلی تصفیه شده اجازه داد به CCF متصل شوند. همچنین، برخلاف ایالات متحده، اتحادیه‌های وابسته به CIO کانادا که در نهایت کنگره کانادای کار (۱۳) (CLC) را تشکیل دادند، از ابتدا به دنبال اتحاد مجدد با TLC بودند. امتناع دولت کانادا از به رسمیت شناختن حقوق کار، رقابت‌های بین فدراسیون‌ها را از بین نبرد، اما اهمیت سیاسی آنها را کمرنگ کرد.

همه اینها فرصتی برای کنگره CCF ایجاد کرد. مشکل اما این بود که کارگران کانادایی در مورد وابستگی‌های سیاسی خود همچنان در میان دودستگی باقی مانده بودند. برخی به دنبال روابط نزدیکتر با CCF، در حالی که برخی دیگر موضعی غیر حزبی داشتند. حامیان حزب کمونیست به غیر حزبی ها در تلاش های خود برای مقاومت در برابر وابستگی به CCF کمک کردند.

جنگ جهانی دوم مسئله وابستگی های سیاسی کارگران را به منصه ظهور رساند. برخلاف ایالات متحده، که سیاست کارگری روزولت در زمان جنگ با موفقیت رهبری کارگری را جذب کرد و اتحاد کارگران-حزب دموکرات را تشدید کرد، سیاست کارگری کینگ در زمان جنگ باعث بیگانگی بیشتر کارگران کانادا شد. او نمایندگان کارگری را از ارگان‌های برنامه‌ریزی در زمان جنگ کنار گذاشت، و تلاش‌های او برای ترویج مذاکرات جمعی صرفاً مشاوره‌ای بود و توسط کارفرمایان نادیده گرفته می شد. در همین حال، او به اعتصابات زمان جنگ با افزایش سرکوب دولتی پاسخ داد.

این شکاف بین وعده‌های دولت مبنی بر ترویج مذاکرات جمعی و واقعیت ناسازگاری پایدار دولت، درگیری طبقاتیِ سیاسی شده در دوران جنگ را آشکار کرد. از آنجایی که تعداد اعتصاب‌ها بین سال‌های ۱۹۴۱ و ۱۹۴۳ دو برابر شد، پاسخ کینگ مجموعه‌ای از فرمان‌های دولتی بود که تظاهرات و آزادی‌های مدنی اعتصاب‌کنندگان را بیشتر محدود می‌نمود.با رشد بیشتر CCF در انتاریوی صنعتی، تشدید تصاعدی درگیری طبقاتی به عرصه سیاسی سرایت کرد. حزب در انتخابات استانی ۱۹۴۳ سی و چهار کرسی در پارلمان بدست آورد که برای تشکیل اپوزیسیون رسمی کافی بود. با متحد کردن پایگاه کشاورزی شان در غرب و کارگران صنعتی خود در انتاریو، CCF اکنون تهدیدی جدی‌تر برای لیبرال‌ها و گزینه سیاسی مناسب‌تری برای کارگران بود.

این امر جناح غیرحزبی کارگران را بر آن داشت که سمت و سوی خود را تغییر دهند و از قطعنامه ای در گردهمایی ۱۹۴۳CLC  حمایت کنند که فدراسیون CCF را به عنوان "بازوی سیاسی کارگران" به رسمیت می شناخت. سیاست‌های سرکوب و بی‌توجهی احزاب حاکم از جذب نیروی کار جلوگیری کرده بود، در عوض به CCF اجازه داد تا به عنوان یک حزب کارگری قابل دوام در کانادا پا بگیرد.

پارادوکس سوسیال دموکراسی
همانطور که چپ‌های آمریکایی از شوک شکست هیلاری کلینتون بهبود یافته اند و چپ‌های کانادایی انحراف به سمت راست حزب دموکراتیک نوین NDP   را بررسی می‌کنند، به‌ویژه با توجه به سقوط انتخاباتی سال گذشته و خلاء رهبری در حزب، روشن می‌شود که چگونه عرصه سیاسی کنونی توسط مبارزات دهه های گذشته شکل گرفته است. در حالی که برخی شرایط کنونی را به فرهنگ های سیاسی و قوانین انتخاباتی عمیقاً ریشه دار مربوط میدانند، نگاهی به تاریخ نشان می دهد که نظام حزبی کنونی نه از پیش تعیین شده بود و نه تغییر ناپذیر است.

