نگاهی دیگر

نوشتن در غربت دشوار است، زیرا که فرهنگ میزبان فاقد ابزارهای ادبی لازم برای تبعیدیان است و لاجرم شعر در این حال و هوا از زبان بومی دور می شود. علیر غم این وضعیت ناخواسته ادبیات همگام با جنبشهای تحول طلبی و دمکراسی خواهی پیش می آید تا صدای معترضین را رساتر به جهانیان اعلام کند. رسالت ادبیات اعتراضی و ادبیات تبعیدی در حقیقت بازخوانی احساسات، دردها و سرگشتگیهای مهاجرین و مبارزینی است که شاعر منعکس می کند. شعر آغازی دوباره می یابد و نوشتن از آنچه بر فریاد علیه ستم گذشته است، پیام شعر می شود.

دوباره خوانی رویدادها ذهن هنرمند را آماده تبدیل اتفاق در قالب اشکال هنری می کند و امکان خلق شعر، قصه و یا هر نوع دیگر ادبی را مهیا می کند و البته آگاهی هنرمند بر عنصر حسی فراز تازه ای را بر روی جهان شاعر می گشاید و این جا است که شعر به روح شاعر دل بسته می شود. در همه این پروسه ها اثر و تمایل آگاهانه خالق محور کار است. اما در این میان فاصله ای بین خواست شاعر و کلماتی که شعر می شوند، وجود دارد و خودآگاهی شاعر و تسلطش بر استفاده درست از ابزارهای کار تولید هنری، آن فاصله را به حداقل می رساند. شعر نتیجه فعالیت ذهنی شاعر است. ذهنی که خلاق است و در پی تغییر جهان است. این ذهن چون درگیر است، همه عنصر هستی را بخدمت می گیرد تا جهان را نو کند. بویژه اکنون که شعر را حال و هوای دیگری است، گاه اتفاق می افتد که پیچیدگی ذهنی شاعر کلام را اسیر پیام فلسفی می کند و بر استتیک اثر آسیب می رساند. شاعر اگر چه موفق می شود تا پیام فلسفی اش را به مخاطب انتقال دهد اما در تأثیر ادبی و زیباشناختی اثر ناتوان می ماند.

در چنین شرایطی شعر وسیله ای شده است تا به هدفی که غایت شعر نیست، برسد و شکست ادبی و ناتوانی ذهنی شاعر را به کژراهه های سیاسی، اجتماعی و فلسفی می کشاند. شعر تا حد یک بیانیه تقلیل می یابد و لاجرم فاقد پیام ادبی است. در واقع اعتبار شعری که تحت تأثیر ذهنیت شعر قرار بود به یک اثر خاتمه یابد به بیراهه می رود. انحراف ادبی سایه می افکند و شکست ادبی قطعی می شود. اما نبوغ شاعرانه به الهام شاعرانه قطعیت می بخشد و راه بر هر گونه خطای ادبی می بندد.

ادبیات بویژه شعر در شرایط حساس سیاسی و اجتماعی نقش حساسی بر عهده گرفته است و گاه اتفاق افتاده است که شعر رسالت پیامهای سیاسی و اجتماعی برعهده گرفته است و لاجرم سانسور و فشار بر هنرمند مانعی بزرگ برای به کمال رساندن هدفی است که شاعر پیش روی دارد.

دیکتاتورها برای قطع پیوند تبعیدیان با زادگاه و کشورشان از شگردهای گوناگون استفاده می کنند. بازیهای روانی و ترتیب سناریوهای غیر قابل پیش بینی، استفاده از اهرمهای فرهنگی، شرایط دشواری برای هنرمند پدید می آورند، تا موفق به قطع ارتباط هنرمند به جامعه اش شوند و حتی دیده شده است که در بسیاری موارد دیکتاتورها مخاطبین هنرمند را تحت فشارهای مضاعف می گذارند تا که به اهدافشان برسند. دیکتاتورها از آزادی بیان می ترسند، آنان خوب می دانند که آزادی هنرمند استخوانی میان دندانهایشان است و به هر ترتیب باید با آزادی قلم مقابله کنند. اما با همه ی این احوال شعر در پیکار زبان می ماند، به پیش می تازد و اگر نارساییهایی نیز گاه و بی گاه، این جا و آن جا بر شعر خطی می کشد، به مدد آگاهی شاعر برطرف می شود.

