گفتگوی صادق کار با علی واحدی فعال برجسته و با سابقه جنبس کارگری و سندیکایی ایران

رفیق علی واحدی یکی از فعالین با سابقه جبنش کارگری و سندیکایی ایران از خاطرات، تجربهها و مبارزات کارگران ایران و خود می گوید.

علی واحدی 72 سال پیش در شهر شاه آباد، یکی از شهرهای استان کرمانشاه در یک خانواده فقیر بدنیا آمده است. از 12 سالگی مجبور به کارکردن می شود و تحت تاثیر فعالین تودهای از 15 سالگی وارد فعالیتهای سندیکایی و سیاسی می شود. او در این مصاحبه از فعالین گذشته، چگونگی فعالیتهای سندیکایی در طول نزدیک به شش دهه که او خود نیز در متن این فعالیتها حضور داشته می گوید. از تشکیل کمیته اعتصاب در برق تهران، از تشکیل شوراهای کارگری و شورای برق تهران، از تشکیل انجمن همبسگی شوراها و سندیکاهای تهران، از خاطرات خود در مدرسه رفاه و کمیته استقبال از خمینی و مسایل دیگر صحبت می کند. روایت او روایت بی غل وغش بخشی از تاریخ جنبش کارگری ایران در یک دوره طولانی است.

سؤال: رفیق علی واحدی عزیز با تبریک روز جهانی کارگر و تشکر از این که انجام گفتگو با ما را پذیرفتید. مناسبت اول ماه مه انگیزهای شد که بسراغ شما بیاییم و از زبان کسی که بیش از نیم قرن سابقه فعالیت و مبارزه در راه منافع زحمتکشان کشور ما را دارد روایت شما از جنبش کارگری ایران را بدانیم و آنرا در اختیار جنبش بخصوص نسل جدید فعالین جنبش کارگری ایران قرار دهیم. شما فعالیتهای خود را کی و در چه شرایطی آغاز کردید؟چه عواملی شما را واداشت که به یک فعال ثابت قدم در جنبش کارگری تبدیل شوید؟

من هم در ابتدا روز جهانی کارگر را از این طریق به همه کارگران و زحمتکسان تبریک می گویم و برای همه زحمتکشان سال بهتری را آرزو می کنم. قصدم از انجام این مصا حبه با شما این بود تا ازاین طریق تجربیات و مشاهدات خودم را بدون هیچ کم و کسری آنطور که هست در اختیار دیگران قرار دهم. قضاوت را به خوانندگان وکسانی که در این راه با من همراه و همدوره بودهاند می سپارم. من 72 سال پیش در شهر شاه آباد در یک خانواده کم بضاعت بدنیا آمدم. هنوز ده سالم نشده بود که پدر و مادر م را از دست دادم و داییم که او نیز بضاعت چندانی نداشت سرپرستی من را به عهده گرفت در ایام کودکی. روزی در میدان شهر شاهد لتوپار کردن، سه دهقان فلک زده به دست عوامل خانها بودم پس از رفتن ماموران در عالم کودکی کلاه یکی از دهقانان کتک خورده راکه روی زمین افتاده بود بر داستم و به او دادم که روی سرس بگذارد. این واقعه نمیدانم چرا در آنزمان که هنوز من از این روابط سر در نمیاوردم اثری مانگار در ذهن کودکانه من گذاشت. . در همان دوران در شهر ما یک روزنامه فروشی بود بنام، ندیمی زاد، که حرفهای خوب و دلنشینی می زد. من نیز در حالیکه هنوز کودکی بیش نبودم می رفتم در کنار دیگران پای صحبت او می نشتم و به حرفهایش گوش می کردم، تا این که رفته رفته تحت تاثیر حرفهای او قرار گرفتم. در همان موقع در آن منطقه یک شرکت امانی تحت نا م شرکت زراعی پهلوی تشکیل شد و زمینهای زیادی را که خانواده پهلوی و دربار داشتند به این شرکت سپردند. 14، دستگاه تراکتور نیز برای این شرکت از آلمان خریداری کرده بودند. من در آن وقت هنوزکارکردن را شروع نکرده بودم. یک بحرا ل علوم نامی که در آن شرکت کار می کرد، من را بعنوان شآگرد تراکتور در آن شرکت استخدام کرد و من عازم محل کارم که در گیلانغرب بود شدم. من با وجود این که کودک بودم ولی نا چار بودم مانند بزرگسالان که شرایط کار آنها نیز تعریفی نداشت و بشدت از شرایط کار خویش ناراضی بودند هشت، نه ساعت در روز کار کنم. دشواری شرایط کار فغان کارگران را در آورده بود. این وضع بخصوص برای چند کارگر آذری که با مسایل و مبارزات کارگری آشنایی داشتند قابل تحمل نبود. سرانجام کار نارضایتی بالا گرفت و کارگران آذری به نیابت از طرف کارگران به مهندس مسول شرکت که دست بر قضا او نیز آذری بود مراجعه کردند و خواستار بهبود شرایط کار، یک روز تعطیلی هفتگی و بردن هفتگی کارگران به شهر قصر شیرین برای استحمام وتسهیلات دیگری مانند دادن قند و چای و نان و کاهش ساعات کار روزانه شدیم. اما چون درخواستهای ما از طرف مهندس پذیرفته نشدما همگی دست به اعتصاب زدیم. نگو از شانس بد ما درست در همان موقع در تهران کودتا شده بود و ما بیخبر از آن بودیم. خلاصه ما که با مجازات اعتصاب در زمان حکومت نظامی آگاه بودیم. مجبور شدیم با دشواری فراوان به همراه رفقای آذریمان به کرمانشاه فرار کنیم. در کرمانشاه سراغ رفقایمان که حالا دیگر تودهای بودند رفتیم تا از آنها بخواهیم به ما کمک کنند. آنها بما گفتند کرمانشاه هم امن نیست، در اینجا نیز عده زیادی را دستگیر یا لت و پار کردهاند، اگر شما کسی را در تهران می شناسید به ما بگوید تا ترتیب اعزام شما به تهران را بدهیم.