اما این بدان معنا نیست که تغییر آن آسان است. در حال حاضر، عواقب آن مبارزات سیاسی دهه ۱۹۳۰ وخیم است. در ایالات متحده، در مواجهه با فروپاشی آشکار حزب دموکرات و ظهور جناح راست نئوپوپولیستی، حزب گمشده کارگری به "شبح خیالی" سیاست آمریکا تبدیل شده است، قطع عضوی از طیف سیاسی که درد آن هنوز احساس می شود. در غیاب آن از جنبشی که هرچند کوچک، اما به اندازه‌ای تهدید جدی بود که احزاب اصلی را مجبور به پذیرش بسیاری از خواسته‌های اصلی کارگران کند، امروز تهدید یک حزب کارگری معکوس شده است، دموکرات ها در انتخاب بایدن نشان دادند که برای انها حفظ شرایط موجود لیبرالی و در واقع نولیبرالی مهمتر از تسلیم شدن به خواسته های عدالت جویانه طبقه کار است.

اما داستان کانادایی نشان می‌دهد که حفظ این «شاخه» سیاسی با مجموعه‌ای از مشکلات نیز همراه است. از صدور بیانیه‌های جسورانه مانند برنامه‌ریزی اجتماعی برای کانادا (۱۹۳۵) و دموکراسی به سوسیالیسم نیاز دارد (۱۹۳۸) و انجام شاهکار‌هایی مانند رهبری گسترش مذاکرات جمعی به بخش عمومی و ایجاد اولین سیستم مراقبت بهداشتی عمومی در کانادا، محموعه CCF/NDP با گذشت زمان از این دیدگاه عقب نشینی کرده است، تا جایی که بسیاری از چپ ها ارزش حمایت مستمر از حزب را زیر سوال می برند. در واقع، با توجه به انتخاب بسیاری از دولت‌های NDP استانی که بعد از انتخاب شدن به قدرت داوطلبانه بر رژیم‌های ریاضتی ادامه داده اند ، و حزب فدرال لیبرال بیش از یک بار توسط لیبرال‌های جاستین ترودو از جناح چپ خود دوری گزیده است، تشخیص NDP  امروزی به‌عنوان یک حزب چپ دشوار است.

به درجات مختلف، NDP  و نسل‌های فعالی که بیهوده به دنبال کشاندن حزب دموکرات ایالات متحده به سمت چپ بوده‌اند، در دام آنچه رابرت برنر آن را «پارادوکس سوسیال دموکراسی» می‌نامد، گرفتار شده‌اند: ظهور، سازماندهی و گسترش احزاب، توانایی پیروزی در اصلاحات به وجود مبارزات اجتماعی توده ای بستگی داشت. و با این حال، از آنجایی که این احزاب (یا جناح‌های حزبی، در مورد آمریکا) به بخش‌های تثبیت‌شده با چشم‌انداز سیاسی تبدیل شده‌اند، همین پایگاه مبارزه اجتماعی به مشروعیت و ثبات سازمانی آنها تبدیل شده است. به این ترتیب، آنها به دنبال مهار، کنترل و حتی سرکوب نیروهای اجتماعی برهم زننده نظمی که باعث ظهور آنها شده اند بوده اند و دائما برنامه حزب خود را برای جلب رضایت میانه تعدیل می کنند.

در ایالات متحده جذب احزاب کارگر به حزب دموکرات در دهه ۱۹۳۰ گام اول مهمی بود و به دنبال آن ترکیب لایه های کلیدی آزادی سیاهان و جنبش های فمینیستی دهه های ۱۹۶۰ و ۷۰ به وجود آمد. اخیرا ً چالش های درون حزب از فعالان زندگی سیاهان مهم است )BlackLivesMatter( و شورش طرفداران ساندرز به وجود آمده است.
واضح است که چپ با چالش های جدی برای یافتن صدای سیاسی خود در هر دو کشور مواجه است. اما آن چالش ها در آمریکا چشمگیر تر باقی می مانند. NDP علیرغم تمام مشکلات خود به جلوگیری از شیب بیشتر طیف سیاسی کانادا به سمت راست کمک کرده است. مهم تر از آن، NDP هم تعهدات اسمی و هم ارتباطات ساختاری با نیروی کار و برخی جنبش های مترقی را حفظ می کند. این ها به طور بالقوه می تواند به عنوان بخشی از تلاش برای اصلاح حزب بسیج شود، همانطور که در سالهای اخیر با مانیفست جهش می بینیم. (۱۴)

