یک واژه، متن سخنرانی در جشنواره جهانی شعر در اسپانیا

بعد از اجرای شعرم در فستیوال جهانی شعر مونکایو، فرصتی پیش آمد تا با مردم عادی و گروهی از شاعران اسپانیا در مورد شعر مدرن فارسی صحبت کنم. طبعأ سخن گفتن از نکات تکنیکی شعر یک زبان برای مخاطبان یک زبان دیگر کاری عبث بود. سعی کردم تا آنها را به روایت تاریخ معاصرمان دعوت کنم. این متن سخنرانی است:

یک سال پیش از آنکه بمیرد، آیتالله خمینی دو فتوای مهم صادر کرد: فتوای قتل سلمان رشدی و فتوای قتل زندانیان سیاسی در ایران. از این دو فتوا، یکی عملی نشد و همه از آن باخبرند، دیگری اجرا شد و سالها کسی از آن حرفی به میان نیاورد. خمینی اعتقاد داشت برای اینکه ملاها بتوانند استقلال کافی برای ادارهی ایران داشته باشند، باید مانع از دخالت و تاثیر قدرتهای خارجی در ایران شد. از نظر او بهترین روش برای اینکار، ایجاد بحران در بیرون از مرزهای ایران بود تا کسی فرصت نکند به درون این قلمرو جغرافیایی نگاه کند. این همان روشی است که جانشین خمینی، آیتالله خامنهای، ادامه میدهد. فتوای قتل زندانیان سیاسی، با کشتار نزدیک به پنج هزار نفر زندانی سیاسی اجرا شد. زندانیانی که سالها در زندان بودند و حاضر نبودند دست از آرمانشان بردارند. آنها را [کشتند و] در گورهای دستهجمعی در گورستانی خارج از تهران دفن کردند.

جنگ به پایان رسیدهبود که اخبار کشتارها، با پچپچهها دهان به دهان میگشت. من دوازده سالهبودم و دوچرخهی آبی رنگم همهی کوچهها را از بر بود. سعی میکردم با دوچرخهی «بیست»ام جلوی دوچرخهی «بیست و هشت» پیرمرد خوشپوش همسایه ویراژ بدهم، بیدستی راه بروم و لبخند محتاطش را بخرم. پیرمرد، سه پسرش را در شصت و هفت از کف داد. دیگر آن لبخند محتاط هم در کار نبود. گلهای بنفش کاغذی ریخته بر دروازهی خانهاش، آرام آرام پژمردند و پیرمرد، پیرزن، یکی پس از دیگری مردند. بعدها در دانشگاه دوستانی پیدا کردم که پدرهاشان در اعدامهای دستهجمعی کشته شدهبودند. یکی از آنها پسری بود که از تماشای خودش در آینه میترسید. از اینکه دست کسی به تنش بخورد واهمه داشت. شش ساله بود که پدر و مادرش را به جرم فعالیتهای سوسیالیستی با هم دستگیر کردند،مادرش یازده سال در زندان بود، پدرش در گورهای دستهجمعی دفن شد. از شش سالگی،خانه به خانه و دربدر زندگی کرده بود. آخرین سطر وصیتنامهی پدرش شعری از حافظ بود: «از کران تا به کران لشگر ظلم است ولی، از ازل تا به ابد فرصت درویشان است.» حافظ در آخرین سطر این وصیتنامه، پیش از آنکه کاتب را به جوخهی آتش بسپارند از امیدی حرف میزند که تاریخ شعر فارسی آن را روایت میکند. لشگر ظلم، از کران تا به کران را، مکان را تسخیر کردهاست، اما فاصلهی ازل تا به ابد یعنی زمان، تنها چیزی است که نمیتواند تسخیرش کند. امیدی که حافظ از آن حرف میزد، هربار با کاتبان این سطر در گورهای بی نشان تاریخ ایران دفن شد. زمان هرگز به آنها تعلق نداشتهاست. این متن میخواهد قصهی همین امید را روایت کند. امیدی که هرچیز ملموس را از آن سرقت کردهاند و برایش تنها چیزهایی ماندهاند که کسی نمیتواند آنها را بدزدد یا اشغال کند: مثل زبان یا ابدیت.