من یک همشهری آشنا بنام شهوردی داشتم که راننده کامیون بود و مدتی قبل به تهران گریخته بود. این رفیق ما که در میدان اعدام تهران زندگی می کرد آدرس خانهاش را به من داده بود. خلاصه من را روانه تهران کردند. به تهران که رسیدم شب بود. شب اول را در قهوه خانه حسین پلنگ در میدان اعدام گذراندم. روز بعد رفتم خانه رفیقم را پیدا کردم و قضایا را برایش تعریف کردم. سه چهار شبی را در خانه رفیق حزبی گذراندم. با حزب تماس گرفته شده بود اما برقراری تماس در آنزمان خیلی زمان می برد، منهم که نمیتوانستم بلاتکلیف بمانم دنبال کار بودم، تا این که با شخصی بنام سید علی بد مست آشنا شدم. سید علی وقتی حال و روز من را دانست برای من کاری در یک شرکت کوچک اتوبوس رانی بنام خط 6. که متعلق به ملکی و توحیدی بود و در دروازه شمیران قرار داشت پیدا کرد. من در آن شرکت بعنوان شاگرد راننده و بیلیط فروش شروع بکار کردم. در این شرکت ما از ساعت پنج صبح تا 9، شب باروزی 25، ریال استخدام بودیم اما هر شب ما را دو سه تومان هم بدهکار می کردند. میگفتند کسر آوردی پایت نوشتیم. ما یک هفته صبر کردیم و لب به اعتراض باز نکردیم اما بعد از آن فکر کردم نمیشود این چنین ادامه داد. رفتیم صحبت و اعتراض کردم بالاخره قرار شد حق و حساب ما را بپردازند. وضع هیچیک از کسانی که در آنجا کار می کردند خوب نبود ما شکم مان را با نان و حلوا ارده سیر می کردیم اگر جیره نان دولتی نبود نمیتوانستیم شکم مان را هم سیر کنیم. بهمین دلیل با این که تازه و با سختی این کار را پیدا کرده بودیم باز مجبور شدیم اعتراض کنیم. . پس از مدتی فهمیدم تعدادی از کسانی که در آنجا کار می کردند قصد اعتراض دارند. یک راننده بنام فرهاد و یک شاگرد شوفر بنام درشکچی که تودهای بودند در آن شرکت کار می کردند. درشکه چی شاعر قابلی بود که شعرهای انقلابی زیبایی می سرود. ما 3نفر پس از مدتی همدیگر را گیر آوردیم و با هم رفیق شدیم. در یکی از روزها که دیگر به تنگ آمده بودیم به فکر اعتراض افتادیم. حاجی درشکه چی همه ما را جمع کرد و بهمراه درخواستهایمان به طرف دفتر شرکت حرکت کردیم. مسولین شرکت پس از شنیدن درخواستهای ما بدون تامل همه ما را از کار اخراج کردند. فردا صبح همگی به همراه شکایتی که حاجی درشکه چی نوشته بود رفتیم اداره کاردر چهار راه سید علی. در آنجا از ما پرسید ند چه می خواهید؟چرا اعتصاب کردید. ما گفتیم ساعت کار مان زیاد است حقوق مان ناچیز است. این مقدار حقوق کفاف مخارج زندگی مان را نمدهد، یک روز تعطیل در هفته می خواهیم که حداقل بتوانیم حمام برویم. وقتی گفتیم ما می خواهیم به جای 12، ساعت 8 ساعت در روز کار کنیم مامور اداره کار بشدت بر آشفته شد و گفت صحبت از 8، ساعت کار نکنید که تحملش را ندارم و ما را از اداره کار بیرون کردند. اما ما دست بردار نبودیم. 37 روز کارمان شده بود نشتن در جلوی اداره کار. نه پولی داشتیم نه حاضر بودیم برویم دنبال کار دیگری. راننده های تودهای پنهانی بخشی از حقوق ناجیزشان را به ما می دادند تا گرسنه نمانیم. حاج درشکه چی هم مرتب ما را تسویق و دلداری می داد می گفت اگر بخواهیم از این وضعیت نکبت بار رها شویم باید پایداری کنیم. بعد از این مدت ما را به سرکار برگرداندند و به ما گفتند 8، ساعت کار و اینجور حرفها مال تودهای ها است شما دیگر این حرفها را تکرار نکنید. باز گشت به کار در آن روزگاروانفسا نوعی پیروزی برای ما و مشهور شدن ما بود. پس از این واقعه ریس خط که یک مرد نیرومند تودهای بود به سراغ من آمد و تماس من با حزب را دو باره درست کرد. حزب در آن موقع از اعضا ی حزب خواسته بود رفقای را که از شهرستانها به تهران گریخته بودند به حزب و سازمان جوانان معرفی کند تا حزب با آنها ارتباط برقرار کند. برقرار شدن ارتباط حزب با من در آنزمان برای من یک شانس و نعمت بود. به هر حال من به رفیقی که در میدان اعدام سکونت داشت و عضو فعال حزب بود و محمد شهوردی نام داشت وصل شدم، و او که یک انسان به معنی واقعی بود در حالیکه به اتفاق مادر، دو خواهر و زن و بچهاش در یک اتاق 12 متری در میدان اعدام تهران زندگی می کرد، من را نیز در این اتاق جا دادند. من واقعا خودم را مدیون این انسانها و رانندگان تودهای می دانم زیرا که در بدترین و دشوارترین شرایط اینها بودند که فریاد رس من شدند.

