عشق چیست؟

سخن آغازین

این که عشق چیست و چه معنا و مفهومی دارد، از قدیمی ترین پرسش های انسان و تقریبا" به قدمت خود آفرینش است. مولانا عشق را با رسیدن به خدا برابر می داند و برای رسیدن به خدا، مردن را توصیه می کند. در نظر مولانا مرگ انسان را از زندان نفس و نیاز رها می کند و با پایان یافتن زندگی جسمانی، روح انسان نزد خدا - معشوق می رود.

بمیرید، بمیرید در این عشق بمیرید در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

بمیرید، بمیرید وزین مرگ مترسید کزین خاک برآیید، سماوات بگیرید

اما مولانا در جای دیگر نگاهی کاملا" زمینی به عشق دارد و توصیه می کند از دیدار خانة خدا صرف نظر کنید زیرا معشوق واقعی در همسایگی شماست.

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایة دیوار به دیوار در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

به نظر می رسد پیداکردن پاسخی قطعی و جامع برای این پرسش دشوار است. زیرا روندهای جسمانی، روانی، فلسفی، ارتباطی و تجارب زیبایی شناختی و فردی بسیاری در ایجاد آن شرکت می کنند که نمی توان همه آن ها را در قالب یک "مفهوم" واحد ریخت و تعریف کرد. با این وجود در این مطلب سعی می شود که برخی از شاخص های ملموس تر این موضوع به دست داده شود.

عشق یکی از نیاز های پایه ای انسان است

مزلو، دانشمند آمریکایی، پس از غذا و امنیت، عشق را سومین نیاز مهم انسان می داند. او معتقد است «عشق و محبت و با هم بودن و متعلق به کسی بودن از نیازهای جسمی انسان سرچشمه میگیرد ولی نباید با آن همسان گرفته شود».

هر فردی برای احساس خوشبختی کردن نیاز به قدردانی دارد. سپردن کار و مسئولیت، بزرگترین قدردانی اجتماعی و هدیه کردن عشق بزرگترین قدردانی شخصی است.

عشق منبع انرژی و توانایی و مُهر تاییدی است بر شایستگی، پذیرفته شدن و پسندیده شدن فرد. عشق هدیه ای است که دیگری به تو می دهد هنگامیکه تو آنرا خواهش می کنی یا تو به دیگری می دهی وقتی او آن را می پذیرد. هدیة ما به دیگری یا هدیة دیگری به ما اگر پذیرفته نشود، نیمة جشن است.

اگر از ما بپرسند که چرا کسی را دوست داریم، معمولا" موفق به یافتن پاسخ دقیقی نمی شویم: «ما کسی را دوست داریم چون که دوستش داریم. عشق دلیل نمی خواهد». اما می توان گفت که انسان در نگاه اول شیفته و شیدای "آنی" می شود که در دیگری می بیند.

«فکر کنم عاشقش شدم به خاطر انرژی مثبتش، صبر و حوصله اش در همراهی، قدرشناسی و ذوق کودکانه اش از دیدن زیبایی و بخاطر اینکه اگر حرف من قطع می شد حتما" دوباره می پرسید که "آن ماجرا بعدش چی شد" و به این ترتیب علاقه و توجه اش را به من نشان می داد و مهمتر از همه بخاطر اینکه دستهایش را جوری در موهایش می کرد که من دوست داشتم» (1).

داشتن این "آن" هنوز برای عاشق شدن کافی نیست. ما معمولا" زمانی عاشق می شویم که صاحب این "آن" دست یافتنی باشد و این شانس را ببینیم که او نیز تمایل به بیدارکردن عشق در ما را دارد، وگرنه روزانه در خیابان، تلویزیون و در مهمانی ها، هزاران نفر در مسیر نگاه ما قرار می گیرند که ممکن است آن "آن" مورد نظر را داشته باشند اما ما لزوما" عاشق آن ها نمی شویم.افرادی هم هستند که عاشق ستارگان سینما و موسیقی می شوند ولی این احساس بیشتر تخیل (فنتزی) است تا عشق.

عشق در دیگری نیست بلکه در ماست؟

«عشق در دیگری نیست. بلکه در ماست. ما آنرا در خود بیدار می کنیم. اما برای بیدار کردن آن نیاز به دیگری داریم. جهان زمانی برای ما معنا پیدا می کند که کسی را داشته باشیم تا احساسات خود را با او تقسیم کنیم»(2).