مشابه این اطمینان خاطر را نمی توان برای آمریکا داشت، جایی که حزب دموکرات گذشته از جستجوی رای طبقه کارگر، هرگز هیچ گونه تظاهری به حزب طبقه کارگر بودن نکرده است. تلاش های مکرر در "اصلاح زاویه" حزب در امتداد خطوط مترقی تر، آرایش نژادی و جنسیتی رهبری حزب را متنوع کرده و مواضع خود را در مورد برخی مسائل اجتماعی بهبود بخشیده است  (۱۵)، بدون اینکه چشم انداز اساساً طرفدار کسب و کار خود را به چالش کشیده باشد  .  در نهایت، یک سیاست چپ جدید در ایالات متحده باید شامل بازپس گیری انرژی برخی از آن نیروهای پیش از "قرارداد نوین"، کارگران، کشاورزان و رادیکال های سوسیالیستی که به وعده یک حزب برای ظبقه خود وفادار بودند، باشد.

کارگران مهاجر و اول ماه مه
برای گونزالو سالوادور، نماینده فدراسیون کار آمریکا و کنگره سازمان‌های صنعتی (AFL-CIO)، بزرگترین اتحادیه کارگری در کشور، این تاریخ معنای خود را بازیافته است (۱۶). او به بی‌بی‌سی گفت: «از زمان شورش‌های شیکاگو، اول ماه مه اهمیت چندانی نداشت و تا سال ۲۰۰۶ عملاً نادیده گرفته می‌شد.»
او می افزاید: «به لطف مهاجران، اکنون در ایالات متحده، اول ماه مه به کارگران مهاجر اختصاص داده شده است، زیرا در سال ۲۰۰۶ تظاهرات و راه پیمایی هایی در سراسر کشور برگزار شد که میلیون ها مهاجر برای مطالبه حقوق خود بیرون آمدند. کاری که ما اینجا در مرکز اتحادیه انجام می دهیم، سازماندهی رویدادهایی برای حمایت از اصلاحات مهاجرتی درآن روز است.»

آیا می توان روز کارگر را در اول مه در ایالات متحده جشن گرفت؟ سالوادور پاسخ می دهد: صراحتاً، نه! از سال ۱۹۵۵ اولین دوشنبه ماه سپتامبر همیشه به عنوان روز کارگر شناخته شده است. این یک سنت آمریکایی و توافقی است که نسل‌های زیادی با آن بزرگ شده‌اند. مطمئنم اگر از بیشتر آمریکایی‌ها درباره روز کارگر بپرسید، آن‌ها مانند جاهای دیگر درباره اول ماه مه هیچ ایده‌ای نخواهند داشت.»

اریک آرنسن، پروفسور تاریخ در دانشگاه جورج واشنگتن، می گوید (۱۷): «این تا حدی درست است. اما جنبش کارگری آمریکا در زمان مناسبی نیست. درصد کارگران اتحادیه به شدت کاهش یافته است، این نیرویی است که در دهه‌های گذشته به شدت ضربه خورده است. در هر حال جنبش کارگری وجود دارد – حتی در اندازه ضعیف شده اش - و برای کارگران اتحادیه‌ای فرصتی برای برجسته کردن مسائل سیاسی بزرگتر در مورد آنچه برخی از رهبران «جنگ علیه کارگران» می‌نامند، وجود دارد، حتی اگر تعطیلات تا حدودی معنای خود را در میان شهروندان از دست داده باشد.»