سؤال: رفیق علی در مورد شخصیت حاجی خان، یا همان شاعر درشکه چی کمی توضیح بده

درشکه چی با این که سن و سالی ازش گذشته بود، اما روحیهاش مانند جوانان بود کارش شده بود سرودن شعرها و خطابه های کارگری پر شور و حماسی و خواندن آنها در محافل و مجالس کارگری. او در این خطابه ها پیوسته کارگران را به آینده زیبایی که در انتظار آنها است نوید می داد.

خلاصه ما را همیشه گرم و امیدوار نگه می داشت. در محافل و مجامع کارگری بسیار محبوب و عزیز بود.

سؤال: رفیق علی، از صحبتهای شما متوجه شذم که بعد از کودتا هم کار حزبی همچنان تا مدتی انجام می شده و اعضای حزب همچنان تا مدتی بعد از کودتا فعالیت چشمگیری داشته اند. بعنوان مثال شما از فعالیتهای حزبی در کرمانشاه و تهران نام بردید. در مورد ابعاد فعالیت حزب بعد از کودتا کمی توضیح دهید. مثلا بعد از آن که رابطه شما با حزب برقرار شد شما چه کار حزبی معینی انجام می دادید؟

بخش مهمی از فعالیتهای حزب در سالهای نخست پس از کودتا در فعالیتهای دمکراتیک متمرکز شده بود و حزب در آن موقع نفوذ گستردهای در جامعه داشت. ما البته کارهای مثل پخش اعلامیه و اموری از این دست نیز داشتیم. بعنوان نمونه، یکبا ر در سال 1334، یک گروه 6 نفره از ما مامور پخش اعلامیه های حزب شدیم. ماجرای در هنگام پخس اعلامیه برای خود من پیس آمد که بعنوان یک خاطره برای همیشه در ذهن من نقش بست. قضیه از این قرار بود که به هنگام پخش اعلامیه پاسبانی به من مشکوک شده بود و چشم از من بر نمیداشت. من که اوضاع را وخیم تشخیص داده بودم برای رد گم کردن مجبور سدم نقش یک گدا را بازی کنم تا از خودم رفع سوتفاهم کنم. در این ماجرا آنچنان رل خودم را خوب بازی کردم که زنی بشقابی از خورشت قیمه را در داخل کت من که آنرا برای گدایی پهن کرده بودم ریخت. پاسبان پس از دیدن این واقعه شکش بر طرف شد و بدنبال کار خود رفت. ببعد از رفتن پاسبان من خودم را دوان دوان به سر قرار رساندم. رفیق مسول من که از تاخیر من پریشان و نگران بود با دیدن من علت تاخیر م را جویا شد اما پس از توضیحاتی که دادم من را بخاطر دستگیر نشدن در آغوش گرفت و بوسید.

سؤال: رفیق علی چطور شد که کار در اتوبوس رانی را رها کردید و در برق شروع به کار کردید؟