انسان ها در مسیر هم قرار می گیرند. معمولا" در همان نگاه و برخورد اول پی می برند که بین آن ها چیزی اتفاق افتاده است یا نه! این دوران همراه با بیم و امید فراوان است: با خود در باره او سخن می گوئیم. هنگامیکه نیست، می خواهیم بدانیم کجاست، با کیست و چه می کند. برای دیدنش دلمان تنگ می شود و با بی تابی و بیقراری روزی دهها بار به صندوق پست یا پاسخگیر تلفن برای گرفتن خبر از او مراجعه می کنیم. آدم عاشق نمی تواند تغییرات خود را پنهان کند. اما چون هنوز اطمینان لازم را ندارد، آن را انکار می کند. می گوید مهم نیست اما در عین حال می داند که مهم است.

عشق با پسندِ ظاهر شروع می شود. ظاهر یک مجموعه است: چهره، اندام، لباس پوشیدن، نحوة حرف زدن، آرام یا شلوغ بودن، دست توی موها کردن و مانند اینها. عوامل معنوی مانند صداقت، پختگی، کاریسما، آرامش، عصبانی نشدن و مانند این ها نیز در زیبا به نظر رسیدن ظاهر، تعیین کننده است. این مجموعه همان "آن" ی را شکل می دهند که پیشتر به آن اشاره شد.

زیبا دیدن یا ندیدن ظاهر، بستگی به سلیقه و معیارهای زیبایی شناختی فرد دارد که در روند اجتماعی شدن (شکل گیری شخصیت و تربیت) او شکل می گیرند. معیارهای عمومی زیبایی نیز از هر دوره ای به دوره دیگر تغییر می کنند. یک مشخصه جوامع عصر حاضر این است که این معیارها به میزان زیادی تحت تأثیر رسانه ها، مدسازان و ستارگان مشهور سینما و موسیقی هستند.

در ادبیات و زبان روزمره گاها" رابطه مهرآمیز میان پدر و مادر و فرزندان، میان انسان و وطنش یا میان انسان و کارش نیز عشق نامیده می شود. اما هیچیک از این روابط نمی توانند جایگزین رابطه عاشقانه گردند. زیرا حتی به شرط برخوردار بودن فرد از همه آن ها، هیچکدام نمی توانند نیاز او به عشق از مقوله ای که مزلو آن را "به هم متعلق بودن" می نامد، برآورده کنند. بنابراین عشق رابطه ای است منحصربفرد با یک شخص معین. این فرد معین جایگاهی متفاوت (نسبت به پدرومادر، فرزندان، دوستان صمیمی) در زندگی ما دارد و انسان مایل است که تنهایی خود را با او پر کند و تجربه ها، فضاها، زیبایی ها و رؤیاهای ممکن و ناممکنش را نیز با او تقسیم کند. این سامانه منحصربفرد با سایر سامانه ها مرز و مناسبات روشنی دارد. اگر این مناسبات به حد مناسبات با سایرین تقلیل داده شود و فرد موردنظر

هموزن دیگر اعضای شبکه دوستان ما گردد، آتش عشق نیز رو به خاموشی میگذارد.

زمانی که عشق به وصل (ازدواج) می انجامد، دوران دلتنگی برای دیدن و آرزوی رسیدن به معشوق نیز سپری می گردد. در این مرحله، علاقه، مهر و اعتماد جایگزین این دلتنگی می گردد و همچنان که در ادامه مطلب خواهیم دید، این دسته آخر از هورمون های دیگری تبعیت می کنند. تداوم و تعمیق این روابط نیاز به مواظبت ها و ظرایف رفتاری دیگری دارد. خالی از لطف نیست که اشاره کنیم در فیلم هایی که «پایان خوش» دارند، معمولا" پس از آنکه دو دلدار به هم می رسند به نظر می آید که همه چیز به خوبی و خوشی پایان گرفته است. اما این فیلم ها دیگر برای ما تعریف نمی کنند که بعد از آن چه بر سر آن دو دلدار آمد. واقعیت این است که وصل، پایان خوش است ولی پایان خوش، آغاز زندگی واقعی است.