او می افزاید: «هنوز راه پیمایی وجود دارد، هنوز تظاهرات وجود دارد، حداقل در ذهن رهبران اتحادیه ها و اعضای درجه یک، هنوز ابعاد سیاسی روز کارگر دیده میشود، که نباید نادیده گرفته شود. اما اکثریت آمریکایی‌ها عضو اتحادیه نیستند و برای آنها بعد سیاسی آنها مهم نیست. برای مردم عادی این به سادگی یک تعطیلات است.»
جنبش جان تازه می‌گیرد

با شیوع پاندمی سازمان‌دهی اتحادیه‌ها هم در کانادا و هم در ایالات متحده در حال افزایش است و حمایت از اتحادیه‌ها به بالاترین میزان در دهه‌های گذشته رسیده است. جنبش کارگری از این لحظه استفاده می‌کند. و پیروزی های فعالین سازماندهی اتحادیه ها در سراسر آمریکای شمالی در ماه های اخیر الهام بخش و دلگرم کننده بوده است. شواهد حاکی از آنست که دومینوهای مقاومت درباره رشد ساختار اتحادیه ای شروع به سقوط کرده‌اند. در واقع، ماه‌ها و سال‌ها سازمان‌دهی روی زمین به آرامی باعث پیروزی‌ها می‌شود، و همه‌گیری کوید-۱۹ به عنوان یک کاتالیزور عمل کرده است.

همه‌گیری توجه عمومی را بر کارفرمایان و شرایط کاری متمرکز کرده است. این مکث در عین حال باعث شده تا ظواهر سطحی را از بین ببرد و حقیقت مدل اقتصادی را آشکار کند که بر سود متمرکز است و کارگران و مصرف کنندگان را استثمار می کند. در عین حال، خطرات جدید مرتبط با همه‌گیری، بسیاری از مشاغل را خطرناک‌تر کرده و کارگران را اغلب بدون حمایت کافی و غرامت اضافی در معرض خطر قرار داده است. غول های تجاری از جمله بدترین متخلفان هستند و بسیاری از اتحادیه های اخیر در آنجا مستقر شده اند.

در ایالات متحده، موجی از پیروزی های اتحادیه، توازن قدرت بین کارگران و کارفرمایان را تغییر می دهد. در بهار، کریستین اسمالز یک جنبش موفق را برای اتحاد یک انبار آمازون در نیویورک رهبری کرد. تعدادی از شعب استارباکس نیز علیرغم سرمایه گذاری های این شرکت بر علیه کارکنان موفق شدند حق تشکیل اتحادیه را بدست آورند و تعداد بیشتری نیز در همین راه پیش میروند. در ماه می، کارمندان اکتیویژن بلیزارد به عنوان اولین استودیوی بازی‌های ویدیویی در این قاره به تشکیل اتحادیه رای دادند و تاریخ ساز شدند. در این ماه، کارمندان اپل در مریلند همین کار را در فروشگاه خرده فروشی خود انجام دادند. کارگران مجموعه تفریحی «در قرون وسطی» در نیوجرسی اکنون در حال رایگیری برای اتحادیه خود هستند.

در کانادا، شعب استارباکس در کلیتون، سورری، ویکتوریا و بریتیش کلمبیا، در این ماه به اتحادیه پیوستند. نیم دوجین مکانهای دیگر، در آلبرتا نیز درخواست هایی را برای صدور گواهینامه مجوز تشکیل اتحادیه در شورای نظارت کارگری ثبت کرده اند. اسکات لونی از کارگران فولاد متحد (USW) در غرب کانادا به تغییری در قانون کار در ایالت بریتیش کلمبیا اشاره می‌کند که اجازه صدور گواهینامه اتحادیه تک مرحله‌ای را می‌دهد وی در  نشریه اتحادیه می‌گوید: «تغییر اخیر در قوانین سازمان‌دهی اتحادیه‌ها در بریتیش کلمبیا، موانعی را برای کارگران برداشته است تا امکان پیوستن به یکدیگر برای مذاکره برای شرایط کاری بهتر در محل کارشان فراهم شود.» وی اضافه میکند: « هنگامی که حداقل ۵۵ درصد از کارگران کارت های اتحادیه را امضا می کنند، گواهینامه به طور خودکار توسط شورای نظارت بر روابط کارگری به رسمیت شناخته می شود و فرصت را برای کمپانی ها برای پیگیری تاکتیک های ضد اتحادیه و تاخیرهای بعدی که منجر به موانع غیرضروری برای سازماندهی می شود، از بین می برد.»
قوانین کار بهتر در بریتیش کلمبیا، که نتیجه قدرت گرفتن جناح چپ حزب دموکرات نوین(NDP)  در بریتیش کلمبیا است، توزیع قدرت بین کارگران و شرکت ها را مجدداً متعادل می کند و قدرت کارفرمایان را برای مقاومت در برابر تلاش‌های اتحادیه‌سازی در شمال غربی کانادا کمرنگ کرده است.