همان طور که گفتم در آن موقع از کارم راضی نبودم. در جستجوی کار بهتری بودم، هنوز شرکت واحد اتوبوس رانی تشکیل نشده بود. و اتوبوس رانی خصوصی بود و حمل ونقل مسافران شهری و حومه شهری توسط شرکتهای اتو توکل و شرکت ما در تهران صورت می گرفت. روزی از طرف رفیقی به من خبر داده شد که در منطقه نارمک تهران شرکتی برای تولید د کلهای انتقال نیرو تشکیل شده و اضافه کرد که شرایط کار و دستمزد در این شرکت بهتر از شرکت ما است. خلاصه کرده باشم، من رفتم دراین شرکت استخدام شدم و کارم را در آنجا شروع کردم. یکی از روزها به ما خبر داده شد. که قرار است هیتی که از طرف اصل چهارترومن بودند برای برسی و سر کشی به شرکت بیایند. انتظار ما البته خیلی طول نکشید و این هییت روزی به شرکت آمدند و شروع به بازدید کردند. بهنگام بازدید این هییت اتفاقی افتاد که سبب جنجال و نارامی در شرکت شد. قضیه از آنجا شروع شد که یکی از کارگران این شرکت بنام(س) بعد از معرفی هییت به نام اصل 4 ترومن با تمسخر و خنده گفت هاها، اصل 4 ترومن یا اصل چغندر؟این گفته باعث خنده کارگران شد. بدنبال این اتفاق کار بالا گرفت و ماموران امنیتی و نظامی فعال شدند. اولین پیامد این برخورد فرار مهندس خاچوطوریان مهندس تودهای بود که از خوزستان به تهران فرار کرده بود و بعنوان مدیر در این شرکت کار می کرد شد. باری به هر حال 2 ساعت بعد ژاندارها هم به شرکت ریختند و شروع به تحقیق و باز جویی از کارگران کردند. بعد از آمدن ژاندارمها سر انجام انگشت اتهام بسوی (س) نشانه رفت اما کار به اینجا هم ختم نشد. مهندس الهی. مدیر بانک ساختمانی که در واقع شرکت نیز جز مایملک این بانک بود و از اعضای آنموقع حزب بود مجبور شد برای رفع و رجوع کارها خود به صحنه بیاید. روز بعد هنگامی که مهندس الهی برای دانستن وقایع به شرکت آمد (س) خودش را به دهاتی بازی زد و طوری وانمود کرد که یک ابله دهاتی بیش نیست. بعد از آن، این ماجرا تا حدودی پایان یافت. بهر حال کارخانه ما در آن دوران جز کارخانه های مدرن، در حال توسعه و مورد توجه بودبهمین دلیل بسیار مورد توجه دولت بودو مقامات دولتی و درباری گاه گاهی برای بازدید به آنجا می آمدند. در جریان این بازدیدها بعضی وقتها اتفاقات خنده داری می افتاد. . یک روزکه شاهپور علیرضا برادر شاه با لباس نظامی برای بازدید به کارخانه آمده بود ما با مهندس سر پرست تولید که یک مهندس اهل لهستان بود صحبت کردیم و از مهندس که هم فرانسوی و هم کمی فارسی می توانست صحبت کند خواستیم از شاپور علیرضا بخواهد تا برای ما مسکن درست کنند. کارخانه مدرن بود اما کارگران در چادر زندگی می کردند و توالت هم نداشتیم. بعد از رفتن شاپور علیرضا، کارگران مهندس لهستانی را دوره کردند و از پرسیدند تقاضای ما را با شاپور در مین گذاشتید؟مهندس گفت بله من به شاپور گفتم، موسیو شاه اینها توالت ندارند می روند در حاشیه کارخانه رفع حاجت می کنند تقاضا دارند برایشان توالت درست کنید. بدنبال این سخنان شلیک خنده کارگران به هوا رفت. ما فهمیدیم که مهندس بیچاره حرف ما را ملتفت نشده و فکر کرده ما توالت می خواهیم. بهر حال در دوره پس از کودتا برای مدتی امکان درست کردن سندیکا وجود نداشت و شکل و سازماندهی اعتاضات بیشتر مخفی و بدون رد و نشان مشخص بود. بخصوص در کارخانه ما دشوارتر بود، زیرا اکثریت ما شهرستانیهای سیاسی متواری بودیم.

سؤال: در شرایطی که متواری بودید چگونه شغل پیدا می کردید؟

حزب در آن زمان حتی با وجود ضرباتی که تحمل کرده بود، بخاطر نفوذ عمیقی که در بین روشنفکران و تحصیل کردگان داشت و بدلیل موقعیتی که تحصیل کردگان در جامعه عقب مانده آن روز ایران داشتند امکانات خوبی داشت. خیلی از مهندسین و مدیران، خاصه در موسسات جدید تودهای بودند. مهندس افروزیان مدیر ارشد کارخانه ما که استاد یار دانشگاه هم بود از اعضای بسیار پایبند حزب بود هم او بود که در کارخانه از گروهبان فراری تا کارگران فراری نساجی شهر شاهی را در این کارخانه استخدام کرده بود. او یک انسان به تمام معنی بود که از عاقبت کارهای که می کرد بیمی به دل راه نمیداد. یکبار که هییت مدیره بانک مسکن او را احضار کرده بود و نسبت به تعداد کارگران فراری تودهای در کارخانه به او اعتراض شده بود. باجسارت از کار خود دفاع کرده بود. در بین ما کارگری وجود داشت بنام (میریونس) که بمدت یکسال دو نفر از افسران تودهای را در خانهاش در جوادیه تهران پناه داده بود. حتی بعد از بازداشت افسران تودهای که شرایط بسیار دشوار شده بود با گشترس فعالیت شرکت، مهندس افروزیان همچنان افراد متواری را استخدام می کرد. . کارگران نیز احترام زیادی برای افروزیان قایل بودند. بعنوان مثال وقتی میریونس را گرفتند در فرمانداری نظامی هر کاری کردند نتوانستند از این کارگر پیر در بیاورند که کجا کار می کرده. تا زمانی که ناصر کارخانهای را بازداشت نکرده بودند باری به هر جهت ما در کارخانه کار می کردیم اما پس از دستگیری ناصر و لو رفتن عدهای از کارگران توسط او پای فرمانداری نظامی به کارخانه باز شد و عرصه برما تنگ شد. در همان موقع دولت تصمیم گرفت که بانک مسکن را بتدریج تبدیل به وزارت مسکن کند و کارخانه تولید تیربرق را که تا آنزمان تابع بانک مسکن بود از بانک مسکن منفک نمود و آنرا با کلیه کارکنانش در شرکت برق منطقهای تهران ادغام کرد