عشق، یک سامانه است

عشق یک سامانه است و مانند هر سامانه دیگری، مناسبات قدرت برآن حاکم است. به این معنا که طرفی که نیازمندتر است در این سامانه موقعیت ضعیف تری دارد. گاهی پیش می آید که یکی از طرفین آگاهانه و هدفمند از توانمندیهایش استفاده می کند تا برای منافع خودش طرف دیگر را تحت تأثیر و نفوذ خویش قرار دهد. معمولا" دو و گاهی هم سه نفر در کشاکش این بازی قدرت حضور دارند و زیبایی و جذابیت دو ابزار قدرتند:

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن

شاه خوبرویان" خود را ملزم به وفادارماندن نمی داند. او بی نیاز است و برایش مهم نیست که به او توجه صورت گیرد. بنابراین عاشق زردروی باید بسوزد وبسازد تا ذره ای از زیبایی و محبت شاه خوبرویان نصیبش گردد. در این رابطه، طرفی که نیازش بیشتر است، آسیب پذیرتر است. بنابراین بی نیازی نیز یک ابزار قدرت محسوب می گردد:

عاشق شدم من در زندگانی

بر جان زد آتش عشق نهانی

جانم از این عشق بر لب رسیده

اشک نیازم بر رخ چکیده

این نیاز یکطرفه که با فقدان اطمینان به عشق او همراه است، با دلتنگی و درد بسیار همراه است. در حقیقت، مجنونیت اوج عشق نیست بلکه اوج بی عشقی است. هیچکس از رسیدن به محبوب دیوانه نمی شود بلکه نرسیدن به او است که عقل و هوش را از سر می رباید. قیس هم زمانی مجنون شد که شانس بدست آوردن لیلی را از دست داد.

زین عشق سوزان بی عقل و هوشم

می سوزم از عشق اما خموشم

ای گرمی جان هرجا که بودی بی ما نبودی

هرجا که رفتی من با تو بودم تنها نبودی

بی عقل و هوش در اینجا به معنای عدم هوشمندی و بینش و زیرکی نیست. به معنای بیهوشی جسمانی که آگاهی ما از محیط پیرامون را موقتا" قطع می کند نیز نمی باشد. بلکه به معنای حواس پرتی (پریشان حالی) مطلق است. چون عاشق به کسی که مایة گرمی جانش بوده، نرسیده، بنابراین در ذهنش همه جا همراه او است. عاشق نیاز بزرگی به او را در خود پرورانده است و نمی تواند از آن رهایی یابد. بنابراین تمام افکارش را بر او تمرکز می دهد و در نتیجه حواسش از سایر چیزها پرت می شود. این حواس پرتی در منتهای خود عاشق را از کار و عمل روزانه باز می دارد و به چشم دیگران مجنون می نمایاند.

عشق یک واکنش شیمیایی است

«تجربة عشق یک روند شیمیایی است که شامل سه مرحلة شهوت، رمانتیک و وصال می باشد. هر سه مرحله زیست شناسی توسط نوروترانسمیت ها و هورمونهای انسان کنترل می شوند و در راستای یک هدف قرار دارند: تولید مثل.

شهوت ما را به سوی جنس مخالف می کشاند؛ رمانتیک گزینه های ما را محدود و نیروی ما را بر یک نفر متمرکز می کند و وصال ما را وا می دارد کنار گزینه خود آنقدر بمانیم تا تولید مثل کنیم و فرزندان خودمان را بزرگ کنیم. این حیله طبیعت، بقای نسل ما را تضمین می کند»(3).

در مطلب بالا به نظر می رسد که فعالیت های هورمونی انسان با این نظریه دینی که هدف عشق و رابطه جنسی را تولید مثل می داند، همخوانی دارند. اما این هورمون ها در زمان افسردگی نیز تولید می شوند. از آن گذشته، اشکال دیگر روابط جنسی و روابط عاشقانه (همجنس گرایی میان مردان و زنان) وجود دارند که با همین فعالیت های هورمونی همراه هستند ولی هدف تولید مثل ندارند.