نیما یوشیج، پدر شعر مدرن فارسی، پیش از به قدرت رسیدن خاندان پهلوی، آخرین سلسلهی پادشاهان ایران، مینویسد که میخواهد تفنگ به دست بگیرد و در کوهها بجنگد. همزمان با او صادق هدایت، پدر داستان مدرن فارسی، در پاریس خود را به رودخانه میاندازد تا خودکشی کند. هدایت در رودخانه نمیمیرد و نیما هم تفنگ به دست نمیگیرد. اما برادر نیما که درسخوانده بود و عقاید سوسیالیستی داشت به روسیه میرود و در آنجا به دست استالین کشته میشود. در روزگار نیما،آخرین بازماندگان عملگرای جنبش آزادیخواه مشروطه، که قدرت پادشاهان را محدود و مجلس را در ایران پایهگذاری کرد، در کوهها میجنگیدند. پیش از آن روسها مجلس ایران را به توپ بسته بودند. پیش از آن هفتاد نویسنده و روزنامهنگار آزادیخواه را در باغ شاه کشته بودند. تازه انگلیسها استخراج نفت را در ایران شروع کرده بودند. مبارزان کوه و جنگل قانون اساسی دموکراتی را به عنوان قانون جنگل نوشته بودند که بر اندیشههای سوسیالیستی استوار بود. در کوهها و جنگلهای شمال ایران سوسیالیستهایی از چکسلواکی، آلمان و روسیه هم با دیکتاتورهای ایران برای آرمان سوسیالیسم میجنگیدند. این جنبش دموکرات پارتیزنی با خیانت و دروغ سرکوب شد. اولین بار عکس سر بریده میرزا کوچک خان، رهبر جنبش جنگل، را در هفت سالگی دیدم که در سرما یخ زده بود. در همان آلبوم عکس، دکتر حشمت نزدیکترین دوستش را بر دار دیدم. احسانالله خان، همراه مارکسیست جنبش جنگل، به روسیه گریخت و در آنجا به دست استالین کشته شد.

سر بریدهی میرزا کوچکخان، تنهایی ملکمخان، درد گزندهی فرخی شاعری که در زندان لبهایش را دوختند تا دیگر از آزادی نگوید، همه و همه زیر چکمهی استبداد به آلبومهای عکس گریختند. اما ردپای حضورشان را در زبان فارسی به جا نهادند؛ همان عرصهای که در تمام تاریخ ایران تنها دارایی مردم بودهاست، مردمی که همیشه نادیده انگاشته شده اند. زبان فارسی پس از جنبشهای آزایبخش اوایل قرن بیستم به کلی تغییر کرد و ادبیات متکلف و دشوار جای خود را به زبانی داد که برای مردم قابل درکتر بود. دیگر لازم نبود ادیب باشی تا بتوانی نوشتهای را بخوانی یا ترانهای را زمزمه کنی.

نیمایوشیج زودتر از برادرش دریافت که مردم هرگز مالک چیزی جز زبان و ابدیت نبودهاند و نیستند. تفنگ به دست نگرفت، اما شعر را که هنر تاریخی ایرانیان بود، دیگرگون کرد. پیش از نیما، شاعران از پادشاهان جیره و مواجب دریافت میکردند. شعری که برای دربار پادشاهان و قدرتمداران نوشته میشد، بیشتر به تردستی و ابراز مهارت در زبان شباهت داشت. شعر مدرن فارسی برای مردم نوشته میشود، یعنی مردم اند که مواجب شاعر را میدهند و شاید حتی نه مردم که زبان است که شاعر را میبیند. نیما سعی کرد از سادهترین و بی اهمیتترین چیزها بنویسد، از سنگپشت پیر، از قورباغهی کوچکی که بالای درخت میخواند و صدایش نوید باران است. نیما مثل دوستش صادق هدایت، فرانسه میدانست. با شعر رمبو، ورلن، والری ، ریلکه و مالارمه آشنا بود. جنبشهای شعر مدرن ترکیه و عرب را دنبال میکرد. هم به موسیقی محلی مازندرانی گوش میداد و هم به موسیقی کلاسیک و تا آخرین لحظات به دنبال برادرش میگشت که به دنبال آرمان سوسیالیسم به روسیه گریخته بود.