بدین ترتیب ما وارد یک محل کار بزرگتر شدیم. وقتی وارد محل کار جدید شدیم دیدیم که در آنجا سندیکا دروست شده. البته سندیکایی که وابسته به دولت بود و بردران معماری در راس آن قرار داشتند. یکی از رهبران سند یکا شخصی بود بنام حاجی بیانی، که با دربار و دستگاه رابطه تنگا تنگی داشت و در چهار و نه آبان برای چراغانی به کاخ شاه می رفت. یکی از برداران معماری نیز رییس سندیکا بود

سؤال: تمام کارگران عضو سندیکا بودند؟

بله. ما هم با این که می دانستیم سندیکا زرد است عضو شدیم، یعنی چارهای نبود. نه اجازه می دادند سندیکای دیگری تشکیل شود و نه به افراد معتقد به منافع کارگران اجازه می دادند عضو هییت مدیره شود. ساواک باید اول قبل از هر مجمعی اسامی کاندیدها را کنترل می کرد پس از آن اگر مورد تایید قرار می گرفتند به آنها اجازه داده می شد در انتخابدات شرکت کنند.

سؤال: سندیکای به قول خودتان زرد جه کاری می توانست برای کارگران انجام دهد؟

همان سندیکاها هم مجبور بودند بخاطر فشار کارگر یک مقداری خواستهای صنفی کارگران را پیگیری کنند و می کردند. طبقه بندی مشاغل می کردند، قرار دادهای دسته جمعی با کارفرما امضا می کردند. برای ساختن خانه های سازمانی تلاش می کردند، البته کاملا با کارفرما هماهنگ بودند. البته این کارها را سندیکاهای می توانستند انجام دهند که در شرکتهای دولتی فعالیت می کردند. در بخش خصوصی کمتر اجازه تشکیل سندیکا می دادند و معمولا حتی با سندیکاهای زرد نیز اگر تشکیل می شد در صورتی همکاری می کردند که بپدیرند دربست تابع و مجری کارفر ما باشند. تنها زمانی که فشارکارگران زیاد می شد کارفرماها در بخش خصوصی مجبور می شدند با واسطه گری سندیکاهای زرد امتیازاتی به کارگران بدهند

کارگران در زمانی که احزاب و اتحادیه های کارگری واقعی بعلت ممنوعیت فعالیت آنها، نمیتوانستند فعالیت علنی و آزاد کنند، سعی شان این بود که در تشکلهای دولت ساخته نفوذ کنند و در سیاستها و برنامه های آنان به نفع کارگران اثر بگذارند. گاهی اوقات هم موفق می شدند. برای نمونه عرض می کنم، زمانی که در سال 36، حزب (مردم) را از بالا درست کردند، نفوذ کارگران و فعالین پیشین شورای متحده در این حزب و تاثیری که آنها در حزب مردم گذاشتند آنچنان شدید بود که پس از مدتی این حزب را منحل کردند

سؤال: یک مقداری مشخصتر می توانید در این مورد توضیح دهید؟

توضیح خواهم داد، اجازه بدهید. حزب مردم مدت کمی بعد از کودتا و پس از آن که حزب توده ایران و اتحادیههای کارگری غیر قانونی شدند برای فریب کارگران و رفع خلا حزب توده تشکیل شد. این حزب از همان اول تاسیسش آنچنان سنگ منافع و حقوق کارگر را به سینه می زد که می خواستی بیاید ببینید. باری بهر جهت تعدادی از فعالین شورای متحده مرکزی وارد حزب شدند و گفتند خوب اگر این حزب سنگ کارگران را به سینه می زند بیایید شروع کنیم و برای کارگران کاری انجام دهیم. خلاصه خیلی زود کنترل سندیکاها و مجامع این حزب بدست تعدادی از کادرهای پیشین شورای متحده افتاد. و پس از آن همان خواسته های که شورای متحده آنها را مطرح وبا مخالفت دولت مواجه شده بود توسط این افراد طرح شد. در همان هنگام کارگران چاپ یک سری درخواستهای صنفی را مطرح کردند و خواهان پذیرش خواسته هایشان توسط دولت شدند. یکی از اعضا حزب مردم که آدم دانا و صادقی بود ضمن حمایت از خواسته های کارگران چاپ خواهان افزایش دستمزد کارگران صنوف به میزان 50% گردید. بدنبال این قضایا کار به دخالت نیروهای امنیتی و بازداشت این شخص کشیده. این بابا را سه ماه نگه داشتند. اما چون می دانستند در میان کارگران نفوذ دارد، در زندان وادارش کردند، به 20% افزایش دستمزد رضایت دهد تا سرو صدا بخوابد و کارگران آرام بگیرند. این بیجاره آنقدر انسان شریف و متعهدی بود که بلا فاصله برای این که وادارش کرده بودند حرفش را عوض کند، از شدت ناراحتی دست به خودکشی زد. اما خوشبختانه زود فهمیدند و بردنش بیمارستان از مرگ نجاتس دادند. سران حزب مردم که دیدند با فعال شدن کارگران چاپ و فعالین شورای متحده کنترل حزب از دستشان در رفته پس از تشکیل سندیکا در سیمان ری حزب را منحل و یکی از رهبران حزب بنام ابتهاج را نیز در جاجرود غرق می کنند.