عشق رابطه ای دو طرفه است

تک همسری با خود احساس مالکیت در عشق را آفرید. ما در تصور روزانة خود جهان را به مال خود و مال دیگری تقسیم می کنیم: خانة من، فرزندان من، ماشین من، زن من، شوهر من و مانند اینها. این غریزه در بعضی از فرهنگ ها که معتقدند «خدا مرد را مظهر طلب و عشق و تقاضا آفریده است و زن را مظهر مطلوب بودن و معشوق بودن»، تقویت شده است. در فرهنگ ایرانی - اسلامی که خواستگاری فقط حق مرد است این غریزه را به حد "خرید و فروش" نزدیک می کند. این خواست بسیار قوی که هیچکس حق ندارد به چیزی که متعلق به من است دست اندازی کند، آموزة مستقیم غریزة مالکیت است که از اشیاء به انسان ها نیز تعمیم پیدا می کند. از این که کسی به ماشینمان خط انداخته عصبانی می شویم. همین احساس را نیز نسبت به کسی داریم اگر به همسرمان "نگاه چپ" بیندازد، و این در حالیست که احساس مالکیت در عشق، روح انسان را می فرساید و انرژیش را تلف می کند.

«عشق رابطه ای دوطرفه، غیرتحمیلی، غیرمالکانه، بدون قید و شرط، انرژی بخش و سازنده است و عشق خودخواهانه و مالکیت طلبانه منجر به یک سویه شدن آن می شود» (4).

عشق، ازدواج و رابطه جنسی

ملزم کردن یا نکردن عشق و رابطه جنسی به همدیگر جنبه های بسیار دارد که بستگی به عوامل مختلف فرهنگی، تربیتی و اعتقادی دارند.

کلیسا رابطه جنسی بجز با همسر را ممنوع کرد اما لیبرالیسم جنسی، بخصوص از ابتدای قرن گذشته، بر این اندیشه که رابطه جنسی الزاما" باید همراه با عشق و ازدواج باشد، را پایان داد. با این وجود تا پیش از دهه هفتاد، آزادی جنسی هنوز تابو به شمار می آمد و افراد زیادی به رعایت موازین اخلاقی و دینی در رفتار جنسی خود پایبند بودند. در اواخر دهه شصت و ابتدای دهه هفتاد با آغاز جنبش های آزادی خواهی، برابری خواهی و فیمینیستی در اروپا، آزادی جنسی تحول بی سایقه ای یافت. زندگی مشترک بدون ازدواج، ثبت رسمی ازدواج همجنس گرایان و تأمین حق فرزند گرفتن ایشان از جمله این تحولات بود.

در همین دوران پدیده "سکس یک شبه" نیز رواج پیدا کرد که ابزار عملی کردن این خواست بود که هدف مقدم سکس کامجویی است نه عشق و تولید مثل. اما نگاه زنان و مردان به این پدیده اندکی متفاوت است. تحقیقات بی بی سی نشان می دهد که «پنجاه درصد زنان از تجربه سکس یک شبه احساس پشیمانی می کنند در حالی که هشتاد درصد از مردان از تماس جنسی یک شبه خود راضی هستند. پژوهشگران معتقدند که علت را باید در روند "تکامل" پیدا کرد: برای زنان بهتر بود تا جفت خود را با احتیاط بیشتری انتخاب کنند و به او وفادار بمانند. زیرا در این صورت همسر آن ها دیگر بهانه ای نداشت تا بخواهد فکر کند که او کودک مرد دیگری را بزرگ کرده است».

رب واین برگ، فیلسوف و جوانترین ژورنالیست روزنامه ان ار سی (25 سال) هلند در نقد خود (ژانویه 2008) بر برنامه تلویزیونی «چهل روز بدون سکس» که از کانال اوانگلیست ها پخش شد، بطور خلاصه می نویسد: «پیام این برنامه این است که سکس باید همراه با عشق (و ازدواج) باشد اما به این پرسش که سکس بدون عشق چه اشکالی دارد، پاسخی نمی دهد. نظریات اخلاقی در باره سکس و عشق پیش از مسیحیت، در یونان باستان مطرح شده است. افلاطون در کتاب سمپوزیوم میان سکس عاشقانه و سکس هوسبازانه تفاوت قائل شده است. اما این اندیشه او ارزش همه شمول جامعه به شمار نمی آمده است. زیرا اشکال متنوع رابطه جنسی از جمله همجنس گرایی معمول بوده است. سکس به جای دستمزد نیز معمول بوده است و دانش آموزان، بخصوص پسرها (5)، دستمزد استاد خود را از این طریق پرداخت می کرده اند. اکثر یونانیان رابطه جنسی را لذت می پنداشتند نه عشق را، و از نظر اخلاقی چندان تفاوت نمی کرد سکس با چه کسی، نگرانی اصلی تعداد دفعات آن بود.

