جنگ و گلهای یاس مادر (۴۱)

پدر چپ چپ بە من نگاە می کند، و بعد از مدتی می پرسد کە کجا بودم. لحنش بر خلاف نگاهش آرام است. می گویم مگر نگفتم؟ می گوید آهان! و حتما یادش می آید کە من دروغ نمی گویم. اما فکر کنم چونکە اولین بار است کە این چنین از خانە دور می شوم، نگران اند. بویژە اینکە روزگار خوبی هم نیست. و فراموش می کنم کە آنها تنهایند. و این را سالها بعد یادم می آید. بهتر بگویم، سالهای بعد درک می کنم. و احساس گناه عمیقی، سالهای بعد سراپایم را در می نوردد. و مادر با نگاههای معصومش بە من خیرە می شود. پدر بعد از مدتی، در حالیکە بە زمین خیرە می شود، می گوید بهتر است کە شبها را در خانە ببانم. می گوید ممکن است هزار اتفاق بیافتد. و ساکت می شود. من کە هنوز هیجان روزهای قبل در جسم و ذهنم ماندەاست، و انگار آنچە گذشت خوابی بیش نبودەاست، می گویم حتما. و این را راست نمی گویم. آدم کافیست یکبار از خانە دور شود. نە، حتی آن یکبار هم لازم نیست.

خانە پدری جائی برای باقی ماندن نیست. بویژە برای آنانی کە حوادث جنگ آنان را با خود بە یک نوعی بردەاست. و من بعد از آن شب رویایی انگار کمی با خانە غریبە شدەام. احساس غرور عجیبی در وجودم جولان می دهد. و از اینکە راز بزرگی در دل دارم، بە خود می بالم. و باز از اینکە پای در راهی نهادەام کە می تواند بە جنگ پایان دهد، شور و شعف عجیبی درونم را فراگرفتەاست. پدر و مادر این را نمی بینند، و نمی دانند. پدر باز بە رادیویش مشغول می شود، و مادر بە گلهای یاس. حتی رادیو و گلهای یاس هم از راز من خبری ندارند.

سعید می گوید باید مواظب باشیم. آنان تبلیغات ضد جنگ را قبول ندارند. می گوید اگر مواظب نباشیم، و دستگیر شویم خدا می داند چە بلائی بر سرمان می آورند. می گوید شاید بە جرم خیانت بە کشور و همدستی با دشمن ما را دار بزنند. اما این حرفها انگار مرا نمی ترسانند. چرا بترسانند؟ ترس من همان ماههای اول جنگ ریخت. مرگ انگار همسایەای است کە می شود هر روز آن را دید بدون اینکە فکر کرد کە چرا همسایە است. درست مانند همە همسایەهای دیگر. تازە و من از کسانی کە میهن را نابود می کنند و اما خیال می کنند کە دارند از آن دفاع می کنند، بدم می آید. سعید می گوید این جنگ مردمی نیست.

و من کە نمی دانم جنگ مردمی چیست، بە او خیرە می شوم و در این فکر فرو می روم کە آیا جنگ مردمی وجود دارد. نە، این سخنان برایم سنگین اند. بسیار سنگین. من فقط دوست دارم این روزها تمام شوند، و پدر را یکبار دیگر در آبدارخانە مدرسە ببینم و مادر را نیز درست مانند سالهای قبل از جنگ در کنار پنجرە یک عصر پاییزی کە هوا بوی باران می دهد. بدون دغدغە بمبهای وحشتناک و لحظەهائی کە انگار همیشە آبستن فاجعەاند.

و داشتن رازی کە تنها متعلق بە تو است، احساس غریبیست. و اینکە من تا چە حد مجاز بە داشتن چنین رازی بودم، سئوال بزرگی بود کە مدام در ذهنم در رفت و آمد بود. و انگار حالات و طرز نگاهم تغییر کردەبود کە پدر گاهی بە من خیرە می شد. و مادر نیز کە البتە او آن را نشانەای از مردشدن من می دید. اما نگاە پدر متفاوت بود. نگاهی بدون سئوال. شاید او نیز بر این باور بود کە مردها اینگونە بە دنیای مردانگی قدم می گذارند.

من و سعید تا دو هفتە همدیگر را ندیدیم. بعد از گذشت آن دو هفتە او را در همان جادە خاکی کە بە محلە آنها ختم می شد دیدم. در حالیکە چشمانش از خوشحالی برق می زدند، از موفقیت کارمان گفت. از ترس و اضطراب بقول خودش جنگ طلبان و سرکوبگران. واژەهائی کە من هم می بایست کم کم بیشتر از آنها استفادە می کردم. و دنیای رازی کە من بدان وارد شدەبودم، کلمات و زبان خاص خود را داشت. زبانی کە سعید با آن با دیگران صحبت نمی کرد، و تنها با من و یا شاید با دیگرانی از جنس من بکار می برد. کلماتی کە بکاربردنشان باز در من غرور خاصی می آفریدند، و بە من اثبات می کردند کە ما حقیقتا در فکر ایجاد دنیائی جدیدیم. و سعید از این واژەها بسیار زیاد می دانست. و بە من هم گفت کە حتما بتدریج من هم یاد می گیرم. کلمات و واژەهائی کە نە در روزنامەها می شد، نە می شد آنها را زیاد دید و نە حتی در رادیوی پدر شنید.