سؤال: ماجرای تشکیل سندیکا در سیمان ری چه ربطی به انحلال حزب مردم داشت؟

ربطش این بود که این حزب ناخواسته فرصتی را فراهم کرده بود که فضا برای تشکیل سندیکاهای کارگری کارگر ساخته فراهم شود. فعالین کارگری در سیمان ری حضور داشتند. پس از آن که فضا برای فعالیتهای سندیکایی کمی مهیا شد. کارگران سیمان ری هم دست بکار شدند. یک کارگری در آنموقع در کارخانه سیمان ری کار می کرد بنام اصغر هری، که به همراه جلال شهرت داشت. این بابا آدم گردن کلفتی بود، که همه ازش حساب می بردند، از نظر گردن کلفتی یک آدمی بود مثل شعبان بی مخ منتها تنها از این نظر شبیه او بود. فعالینی که می خواستند سندیکا درست کنند چون افراد سابقه سیاسی دار بودند و نمیتوانستند پا پیش بگذارند این با با را جلو می اندازند و او را تا انجا هدایت می کنند که سندیکا توسط خود کارگران تشکیل می شود. و زنگ خطر جنبس کارگری دو بار بگوش دولت می رسد. خلاصه حزب مردم را بجای این که در خدمت اهداف رژیم شاه و به تحکیم و تثبیت آن کمک کند نا خواسته نیجه عکس ببار می اورد. پس از تجربه حزب مردم و انحلال آن دیگر ساواک وارد میدان شد وکنترل کار را بدست گرفت. دیدند فریب عمل نکرد تصمیم گرفتند زور و فشار را زیاد کنند. در واقع عصر سندیکاهای زرد از همان موقع آغاز گردید. سندیکاهای که حکومت خودش و با ابزار و امکاناتش درست می کرد و رهبرانس را خود تعین می کرد. برای همین کارگران معتقد به حقوق کارگر دیگر نمیتوانستند در رهبری سندیکاهای زرد نقش داشته باشند. مایل هم نبودند. توجه خودشان را به کار در میان توده کارگر معطوف می کردند. اگر در جلسات عمومی سندیکاهای ساواک ساخته شرکت می کردند هدف شان حفظ رابطه با کارگران بود.

سؤال: از دوران انقلاب، تشکیل کمیته اعتصاب و شوراهای کارگری، اعتصاب کارکنان برق در آن دوران تعریف کنید. شما در همه اینها نقس داستید. اینطور نیست؟

چرا همینطور است. منهم در کنار دیگران بسهم خودم سعی کردم در اموری که ذکر کردید سهمی داشته باشم. همانطور که قبلا عرض کردم، ما در شرکت برق تهران ریشه داشتیم. وقتی حوادث انقلاب 57 شروع شد تحرکات کارگری نیز افزایس یافت. کارگران نیز نه تنها در امور صنفی، که در رویدادهای سیاسی ماهای پایانی رژیم سلطنتی و انقلاب فعال شده بودند. در روز 17 شهریور پس کشتار مردم در میدان ژاله تهران ما بیش از پیش فعال شدیم. در همان روزعلرغم حضور زیاد نیروهای نظامی و امنیتی در خیابانهای شهر ما کارمان شده بود رساندن مجروحین به بیمارستانها و اطلاع رسانی به خانواده مجروحین درمورد محل بستری شدن آنها. ما با استفاده از اجازه رفت و آمدی که به ماموران و کارکنان فنی برق داده بودند راحت تر از دیگران می توانستیم از میان مامورین و نظامین عبور ومرور کنیم. مدتی بعدبا تدارکات بسیاری که در دوران حکومت نظامی انجام دادیم کمیته اعتصاب را که متشکل از ده نفر بود تشکیل دادیم. وقتی که اعتصاب کردیم بدلیل نقش پر اهمیت کارکنان برق و اهمیت برق، حساسیت حکومت نظامی پس از آغاز اعتصاب بر انگیخته شد. در واقع اعتصاب ما آنان را چنان سراسیمه کرد که خیلی زود برای پایان دادن به اعتصاب با خواستهای صنفی ما موافقت کردند. اما ما با طرح نبود امنیت رفت و آمد برای کارکنان برق بدلیل حکومت نظامی، پایان دادن به حکومت نظامی را شرط پایان دادن به اعتصابمان اعلام کردیم.