مسیحیت سکس را امری منفی جلوه داد و آن را کاملا" از لذت و کامجویی جدا و هدف آن را بقای نوع تعیین کرد، نظریه ای که با داروینیسم تفاوتی ندارد. میشل فوکو فیلسوف مشهور فرانسوی در «تاریخ رابطه جنسی مدرن» می پرسد، چرا تا به امروز بار تقصیری را با خود حمل می کنیم که ما با گناه شمردن سکس به خود تحمیل کرده ایم». پاسخ ساده و در عین حال پیچیده است: زیرا مسیحیت رابطه جنسی را آرام آرام به امری حقوقی و قابل مجازات تبدیل کرد. سکس از زندگی روزانه تبعید شد و در فرهنگ مردم عنوانی "گناهبار" یافت. علت این امر زیر فشار قرارگرفتن قدرت کلیسا به علت افزایش رو به رشد جمعیت بود که در نبود وسایل مؤثر ضدبارداری، مشکلات اقتصادی و سیاسی بسیاری را با خود به همراه آورده بود. همچنین رابطه جنسی آزاد تشخیص حق ارث بردن را مشکل کرده بود. مردها می خواستند مطمئن شوند که کسی که از آن ها ارث می برد، کودک واقعی آن ها است. فوکو می نویسد:«علت اصلی مشکلات اقتصادی و سیاسی، سکس بود». این موضوع سبب شد که کلیسا دو قانون را وضع کند:

- رابطه جنسی فقط برای افرادی که ازدواج کرده اند مجاز است.

- رابطه جنسی با غیر از همسر مشمول مجازات است.

بنابراین هدف محدودکردن رابطه جنسی به مزدوجین، تشویق روابط مهرآمیز نبود بلکه کلیسا می خواست مردم را در قلمرو دین نگهدارد و از خروج اموال خود جلوگیری کند».

می توان نتیجه گرفت «امروزه غالب مردم نیز سکس و عشق را نه به خاطر محدودیت و آموزش های مذهبی بلکه به خاطر احساسات رمانتیک با هم تداعی می کنند. جوامع متجدد، شکل گیری این تفکر را مدیون چهار مکتب فلسفی اصالت سودمندی، سوسیالیسم، لیبرالیسم و رمانتیسم هستند».

عشق و لذت جویی جنسی

از زمانی که انسان رسما" تک همسر (مونوگام) شد، از او انتظار می رود که فقط با جفت خود رابطه جنسی داشته باشد در حالی که انسان ذاتا" تنوع طلب و لذت جو است. اما حتی مکتب لذت پرستی (هایدونیزم) که اعتقاد دارد لذت عالی ترین هدف هستی است، لذت جویی را نامحدود و بدون مرز نمی داند. اپیکورس، بنیانگذار لذت پرستی نسبی گرایانه، معتقد بود که «هدف انسان در زندگی باید لذت بردن بیشتر و دردکشیدن کمتر باشد». اما در عین حال تأکید می کرد که «در هر عمل نیک لذتی نهفته است». به این ترتیب لذت جویی را از شرارت جدا می کرد. اپیکورس همچنین معتقد بود که «لذت جویی بی اندازه، انسان را نیازمند می کند و نیازمندی، از آنجا که برآوردن همه نیازها امکان پذیر نیست، به نوبه خود لذت بردن را سد می کند. برای پیشگیری از تبدیل لذت به تلخی، بهتر است انسان نیازهای خود را در حد امکاناتش محدود کند».

لذت جویی جنسی نیز موازین اخلاقی خاص خود را دارد. مهمتر از همه این است که عمل لذت آمیز نباید به دیگران آسیب وارد کند. در همین راستا رابطه جنسی با کودکان و حیوانات بدلیل آن که رابطه ای نابرابر است در قوانین جزایی غالب کشورها ممنوع شده است.