احمد شاملو، بزرگترین شاعر معاصر ایران که ایرانیها او را با حافظ قیاس میکنند، دوست و شاگرد نیما بود. شانزدهساله بود که اولین بار به دلایل سیاسی زندانی شد. شاملوی نوجوان به اشغال ایران توسط متفقین اعتراض داشت و دو سال را در زندان متفقین گذراند. آشنایی با نیما یوشیج و فریدون رهنما که تازه از پاریس برگشته بود و دوست آندره برتون و پل الوار بود، از شاملوی جوان شاعری دیگر ساخت. شاعری که صدای فراموش شده و لگدکوب شدهی انسان را از اعماق زبان بیرون میکشد و چون حماسهای پرطنین فریاد میزند. شاعری که بی وقفه کار میکرد: شعر، داستان، فیلمنامه، روزنامهنگاری، ترجمه یا حتی پژوهش در فولکلور، با حدود نود عنوان کتاب. تسلط او بر زبان فارسی از او شاعری ساخت که این زبان را از نو معماری کرد. دیروزهای زبان را در امروز حاضر کرد و امروز را چنان بسط داد که هر فرد ایرانی بتواند با صدا و لحن خود در زبان حرف بزند. ایرانیها پیش از شاملو با شعرهای لورکا آشنایی داشتند، با اینحال ترجمهی شاملو از لورکا، از لورکا شاعری ساخت که در آن اسپانیا و ایران پس از قرنها با هم حرف میزدند و زبان هم را میفهمیدند؛ انگار دوستان هزارسالهای که ناگهان همدیگر را در کافهای ملاقات کردهاند.

یک دههی پرشور از شعر مدرن ایران را میتوان به جرات دهه لورکا نام نهاد. او خود را فرزند شعر اسپانیا میدانست و اسپانیا را وطن شعری خویش. احمد شاملو پیش از انقلاب اسلامی باز هم به زندان افتاد. در زندان بود که خبر اعدام نزدیکترین دوستش مرتضی کیوان، نویسنده و منتقد مارکسیست را شنید. شاملو حتی پیش از مرگش او را در خواب و بیداری میدید و هر وقت از او حرف می زد، سراپا در اشک غرق میشد. پس از انقلاب، او به چنان چهرهی معتبر و محکمی بدل شده بود که خمینی نمیتوانست با شهرت و استحکامش بجنگد و در عوض سعی کرد نام شاملو را از خاطرهی جوانها و کودکانی که در ایران اسلامی به دنیا میآمدند، حذف کند. شانزده سال هیچ کتابی از او منتشر نشد. کتابهای درسی حق نداشتند اسمش را بیاورند. این اتفاق برای فروغ فرخزاد، شاعرهی زن ایرانی هم افتاد. شعر فروغ، صدای زن ایرانی بود که سالها در پستوی خانهها حبس شدهبود، صدای محزون کرشمه، لطف، اروس و خیال. برادر فروغ بر خلاف برادر نیما، یا دوست شاملو اهل سیاست نبود. استالین هم به تاریخ پیوسته بود. آوازخوانی بود که می خواست شرقی های غمگین را شاد کند. نیروی برون مرزی سپاه، مافیای نظامی خمینی سرش را در آپارتمانش در آلمان از تن جدا کرد. فروغ، خود در سی و دو سالگی در تصادف اتومبیل جان داد، اما صدایش سالهاست که در گوش جوانان ایرانی میپیچد. آنها در ماشینهایشان به صدای شاملو و فروغ گوش میدهند و خود را در خیابانها پیدا میکنند، در خیابانهای شهر دوزخی تهران، که معماری آشفته و بیمقصدش نیز، یاس و فراموشی را تکثیر میکند.