زمانی که بازگشت آقای خمینی از تبعید قطعی شد، یکی از روسای بخش برق نارمک که سابقه من را می دانست و من را می شناخت به سراغ من آمد و گفت ستادی برای استقبال ازآقای خمینی تشکیل شده شما بیایید بروید مسولیت برق رسانی و ژنراتوری را که به این منظور در مدرسه رفاه درنظر گرفته شده بعهده بگیرید من هم با وجود این که هنوز ساواک به شدت فعال بود و پذیرش چنین مسولیتی می توانست هزینه های زیادی برا خانواده و خودم بوجود آورد، مسولیت را پذیرفتم و تا چند هفتهابعد از انقلاب هم در آنجا بودم. بعد از انقلاب همه کسانی که در کمیته استقبال بودند مسئولیتهای مهم گرفتند. برای من هم حکم ماموریت درنخست وزیری را نوشته بودند ولی من نپذیرفتم. گفتم مایلم به محل کار خودم در برق نارمک برگردم آنها نیز با تقاضای من موافقت کردند. وقتی به محل کار برگشتم دیدم حاجی بیانی رییس سندیکا را از کار اخراج کرده اند و می گویند ما باید به جای سندیکا شورا داشته باشیم. ما، حتی آنموقع هم طرفدار تشکل سندیکایی بودیم. تنها اختلافمان بر سر سندیکای مستقل و دولتی بود. ولی در آن شرایط، طرفداران شورا در اکثریت بودند. خلاصه قرار شد در تمام نواحی شرکت برق شورا تشکیل شود و از میان نمایندگان منتخب یک شورای سراسری بوجود آید. کارگران برق ناحیه نارمک من را نیز کاندید کردند و بیسترین رای را نیز به من دادند بهمین دلیل من به عضویت شورای هماهنگی سراسری نیز انتخاب شدم. طبق عرف آن دوره هر کس در شورای سراسری نمایند می شد حق داشت در نشتهای تمام شوراها در صورت تمایل شرکت کند. امتیاز این عرف در این بود که انسان می توانست با شرکت در اجلاس شوراهای کارگری تجربیات خوبی بدست بیا ورد و روابط زیادی هم با نمایندگان کارگران مختلف ایجاد بکند. پس از تشکیل انجمن همبسگی سندیکاها و شوراهای کارگری تهران که 50 تا 60 سندیکا و شورا را شامل می شد من نیز به عضویت هییت مدیره انجمن انتخاب شدم. اما پس از مدتی به محل انجمن که در دروازه شمیران و پشت مسجد فخر آباد بود یک شب حمله کردند و همه چیز آنجا را غارت و عدهای را نیز دستگیر کردند. من آن شب که حمله کردند در محل انجمن حضور نداشتم. بعد از آن که خبر حمله را شندیم رفتم آنجا ببینم چه شده است اما نگو آنجا همچنان در محاصره و تحت مراقبت ماموران قرار داشت خلاصه به محض ورود به محل دستگیر شدم و بطور چشم بسته من را به محلی بردند که بعدا فهمیدم پادگان عشرت آباد بود. در آنجا به غیر از من هفت نفر دیگر از اعضا هییت مدیره انجمن را نیز آورده بودند. در آنجا خیلی به ما توهین و ناروا گفتند. در همان لحظه نخست با چشمهای بسته چوب بلندی را به دست ما دادند و در حالیکه یک نفر مامور سر جوب را در دست داشت و همه ما را مجبور کردند چندین ساعت در محوطهای که بسیار ناهموار بود پست سر ماموری که یک ساعت به یک ساعت تغییر می کرد راه برویم. بعد از آن پذیرایی اولیه ما را برای بازجویی بردند بهنگام بازجویی نیز آزار و اذیتها ادامه یافت و ما را متهم به کارهای عجیب و غریبی کردند. بعضی از اتهامات واقعا مضحک بود. مثلا یک تفنگ چوبی را که گروه تاتر کارگری از آن در نمایشهای تاتر استفاده می کرد بعنوان مدرک تمرین نظامی ضمیمه پرونده های ما کرده بودند. یا این که مقداری کفس را که برای کمک به جبهه کارگران آورده بودند بهانه کردند و گفتند ما در تدارک اقدامات مسلحانه علیه نظام بودیم. جالب این بود که جاسوسان آنها با لباس کارگری از اول در جلسات و مراسمهای عمومی انجمن که برای همه آزاد بود شرکت و گزارش تهیه می کردند.

سؤال: گفتید تعداد زیادی از سندیکاها و شوراها عضو انجمن همبستگی بودند. میتوانید کمی در باره آنها و به چه دلیل اصولا انجمن تشکیل شد توضیح دهید؟

انجمن پس از آن بوجود آمد که خانه کارگر با زور و تهدید و حمایت حکومت بر خانه کارگر مسلط شد و سندیکاها و شوراهای غیر دولتی را از آنجا بیرون کردند. در انجمن سندیکاها و شوراهای متعددی فعالیت داشتند. شورای کارگران شهرداری تهران، شورای کارکنان شرکت واحد، سندیکای خطوط انتقال نفت تهران، سندیکاهای مختلف صنوف، بانکها، هنرمندان، ساختمانی، سینماها از جمله آنها بودند. بعد از اشغال محل انجمن و بازداشت رهبران آن، عدهای که آزاد شدند، فعالیت انجمن را ادامه دادند و جلسات خود را در محل سندیکای کارگران خمکار/نورد کار ادامه دادند حتی پس از یورشهای متعدد جلسات و فعالیتهای انجمن به شکل غیر علنی ادامه یافت