دو نفر که همدیگر را دوست دارند در صورت توافق می توانند بدون هیچ مانع اخلاقی از تمام اشکال و ابزار موجود برای لذت بردن جنسی از همدیگر استفاده کنند. همچنین آنها می توانند، در صورت تفاهم و توافق، با دیگران نیز رابطه جنسی داشته باشند اما بدون رفتن در جزئیات بیشتر، از زمان اپیکورس تا بحال، تجربه نشان می دهد که حتی در آزادترین نوع روابط عاشقانه، رابطه جنسی با فرد سوم موجب برانگیختن درد و حسادت در یکی از آن ها خواهد شد. شاید به همین دلیل است که برخی افراد لذت بردن (جنسی) خود را با موازینی مانند وفاداری، صداقت و عدالت محدود می کنند.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

1.از مطلبی به همین قلم به نام "بخاطر می آورم"

2. از رمان "یازده دقیقه" اثر پائولو کولو نویسنده برزیلی

3. برگرفته از سایت سینه. در ادامه این مطلب آمده است: عاشقی فعالیت مغزی را افزایش می دهد و انسان نیاز به نقل و انتقال احساسات و اطلاعات در حجم بیشتر و با سرعت بالاتر را دارد. در این حالت نوعی نوروترانسمیت بنام دوپامین

(Dopamine) ترشح می شود تا فعالیت زیاد و ناگهانی دستگاه عصبی را تسهیل کند. کار دوپامین که آن را به سهو هورمون اصلی عشق نیز نامیده اند، رساندن اطلاعات از یک سلول عصبی به سلول عصبی دیگر یا از یک سلول عصبی به ماهیچه است. بنابراین حضور آن همیشه به معنای عاشق بودن نیست بلکه می تواند نشانة افسردگی نیز باشد. هنگام عاشقی، ترشح هورمون آدرنالین از غدد فوق کلیوی نیز بالا می رود تا با افزایش ضربان قلب و حجم خون، جریان گردش خون انسان را تنظیم کند. دوپامین و نوروترانسمیت دیگری بنام نوراپی نفرین (Norepinephrine) در مواجهه با ناشناخته ها نیز در بدن ترشح می شوند.

در مراحل اسیدی و رمانتیک عشق، میزان این دو نوروترانسمیت تا حدی بالا می رود که نیاز به خورد و خوراک را از دست می دهیم. فرانسوی ها این مرحله را ضربه آذرخش و انگلیسی ها بیماری عشق می نامند.

دکتر فیشر محقق انسان شناس دانشگاه راتگرز این مرحله را دقیقا همچون اعتیاد می داند و می گوید از نظر بیولوژیکی تاثیر معشوق روی بدن دقیقا مثل تاثیر کوکایین و سایر مواد مخدر است. مرحلة اسیدی یک جور ویار است. توازن شیمیایی بدن به هم می ریزد و تنها چیزی که آن را تا حدی باز می گرداند دیدار معشوق است و در این جاست که امید و اشتیاق و از خود بیخودی و یا خشم و سر خوردگی را تجربه می کنیم. اگر همه چیز برای دلدادگان به خوبی پیش برود و عشق به وصال بینجامد، به تدریج عشق تند تغییر ماهیت می دهد و پس از وصلت به ثبات و اعتماد تبدیل می شود که دیگرهیجان و از خود بیخودی اولیه را ندارد.

پس از فروکش کردن هیجان ناشی از ترشح دوپامین، هورمونهای وصلت یعنی واسو پرسین

(Vasopressin) و اکسی توسین (Oxytocin) وارد عمل می شوند. اینها هورمونهایی هستند که ما را به وصال و پیوند دراز مدت تشویق می کنند. این هورمونها که بیشتر پس از نزدیکی جنسی ترشح می شوند باعث ماندن زن و مرد در کنار هم شوند. اثرات این دو هورمون (گرما و ملایمت) نه تنها با اثرات هورمونهای اولیه (هیجان و پرواز) قابل مقایسه نیست؛ بلکه اکسی توسین اثر دوپامین و نوراپی نفرین را خنثی می کند. به همین دلیل زن و شوهرهایی که مدتی را کنار هم گذرانده اند برای ایجاد هیجان اولیه نیاز به ترشح دوپامین در بدنشان دارند. تحقیقات نشان داده است که تجربیات جدید و پیشگیری از روزمرگی به این پروسه کمک می کنند. شوخ طبعی، رابطة جنسی و فاصله گرفتن گاه گداری (دوری و دوستی) در ترشح مجدد دوپامین کمک می کند"

4. از وبلاگ جویبار

5. در سال های اخیر نیز پدیده ای در هلند رواج یافته است به نام بریزرسکس (Breezerseks) که در آن دختران جوان در ازای گرفتن یک نوشیدنی (شیک و گران) یا در اذای رساندشان با اتوموبیل به خانه، حاضر به انجام سکس هستند.

افزودن نظر جدید