و من شبی باز دفترم را آوردم، و دانە بە دانە آنهائی را کە در ذهنم بودند یادداشت کردم. نیم صفحە را پرکردم. با خطی خوانا و قشنگ آنها را نوشتەبودم. و یاد دورانی افتادم کە در مدرسە ابتدائی معلم از ما می خواست با کلمات جملە درست کنیم. و من جملە درست کردم. "سرکوبگران جنگ را دوست دارند."، "نابود باد ارتجاع!" و "زندەباد صلح و آزادی!" و... جملات را بار دیگر خواندم. چە زبان قاطع و حریف طلبی! و خود را موجودی تصور کردم بر بالای یک بلندی کە با ندای پر شر و شورش می توانست شهری را بجنباند! و این چنین کاملا بە این نتیجە رسیدم کە من بجز واردشدن کامل در دنیائی کە سعید برایم تصویر کردەبود و جنگ آن را مشروعیت وجودی بخشیدەبود، کار دیگری در دنیا ندارم.

و ناگهان همە چیز در نگاهم جور دیگری شد. آن احساس تنهائی و بی حسی و ناتوانی کە با آمدن جنگ بە خانە ما راە یافتەبود، انگار برای همیشە گم شدەبود. و حتی احساس تنهائی هم حتی اگر باقی ماندە بود، بە لحظاتی پر شور تبدیل شدەبودند کە در درون مرا تا مرز بی نهایت لبریز می کردند. اینکە من جزو شبکەای بودم کە وجود داشت و اما من نمی شناختم، بە من احساس قدرت عجیبی می داد. و چقدر دوست داشتم کە آن دیگرانی را کە سعید حتما می شناخت، من هم می شناختم. و نگاهم بنوعی حالت جویا یافت. و این باعث شد کە بە هر فردی کە سعید سلام می کرد، و یا با او در ارتباط بود بعنوان یاری بنگرم کە سرانجام روزی من هم با او آشنا می شدم و با او در ارتباط قرار می گرفتم. و این چنین جملەای را کە در یکی از کتابهای سعید خواندەبودم کە "ما بسیاریم"، در ذهم چنان نقش بست کە دیگر هیچگاە از یادم نرفت. و این بسیار بودن، در روزهای جنگ و حس چندش آور ناتوانی صرف در مقابل حوادث، چقدر احساس خوبی بود. و راستی ما بسیار بودیم؟

با گذشت هر روز، سعید در پیش چشمان من احترام و ابهت بیشتری می یافت. بە خودم می گفتم راستی سعید چگونە سعید شد. و از اینکە من قبل از او چنین نشدەبودم، از خودم بدم می آمد. و حتی از پدرم هم بدم آمد. از اوئی کە هیچ کاری نمی کرد، و روز تا شب کارش تنها گوش دادن بە اخباری بود کە کسی از راستی و درستی آن بخوبی خبر نداشت. و شبی برای اولین بار با پدرم بە بحث و مشاجرە پرداختم. او از احتمال دخالت قدرتهای بزرگ برای پایان جنگ گفت و من هم از خواست همان دولتها برای ادامە جنگ. و خودم هم حقیقتا نمی دانستم کە چگونە این فکر بە ذهنم رسید.

پدر از احتمال تصویب قطعنامە در سازمان ملل گفت، و آن را دلیلی بر خواست قدرتهای بزرگ برای پایان دادن بە جنگ ارزیابی کرد و من هم چنین قطعنامەای را دروغی بزرگ برای پوشانیدن مسئولیت همان قدرتهای جنگ افروز. بە نتیجەای نرسیدیم. وقتی کە پدر از دلایلم پرسید، من ماندم جە بگویم، اما باز اصرار داشتم. و در حالیکە از اتاق بیرون می رفتم، با صدائی محکم گفتم کە تنها خلق می توانند بە جنگ پایان دهند!
و دو روز بعد، هنگامیکە دوبارە داشتم بحث و مشاجرە خودم را با پدرم در ذهن مرور می کردم، بخودم گفتم می بایست می گفتم "ادامە جنگ دلیل دروغگوئی آنهاست!"

جملەای کە سالهای بعد بە سادگی منطق پشت آن خندیدم. واقعیت این بود کە سعید بشدت بە نقش قدرتهای بزرگ در هر رویداد محلی و منطقەای بشدت بها می داد. بە همین جهت مبارزەای کە او بدان معتقد بود بشدت با یک دید تراژیک آغشتە بود، دید تراژیکی کە علیرغم امید سترگش بە آیندە، اما سرنوشت همە مبارزان را همیشە در پایانی غم انگیز می دید! شاید علت، نبود گل یاس در خانە سعید بود. مادر سعید بر خلاف مادر من با گلها هیچ میانەای نداشت.
ادامه دارد...


افزودن نظر جدید