سؤال: بعد از آزاد شدن به محل کارتان بر گشتید؟مانعی برایتان ایجاد نکردند؟

به سر کارم برگستم، اما موانع و فشار از مدتی قبل از بازداشت شدن شروع شده بود. دردور دوم انتخابات شورا از من خواستند کاندید نشوم. اما من زیر بار نرفتم. خودم را به هنگام تشکیل مجمع کارگران که برای انتخابات دور دوم شورا تشکیل شده بود مستقیما کاندید کردم. بعد از کاندید شدن برای کارگران صحبت کردم و گفتم، مسولین از من خواستهاند که خودم را کاندید نکنم. به من گفتند تو کمونیست هستی و نباید در انتخابات شورا شرکت کنی. نام مرا نیز درلیست ننوشتند. اما من برای این که بدانم آیا شما از نمایندگی و نتیجه کار من در کمیته اعتصاب و در شورا راضی هستید یا نه وآیا شما حاضر هستید به من بار دیگر رای بدهید، حق خودم دانستم تا بدون توجه به موانعی که بر سر راه من قرار دادهاند، خودم را به رای شما بگذارم. بعد از صحبتهای من فضای مجمع آن چنان دگرگون شد که کسی جرات نکرد با کاندید شدن من مخالفت آشکار نماید. جالب این که من بعد از شمارش آرا 35 رای بیشتر از دور قبل آوردم

سؤال: شورای سراسری یا همان شورای مرکزی کارکنان برق در مجموع چه تعدادی کارگر را نمایندگی می کرد؟

11 هزار نفر از کارگران و کارکنان وزارت نیرو عصو شورا که در واحدهای مختلف تشکیل شده بود، بودند. سندیکا نیز حتی بعد از تشکیل شورا همچنان تا مدتی به فعالیتس ادامه می داد. خیلیها مانند خود من همزمان هم در شورا و هم در سندیکا فعالیت می کردیم.

سؤال: چطور شد که بعد از مدتی فرار کردید؟

در سال 62 فشارها شدت یافت بعد از آن که سندیکاها و شوراهای کارگری را اشغال و یا تعطیل کردند. بخصوص بعد از این که فشار نهادهای کارگری غیر دولتی، حکومت را وادار کرد تا قانون کار کارگری پیشنهادی توکلی را پس بگیرد، فعالینی که در کانون مبارزه قرار داشتند، آماج خشم و حمله حکومت و موتلفه قرار گرفتند. در آن مقطع فعالین کارگری در هیچ کجا امنیت نداشتند. حتی ما در گورستان هم آزاد نبودیم تا عزیزانمان را که در جنگ و در راه دفاع از میهنشان شهید شده بودند در آرامش دفن کنیم. پسر من که سرباز وظیفه بود در بحبوه هجوم به جنبش کارگری در جبهه شهید شد. در حضور هزاران نفر که برای شرکت در مراسم خاک سپاری در بهست زهرا جمع شده بودند. اجازه نمیدادند که من فرزندم را در قطعه مخصوص شهدای جنگ دفن کنم. افراد شرکت کننده در این مراسم که اکثرا کارگر بودند بطرز وحشیا نهای مورد هجوم قرار گرفتند و تعداد زیادی با دنده و دست و پای شکسته راهی بیمارستان شدند. کاری کردند که من درون گوری که قرار بود آرامگاه فرزند دلبند ما باشد رفتم و فریاد زدم من را نیز بهمراه فرزندم در این گور زنده دفن کنید. پس از این همه فشار و خشونت ما توانستیم جنازه فرزندم را دفن کنیم. وقتی که فشار به حدی رسید که من احساس کردم سلامت خود و خانوادهام بشدت در معرض خطرقرار گرفته، روزی به بهانه مرخصی محل کار و خانهام را ترک کردم. خانوادهام را نزد بستگان نزدیک فرستادم و خودم به مدت 4 ماه متواری بودم و در این مدت شبهای زیادی را در اطراف و اکناف شهر گذراندم. در یکی از آن شبها به هنگام خواب مورد حمله سگها قرار گرفتم یک هفته بعد از فرار من پاسداران شبانه از در و بام خانه برای گرفتن من به خانه حمله کردند. ماه رمضان بود و مادر و پدر همسر من برای مراقبت از خانه ما به آنجا آمده بودندو خانه را زیر ورو کرده بودند و به امید باز گست من به خانه، دو روز در خانه کشیک می کشیدند

خانه ما خانه سازمانی بود و در همسیایگی و محله ما در نارمک عده دیگری از کارگران سرکت برق در خانه های سازمانی زندگی می کردند که تعدادی از آنها نیز جز فعالین سندیکایی شناخته شده بودند در همان شب به خانه های همه آنها نیز هچوم آوردند و عده زیادی را به صرف فعالیت و عضویت در شورا و سندیکا دستگیر کردند و آنها را سالها در زندان نگاه داشتند. در جریان یورش به خانه یکی از کارگران شرکت برق، داماد و پسر او را نیز گرفتند و مدت زیادی آنها را بدلیل نسبت فامیلی در زندان نگاه داشتند.

سؤال: شما در آن هنگام نامه سر گشادهای به آقای خمینی نوشتید. مقصودتان از نوشتن آن نامه چه بود؟

همانطور که در نامه نوشته بودم، مقصودم اعتراص به فشارها و حملاتی بود که به ما وارد می شد.

سؤال: نامه را برای چه کسانی فرستادید؟ آیا پاسخی هم دریافت کردید؟

برای دفتر آقای خمینی، دستگاه قضایی و مجلس فرستادم. از میان آنها، تنها مجلس پاسخ داد و از من خواست برای دادن توضیحات به مجلس مراجعه کنم. اما من در آن موقع فراری بودم، ترسیدم اگر مراجعه کنم ممکن است در آنجا باز داشتم کنند.

بخش: 

افزودن نظر جدید