احمدرضا احمدی دوست فروغ، شاملو و رهنما شاعر این شهر است. شعر او آیینهی تمامنمای کابوسها، رویاهای ناتمام، زوال و فروپاشی یک شهر است. شعر احمدی از حافظه میگریزد. از هرجای شعر میتوان به آن وارد شد و همیشه میتوان از انتها به ابتدا یا کاملأ تصادفی شعرش را خواند ولی شعرش همیشه همان شعر باقی میماند. چند سال پس از مرگ خمینی و پایان جنگ ایران و عراق، فضای سیاسی ایران قدری بازتر میشود و چند کتاب از شاملو در نمایشگاه بینالمللی تهران منتشر میشود. حکومتمدارن که خیال میکردند توانستهاند او را از ذهن جوانها پاک کنند، ناگهان حیرت کردند که همهی نسخههای کتابها به فروش رفته است و مردم کتابها را از روی هم فتوکپی میکنند و بعضی کتابها از بس دست به دست شدهاند دیگر قابل استفاده نیستند.

در زمان جنگ ایران و عراق که زوزهی مرگ بیداد میکرد و هر صدای مخالفی سرکوب میشد، شاملو به همراه چند نویسندهی دیگر نامهی سرگشادهای را در اعتراض به سانسور منتشر کردند با عنوان «ما نویسندهایم». بعضی از کسانی که آن نامه را امضا کردند، در قتلهای زنجیرهای کشته شدند. سعی کردند گروهی دیگر را به دره بیاندازند و بکشند، گروهی دیگر یا خاموش شدند یا از ایران گریختند. شاملو اما از زندگی در ایران دست برنداشت. او از روشنفکرانی بود که پس از کودتای آمریکا علیه حکومت مردمی مصدق دچار یاس و ناامیدی نشده بود. اعتقاد داشت تا وقتی کاری برای انجام دادن هست، تا وقتی عشق هست، هیچکس دلیلی برای ناامیدی ندارد. شاعری عمیقأ تلخ و تراژیک که هرگز به فرمان مرگ گردن ننهاد و مبارزان بسیار وقتی به جوخههای اعدام سپرده میشدند، شعر او را حتی در آخرین لحظات زمزمه میکردند.

شاملو یک سال پس از جنبش دانشجویی ایران درگذشت. روزی که جنبش دانشجویی ایران سرکوب شد، شاملو دیگر از بستر بیماری برنخواست. تیری که ده سال پیش بر سینهی امید نسل جوان ایران شلیک شد، تیر خلاص بود بر سینهی شاملو. او هنوز نمیدانست که روزهای تلختری در پیش است. نسل شاعرانی که در جمهوری اسلامی به دنیا آمده بودند و در دستگاه مخوف شستشوی مغزی حکومت پرورش یافته بودند، باید راه دیگری را طی میکردند؛ راهی پرپیچ و خم و دشوار.

برای من خاطرات دههی شصت کابوسی است که هنوز میبینم. گاهی نیمهشبان از خواب پا میشوم و میبینم که برای کسی گریستهام. صدای زوزهی گرگها و شغالها بود و صدای گلولهها که در ایوان خانهی مادربزرگم درهم میپیچید. چهرهی همهی اعدامیها، نامها، نشانها و شهیدان جنگ. نسل ما مدام از یک بحران به بحرانی دیگر پرتاب میشد. شاملو دربارهی تفاوت نسل خود و ما نوشت: «نسل گذشته در رویای مبارزه میزیست، اما نسل جوان درست در میدان جنگ به دنیا آمدهاست. تفاوت همین است.»