ویژگی شعر در ارسال پیام شعر است و پیام شعر غیر قابل تعریف است و بر زیبایی بیان شعر ارزش هنری می بخشد. آفرینش شعر دغدغه شبانه روزی شاعر است و هر بار که الهام بسراغش می رود؛ اثر، شاعر را به وسوسه ساختن ترغیب می کند. شعر از شرح و توصیف چیزها می گریزد و مشتاق آزادی در آفرینش است تا موفق به درک درونی اجزای کلماتی شود که در شعر تجلی یافته است.

وحدت شکل و محتوا به استحکام بنیانهای شعر یاری می رساند و مانع چیرگی شکل بر محتوا و یا محتوا بر شکل می گردد. در شعرهای سنتی معنا و مفهوم شعر از اجزای گوهری شعر محسوب نمی شد اما وحدت شکل و محتوا رعایت می شد و سرودها و شعرهایی که وحدت شکنی می کردند، را شعر نمی دانستند. انسان مرکز و محور ادبیات گردید و لاجرم نمادها در حاشیه قرار گرفتند.

با این شرح به سراغ شاعری می رویم که کمتر در جامعه ادبی و هنری ایرانی در باره اش گفتگو شده است. او سارا تبریزی نام دارد و مقیم هلند است. سارا علاوه بر شعر نویسی، بازیگر تاتر و نقاش هم هست. شعر پر را سارا به ترانه موسوی تقدیم کرده است. او بشکل فجیعی در کارزار انتخاباتی خرداد توسط ماموران دولتی بقتل رسید.

بس کنید !

گناه از رنگ چراغ نیست... خیابان با من غریبه است.

پاهایم از سنگفرش می ترسند.

من اگر فاحشه نبودم نقطه خدا را به زیر نمی کشیدم

تا تجاوزگران

ترانه ای را بسوزانند!

در مدرسه انفرادیم یاد گرفته ام که به سکویی بروم که زمین را بخوابانم.

بسته به لب ساز ندارم... بسته به لب ساز ندارم

اگر نوری به خورشید نمی بخشیدم

امروز آینه برایم دلبری نمی کرد و سنگ مسیرش را از دیگران، طلب.

وقتی به خود می پیچیدم

سایه های سنگین

آه های مرا وزن می کردند...

سوره نور کجاست؟

سوره نور چند وزن دارد؟

بسته به لب ساز ندارم...

من نمی خواهم زانوهایم همبازی آسمانی باشد که در آن

هر دیواری

برچسب پشتم...

نه، بس کنید...

قوسهایم را پُر می کنم و مسیرم را

رها.

آستینهایم خالیتر از دستانم

مرا با خود می کشند

اما

من همیشه تولد مهاجرتم را محکوم خواهم کرد

حتی ... حتی اگر

پرده ام

سالها بی اعتنایم کرده باشد.

پیشگیری؟

نازای مادری هستم!

این شعر رخدادهای جهان بیرونی را تشریح می کند و به شعر اعتبار عینی یا ابژکتیو می بخشد و هم به تشریح جهان ذهنی می پردازد و به شعر اعتبار سوبژکتیو می بخشد. شعر پر این امکان را فراهم می کند تا بتوان رخدادهای اخیر ایران را با عینک دیگری سوای عینک سبز دید. در این شعر کنش فردی به کنش همگانی ارتقا می یابد و مظهر اراده اجتماعی می شود. در این شعر ما با تضاد تراژدیک روبرو می شویم. نیروی خیر و شر.

تضاد در این شعر از افق نگاه های اعتراضی شاعر سر می کشد و به ستایش از اراده آزاد انسانی برمی خیزد. استفاده از ابزار دین در این شعر به گسست شکل هنری از محتوای اجتماعی پیام شعر می رسد و به تعبیری بین رویدادها و خواست شاعر دیواری کشیده می شود.

شعر در این جهان نمی تواند به حقیقت هستی دل ببندد و بیان شعر در چنبره رفتارهای نوستالژیک گرفتار شده است. هر چند این پایان پیام شعر نیست و شعله امید تغییر در این شعر هنوز شعله ور است و هرگز نمی خواهد تسلیم قضا و قدر و یا سرنوشت چیده شده حاکمان شود، پس درگیر می شود، اعتراض می کند، خلق می کند تا هستی را دگرگون کند و نظم نوینی بر پا سازد.

افزودن نظر جدید