علی‌رغم تلاش‌های تجاری برای مقاومت در برابر اتحادیه‌ها و رژیم حقوقی نامطلوب موجود - البته نه جهانی -، درصد کارمندان در اتحادیه‌ها در کانادا رو به افزایش است. همانطور که روزا سابا برای تورنتو استار گزارش می‌دهد، «در کانادا، پوشش اتحادیه‌ها در روند کاهشی آهسته اما پیوسته بوده است، از ۳۲.۳٪ در سال ۲۰۰۰ به ۳۰.۲٪ درصد در سال ۲۰۱۹. اما تقریباً دو سال بعد، روند صعودی پیدا کرده است و به ۳۰.۹٪ در سال ۲۰۲۱ رسیده است (۱۸) »

تلاش‌های رو به رشد اتحادیه ها توسط اعضای جامعه مدنی که از کارگران حمایت می‌کنند، پشتیبانی میشود. اتحادیه ها در سراسر آمریکای شمالی محبوب هستند. در ایالات متحده، نزدیک به ۷۰ درصد مردم (۱۹)  از آنها حمایت می کنند - بالاترین تعداد از دهه  ۱۹۶۰ تا کنون. جای تعجب نیست که ترکیبی از حمایت مردمی، تلاش‌های شدید تشکیلاتی و حرکت خود کارگران سرانجام میوه داده است.

علیرغم این پیروزی ها، مقاومت کمپانیهای بزرگ چند ملیتی ادامه دارد. هاوارد شولتز، مدیر عامل استارباکس که اخیرا از بازنشستگی بدنبال پیروزیهای کارکنان در تشکیل اتحادیه ها مجددا به تاج و تخت برگشت، بی شرمانه مخالف اتحادیه است و اخیرا فروشگاهی را که سعی در تشکیل اتحادیه داشت، تعطیل کرد. آمازون نیز با تمام قوا همچنان در حال مبارزه برای لغو پیروزی در انبار نیویورک است.

------------------------------------------------------
زیر نویس:

(۱) May Day- What is May Day, Why We Celebrate, Traditions, & More (nationaltoday.com)
(۲) جان لاک فیلسوف و پزشک انگلیسی بود، که به طور گسترده ای به عنوان یکی از تأثیرگذارترین اندیشمندان روشنگری در نظر گرفته می شود و معمولاً به عنوان «پدر لیبرالیسم» شناخته می  شود.
 (۳) The Phantom Limb (jacobin.com)
(۴) New Democratic Party (NDP)
(۵) Independent Third Left Party (ILTP)
(۶) The Phantom Limb (jacobin.com)
 (۷)The Cooperative Commonwealth Federation(CCF)
(۸) National Industrial Recovery Act 1933(NIRA)
(۹) National Labor Relations Act 1935 (NLRA)
(۱۰) American Federation of Labor (AFL)
(۱۱) Congress of Industrial Organizations (CIO)
(۱۲) Trades and Labour Congress (TLC)
(۱۳) Canadian Congress of Labour (CLC)
(۱۴) مانیفست جهش | The Leap Manifesto
(۱۵) It’s Their Party (jacobin.com)
(۱۶) Labor Day: Why America Celebrates Labor Day in September, Not May 1 - American Post
(۱۷) Labor Day: Why America Celebrates Labor Day in September, Not May 1 - American Post
(۱۸) https://www.thestar.com/business/2022/02/12/after-years-of-decline-the-p...
(۱۹) https://news.gallup.com/poll/354455/approval-labor-unions-highest-point-...

برگرفته از بولتن کارگری شماره ۲۵۰، سازمان فداییان خلق ایران(اکثریت)


بخش: 

افزودن نظر جدید