ما در سرزمینی زندگی کردیم که همه شاعرانش از عشق میگفتند، اما عاشقی در خیابانهایش ممنوع بود: نمایش ساز در تلویزیون، پوشیدن شلوار جین، لباس رنگی، پیراهن آستین کوتاه، صدای زن، بودن، ممنوع بود! ممنوع.

جنبش دانشجویی اولین جنبشی بود، پس از انقلاب اسلامی، که در آن یک نسل میکوشید صدای خودش را پیدا کند و بشنود. من در کوی دانشگاه اولین بار با گازاشک آور روبرو شدم. اولین بار صورتم را پوشاندم. اولین بار دستگیر شدم. اولین بار آزاد شدم. اگر ده سال بعد در جنبش سبز در خیابانهای ایران مردم با شعار «نترسید! نترسید! ما همه با هم هستیم» رو در روی یک تنهایی تاریخی میایستند، در کوی دانشگاه ما عمیقاً تنها بودیم. روز دوشنبه که دانشگاه تهران در دود و آتش زیر چکمهی وحشت تسخیر میشد، هیچکس این تنهایی را چنان لمس نکرد که ما به لحظهی گریز. این لحظهی گریز شکلی آخرالزمانی به خود میگرفت، ابدی میشد و واژهی «امید» که دو سال پیش ما را از توقیف یک مجله به افتتاح مجلهای دیگر میکشاند، از خونمان رخت بر میبست. سال بعد احمد شاملو درگذشت. روز تدفین شاملو یک کارگر افغانی به من میگفت در عمرش دوبار چنین تشییع جنازهای را به چشم دیده است: تشیعع جنازهی خمینی و تشییع جنازهی شاملو.

پس از او شاعرانی مثل من، دیگر شاعران زنده و محکم خود را در ایران نیافتند. دیگر صدای شعر هولان، ماچادو، لورکا و استانسکو بود که به ما کمک میکرد تا صدای خود را پیدا کنیم. این صدا خود را سال گذشته در خیابانهای ایران نشان داد. خیابانهای ایران دفتر شعری بود که مردم باهم شعر بلندی را در آن مینوشتند. جنبش سبز زبان زندگی روزمره و حیات اجتماعی را در اختیار گرفته بود و کلمات را به اصل خود برمیگرداند. شعر جنبش را همه مینوشتیم.

بعد از کودتای بیست سوم خرداد، خیابانهای مردهی تهران، به معجزهای زنده بدل شد. اعجاب و شگفتی در رگهای شهر جاری بود: درخیابانها و بر بام خانهها، سطرهای کاغذی که حضور ما در آن شعر میآفرید.

هر وقت شعری نوشته میشود، تن مرگ میلرزد. رعشهای که بر تن جباران افتادهبود، فقط طنین ارادهی شاعری را مجسم میکرد. امروز اما، من مثل بسیاری از دوستانم ناچارم در بیرون از ایران حرفهای یک نسل را بر زبان آورم و دری بگشایم به تراژدی تاریخ مان، ساکنان تروا. ما، همیشه شکست خوردگان، جز در زبان عرصهای دیگر برای زندگی و بودن نداشتهایم. زبانی که قدرتمداران نه میتوانستند آن را بسازند، نه میتوانستند اشغالش کنند، با اینحال زبان ما، یک واژه، یک واژه را کم داشت. شاملو مینویسد: "تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و آن را نگفتیم که به کار آید، چرا که تنها یک سُخن، یک سخن در میانه نبود: آزادی!

ما نگفتیم تو تصویرش کن!

تصویرش کن!

این همان اتفاقی است که امروز در خیابانهای ایران میگذرد. تلاشی سخت طاقتفرسا برای تصویر آن واژهی ممنوع، همان واژهی مفقود: آزادی.

افزودن نظر جدید